فصل چهاردهم

زمانی که پدرش رخت از دنیا بربست هنوز دل امیر به وجود و حضورمادرش گرم بود . میدانست این گره را تنها اوست که میتواند باز کند . مادرش هم بی آنکه بداند چطور دارد به این دانه ی خفته در خاک آب امید و آرزو میدهد گهگاه چنان با آب و تاب حرف الهه را بعنوان عروس قشنگم و اینکه الهی زنده باشم و ببینم که امیر سرانجام پیداکرده رامیزد وغافل  بوداز اینکه امیر عاشق را با این حرف به سرزمین رویاها سوق میدهد .

ازآنجاکه هیچکس نمیتواندبرای خودش سرنوشت بنویسد.مادرامیر هم نتوانست بعد از شوهرش زمان زیادی عمرکند . وبا یک بیماری درزمانی بسیارکوتاه زندگیش به پایان رسیدوبارفتنش دنیای امیردستخوش تلاطمی شدکه معلوم نبودبه کجا می انجام تا مادر بود دلش گواهی میداد که با پشتیانی اواین عشق به سرانجام خواهد رسید ولی با رفتن مادر گویا تاریکی بر روح و جسم امیر حکمفرما شد .مرگ مادرامیر بزرگترین ضربه ای  بود که به این نهال تازه سراز خاک برآورده خورده شد. عشقی نو خواسته و نو پا . امیرمادر را از دست داد و عشق الهه وارد چالش بزرگی برایش شد وامانده بود که آخر این عشق به کجا خواهد انجامید  .کاش میشد داستان عشق امیر را از زبان خودش شنید . شاید او میتوانست عمق این عشق را برایمان بیان کند . من شاهد بودم که چگونه لحظاتی امیر تمام زندگیش شده بود عشق الهه .گاهگاهی اززبان ربابه وزمانی اززبان کسانی که همه برپایه حدس و گمان و دقتی که خواه و ناخود در وجود تمامی انسانها خصوصا زنها نهفته است بیان میشد وقتی پای اینگونه مسائل به میان میامد زبانها باز میشد . ولی معلوم نبود حقیقت را باید از چه کسی شنید و باور کرد .

همه ی داستانها ئی که از گووشه و کنار و از این آن گفته و یا  شنیده میشد حدس و گمانی بیش نبود  ونهایتا  یافته هائی بود که پایه و اساسی نداشت . همه میگفتند از حرکات و نگاههای امیر فهمیدم ولی خودشان هم شاید به حرفهائی که میزدند ایمان نداشتند . گاه به این فکر میکنم که کاش امیر اینهمه خود دار و محجوب نبود تا بهتر میشد بر این داستان صورت واقعی تری داد . در حال حاضر منهم بیان میکنم آنچه را شنیده ام . که خودم هم باور صد در صد ندارم در حالیکه وقتی انسان میخواهد حال و رحیات کسی را بیان کند باید به باور رسیده باشداین یک تعهد است ولی وقتی انسان راه به جائی نمیبرد به آنچه شنیده است اکتفا میکند ولی بعدها و بعدها معلوم شد که امیر در آن دوران چه دردهائی را در دل نهفته بود و به کسی هیچ نگفته بود یکدنیا شوری که در دل امیربود را چه کسی غیر از خود او میتوانست بازگو کند؟

همانطور که گفتم  خانه امیر و الهه درست مقابل هم بود . پنجره دوتا از اتاقهای خانه ی امیر یکی بالا و یکی پائین درست مقابل پنجره اتاق خانه ی الهه باز میشد . خانه الهه همین یک پنجره را داشت که در کوچه بود و اتاق مخصوص الهه هم همین اتاق بود چون در حقیقت هم دنج بود و هم کوچک . اول که قاسم بزرگترین برادر الهه هنوز ازدواج نکرده بود از این اتاق استفاده میکرد وقتی زن گرفت و رفت محسن هم در آن زمان دریک شرکت دولتی شروع به کار کرده بود و از طرف  آن شرکت او را به شهر ساری منتقل کرده بودند ازاین جهت اززمانی که قاسم از خانه ی پدری به خانه و زندگی خودش رفته بود این اتاق به الهه رسیده بود الهه بیشتراوقات فراغتش رادراین اتاق میگذراند. البته این بر میگردد به زمانی که الهه در یک شرکت شروع به کار کرده بود هرچند اونتوانسته بود به درسش تا آخر ادامه دهد ولی بعد ازشروع کارش بطور شبانه بعلت علاقه وافرش به درس به تحصیلش ادامه میداد وقتی انسان می بیند هرچه میکند و تلاشش برای به ثمر رسیدن به جائی نمیرسد ناچار به ریسمانی خودش را وصل میکند که احساس کند شاید مفری باشد وچه بسا همین دریچه باعث میشود که اوفرسنگها از آرزوها و آمالش دور بیفتند درس خواندن الهه یکی از همین ریسمانهائی بود که الهه به آن چسبیده بود.و اما الهه.الهه محبوب ومحجوب بیشترازآنکه امیراورا بخواهد اوامیررا دوست داشت .ثانیه ای نبودکه فکرش ازاوفارغ شود .وقتی امیربهرشکلی ازکوچه گذرمیکرد گویا بوی این عشق الهه راخبرمیکرد نمیدانست چه کند نه پای رفتن داشت ونه دل ماندن.ازهرگوشه وکناری که درخانه میشد به کوچه راهی پیدا کرد الهه مدد میگرفت .کنار پنجره و در پرده و .... تا امیررا دزدانه نگاه کند آنقدراورا دنبال میکردتا دیگرچشمش قادربه دیدن او نباشد . الهه دلش به همین دیدارهای مخفیانه خوش بود . او دلش در تمام لحظه ها باامیربود. نمیدانست این حسی که دارد چیست اولین تجربه های عشق گویاهمین است .اوفقط احساس میکرد که نیاز به دیدن امیر دارد چشمش همیشه به دنبال او بود ودلش وقتی اورا میدید درسینه اش به تپش می افتاد. وگرمی لذتبخشی را احساس میکرد .ولی در ظاهر الهه دختری بود بی احساس و سرد .او امیررا اینگونه دوست داشت و دیگران هرگز باور نمیکردند که این دختر ساده و بی آلایش در درون خودش چه آتشی راپنهان کرده است . شایدهمین عشق پنهانی زیباترین شکل دلدادگی باشد .اری الهه درظاهر دختری بی تفاوت به اینگونه احساسات بود. همه اورا دختری جدی و کاملا عاقل میدیدند و عقل هم با عاشقی دو جاده متفاوت را طی میکند کجا دختری عاقل میتواندمثل الهه عاشق باشد؟چندین بارمحسن که با الهه بسیارصمیمی بودبا اودرد دل میکرد . محسن و الهه خیلی از نظر روحی بهم نزدیک بودندحرفهائی راکه محسن بهیچ کس نمیگفت به الهه میگفت برایش درد دل میکردزمانی که محسن بسربازی رفته بودالهه بیشتراز پدرومادردلش برای محسن تنگ میشد. آنوقتها که تلفن و این چیزها اینطور به وفور باب نبود بیشتر الهه و محسن با هم  نامه نگاری میکردند . وحالا بعد ازسالها وقتی با هم از آن دوران حرف میزند کلی برایشان جذاب بود . خلاصه اینکه گویا محسن در ذات نگران آینده الهه بودوبرای همین هروقت فرصتی پیدامیکردسعی میکرد زیر زبان الهه را بکشد ولی وقتی میدید که الهه هیچ احساسی نسبت بهیچ کس ندارد به او یگفت.الهه چرا تواینقدر سردهستی من تعجب میکنم دختری در شرایط تو باید بسیار شادتر و سر زنده تر ازاین باشد .یعنی هنوز هیچکس پیدا نشده که دلت را بلرزاند؟ و با خنده زیرکانه ای میگفت شاید هست و من نمیدانم . و الهه در حالی که دردرون مانند آتشی سوزان بود نگاهی به محسن میکرد و میگفت اگر بود حتما به هیچکس که نمی گفتم به تو حتما میگفتم . ضمنا خوب گِل مراهم خدا اینطور آفریده قرار نیست همه یکسان باشند. والهه این حرفها راآنچنان برزبان میاورد که محسن قانع میشد که در دل الهه هنوزهیچ کسی نتوانسته رخنه کند .الهه به محسن نگفت ولی من اگربخواهم شرح دلدادگی الهه رابگویم اولا بعلت ناتوانی قلمم نمی توانم وگاهی فکرمیکنم اگرتواناترین قلمها راهم اگرداشتم نمیتوانستم این عشق رابتصویربکشانم .قلم کجاو دل و احساس کجا؟  الهه همه فکروذکرش امیربود.یک خاطره ازاودارم البته یکی نه شاید بیشمارخاطره که شاید در فرصتهای بعدی بتوانم برایتان بازگو کنم  ولی این یکی در حال حاضرشاید شرح کوچکی باشد برعشقی داغ و سوزان .

الهه دفتری داشت که درآن خاطراتش رامی نوشت . اوتمام زندگیش وتمام درددلهایش وخواسته هایش رابصورتی  رمزگونه که برا ی خواننده مفهموم نبود دراین دفتر یادداشت میکرد.اصلا الهه از برملا شدن احساساتش در هر زمینه واهمه داشت انگار میخواست برای همه یک کتاب ناخوانده باقی بماند اوهرگزبا کسی درد دل نمیکرد .همیشه درخودش بود  واین دفترتنها وتنها کسی بود که الهه مخفیانه همه چیزرا به او میگفت . سنگ صبور الهه بود.واز آنجاکه ترس و واهمه از افشای این عشق هم یکی از همان خواسته های پنهانیش بود خصوصا در این باره هرگز به طور واضح هیچوقت چیزی نمی نوشت که مبادا کسی بوئی ببرد اودرکنار یادداشتهای روزانه اش گاه یک ضربدروگاهی بیشتروبیشترضربدرمیگذاشت . مدتها مانده بودم این ضربدرها جلوی بعضی روزها نشانه چیست . آری او هر روز به تعداد دیدارهایش از امیر یک ضربدر جلوی آن روز میگذاشت و وقتی تنها میشد مینشت واین ضربدرها را میشمرد.هرضربدری را به صورت خاصی میگذاشت و با نگاه کردن به ضربدرها چشمانش را میبست و آن لحظه را در ذهنش زنده میکرد و با خیال امیر خوش بود و گاهی با به خاطره آوردن بعضی ضربدرها لبخندی تلخ به گوشه لبانش مینشاند. اوهر روز به تعداد دفعاتی که دزدانه و یا اتفاقی امیررا میدید شاهدش همین ضربدرها بود . و چقدر دلش به همین ضربدرها خوش بود .

الهه درشرکتی که کارمیکرد که بسیارگسترده بود .رفتار واخلاق ومنش الهه باعث شده بودکه بیش ازانتظارخودش و اطرافیانش برای اوخواستگارهائی پیدا شود .این جوانان اکثرا ازخیلی جهات برامیرارجحیت داشتند .ولی او هرگز در خیالش هم به امیر خیانت نمیکرد اوبی آنکه بداند امیرتا چه حد اورادوست دارد وبه او فکرمیکند درحقیقت به عشقی که به خودش و در نهانخانه ی دلش بود وفادار بود

                                                         فصل پانزدهم

در حقیقت الهه هرگز به این فکر نیفتاده بود که شاید امیر هم به او نظری داشته باشد . چون الهه فکر میکرد با شرایطی که امیر دارد هرگزحتی به او نگاه هم نمیکند .اوامیر رامیدید که از هر موهبتی که مطلوب دختران است برخورد داراست چراامیر باید اورا دوست داشته باشد؟ نه ازنظراقتصادی و نه ازنظرشکل وشرایط زندگی . از هیچ نظر خود را در حدی نمیدید که امیر با آن داشته هایش حتی به او نگاه کند. اویکطرفه عشق میورزید . نادانسته و ناخواسته سلولهایش با فکر امیر پر شده بود . او حتی لحظه ای به این فکر نبود که شاید و حتی فقط شاید  روزی بتواند به امیر نزدیک شود  چه برسد به اینکه بخواهد با او زیر یک سقف برود . او حتی فکر نمی کرد که امیر از وجود او اطلاع هم داشته باشد .  و این عشق به نظر شما ستودنیست یا احمقانه و یا بچه گانه .چه نامی میتوان برا این دلبستگی نهاد ؟ بهتر نیست به یک کلمه دیوانگی تشبیهش کنیم ؟

روزها وروزها و حتی دقایق الهه با فکر امیرمیگذشت لحطه ای نبود که حضورش رادرگوشه قلبش حس نکند گویا فکر امیربا خونش  اجین شده بود . گاهی فکر میکرد آیا ممکن است روزی برسد که او دیگر به این دست نیافتنی فکر نکند ؟

دوروبرالهه حالا پر شده بودازکسانیکه هرکدام به نوعی اورا انتخاب میکردند واین برای دختری درشرایط الهه یک موهبت به حساب می آمد. کم کم داشت از داشته هایش بهره مند میشد دیپلمش را در همین حال و هوائی که داشت گرفت و این برای خودش و خانواده  اش که آن روزها دیپلم ارزش مافوق تصور خانواده هائی در آن شرایط بود موهبتی به حساب میامد و همین موفقیت الهه را در چشم همگان بسیارمستثنی کرده بود. اوضاع افتصادیش هم به واسطه همین بسیار تغییر کرد با این موقعیت بود که به قول معروف آب زیر پوست الهه رفت . او رنگ و روئی بهم زد . در حالیکه اودختری بسیارباهوش بود میدانست چگونه و چطور از هر شرایط خاصی که برایش پیش آمده  استفاده کند. یکی ازصفاتی که الهه داشت این بودکه بسیاردرذات متدین بودمثل روشی که خانواده اش به او تلقین کرده بودند وبهرنعمتی که دست پیدا میکردآن راموهبتی ازطرف خدامیدید.همیشه شاکروقدردان خدابود.مهربانی دیگرخصلت شاخص الهه بود .اوهمه را دوست داست .خصوصا به خانواده اش.همیشه نقش یک ناجی رامشتاقانه درقبال خواهروبرادرانش بعهده میگرفت هرگز از فداکاریهائی که میکرد خسته نمیشد .وبه خاطر همین درخانواده جایگاهی بسیار محکم داشت . دست ولبازوبخشنده بود و این بخشندگی وجود الهه رادرچشم خواهروبرادرها بسیارعزیز کرده بود . ازهرچه داشت وخودش لذت میبرد سخاوتمندانه در اختیار همه میگذاشت خوشی ولذت خودش رادرایثار میدید .وقتی میدید که درسایه این بخششها خواهرها وبرادرانش بهترزندگی میکنند غرق لذت میشد . او به خانواده اش عشق میدورزید. از دهان مادرش شنیده بود که میگفت از وقتی الهه دست و بالش باز شده ما اوضاع بهتری داریم بخشندگی الهه بیشترازهمه درعشقش به امیر مشخص میشد.او نمیدانست و نمیخواست خودش را گول بزند . میدانست امیر با او اززمین تا آسمان ازهمه جهت متفاوت است ولی بااین اوصاف ازهیچ عشقی درنهان به اوکوتاهی نمیکرد. به انداره جانش اورا دوست داشت .هرگاه اسم امیر به جهتی(چون بهر حال همسایه بودند و زندگیها درآن محیط به هم وابسته بود )از دهان کسی بیرون میامد قلب الهه ضربان قلبش بهم میریخت . آنچنان که گاهی وحشت داشت که اطرافیان به اینهمه دلدادگی پی ببرند  این ترس را فقط و فقط خودش میفهمید و حس میکرد نمیدانست با این حالی که به او دست میدهد چه کند . گاهی از حرکت میایستاد .و حس میکرد رنگش دارد به زردی میزند .  و یا آنچنان بر سینه اش میکوبید که او را به وحشت میانداخت .و این بار احساس میکرد که تمام خون بدنش به صورتش هجوم آورده . بجاست اگر بگوئیم الهه با شنیدن اسم امیر میمرد و زنده میشد .او آنچنان خود را در این شیفتگی غرق کرده بود که  هیچکس و هیچکس را همراز و همدل  خود نمیدید . با دوستان خوب و صادقی که درکه در کنارش بودند . با خواهران و برادران و مادر و پدر و خلاصه هرچه و هرکه  را در این احساس گویا نا محرم میدید .  . او خود را در پیله عشق امیر محبوس کرده بود . شبها سرش را که به روی بالشش  میگذاشت دنیایش عوض میشد . دیگر جز الهه و امیر  هیچکس را در آن خلوت راهی نبود . دفترش را از جائی که پنهان کرده بود بیرون میاورد و خاطراتش را مینوشت . آخر آن روزها مد بود که جوانها و نو جوانها خصوصا دخترها دفتر خاطرات داشتند. این دفتر خاطرات خودش در زندگی آنهانقش مهم و اساسی داشت . و بنا به سلیقه و ابتکارات واحساسات هرکس درست میشد.عکسهای احساساتی گاهی این دفترها رادراختیار دوستان نزدیک میگذاشتند تا قطعه ای ادبی. شعری و یا عقیده ای که در باره صاحب دفتر دارند در آن به یادگار بگذارند . این دفاتر خاطرات و یادرگاری برای بیشتر آنها همدم  همراز بود خصوصا با آنها که مثل الهه نمی خواستند کسی را به دنیای زیبای خیالشان راه دهند . دفتر الهه پر بود از شعر .البته  خودش هم کمی طبع شعر داشت شاید عشق امیر اورا شاعر کرده بود کسی چه میداند .درشعرهایش با امیرحرف میزد . و در آن لحظات بود که رازش را به او میگفت  درخلوتش جرات پیدا میکرد اوراکه دراین مواقع همدمش شده بود بااسم صدا میزد.ولی آهسته ووقتی صدایش بگوشش میرسید تنش گرم میشد . حتی نام امیر او را دگرگون میکرد . نمیشه گفت این عشق است مگر انکه بالاتر و والاتر از عشق کلمه ای می باید  پیدا کرد  و شاید در آن میشد احساس الهه به آن تشبیه کرد؟ الهه دختری بسیار ترسو و محجوب بود وحشت  داشت از اینکه کسی به درونش راه پیدا کندو بهمین جهت همیشه در یک وحشت خفته بسر میبرد .

آنشب هم مثل هر شب دفترخاطراتش رااززیربالشش بیرون آوردهمه خواب بودند.آن  سکوت و تاریکی به آلهه آرامش میداد او عاشق سکوت وشب و تنهائی بوداوخسته نمیشد ازاینکه هرشب دفترراورق به ورق مرور کند.آخر او  داشت در آن سکوت سنگین نیمه شب با امیر زندگی میکرد. درحالیکه او نمیدانست امیربا فاصله ای نه چندان دوراز او چه بسا که خوابه هائی را میدید که با احساس این زمان اوفرسنگها فاصله داشت.واین برای الهه اصلامهم نبود.این عشقی یکطرفه ای بودکه الهه خودخواسته به آن دل بسته بود .الهه زندگیش را ورق میزند  روز به روز  یکروز 5 ضربدر، 7ضربدر   ، 2ضربدرو..................

هیچکس حتی اگر به این صندوقچه اسرارهم بطور اتفاقی دست می یافت ( که صد البته با وسواسی  که الهه درپنهان کردن این راز مگویش به کار برده بود ممکن نبود) هرگز نمی فهمید که این ضربدرها و اعداد چه معنی میدهد.

امیر بُعد مسافتش با الهه زیاد نبود آخر مگر نه اینکه زندگی آمدو رفت است . بهمین جهت  تقریباهرروزممکن بودچند بارالهه امیررا در این رفت و آمدها ببیند . او درآخرشب مشتاقانه کنارنوشته های آن روز تعداد هردیدارش را کنارحرف امیرکه با حرف A مشخص کرده بود ضربدری میگذاشت . وگاه با چشمان بسته این ضربدرها را بارها وبارها درخاطرش زنده میکرد.  یکبار کنار پنجره او را دیده بود . یک باردر یک گذر کوتاه و گاه فقط و فقط زمانی که با بوی عطر امیروسوسه میشد تابهرعنوان خودش را به کوچه برساند وامیر را ببیند بی انکه حتی چشمش را به او بیندارد. همیشه بی اعتنا و مغرورخود رانشان میداد  . گاهی امیر را میدید وقت رفتن به مهمانی. رنگ لباسش . پیراهنش و موهای براق و سیاهش همه و همه علتی بود که آنشب الهه را مست کند  وحتی بیشتر اوقات بوی عطر آشنای امیر بود که شبها احساس لبخند کمرنگی بر گوشه لب الهه  و روشنی بسیار نامحسوسی مثل آفتاب عصر زمستانی قلبش را گرم میکرد .

وقتی اوضاع اقتصادی الهه بخاطرکارکردنش بهترشد مدتها ومدتها گشت تاعطرامیررا پیدا کند.ووقتی پیدا کرداحساس کرد که هرروز  امیرکناراوست . خوشبختانه عطری که امیرمیزدبسیار گران وفقط همان یک نوع بود.آن زمانها زنها خیلی به زدن عطر مشتاق نبودند برای همین معمولا عطرها یک نوع بود واین باعث شده بودکه درست عطری که الهه به آن دلبسته بودکوچکترین تفاوتی با بوی عطر امیر نداشته باشد.واین احساسی به الهه میداد که  بواقع حس کند در کنارامیراست همین حس دل الهه را گرم میکرد. کسی نمیدانست او چه عشقی به این عطر دارد. گاهی وقتی کسی ازبوی خوش عطرش تعریف میکردغرق لذت میشد حس میکرداین عطر سلیقه ی امیر است وشاید گاهی به خودش این امید رامیداد که درست از همان شیشه ی عطر امیر استفاده کرده . خدایا عاشقی را از چه جنسی آفریده ای. که هیچ منطق و دلیلی نمیتواند آن را تعریف کند . الهه دچار دردی شده بود که درمانی نداشت و عجیب اینکه یکی از لذتبخش ترین دردها بود . الهه خودش مشتاق این درد بود . اگر این حس را از او میگرفتند احساس میکرد دیگر زندگی نه رنگی دارد و نه جذابیتی . تمام وجود الهه امیر بود و امیر . حتی همین افکار بود که هر روز بی آنکه خودش متوجه شود او را  به امیر وابسته تر و دلبسته تر میکرد . و کم کم نه امیر واقعی را که امیر زائیده ی تخیلات شیرینش را با خودش و با وجودش عجین شده میدید  . همیشه او را کنار خودش حس میکرد و این عطر امیر بود که هرگز دیگر از الهه دور نشد .

هرگز زندگی منتظر تصمیمات ما نیست و به خواسته ی ما نمی گردد. روزها و روزها پشت هم سپری میشد . حالا دیگر الهه یک دختر دم بخت و امیر تقریبا یک مرد شده بود . حرفها در اطراف این دو بسیار بهم شبیه بود . الهه را همه هر روز برای یکی کاندیدا میکردند و هراز گاهی پشت در خانه کسانی با گل منتظر باز شدن در بودند . می آمدند و میرفتند . از همه قشری در این امد و شدها بود . و اکثرا کسانی بودند که از خانواده ی الهه بالاتربودند  ولی تنها حرفی که از الهه شنیده میشد کلمه  نه  

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران