فصل بیست و یکم

وقتی سالاردر جریان زندگی کمال قرارگرفت متوجه شد که این باردیگر بایدهرچه زودترتا کار به جاهای باریکتر نکشیده گره را باز کندتنها راهی که به نظرکمال منطقی میامداین بودکه سالارباخدیجه وارد صحبت بشود.کمال به سالار گفت اوبا دهان گرمی که دارد و ازطرفی چون سالها ست که کمال در خدمت او نان زن و بچه اش را در میاورد ودرواقع خدیجه خود رانمک پروده اومیداند وتقریبا به سن وسال پدرش هم بود حتما در صحبت کردن با خدیجه موفق خواهد شد.پس سالاربا این پشتوانه ها که کمال گوشزد کرد و ضمنا به او قول داده بود که از هیچ کمکی به اودریغ نمیکند گفت باشدمن این مشکل راخودم با خدیجه حل خواهم کرد .درصحبتهائی که بین خدیجه و آقا سالار شد خدیجه متوجه شد که کمال در چه شرایطی این کار را کرده . و دلیل اصلی ان این بوده که سایه اش همیشه سر زن و بچه اش باشدوچون همیشه به آقا سالارگفته بودمن آخرش دراین سفرها میدانم که بچه هایم رایتیم میکنم و زنم را از دست میدهم و این سفر رفتنهای پر خطر همیشه او را به وحشت و دوری از زن و بچه اش می انداخت. این تنها راه چاره ای بود که من برای او درنظرگرفتم راستش وقتی فهمیدم که دوستم آقا مراد مشکلی داردمن چون میدانستم که کمال درهر رفت و آمد چقدر دچار اضطراب و ناراحتی برای خانوداه اش هست این پیشنهاد را به او کردم البته  که تمام این امکانات را هم آقا مراد برای از سر باز کردن سرور از زندگیش انجام داده وغرض کمال هم از قبول آن فقط و فقط راحتی و رفاه شما بوده و بس . الان هم اگر بخواهیم کاری کنیم که سرور از کمال جدا شود اولین ضرری که کمال میکند اینست که تمام این امکانات که از او گرفته میشود هیچ منهم دیگر نمیتوانم به او کاری حتی همان کارسابقش رابدهم چون من با آقامراد دوستی دیرینه دارم ونمی آیم به خاطرکمال این دوستی که برایم خیلی هم اهمیت دارد رافدا کنم لذا این دیگرمیل توست خدیجه یاقبول میکنی که این دختر درحال حاضر تا وقتی راه حل بهتری پیدا نکردیم که بتوانیم جواب مراد خان را بدهیم زن کمال باشد یا نه اینکه کمال اورا ول کند ومنهم شما را. خدیجه با دقت به حرفهای سالار گوش کرد و با حساب دو دوتا چهار تا دید که اگر بخواهد در تصمیش پافشاری کند زندگیش از هم میپاشد ضمنا دهان گرم و لحن مهربانانه ی آقا سالار کار خودش راکرد و خدیجه بعد از این نشست . خودش به کمال گفت حالا که متوجه این مشکل شده ام و فهمیدم تو کاملا بی تقصیر هستی وسرهوا وهوس نبوده که تن به این کارداده ای . خودم پا جلو میگذارم و این بلائی را که به سر زندگیم آمده بر میدارم .وقتی کمال از اوخواست که بگویدچه درسرداردخدیجه گفت تودخالتی نداشته باش مازنها هزارتا شگردداریم که شمامردها بوئی ازآنها نبرده اید.کمال هم که حالا دیگردست وپایش توی پوست گردو بود چاره ای ندید جز اینکه تن به قضا و قدر بدهد . البته همیشه همینطور بوده وهست که انسان وقتی دیگر کاردبه استخوانش میرسد وراه پس وپیش ندارد تسلیم میشود . کمال هیچ دلبستگی به سرور نداشت او برایش فقط و فقط نقش یک معامله را داشت . معامله ای که اوسود خود را در آن میدید . ولی در این میان تنها کسی که تمام ماجراها برای وجود او دست وپاگیر شده بود وخودش عین خیالش نبودسروربود.او  با اینکه از کم و کیف ماجرا خبر نداشت  در زمانیکه مراد خان کمال را برای او انتخاب کرده بود بیچاره سرور نمیدانست که کمال زن وبچه دارد . وزمانی هم که شنید اول مثل هرزنی خیلی ناراحت شد وبه کمال هم گفت ولی کمال به اوحالی کرد که سروررا دیده و اشقش شده و خودش از سالارخان خواسته که باهر شرایطی که  هست حاضراست بهرحال مردها به راحتی دراینگونه مواقع میتوانند زن راراضی کنند ضمن اینکه سرور خودش میدانست که در این راستا هیچ امیدی بکسی نمیتوانست داشته باشد نه روی رفتن به خانه پدری را داشت ونه اینجا کسی را داشت بالطبع درنهان خیلی هم برایش فرق نمیکرد ضمن اینکه درآن روزگاران داشتن دو وسه زن خیلی هم عجیب نبود. از طرفی سرور میدید که کمال تمام هم و غم خود را به کار میبرد که به او سخت نگذرد و این را دلیل عشق و علاقه او میگذاشت . در حالیکه کمال تنها و تنها هدفش این بود که هم از سرمایه ای که خودش میدانست بسرش زیاد است حفاظت کند وهم دراین معامله هیچ ضرری نکرده بود. سرور هم بعد از آنکه هرچه کردتا کمال زنش را طلاق بدهد و او را انتخاب کند موفق نشد سرش را انداخت پائین و به همان چیزها که داشت راضی شد خصوصا اینکه کمال به او گفته بود که زنش از ماجرای ازدواج دومش اصلا اطلاعی ندارد و از این بابت خیال سرور را راحت کرده بود گفته بودتو چه کارداری که من زن دیگر دارم یا نه بهرحال زندگی تو که روبراه است.همه ی این حرفها تاوقتی سرور را راحت و راضی نگهداشته بود که خیال میکرد زن کمال از حضور او مطلع نیست ولی  این خوشی هم دیری نپائید او از بعضی ها شنید که خدیجه زن کمال ازماجرا مطلع شده وبسیار هم نا راحت است .با تعریف هائی که ازاخلاق ورفتار خدیجه هم به گوشش رسیده بود فکرمیکرد این مسئله براحتی حل نخواهد شد. این جا بود که زندگی ساکت و آرام کمال در دو طرف بهم ریخت . سرور بیچاره خودرا مثل گوسفندی میدید که قربانی بود و برایش عزا و عروسی فرقی نمیکرد .در اینجا او هم  خودش را به دست قضا و قدر سپرده بود .

در همسایگی خدیجه خانه بزرگ و قدیمی ای  بود که هر اتاقش را   صاحبخانه به کسی اجاره داده بود  .  از آن جائیکه خدیجه زنی بسیار سرو گوش آب بده بود و تقریبا پشه هم از زیر دستش نمیتوانست فرار کند او شناسنامه تمام مستاجران آن خانه را میدانست . و البته این سر در آوردنها یکی ازسرگرمیهای زنان بود . او میدانست که هر یک از مستاجران چه کاره هستند وچطور زندگی میکنند .  وقتی خدیجه این مشکل برایش پیش آمد به کمال گفت که من میتوانم این گره را باز کنم .کسی نمیدانست درسر خدیجه چه میگذرد ولی شاخکهای تیز خدیجه بالاخره به کمکش آمد و به سرعت ذهنش به او یاری کرد . و می دانست که همسایه  یکی از این اتاقها ی خانه مجاورشان پسری هست که تازه به تهران آمده . وضع بدی داشت وتکه دندان گیری برای حل مشکل خدیجه بود .برنامه ریزی برای حل مشکل راخدیجه خوب بلد بود ولی بزرگترین مشکل در حال حاضر این بود که سرور حامله بود بود . البته این به خدیجه فرصتی میداد که با حساب وکتاب پیش برود پس اوبهتر آن دید که بگذارد تا سرور وضع حمل کند و در این مدت زمینه را کاملا از هر جهت برای فکری که کرده بود آماده کند .

 حالازمانی بود که خدیجه اول ته وتوی قضیه رادرآورد وبفهمد که پسری راکه در نظرگرفته دارای چه شرایطی هست و نقطه ضعف و قدرتش چیست . و از کجا میتواند راهی پیدا کند تا شاید به منظوری که دارد برسد . داوود پسر مورد نظر خدیجه حدودا بیست ساله بودظاهری نه چندان خوب واهل ملایربود. معلوم بوداز خانواده ای بسیاردست پائین است .هنوز مدت زیادی نبود که به شهر آمده بود ولی معلوم بودبه قولی آمده تهران که برنده شودنه بازنده .درآن زمان کسانیکه درشهرستانها وخصوصا روستاها بودند خیلی برایشان آمدن به تهران جذابیت داشت البته کاملاهم فکرشان درست بوددر آن مقطع تهران تازه داشت شهری بزرگ میشد و این باعث شده بود که هرکس به این شهر میامد به سرعت جذب کار میشدودرآمد خوبی هم پیدامیکردواین برای یک روستائی و شهرستانی بسیار اهمیت داشت ازطرفی بهمان نسبت که درتهران کار و کسب رو به رشد بود در آنجاها رکود بود. ضمنا شهر عین آهن ربا جوانان را به خود مشتاق میکردداوودهم ازهمان قشربود.آمده بودبی آنکه کسی را برای حمایت داشته باشد.خدیجه این همه رامیدانست خودش روستازاده بود.برای همین باب نزدیک شدن به پسرک راریخت وبتوسط یکی ازهمسایه هاکه مدتها آنجا ساکن بود و با خدیجه هم آمد و شد داشت به راحتی این کارعملی شد . خدیجه متوجه شد که داوود بیکار است و سوادکی هم دارد و بقولی مویز بی دم است یعنی نه خانواده ای دارد که در پی او باشند خودش هست وخودش .چه چیزازاین بهتر.اولین فکری که به خاطر خدیجه رسید این بود که حل مشکل داوود میتواند اعتماد اورا نسبت به خودش جلب کند وهمین باعث میشودکه کم کم خدیجه اختیارداوود را به دست بگیرد . و بدینوسیله خدیجه واردعمل شد اولین کاری که توانست داوودرا به دام اوبیاندازد درست کردن کار برایش بود. خدیجه همان روز که سالار برای راضی کردنش با او صحبت کرده بود به خدیجه قول داده بودکه بهرشکلی حاضراست به او کمک کند تا شر سرور را از سرش کم کند کمال بیچاره هم که دست بسته تسلیم نظراول سالار و بعدخدیجه بود  پس امروز روزی بود که سالار میباید قولی را که به خدیجه داده عمل کند . سرکار گذاشتن داوود بهترین راهی بود که صد در صد تمام دامی را که خدیجه مهیا کرده بود داوود را شکار کند عملی میکرد که صدالبته این مشکل را سالار حل کرد وداوود در حقیقت پیش سالارخان در ظاهر با وساطت خدیجه . و در اصل حل مشکل سرور وکمال وخدیجه وخلاصه تمام کسانیکه در این مسئله مشکل داشتند مشغول به کار شد . سالار به داوود  پیشنهاد کرد که رانند اتوبوس شود و داوود هم که دنبال هرکاری که پیش آید میگشت با خرسندی کامل به سالار جواب مثبت داد . ولی رانندگی آنهم رانندگی بیابانی کار هرکسی نبود . حالا مشکل را میباید حل میکردند زیرا داوود اصلا رانندگی نمیدانست آن زمانها مثل امروزه روز نبود که مدرکی باید تا با حساب و کتاب رانندگان مشغول کار شوند همینقدر که میتوانست کامیون را رهبری کند پشت آن مینشت و بالطبع زمانی نمی گذشت که خبره ی کار میشد . این مشکل را کمال به عهده گرفت و داوود جویای کا ر به سرعت برق و باد شد یک راننده ی درست و حسابی در خدمت آقا سالار و حل مشکل کمال و خدیجه .

خوب تا اینجا سعی خدیجه بی نتیجه نمانده بود  و نتیجه کاملارضایتبخش بودوداوود هم با این ترفند نانخور سالار.و مدیون خدیجه شد


                                                  فصل بیست و دوم

پدرومادرداوود درملایرعیت  بودندداوود پسربزرگشان را فرستاده بودندتا بنا به خواسته ی خودش درشهر کار وباری پیشه کند شاید بتواند سری توی سرها در بیاورد

نه ماه بارداری سرورمثل برق وبادگذشت و دراین مدت بدون آنکه خود سرورخبر داشته باشد خدیجه وکمال وسالار منتظرمانده بودند سرورپسرش رابدنیا آورد.حالا دیگرموقع به اجرا گذاشتن نقشه شده بود.فقط تنها چیزی که مانده بود بچه ی سروربودکه آنهم باوعده و وعیدهای مراد خان وپادرمیانی سالارواینکه این تنها راه خوشبختی دخترشان است خانواده سرورقرارشد بچه اورابعنوان برادر سرور پیش خودشان ببرند و سرور را با عنوان دختر به خانوتده  داوود قالب بکنند . که اینکار برای خدیجه مثل آب خوردن بود . شرایطی را که آنها برای داوود مهیا کردند باعث شد که در همان دامی که کمال افتاده بود بیفتند و دانسته ندانسته داوود مشتاقانه به این ازدواج تن دهد .تا اینجا مشکلات همه درحقیقت حل شد و پای هیچ معترضی درمیان نبود .درکنارداوود سرور زندگی بی مشکل و راحتی را داشت .داوود درکل بچه خوب وبی سروصدا وبسازی بود از اون بچه های دود چراغ خورده . با این اوضاعی که برایش خدا خواسته بوداحساس میکردبه آنچه که درحسرتش بودرسیده است . دوسه باری هم سرور را به ملایر برده بود و پدر و مادر داوود هم از اینکه هم داوود سروسامانی گرفته وبی شروگر صاحب خانه وزندگی شده خیلی خوشحال بودند . پدرو مادر سرور هم تقریبا رابطه ای با او نداشتند پسرسروررا مثل پسر خودشان دوست داشتند و تا اینجا من نفهمیدم که مهرداد پسر سرور داستان زندگیش را به درستی میداند یا نه . ولی همیشه یک استخوان لای زخم انسانها هست انگار دنیا نمیخواهد کسی به تمام و کمال مزه ی خوشی و خوشبختی را بچشد دوسه ماهی بیشتراززندگی مشترک داوودوسرور نمیگذشت ولی .ازآنجائیکه گلیم بخت کسی راکه بافتند سیاه به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد.این زندگی آرام هم دوام چندانی نداشت ودندانهای تیزوبرنده ی سرنوشت بالاخره کارخودش راکرد.داوود دریکی ازرفت و امدهائی که داشت اتوبوسش به دره سقوط کردوخبر مرگش زندگی سرور را دچار آن چنان بحرانی کرد که دیگر سر وسامان گرفتنش بعید به نظر میرسید .سرور عاشق داوود بود . او تنها و تنها کسی بود که در این زمان ِکم توانسته بود زندگی آشفته ی سرور را سرو سامانی بدهد ومزه شوهرداری و دوست داشتن را به اوحالی کند. در حقیقت سرور زمانی به داوود رسیده بود که اولا کمی عقل برس شده بود ودوما بعد ازشاهرخ وکمال تازه می خواست بداندزندگی چه معنی میدهداین داوود بودکه ازهیچ لطف ومهربانی درحق سرور کوتاهی نمیکرداوسرورراباعث تمام موفقیتهایش میدید ومرگ او بود که زندگی سروررادچار آنچنا ن تنشی کردکه تصورش هم بسیار سخت است .سرورآنچنان از این شوکی که درزندگیش به اووارد شده بود خودش را گم کرد که در حقیقت همه گفتند برگشنتش به حال عادی شاید تقریبا غیر مکن باشد او به جنونی ناگهانی دچار شده بود.زلزله ای که برسر سرور آوار شده بود هم خانه اش و هم خودش را زیر سنگینترین فشارها قرار داد .

سخن را میخواهم کوتاه کنم . بعد از داوود سرور زنی بود که دیگر امکان مهار کردنش را کسی نداشت پسرش را به خانواده خودش در روستا سپرده بود و خودش رها شده در مسیر اجتماعی شد که حال و روز امثال او را میطلبید برای هر گونه کژی و سقوط .

نشستن وبرخاست ورفت و آمد کردن با زنان ومردان آنچنانی اورا به ورطه این نزدیک به سقوط کشانید .ولی گاهی خدا میخواهد بهر دلیلی که برای ما انسانها ناشناخته است فردی را حمایت کند .واز سقوط نجات بدهد.اینجا بودکه دستی از غیب به یاری  او درحقیقت خانواده ی سرورامد. پدرومادر اودیگرراهی برایشان نمانده بود فقط خون میخوردند ودعای رو و شبشان این بود که خدابهرشکلی که صلاح میداند سرور را یا به راه راست هدایت کند و یا مرگش را برزندگی ترجیح میدادند . آنها مردمانی آبرو دار و متدین بودند . حضور سرورنه تنها برای خودشان و حتی آینده مهرداد زیان آور بود بلکه دیگر داشتند چوبهای بدی از خویشان و هم ولایتیهای خود میخوردند . تقریبا از آمدن سرور به روستا جلوگیری کرده بودند ولی از آنجا که در دروازه را میشود بست ولی در دهان مردم را نمیشود گرفت .بالاخره خبرها کم و بیش به گوش همه میرسید  شاید خداوند نه به خاطر سروربلکه به خاطر عجز و لابه هائی که پدر و مادرش به درگاه خداوند میکردند دری را باز کرد .

در این میان مردی که ازنظرمالی اوضاع بسیار خوبی داشت و دارای زن و بچه هم بود دست او را گرفت و به خیال حج آقاهای آ ن روزگاران این را برای خودش یک خیروصواب وحرام شدن آتش جهنم میدید. میگفت اگر این زن را از این مهلکه نجات بدهم خدا هم درِبهشت رابروی من باز میکند.خوب سرور هنوز خیلی خیلی جوان بود و ما میدانیم که او نا خواسته و بیگناه به این جا کارش کشیده بود.درحقیقت آنکه بایدجوابگوی این حال وروزسرور بودکسی نبود جز شاهرخ . وصد البته مردانگی و خداشناسی مراد خان نگذاشته بودکه کاربه جاهای باریک بکشد ولی خوب سرور نمی باید سقوط میکرد که کرده بود .. گویا  این آقای حاجی گاهگاهی ارتباطاتی با کسانی داشت  درهمین موقع یکی د بارهم با سرور مواجهه شده بود سرور هم از آنجا که هم کسی را برای درد دل نداشت و هم دیگر زندگی داشت فشارش را روز به روز به او بیشتر میکرد و ضمن اینکه در اصل اوضاع ذهنی و عقلیش ره رو به زاول بود وقتی دید که این حاج آقا درحقیقت مرد دستگیر وبا خدائی هست دریک فرصت مناسب وضع و حالش را از اول تا اخر با صداقت برای حاجی تعریف کرده بودوحاجی هم ازآنجاکه مال ومنال بسیارداشت بی آنکه بگذاردزن وبچه هایش ازاین کاراوبوئی ببرند سروررا به عقد خوددراورد.برای اوخانه ای مناسب تهیه کردکه با ظرفیتی که خانه داشت میتوانست بانشاندن مستاجرتقریبا سروربرای خودش از این راه دارای درآمدی باشد حاجی نمیخواست سروررا برای همیشه وابسته ی خودش از نظر مالی بکند او مرد فرهیخته و خداشناسی بود شاید این را دریچه ی رحمتی برای خودش میدید . مرد دنیا دیده و حسابگری بود شاید آینده نگریش این بود که اگر روزی زنش و یا خانواده اش بوئی ببرند او مجبور به ترک سرور خواهد شد روی همین افکار میخواست او را مستقل کند که هم خیالش جمع باشد و هم هیچ کاری را نیمه تمام نگذاشته باشد.با تمام این احوال اواز سرورکارهائی رامیخواست که هم راه خدا بود  و هم حاجی میخواست آبرویش هم حفظ شود لذا تنها و تنها شرط حاجی این بود که سرور زنی گوش به فرمان و سربراه باشد . که صد البته با اوضاعی که حاجی داشت این موقعیت برای سرور پادشاهی بود . حالا دیگر میشد خودش صاحب خانه و زندگی و درآمد و زنی که شوهری مثل حاجی بالای سرش هست .

خانه سرورهمان خانه ای بودکه با خانه خانواده گلستانی دوتامنزل فاصله داشت همانطورکه گفتم این خانه دوطبقه کاملامناسب مستقل  داشت این بزرگترین بخششی بود که آقای هروی (همان حاج اقا که حالا شوهر سرور است ) برای سرو تدارک دیده بودحاجی با دقت نظری که داشت خانه خودش بالای شهربود وفاصله ی آن از خانه ای که برای سرورتدارک دیده بود خیلی زیاد فاصله داشت و تقریبا امکان لورفتن حاجی خیلی کم بوداوهروقت که میتوانست دوراز چشم زنش می آمد وسری به سرورمیزد درحقیقت بااینکار نمیخواست همسایه های حواس جمع آن محله خیال کنند که اوزنی بی صاحب است . در حقیقت او سرور را محض رضا خدا میخواست از سقوط نجات دهد ومیترسید غیبتش هم سرور را باز به بیراهه بکشانند و یا از حرف و حدیثهائی که پشت سرش زده میشود او احساس ناامنی کند . ضمن اینکه همین آمد و رفتهایش باعث میشد که حال و اوضاع زندگی سرور را زیر نظر داشته باشد و در نهایت این وظیفه ای را که بهعهده گرفته به نحو احسن و خدا پسندانه ای به انجام برساند. در مدت چند سالی که سرور زن حاجی هروی بود صاحب همان دو دختری شد که قبلا برایتان گفتم . فاطمه و فائقه . در این زمان فاطمه هشت ساله و فائقه دو تا سه ساله بود .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران