فصل شانزدهم

دیگر داشت حوصله ی همه سر میرفت . الهه از هرکس که متقاضی ازدواج با او بود عیبی میگرفت . حتی خود الهه هم نمیدانست چراهیچکس به دلش نمی نشیند.همیشه بعد ازرفتن خواستگارهایش فردای آن روزدرخانه حرف و حدیثها بود که به الهه زده میشد پدر ومادر بسیارنگران بودند . مادر بر اثر تجربه میدانست که این آمد و شدها زمان دارد و مدتی که بگذرد و سن الهه بیشتر بشود احتمال این رفت وامدها به حد اقل وسپس به هیچ میرسد دلش میسوخت اینهمه جوان که یکی ازیکی بهترو شایسته تر بودند همه با دست خالی وبه بهانه های واهی میرفتند . پدرکه اکثرادراین مواقع سکوت میکردگاهی به زبان میامدومیگفت دختربالاخره مانفهمیدم چرا هیچکس ازاینهمه خواستگارنمیتواند تراراضی کند . میترسم این بهانه گیریهای تو کار دست ما بدهد . نمیدانم تو چه مرگت شده . خوب بالاخره هردختری باید به خانه بخت وسرزندگیش برود. توهم چقدرمیتوانی دراین حال وروزباشی .میترسم آنقدر این دست و آن دست کنی که قدمهای روزگاربرصورتت خطهای بدی بگذاردآنوقت است که فاجعه شروع میشود.میگفت الهه ماخانواده ی سنتی هستیم تا تو ازدواج نکنی پری وملیحه هم دوچارمشکل خواهند شد . وخودت آنوقت میبینی که این ایرادهای نابجای تو که معلوم نیست سرش کجاست ما رادر گیر مشکلات زیادی خواهد کرد .میدانم این حرفها را که میزنم برای تو کاملا قابل درک است .اما مجبورم امروز به تو گوشزد کنم که فرداخودم پشیمان نشوم وتوهم بگوئی که کاش میگفتی.آخردخترم تومیدانی اولاما حاضرنمی شویم دختر بزرگمان در خانه باشد ودومی وسومی را شوهربدهیم ازاین گذشته  دیگران هم تا تو هستی پاجلونمی گذارند و اگر هم مجبور به اینکار شویم میترسم هزار تا حرف ونقل پشت تو و ما بگویند بهرحال همه همانطور که دوستانی دارند بخواهند یا نخواهند دشمنانی نیز دارند و به قول خودمان درِ دروازه را میشود بست ولی دهان مردم را نمیشود بست .

وآنوقت است که به این حرفهای من میرسی ومیبینی که هم روزگارخودت راوهم روزگارخواهرها وما را همگی چطور سیاه کرده ای آخردختر به فکر خودت باش اینهمه خواستگارکه هرکدام یک سرو گردن  ازهمه جهت که نگاه کنی ازما بالاترهستند ودر هر خانه را بزنند همه با منت به آنها دختر میدهند تو چه مرگت شده ؟منکه از هرطرف فکر میکنم فکرم به جائی قد نمیدهد . جز اینکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

والهه در جواب پدر و مادر که با نگرانی دلواپس آینده الهه و خودشان بودند میگفت نمیدانم دلم راضی نمیشود .بالاخره هروقت ببینم حضورم به خواهرهایم لطمه میزند فکری میکنم فعلا که دارم دیپلم میگیرم . بگذارید شاید تصمیم بهتری در آینده بگیرم شاید شرایطم بهترشودآنوقت یا ادامه تحصیل میدهم ویا اگرببینم شمارا درفشارگذاشته ام ازطرف شرکت ماموریت میگیرم وبه شهرستانی میروم که دیگر برای شما درد سری نداشته باشم .

این حرفهای الهه ودلایل بچه گانه اش پدرومادرش رابه خنده می انداخت.الهه نمیدانست که زندگی اینقدرسهل وساده و آسان نمی گذرد مادرش در حالیکه آقا محمود را مورد خطاب قرار میداد میگفت الهه بالاخره روی دیگرزندگی را خواهد دید. و خدا میداند آنروز چه تصمیمی بتواند بگیرد او مثل ما سرد و گرم روزگار را ندیده ونچشیده .خیال میکند زندگی بهمین سادگیست . مگر دنیا می ایستد تا تو دختربرایش برنامه نویسی کنی ؟حرفهای مادرالهه مثل هوابوددرگوش اوزیراهنوزجوان بودجوانی که نمیدانست چقدرعاشق است آری الهه عاشق بود.نمیدانست چراهیچکس به دلش نمینشیند.آخرآنکه بایدبه دلش بنشیندسالها بودنشسته بود.وروح او را تسخیر کرده بود .

درحالیکه درخانه الهه این خبرها بوددرخانه امیرهم خبرها موج میزد.اطرافیان امیرهرکدام بنابسلیقه خودشان برای اوطرحی میریختند .روز نبود که به شکلی از طرف خواهرها به او پیشنهاد نشود . اما امیر پسر بود کسی خیلی نگران آینده اش نبود فقط بیشتر به خاطر تنهائیش بود.ولی امیرهم مثل الهه یک گوشش دربود ودیگری دروازه ولی امیرمیدانست که چه کشی درقلبش خانه کرده صاحبخانه ی قلبش راخوب میشناخت.اوبعکس الهه که نادانسته دل بسته بودوخودش نمیدانست که عاشق است امیرمیدانست که عاشق است.دلبسته ای بودکه در انتظار فرصت بود و در خلوت خودش با عشقی که به جانش افتاده بود داشت دست و پنجه نرم میکرد . تنها مشکل امیر این بود که ازابرازاین عشق میدانست که چه حرفها خواهد شنید .دلش ازهمین میلرزید پس بهتر راه سکوت بودبا سکوتش همه را از خودش ناامید کرده بود .

البته هم پدرومادرالهه میدانستند که احتمال اینکه الهه دل به کسی بسته باشد این اوضاع رابه وجودآورده وازطرفی هم خواهرهای امیر حدس میزدند که امیردلش درگروعشقی هست که اینگونه بیخیال است  ولی ازدست کسی کاری برنمی آمدچون نه الهه ونه امیرهر دو درپیله ی عشقی گرفتار بودند که برای آن سرانجامی را نمیدیدند .

سردمدارنقشها درخانه امیرآن چیزی نبود که حتی به تصورآید.کسیکه رشته ی تمام اتفاقها رادردست داشت ربابه بود .ربابه چون تنها کسی بود که بیشترازهمه به امیرنزدیک بودبی آنکه حساب و کتابی کند شده بود همدم امیر. امیر پسری بود صبوروتقریبا گوشه گیر . دوستان زیادی نداشت.اصلا دوست صمیمی آنطور که تمام جوانها در این سنین و این شرایط هستند دارند ودروهم جمع میشوند . امیر صدها فرسنگ از اینگونه ارتباطها فاصله داشت . آنقدر در خود فرو رفته بود که از اطرافیانش هیچکس او را تقریبا نمیدید. او با سه خواهربزرگترازخودش اززمانی که به دنیا آمده بود دمخوربود از وقتی که به یادش میآمدبا آنها زندگی کرده بود.زمانی هم که رضابه دنیا آمد چون بچه ای شیطان و شیرین زبان بود کم کم امیررا به انزوای بیشتر کشانده بود.از بچه گی امیربیشتر با خودش عادت کرده بودکه بازی کند.ساکت وارام.نگاهش هم آرام بود.همه دوستش داشتند ولی تقریبا هیچ همرازوهمدمی نداشت این بودکه بی آنکه خودش هم متوجه باشد حضورربابه برایش غنیمتی بود ربابه هم امیر راخیلی دوست داشت . احساس فرزندی به او داشت هرچند فاصله سنی اوبا امیردراین حد نبودولی رفتارواخلاق امیراورا تحت تاثیرقرارداده بود.مدت زیادی طول کشید که ربابه با دقت دررفتارامیر متوجه علاقه بیش از حد او به الهه شد .از طرفی امیر در ارتباط با ربابه خیلی خودش را مخفی نمیکرد . در حالیکه در ارتباط خصوصا با خواهرهایش بسیارمراقب بودکه مبادا آنها بوئی ببرند . شاید امیر چیزهائی میدانست که احساس میکرد آنها هرگز او را درک نخواهند کرد و این از امیر قدرت ابراز را بکلی سلب کرده بود . انسانهای واقعا عاشق یکی از خصوصیاتی که دارندترس است . آنها آدمهائی بسیار محتاط هستند زیرا در اطراف خود آنچنان دیوارهای ضخیمی میکشند که نا خواسته میخواهند از هرگونه گزندی که ممکن است به این احساسشان وارد بیاید جلوگیری کنند. شاید میدانند که به بیراهه میروندولی نمیخواهند باور کنند و بیشتر وحشت از این دارند که دلایل کسانیکه از راه تجربه و دلسوزی برایشان وعظ میکنند که صلاحشان گذشتن از این عشق است انها به یک دو راهی سوق داده شوند . یکی اینکه پا بر روی احساسشان بگذارند و با قبول نصایج عقلانی ترک این خواسته ی ناخواسته را بکنند که تا آخر عمر باید دراین سودابسوزند و یا بی توجه به عقل وتجربه اطرافیان به دنبال دلشان وعشقشان بروندکه آنوقت اگربه ناکجا آباد کشید هم نا امید و سرخورده خواهند شد و معلوم نیست تا چه حد باید ضرر این تجربه را بدهند و هم خط و نشانهای آنانکه هوشدار داده بودن برایشان زندگی را زهر گونه خواهد کرد . بلی شاید به این دلایل است که نادانسته وحشت از ابراز این احساس را دارند .

ربابه تنهاکسی بودکه درخانه باامیرتمام روزوشب زندگی میکرد .اوزنی بزرگ شده درروستا بودوعادت کرده بودکه رفتار اطرافیانش  راهمیشه زیرنظرداشته باشد.امیرربابه را دوست داشت به اووزندگیش علاقه نشان میداد.چند باربا ا بدیدن موسی هم رفته بود. در این رفت وامده هابودکه موسی هم ازامیرخوشش آمده بود.زیراامیرهمیشه دست پربدیدن موسی میرفت .دوربودن ربابه ازموسی و نداشتن بچه وتنهائی کم کم موسی را به طرف دوستانی کشاند که اورادریک سراشیبی اندخته بودند.با حضور ربابه و امیر دست و بال موسی از نظر مالی باز شده بود . این را دوستان پای منقل موسی خوب دریافته بودند و از هر فرصتی که به دستشان می آمد به دور موسی جمع میشدند .کم کم تمام اوقات موسی پای منقل و با دوستان این چنینی صرف میشد .


                                                              فصل هفدهم

این رفتارهای موسی ربابه را بیشتر ازاودوروبالطبع به امیروخانواده اش نزدیک ووابسته میکرد . ملاقاتهای هفته ای یکبار گاهگاهی به ماهی یکبارهم میرسیدموسی هم هیچ اعتراضی نمیکرد . او دیگر چشمش به دست ربابه بود و نه به حضورش.هرچه ارتباط ربابه باموسی کم وکمترمیشد لاقه ربابه به مسائل خانوادگی خانواده گلستانی خصوصا به امیر نزدیک و نزدیکتر میشد . این مسئله خیلی هم قابل درک بود زیراجزامیربقیه خواهرها وبرادرامیر خودشان سرگرم زندگی داخلیشان بودند وتنها امیربود که تقریبا زندگیش با ربابه گره خورده بود ودر این میان با کمی تجربه وحواس جمعی که همه زنان خصوصا ربابه داشت همین امر باعث شده بود که اوازعشق امیربه الهه مطلع شودبازرنگی زنانه که معمولااینگونه احساسات راهم خوب درک میکنند وبعلت علاقمندی که دارندواگر در شرایط ربابه هم قرار داشته باشند که هم سرگرمی جز این نداشته و هم میخواهد به نحوی خودش را در زندگی امیر دخالت دهد که حضورش بیشتر و بیشتر به چشم بیاید . همه این عوامل دست به دست هم باعث شد که امیر متوجه شود که ربابه به اسرارش بفهمی نفهمی آگاه شده. ربابه با زرنگی خاص خودش میدید که هرگاه حرف الهه رابه میا ن میکشدحال امیررا که او بسیار به آن واقف بود کاملا عوض میشود.نگاه امیربا شنیدن اسم الهه رنگ دیگری میگرفت وازنگاه تیزبین ربابه دورنبود .همین حالات امیر بود که  چون او نمیتوانست بر خود تسلط داشته باشد ربابه ی هفت خط هم توانست  به رازش پی ببرد .

همانطورکه قبلا گفتم ربابه زنی روستائی بود درکنارخدمت کردن به امیر بعلت اینکه نه بچه ای بود و نه خواهرها زیاد در رفت و آمد با او نبودند که یکی از دلایلشان این بود که با حضور ربابه خیالشان ازطرف امیر جمع بود .این باعث میشد که ربابه وقت کافی برای ارتباط با درو همسایه داشته باشد. و امیر هم که میدید او بهترین سرویس را به او میدهد با این ارتباطات ربابه در حالیکه اصلا نمی پسندید مخالفتی نمیکرد. تمام این موارد موجبی بود تا  ربابه روابط بسیارنزدیکی باهمسایگان داشته باشد بعضی ازاین همسایگان خودشان هم روستائی بودند. و آبشان حسابی با ربابه در یک جوی میرفت.آنها یکی ازمشغله هایشان سردر آوردن از کار دیگران بود خصوصا درموردآنهائی که مثل خانواده ی امیرخیلی ارتباطی نبودند.این همسایگان ازهرقماشی بودند . از کاسب کار گرفته تا مشاغل پائین اداری . سردراوردن اززندگی  بسته ی امیروخانواده اش یکی ازآن سرگرمیها بود که آنها بسیار مشتاقش بودند. زیرا هرکدام که توانسته بودند باربابه نزدیکتربشوند حتمااطلاعات بیشتری هم کسب میکردندودرمیان خودشان آن رایک موفقیت میدانستندضمنا هرچه از ربابه شنیده بودند میشد نقل مجلسشان.

اگربخواهم از یک یک این همسایه های بسیارجالب و متنوع آن کوچه که در اطراف ربابه بودند برایتان بگویم که میشود مثنوی هفتاد من کاغذ . ضمن اینکه رفتارهای آنها همه تقریبا دریک سطح بود . میدانیم که درپشت هردر و پنجره ای هم داستانی بی شک هست و ماجرائی برای  گفتن و شنیدن .ولی یکی از این ها که زندگی امیر و کلا در این داستانی که ما داریم نقش اساسی بازی خواهد کرد و باعث خواهد شد که مسیر زندگی امیر و الهه را تغییر دهد را میخواهم برایتان بازگوکنم تا ببینیدزندگی انسانها به چه چیزهائی بستگی دارد که هرگز نمیشود حدس و گمانی بر آن زد.اینجاست که شیطان بر نیرنگ انسانها آفرین میگوید.

درست با فاصله ی دوخانه ازخانه ی امیرزنی زندگی میکردبا دو دختر.یکی حدود هفت  هشت ساله به نام فاطمه و دیگری که دو الی سه ساله بودبه نام فائقه . نام خود این زن هم سرور بود .سرور زنی بود روستائی . خوب بالطبع ازروستا به شهرآمده بود و حالا تنها رشدی که کرده بوداین بودکه با دوبار شوهرکردن از خانوداده اش فاصله گرفته بودمیگویم رشد کرده بود زیرابرای دختران روستائی آمدن به شهروشهری شدن خودش دنیائی بود.او درومادری متعصب داشت وبا این انتخاب  راهش درست عکس خواسته ی آنها بود . انگارکه پدرو مادروخانواده کلا قید اورا زده بودند ویا خودش رغبتی به آمد ورفت با آنها را نداشت خلاصه به هرعلتی که بود وکسی نتوانسته بودزیرزبانش رابکشد که چراهرگزخانواده اش به اوسری نمیزنند.دراین مدت هم هیچکس ازخانواده او کسی را ندیده بود . میگفت دوبراد رویک خواهردارد . به گفته ی خودش خواهرش حدود بیست ساله وبرادرهایش یکی سی ساله ودیگری ده دوازده ساله بودند.آنطورکه خودش برای دوستان نزدیکش گفته بودحوا خواهرش دختری بسیارمذهبی است که ازشکل و شمایل خوبی هم بهره مند نبوده .البته  خود سرور زنی بود قدبلندبا بدنی استخوانی وورزیده که بقامتی مردانه بیشتر شباهت داشت .رفتارش هم بسیارلات مآبانه بودباصدائی که بعلت بلندحرف زدنش گوش راآزارمیداد . وضمن اینکه تُن صدایش چیزی بین زنانه ومردانه هم بود.ازاین جهت وقتی درکوچه حتی با کسی صحبت میکرد از فاصله های دورکاملا قابل تشخیص بود  .

اوبه عللی که برایتان خواهم گفت زنی بی آبرووبقول قدیمیها سربهوابود.حتی با داشتن بظاهر دوبچه وداشتن شوهر هنوز حسابی سرو گوشش میجنبید . در حرف زدن هم هیچ ملاحظه ای نمیکرد رکیک ترین حرفها مثل نقل و نبات از دهانش  بیرون میامد . بطوریکه مادرانی که پایبند بعضی مسائل بودند سعی میکردند بچه هایشان کمتردرارتباط با او و بچه هایش باشند در حقیقت کمی با احتیاط با او رفتار میکردند یک مثالی میگفتند که باید از زن بی چاک و دهن ترسید . برای همین خیلی زنها رغبت نداشتند با او رفت و آمد کنند . البته علتهای دیگرهم داشت .پدرومادرسروردر اطراف کرج زندگی میکردند .مردمانی بودند آبرودارو رعیت پیشه که در حال حاضر ازوضع مالی نسبتا خوبی برخورداربودند .ازگذشته ای دورخانواده ی پدرسرورروی زمین ملاکی به نام مراد خان کارمیکردند . مراد خان دوتا پسرداشت به نامهای شاهرخ وشاهین .شاهرخ پسری بسیارسربهوا وهوسباز بود با آنکه خانه اصلی مراد خان در تهران بود ولی اغلب خصوصا ماههای گرم سال همراه خانواده اش به کرج میرفت. داشتن زمینهای زیاد واستفاده ازسرگرمیهای گوناکون که در شهرمهیا نبودمثل اسب سواری باعث میشد که شاهرخ مسافراول این سفرها باشد.پدرسرورمیرزا محمد بودکه بعلت خوشنام وصادق بودن خیلی موردتوجه مراد خان بود.زن مراد خان هم ازمادرسرورزهراخوشش میامدواغلب کارهای خودش رابا و واگذارمیکرد این بودکه وقتی مراد خان و خانواده اش به روستا میرفتند اغلب پدرومادرسروردر خانه آنها دررفت و آمد بودند . بالطبع سرورکه آنوقتها دختری سیزده چهارده ساله بود همراه پدر ومادرش به خانه مراد خان میرفت .این رفت وآمدها دندان شاهرخ را برای به دست آوردن غیرمجاز سرور تیز کرده بود . و این هوس شاهرخ با اخلاقی که سرور در همان سن هم داشت خیلی زود به یک فاجعه تبدیل شد .

زمانی که پرده ازروی روابط نامشروع شاهرخ وسروربرداشته شدکه دیگرکارازکار گذشته بود .وآن اتفاق شوم سایه مرگبارش را بر سر خانواده ی بیچاره ی میرزا محمد پدر سرور انداخته بود. این واقعه باعث شد که خانواده سروردر چنان محیط بسته ای که زندگی میکردند دیگرماندن برایشان تقریبا مقدورنبود مراد خان بسیار مردم دار بود و سعی میکرد تمام کسانی که برایش کار میکنند نظرشان به اومثبت باشد وتقریبا نقش پدررابرای هرخانوده ای که زیر نظرش  بود بازی میکرد اومرد کار کشته ای بود پدر اندر پدرش ملاک وملاک زاده بودند . اودر این کار خبره بود  میدانست که با این  نقش بهترمیتواند بااینگونه آدمهای خوب و ساده روستائی کنار بیاید . شاید در ذات چنین نبود ولی صلاح مملکت خودش را خوب میفهمید برای پیشبرد کارهای خودش میباید که اینگونه رفتار کند .ولی بهر حال  با این شگردتمام زیردستانش به او علاقه داشتند این مسئله که شاهرخ با سرور به وجو آورد بیشتر از همه برای مراد خان شکست بود . از طرفی بهیچ وجه نمیتوانست قول ازدواج سرور و شاهرخ را به میرزا محمد پدر سرور بدهد. در این اتفاق هم مراد خان و هم خانواده ی سرور در چنان معضلی در گیر شده بودند که هیچکدام نمیدانستند چه باید بکنند . هرکدام درگیر مشکلی بودند که برای دیگری قابل هضم نبود .

هرچندکه این وصلت بهر شکلی امکان پذیر نبودولی مشکل اساسی پدرشاهرخ چیزدیگری بود و آن اینکه  چون در شهر دختر برادر مرادخان را یکسالی بود که برای شاهرخ شیرینی خورده بودمعضلی بودکه راه حلی برای آن وجود نداشت . ترس مراد خان بیشتر از این بود که این افتضاحی را که شاهرخ درست کرده به گوش دختر برادرش و خانواده اوبرسد . زیرا مراد خان از این ازدواج آنچنان بهره ای میخواست ببرد که بهیچ عنوان برایش مقدور نبود که از این نفع چشم پوشی کند از این گذشته برادرش کاووس خان بزرگ فامیل بود وضربه ای که به مراد خان در این ماجرا وارد میامد غیر قابل تصور بود .


   فصل هجدهم

این فاجعه گره کوری بود که او نمیدانست چگونه میشود بازش کند . مادر شاهرخ عفت خانم پیشنهادی کرد که مورد قبول مراد خان قرار گرفت . معمولا زنها در اینگونه موارد بهتر میتوانند راه گشائی کنند . او گفت با قول اینکه در شهر ما سرور را به عقد شاهرخ در میاوریم سرور را با خودمان به شهر میبریم . وبه میرزا محمد  میگوئیم آنجا ما وسایل این ازدواج را که فراهم کردیم بعد که همه کارها رارو براه کردیم به شما خبرمیدهیم و با آبرو وعزت  شمارا به عروسی سرور و شاهرخ میبریم .وبا بردن سروربه تهران ماهم فرصت رامیخریم هم دست بالمان بازاست تا ببینیم شایدبه بهترین شکل که بروابطمان با کاووس خان صدمه نخورد مشکل راحل کنیم عفت به مراد خان گفت باز کردن میرزا محمد از سرمان خیلی مسئله ندارد . اینها دهاتی هستند به کمترین چیز راضی میشوند خیلی مدعی ما نیستند در حقیقت مشکل اساسی ما کاووس است . بالاخره جز مردن هر مشکلی راه حلی دارد.

باکیا وبیائی که خانواده شاهرخ درتهران داشتند  این پیشنهاد بسیار منطقی به نظر میرسید با این  تصمیم مرادخان با میرزا محمد وارد گفتگوکه درحقیقت وارد معامله شد. و با نشان دادن در باغ سبز و سرخ و در حقیقت کلاه گذاشتن سر روستائی بیچاره قرار شد سرور رابه شهرببرندودر آنجا بعد از مهیا شدن کارها به خانوده اش خبر دهند و یک جشن درست و حسابی که در شان خانواده ی خان باشد بگیرندو سروته قضیه رابه خوبی وخوشی بهم بیاورند. این شد که در عرض یک هفته سرور به تهران آمد و در گوشه ای از خانه ی مراد خان  بی آنکه مشکلی پیش بیاید و به کسی پاسخگو باشند به سرورمسکن دادند. خانه مراد خان در تهران خانه بسیار بزرگی بود چندساختمان جدا ازهم درآنجا وجود داشت . مستخدمین و آشپزها و باعبانها و.......با خانواده هایشان در دو ساختما ن در انتهای خانه که درحقیقت باغی بسیاربزرگ  بود اسکان داده شده بودند . یک ساختمان نسبتا کوچکتر و زیباومجهز هم بود که در آن دو پسر مراد خان شاهرخ و شاهین برای خوشگذرانی که بادوستانشان داشتند به آنجا میرفتند .در وسط این باغ وسیع ساختمانی بسیار زیبا و بزرگ هم بود که بشکلی کاملا خاص ساخته شده بودکه درآن زمانها بنام ساختمان کلاه فرنگی هم به عبارتی گفته میشد . این ساختمان بسیار شکیل خانه ی اصلی مراد خان و خانواده اش بود .

وقتی سروررا به تهران اوردند درآن محل که مال پسرها بوداو را مستقر کردند . با این تمهیدات که اولا دو پسر هرگز در آنجا آفتابی نشوند وتقریبا بجز کسانی که مراد خان صلاح دانسته بود که از انگشتان دست هم کمتر بود کسی از حضور سرور باخبر نبود . همین بی خبر بودن ازحضورسروردرخانه مراد خان بیشترین دقتی بودکه مراد وافرادخانواده اش سعی میکردند باوسواس عجیبی پیگیرش باشند . الان حضور سرور مثل بمبی بود که هر آن ممکن بود زندگی همه را به چالش بکشد .صد البته که پنهان نگهداشتن سرور در آن خانه کار سهل و ساده ای نبود خانه ای که مرتبا در آن امد و رفت های انچنانی میشد . از طرفی بیشترین دقت را مراد و عفت در دورنگهداشتن شاهرخ ازسرورمیکردند. آنها میدانستند در حال حاضر ترس شاهرخ ریخته و ارتباطش با سرور ممکن بود این معضل را پیچیده تر کند . بهر حال تمام سعی و تلاششان را این مادر و پدر میکردند.

در میان مستخدمین مراد خان پیر مرد و پیرزنی بودند که پیر مرد باغبان بود که سالها در خدمت این خانواده بودند آنها بچه نداشتند و بسیارمعتمد تمام اهالی خصوصا خودمرادخان وعفت خانم بودند.آنها شاهرخ وشاهین را مثل بچه های خودشان دوست داشتند غلامعلی باغبان وزنش مسئول نگهداری سرور شدند . سرور در حقیقت زندانی خانواده ی شاهرخ شده بود . حالا عفت خانم مادر شاهرخ مانده بودکه این زنگوله را به گردن کدام بیچاره ای بیاندازد (ناگفته نماند که عفت از همان زمان که به مراد خان پیشنهاد بردن سرور را به تهران دادهمین نظررا داشت که اگر بتواندسروررا به یکی قالب کند و شرش را از سر شاهرخ کم کند این مسئله بی آنکه هیچ مشکلی برایشان بوجود بیاوردحل میشود اولا پدرومادرسروررا راضی کرده اند چون هرکس سروررا میگرفت سرو سامانش بهتر از شاهرخ بود چون اصلا سرور تکه ای نبود که آنها راضی به چسباندش به خانواده شان باشند از طرفی وقتی خیالشان از سرور جمع میشد بی آنکه کسی حتی بوئی برده باشد شاهرخ هم میتواند با دختر کاووس خان ازدواج کند . این افکار که عفت در سر پرورانده بود بی آنکه همه را با مراد خان در میان گذاشته باشد با آوردن سرور و حبس کردن و از دیده پنهان کردنش داشت طبق برنامه پیش میرفت .)

ازآنجائیکه سرورهم دختربسیارسربهوا و چشم و گوش بازی بود که اینهم خود یکی ازناراحتی های پدر و مادر شاهرخ بود آنها نهایت سعیشان را میکردند که سرور با هیچیک از افرادی که در آن خانه هستند تماس نداشته باشد .

برادر مراد خان دوستی داشت به نام سالار. سالاریک گاراژداربسیارمتمول بود.اوچندین دستگاه اتوبوس و کامیون داشت و در حقیقت حمل ونقل سراسرایران آن روزراپوشش میداد. ازحمل مسافر تا محموله درتمام مسیرها به عهده ی گاراژسالار خان بود.آقا سالارمرد جاهل مسلکی بود او  با داشتن چنین شرایطی بسیار پر نفوذ در تمام عرصه ها بود .در ارتباط خانوادگی که سالار با برادر مراد خان داشت بالطبع با مراد و خانواده اش هم آشنا بود . حال با داشتن چنین دوستی، مراد و عفت حساب کردند ممکن است این گره به دست آقا سالاربراحتی باز شود . پس با یک دعوت خصوصی از سالارخان مسئله را با او در میان گذاشتند . دلواپسی عفت خانم آنقدر زیاد بودکه سالار خان ازاو پرسید برای چه چنین نگران هستید.عفت خانم گفت راستش مانگران این هستیم که عموی شاهرخ وخانواده اش ازاین موضوع مطلع شوندوازدواج شاهرخ با ملکه به مخاطره بیفتد . و بیشتر از شاهرخ به فکر دختر کاووس خان هستیم که با برملا شدن این موضوع چه وضع وروزی پیدا خواهد کرد زیرا ملکه عاشق شاهرخ است و این من و مراد را دلواپس و نگران کرده سئوال سالار از مراد خان این بود که شما نهایتا از من چه میخواهید . و اینجا بود که عفت خانم به تفصیل داستان ارتباط شاهرخ با سرور را برای او باز کرد و گفت ما میخواهیم سرور را از سرمان باز کنیم و این مستلزم آن است که کسی پیدا شود و خلاصه ما این زنگوله را به گردن او بیاندازیم هم خدا راضی شود و هم بنده ی خدا .با این حرفها که عفت زد

حل معضل سروربرای سالارخان باآن شرایط بقول خودش مثل آب خوردن بود ضمن اینکه قول داد این رازبین خودش وآنها سربسته بماند و از آنجا که سالار را مراد خان میشناخت میدانست که حرفش در حقیقت حرف است و قولش مردانه .

باقولی که سالار خان به آنها داد .تقریبا دلشان گرم شد و هنوز یک هفته به سر نیامده بود که سالار به عهدش وفا کرد و شخص مورد نظر  را به مراد خان معرفی کرد .

این فردمورد نظرسالارکه به خانواده  مراد خان معرفی شد راننده یکی از کامیونهائی بود که معمولا برای حمل کالا به شهرستانهای ایران دررفت و آمد بود. مردی بود تقریبا خوش چهره حدود سی ساله دارای زن و دو بچه . زندگی مرفهی نداشت و از اینکه همواره باید ازخانه وزندگیش دورباشد وراههای نا امن رابا کامیون طی کند ودر حقیقت به قول خودش همیشه جانش کف دستش باشد در رنج بود.سالارتقریبا بازندگی تک تک کسانی که برایش کارمیکردند کاملا آشنا بودخصوصا راننده های بیابانی .چون رگ خواب گاراژش به اینها بسته بوداوضاع کمال (همین راننده را که به مراد خان معرفی کرد) رامیدانست .با مشورتی که با مراد خان کردقرارشد برای کمال یک جائی را بگیرند و به او یکی دو تا ماشین بدهند که تقریبا بشود سرپرست یک شرکت مسافربری شهری که زیر نظر سالار درتهران کارکند وبه اواین امیدرا بدهند که اگر درست کارش را انجام دهد شاید مدت زیادی طول نکشد که خودش صاحب این شرکت مسافربری شهری بشود و سالار از هیچ کمکی به او دریغ نکند و در ازاء این کار از او بخواهند که سرور را عقد کند وبا این کار هم خودش ازبیابان رفتن ودوراز خانه و زندگیش راحت شود. و ضمنا صاحب مال و منال بشود  و هم مشکل ما را حل کند .  سالار مرد زرنگی بود اودر همان مدت کوتاه به تک تک کسانیکه برایش کار میکردند فکر کرده بود میخواست طوری این مشکل را حل کند که جای گله وشکایتی بعدها پیش نیاید. بودند افرادی که زن نداشتند ولی سالار کسی را میخواست که از هرجهت به اواطمینان داشته باشد و فردا باعث نشود کار این هم که هست مشکل تر شود .

وقتی سالارموافقت مراد خان راگرفت که صد البته مطمئن بود که اوبی چون وچراموافقت خواهد کرد قول داد که تمام کارهاراخودش  راست و ریس کند  مراد هم در حالیکه از خوشحالی در پوست نمی گنجید با هر شرطی که سالار میخواست با طرف مربوطه بگذارد  موافقت کرد گفت من ازیک ریال تاهرچه که توبگوئی حاضرهستم این برنامه را قبول کنم . خودت میدانی که نه تنها پای آبروی خودم وخانواده ام و آینده ی خصوصا شاهرخ درمیان است میترسم روابطم با کاووس خان به جاهای باریک بکشد و تو میدانی که من چقدر برای کاووس ارزش قائل هستم .ضربه ای که من از اختلاف با کاووس میخورم شاید بیشتر از دیگر بدبختیهائی که این پسر به سرم آورده می باشد.نهایتا سالار وقتی مطمئن شد که از طرف مراد خان هیچ مشکلی در میان نیست به او قول داد تمام کوشش را میکند تا  کمال را راضی کند  و ضمنا به او گفت اگر هم کمال راضی نباشد بالاخره با این دست و دلبازی که ما میکنیم در حال حاضر هستند کسان دیگری که به این کار تن در دهند . و بعد از این مکالمه سالار رفت که بقیه مسئله را که رضایت کمال بود را دنبال کند .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران