فصل نوزدهم

فردای آن روزدرست روزی بودکه کمال از سفریکی دوهفته ای بازگشته بود.ومثل همیشه برای دادن گزارش کاروبررسی صورت حساب وردوبدل کردن پول و گزارشها به دیدن سالاررفت.سالاربعد ازاینکه تمام حسابها رازیر و رو کرد.چون در آن ساعت موقع رفت وآمد راننده ها بود و حسابی سر سالار شلوغ بود لذا از کمال خواست که کنارش بنشیند تا در یک فرصت مناسب حرفهائی دارد که میخواهد به او بزند . زمانی را که سالار به کمال وعده داده بود نزدیکیهای ظهر بود و این زمان برای سالار فرصت مناسبی بود او ازهرفرصتی برای رسیدن به مقصودش در تمام مراحل زندگی خوب و به جا استفاده کرده بود و این یکی از شگردهای موفقیتش به حساب میامد.زیرا سالارنه پدرداشت ونه خانواده ی درستی از وقتی که به یاد داشت در گاراژها بصورت پادو کار میکرد و حالا با همان زرنگی که درذاتش بودبه اینجا رسیده بود او میدانست کجا چه باید بگوید و چه باید بکند که حرفش برو داشته باشد . این که به کمال گفته بود بنشین تاسرفرصت با توحرف دارم میدانست که کمال را به وحشت انداخته ومیخواست ازاین حالی وروزاو به مقصدش برسد. کمال که دل توی دلش نبود گفت شما اگر وقت ندارید باشد عصر خدمت میرسم ولی سالار به کمال گفت امروز نهار مهمان من هستی .همانطور که سالاربا حساب و کتاب این برنامه را داشت اجرا میکرد فهمید که درست به هدف زده . چون این حرفش کمال را دلواپس کرد اواحساس کرد نکند این زمینه ای باشد برای اینکه آقا سالار میخواهد  به حساب و کتابش برسد و عدرش را بخواهد . این فکر کمال را به تشویش انداخته بود. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید  و ثانیه ها برایش به سالی تبدیل شده بود. سالار که خبره ی کار بود ازصورت و حال ووضعی که برای کمال پیش آمده بودرا به خوبی احساس میکرد اوساعت ناهار را کمی ازهرروزدیر تر تدارک دید زیرا میدانست اولین نگرانی کمال  وحشت ازبیکارشدن است .پس داشت کاری میکرد  که کمال به تقاضای او جواب منفی ندهد . سالار پیش مراد خان وبرادرش کاووس خان آبروداشت ونمیخواست بهیچوجه دراین کار ناموفق باشد و این را برای خودش وجهه ای میدانست .  درحقیقت او با اینکارش مراد خان را مدیون خودش میکرد ضمن اینکه میدانست همانطور که خودش در کارهائی بسیار تواناست مراد هم دست و بالش پربود ومیتوانست درمواقعی کمکش برای سالار خیلی بیشتر ازاینکارارزشمند باشد . و روی این اصل در به انجام رساندن این کار هرچه سعی و توان داشت میخواست بگذارد .

وقت ناهاررسید.سالارضمن اینکه کمال رابرای ناهاردعوت میکرد اولین حرفی که به او زد این بود که میخواهد در باره یک کار مهم با اوگفتگو کند وبه او گفت این در حقیقت یک همکاری و همراهی با اوست و بیشتر به خاطر اینکه او را امین خودش میداند میخواهد اینکارراازاوبخواهدولی ازاوخواست که اگرهم به توافق نرسیدنداین مسئله همچون رازی بین خودش و سالاربه رسم مردی ومردانگی مخفی بماند واحدی مطلع نشود.وقتی کمال باوقول دادوخیال سالارازاین بابت جمع شدباوگفت.تومثل پسرم هستی ازکارت بسیارراضی هستم ومیدانم آدم صادقی هستی .متاسفانه دوست من که برایم خیلی مهم ومحترم است مشکلی داردکه درآن پای آبروو حیثیتش در میان است . من به اومدیون هستم ودلم میخواهد تاجائیکه درتوان دارم باوکمک کنم راستش من خیلی فکرکردم میدانی من امثال ترادوروبرم زیاد دارم فکرکردم که این معضل بدست توویا شخصی مثل توامکان بازشدن دارد.برای همین تصمیم گرفتم اول با تودرمیان بگذارم راستش دیدم درشرایطی که هستی این یک فرصت است چه کسی ازتوبهترکه بااین توانائی که داری بتوانی برای خودت کسی بشوی البته میدانی که هرکاری مزدی دارد.اگرمن به توپیشنهاد چنین مزدی رامیدهم خودم میدانم که کاریکه ازتومیخواهم خیلی هم پیش پا افتاده نیست دراصل هم تووهم من وهم دوستم همه در این کار سهمی میبریم . وخلاصه بعد از کلی صغرا و کبرا چیدن و درست و حسابی توی دل کمال را ازهر جهت خالی و از جهاتی پر کرد مطلب و در خواستش را با کمال در میان گذاشت.سالار عین ماجرا را به کمال اینگونه تعریف کردکه . پسر دوست من درحالیکه دخترعمویش نامزدش بوده به دختر رعیت پدرش تجاوز میکند خوب جوان بوده و نادان دخترک هم بچه سال است اوهم گول خورده .برادر دوستم که دخترش را نامزد کرده اصلا از این ماجرا خبر ندارد . از طرفی بیچاره رعیت دوستم که شاید تو بشناسیش مراد خان را میگویم که برادرش هم کاووس خان است . کمال گفت بله میشناسمشان مگرکسی هست که این دوبرادررا نشناسد . ضمن اینکه بارها هم از دهان شما نامشان را به عناوین مختلف شنیده ام . سالار ادامه داد خوب کارمن راحت شد میدانی که چه کیا و بیائی دارند و دستشان به خیلی جاها بند است و خیلی از مشکلات مرا تا حال حل کرده اند و بعد هم مطمئن هستم پشت و پناه خوبی برای تو خواهند بود. خلاصه شاهرخ پسر مراد این دسته گل را به آب داده حالا دختر را که حدودچهارده پانزده ساله است با خودشان از روستا به شهر آورده اند. بیچاره پدردختر فقط وفقط فکرآبرویش هست . مهم نیست که دخترش زن شاهرخ بشودیا کس دیگری. اگر کاووس خان بفهمد که شاهرخ چه کرده دیگرسنگ روی سنگ بند نمیشود . مرادبیچاره میترسد که روابط برادرانه اش که خیلی هم برایش مهم است بطرزبسیاربدی بهم بخوردوآبروی خانوادگیش پیش همه برود.البته ناگفته نماند که من ازاینهمه مردی ومردانگی مراد بسیار خوشم آمدمیتوانست اهمیت به آبروی رعیتش ندهد واصلا بزندزیر ماجرا تازه طلب کارهم بشودوعذررعیتش رابخواهدمیدانی که اینکاربراحتی از دستش بر میامد ولی نمیخواهد کاری کند که پیش خداوند شرمنده بشود هدفش اینست که همه کارها راخدا رسولی درست کند ضمن اینکه به خودش و آبرویش هم لطمه ای نخورد  خلاصه به بد مخمصه ای گیر کرده برای همین ازمن خواست کمکش کنم  او برای حل این مشکل بهرقیمتی هم راضی هست .من دیدم این یک فرصت خوبی برای توست . هم دست و بالت باز میشود و هم ازرفت و آمد هائی که مرتبا اظهار ناراحتی میکنی راحت میشوی .

سالارحتی سروررا ندیده بود ونمیدانست این تکه ای که برای کمال بیچاره دارد میگیرد چه شکل و قیافه ای دارد .کمال وقتی حرفهای سالار را شنید کاملا حالش دگرگون شد . نمیدانست چه کند دراین وضعی که داشت احساس میکرد نه راه پس دارد و نه پیش یکطرف میترسید که اگر بگوید نه کارش را از دست بدهد و این به منزله ی از هم پاشیده شدن زندگیش بود و از طرفی درست است که داشتن یک بنگاه مسافربری شهری که سالاردر بین حرفها قولش رابه او داده بود خودش درآن روزگاران خیلی با ارزش بود ولی عقد کردن سرور هم وقتی خبرش به گوش زنش میرسید بازهم آخرش به ازهم پاشیدگی زندگیش بود . با این خیالات که همه و همه در چند ثانیه ازمغز کمال گذشت بی آنکه به آخرکارفکرکند با صورتی که ازاین پیشنهاد سرخ شده بودبه آقا سالارگفت بهیچ قیمتی حاضر نیست که زن و بچه هایش را فدای این کار بکند .

سالار که اصلا منتظر این جواب از طرف کمال نبود در حالیکه سعی میکرد خودش را نبازد و به کمال بیش از این فرجه ندهد گفت  من فکراون قسمت راهم کرده ام . تو بدون اینکه زنت اطلاعی پیدا کند این کار را بکن . من خودم برایتاان خانه ای میگیرم و تو فقط نقش سرپرست اورا بازی کن .ضمنا شاید بارفاهی که از این کار برای زن و بچه هایت به وجود میاید حتی اگر زنت بداند که حضور این زن چقدربرایش ارزش داشته خودش راضی شود. اگرروزی اتفاقی افتاد که توبه مشکلی بر خوردی خود من قول میدهم تا آخرش کنارت باشم و نگذارم کوچکترین آسیبی به زندگیت بخورد . تو امروز به من چنین کمکی میکنی و منهم مطمئن باش هرگز پشت ترا خالی نمیکنم .خلاصه آنقدرسالاربه گوش کمال خواند که بالاخره باحساب اینکه همیشه سالارهوای کمال راداشته باشد اوراراضی کرد انجام دادن قولهائی که سالاربه کمال داده بود به سرعت عملی شد. سالارهم گفته بود تا من این بنگاه مسافربری و ماشینها را و برنامه اش را برایت جور نکردم حتی نمیگذارم تو سرور را ببینی . وقتی خودت راضی شدی پا پیش بگذار .با قولی که سالار به کمال داد و با شناختی که کمال ازسالارداشت مطمئن بودکه اوحرفش واقعا حرف است ومیدانست که سالارهرگز پشت او را خالی نخواهدکردتمام این تشریفات با کمک مراد خان ظرف یک هفته عملی شد وقرار شد صبح روزموعود کمال سروررا ببیند واو رابهرشکل و قیافه ای که باشد قبول کند وبه عقد خودش درآورد.البته یکی از شروط کمال این بود که بصورت صیغه صد البته صیغه با مدتی طولانی و این هم برای این بود که اولا کمال حرفی داشته باشد که اگر رازش پیش زنش برملا شد بزند و از طرفی مدتش باید طولانی باشد که خیال مراد و سالار از سرو سامان گرفتن سرور جمع باشد و ترس از این نداشته باشند که روزی سرور بزند به سیم آخر و رازشان فاش شود . تازه اول کار بود باید میدیدند که با سرور چطورمیشود کنار آمد . وحشت از اینکه سرور راضی به دست برنداشتن از شاهرخ که لقمه چرب و نرمی بود هم میشد که بر تمام این تصمیمات خط بطلان بکشد . اما تنها موردی که خیال سالار و خانواده ی کامران خان را راحت میکرد این بود که سرور هم کم سن تر از آن بود که با چنین حساب و کتابهائی آشنا باشد و ضمنا آنقدر دست و بالشان بسته بود که میدانستند کامران به راحتی میتواند لطمه ای به خانواده ی سرور بزند که جبرانش برای آنها بسیار گران تمام میشد پس خیالشان هم از طرف خانواده ی سرور و هم خود سرور تقریبا جمع بود.

فصل بیستم

سرور قیافه خیلی بدی نداشت . فقط کمی درشت اندام بود با چشمانی آبی روشن وپوستی سفید در کل بد نبود . ولی فرشته را هم به زور بخواهند به کسی غالب کنند خیلی به دل نمی چسبد. ولی سرور برای کمال یک کالا بود و نه یک زن زندگی.مسئله ی مهم این بود که سرور هنوز در سنی نبود که کسی دلواپس دل بستنش به شاهرخ باشند . شاهرخ در واقع سرور بیچاره را گول زده بود . او هنوز سیزده ساله بود و گول زدنش کار خیلی سختی برای شخصی مثل شاهرخ نبود . دخترک در همین مدت  کوتاه در خانه ای که مراد خان برایش تدارک دیده بود به تنگ آمده بود او در روستا آزاد بزرگ شده بود و حالا مدتی بود که در یک ساختمان آنهم با حفاظت کامل غلامعلی و زنش حق بیرون آمدن را هم نداشت تقریبا هیچکس را نمیدید  . دلش به قول خودش که بعدها برای بعضی از دوستانش تعریف کرده بود داشت میترکیداو در حقیقت زندانی آنها بود در حالیک نمیدانست چه سرنوشتی داشته و چه آینده ای سالار و مرادخان  برایش تدارک دیده اند البته برایش زیاد فرق نمیکرد در واقع او اصلا فکر نمیکرد تنها حسی که داشت این بود که حوصله اش به سر آمده بود دلتنگ بود که کی میتواند نفس بکشد . آزادی را همه حس میکنند حتی فردی مثل سرور او فقط میخواست از این زندان رها شود اما یک چیز برایش بسیار دلگرم کننده بود و آن اینکه از روستا به شهر آمده . حالا با چه رسوائی و آبرو ریزی بوده برایش اهمیت نداشت . سنش که کم بود در محیط بسته ی روستا بزرگ شده بود و آرزویش هم این بود که به شهر بیاید حالا در حقیقت و نه ظاهر همه ی این اتفاقات برایش یک موهبت بود او تنها و تنها وحشتش از این بود که او را به روستا برگردانند برایش کافی بود. اما  او در همین مدت کم  زن غلامعلی جسته گریخته حالیش کرده بود که چه بلائی به سر خودش و خانواده اش آمده  دل زن غلامعلی برایش میسوخت او میدانست که این دختر بی آنکه بداند و کلکی توی کارش باشد به این دام افتاده لذا میخواست از راه خدا و پیغمبری او را آگاه میکرد حرفهای زن غلامعلی که حالا تنها و تنها مونس او بود کم کم به او حالی کرد که دیگر حضورش در روستا و در کنار پدر و مادرش امکان پذیر نیست .این دانسته ها گاهی دل سرور را تنگ میکرد برای پدر و مادرش ولی او بچه تر از آن بود که عمق فاجعه را درک کند لذا خیلی هم به او سخت نمیگذشت .او خانواده ی مراد خان را از وقتی به شهر آمده بود ندیده بود شاهرخ را هم ندیده بود . فقط گاهگاهی خود مراد برای سرکشی و آگاه شدن از وضع و حال سرور به او سر میزد و خیلی هم مهربان با او برخورد میکرد از او میپرسید که چیزی لازم دارد یا نه جلوی او به زن غلامعلی سفارش میکرد که با او مهربان باشد . این کارهای مراد خان هم از راه انسانیتی بود که داشت و هم میخواست مرغ از قفس نپرد و اگر بعدها تصمیمی برای سرور گرفت انقدر او را مدیون مهربانیش کرده باشد که او گوش به فرمانش باشد . که با این تمهیدات همان شد که مراد میخواست.

وقتی آنروزوقتی سالار کمال را به خانه مراد خان آورد و مراد و عفت کمال را دیدند هردو به انتخاب سالار افرین گفتند . سالار به مراد خان گفت که خیالش از هر جهت جمع باشد چون کمال همه ی ماجرا را میداندو با رفاهی که در اختیارش گذاشته ایم با دل و جان راضی به این ازدواج هست . کمال در مقابل آقا مراد کاملا خود را خلع صلاح میدید . زندگی و اوضاع روبراه مراد و رفتار مهربان او خیلی به دل کمال نشست . به مراد خان گفت شما خیالتان راحت باشد من تمام سعی ام را میکنم که شما و سالار خان از من راضی باشید . بعد از کلی صحبت کردن و قرار و مدارها را گذاشتن مراد به غلامعلی که در این گفتگو شاهد ماجرا بودگفت که به فاطمه ( زن غلامعلی) بگو سرور را به اینجا بیاورد .  زن غلامعلی هم فورا به دیدن سرور رفت و طبق دستو ر خانمش یکی از بهترین لباسهای سرور را به تنش کرد تا با اولین دیدن کمال مبادا پس بزند به او پوشاند تا او را به ساختمان کلاه فرنگی ببرد. سرور  اول از اینکه در چنین محیطی هست هاج و واج شده بود اواز روزی که به شهر و خانه مراد خان آمده بود این باغ را درست ندیده بود چون با حساب و کتابی که خانواده مراد کرده بودند اودرجائی که اسکان کرده بودکه  دورتر از آن بود که با آمد و رفت محدودی که داشت به وجود این ساختمانها پی ببرد . حتی فکر این گونه تجملات را نکرده بود . فاطمه  سرور با به خدمت آنها برد  در همین حال مراد خان در کنار عفت خانم نشسته بود ووقتی سرور را آنها بین خودشان نشاندند کلی سرور احساس آرامش و خوشی کرد . یواش یواش عقت خانم به گوش سرور خواند که این آقا کمال چند مدت قبل آمده بوده اینجا اتفاقی ترا دیده و از تو خوشش آمده اوضاع خیلی خوبی دارد خودش هم یک بنگاه مسافر بری کامل دارد . و میخواهد تو زنش بشوی توی همین تهران برایت خانه و زندگی خوبی درست میکند و عقدت هم میکند . من و مراد خان  هم که صلاح و خوشبختی ترا میخواهیم و به پدر و مادرت قول دادیم که هوای ترا در همه حال داشته باشیم دیدیم این آقا کمال هم جوان خوبی هست هم سرش به تنش میارزد خوب در این شرایطی که تو هستی کی بهتر از آقا کمال ؟ به تو قول میدهیم که نگذارد آب به دلت تکان بخورد .

صحبتهای عفت خانم که تمام شد در حقیقت کارهم پایان یافت وبقیه مراحل هم دعین سادگی و همانطورکه مراد وسالار قول داده بودند انجام شد و سرورو کمال درخانه ای که آقا مراد با تمام وسایل برایشان فراهم کرده بود رفتند سر خانه و زندگیشان و خیال همه و همه راحت شد .

مانده بود پدرومادرسرورکه وقتی همه کارهاتمام شدآنها رادرجریان گذاشتندودرجواب پدرومادرسرورگفتند که مادیدیم آقاکمال جوان خوب وسربراهی است اوضاع زندگیش هم که خوب است ازطرفی شاهرخ دخترعمویش راشیرینی خورده بودیم و امکان نداشت بشود سرور را عقد کند برای شما هم که دیکر فرقی نمیکند داماد ، داماد است . تازه کمال سربراه تر و ارامتر از شاهرخ است .وبه شما و سرورهم بیشترهم آهنگ است خلاصه با این حرفها بیچاره خانواده ی سرور را راضی کردند .خلاصه با تمام محاسباتی که انجام شده بود.همه از این وصلت راضی بودند . تنها کمال بود که وحشت داشت زنش بفهمد که خوشبختانه تا آنموقع کسی بوئی نبرده بود .

دو ماه که ازاین ماجرا گذشت سروربه کمال اطلاع داد که ازاو حامله است.برای کمال نه مشکلی بود ونه نگرانی داشت ولی غافل از اینکه آفتاب زیرابر پنهان نمی ماند . بالاخره معلوم نشد کدام شیر پاک خورده ای این خبرهای را به گوش خدیجه زن کمال رساند . خدیجه زن کمال  اول که مطمئن نبود زیرادرتمام سالهای زندگی با کمال به این جارسیده بود که کمال بحدپرستش بچه هایش رادوست داشت . و به خود میگفت کمال میداند که من لحظه ای حضورهیچ زنی را درزندگیم تحمل نمیکنم . ولی بعد ازکنکاشی که کرد به این نتیجه رسید که حرفهای شنیده شده اش کاملا درست است . درهمین زمان بودکه بلائی راکه کمال آنروز به آقا سالار زده بود داشت به حقیقتی تلخ تبدیل میشد.آگاه شدن خدیجه همان وروزگارکمال سیاه شدن همان .خدیجه تنها یک حرف میزد یامن یا سرور. بیچاره کمال که تا این جای ماجرا را دیگرنخوانده بود تنها راهی که به نظرش رسید این بود که دست به دامن سالار خان بشود و بگوید حالا موقع قولهائیست که به من دادی وگفتی پای این مسئله تا آخر ایستاده ام که توزیانی نبینی . ولی متاسفانه با زمان بندی یکساله که کرده بودند ولی به سرورقول مدت زیاد را داده بودندهنوزبسر نیامده بودوکمال مثل خروامانده درگل شده بود او بهیچ عنوان نمیخواست از خدیجه ودوفرزندش جدا شود. خدیجه هم مثل سرورزنی روستائی بود که پدرو مادرش  هنوزدر روستا بودند. وضع پدرش هم آنچنان بد نبود که خدیجه با رفتن خودش و حتی دو فرزندش مشکلی داشته باشد . زیرا او تنها دختر خانواده ای بود که شش برادر داشت . و اگر لب باز میکرد که کمال سرش هوو آورده دیگر روزگاری برای کمال بدبخت نمیماند و این را خود کمال هم بخوبی میدانست و شاید ترسش روز اول هم ازهمین عاقبتی بود که الان دچارش شده بود

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران