و حالا دنباله داستان اصلی ما.                                                                                                                  سروروربابه بسیارباهم دوست شده بودند.این دوستی فراترازیک دوستی وهمسایگی ساده بود . ربابه به خاطر اینکه  در خانه گلستانی سمت کلفت راداشت مردم محل خیلی تمایل بدوستی وروابط  داشتن نزدیک بااونبودند اوهمازاین تنهائی وبی همزبانی مثل هر انسانی رنج میبرد تنها کسی که بردوستیها و روابطش هیچ مدیریتی نبود و ضمنا کسی را هم نداشت به نوعی میتوان گفت که او هم تنها بود ربابه هم چون روی خوش از سرور میدید در هرفرصتی که به دست میاورد  به خانه سرور میرفت و سرور هم که هنوز زنی  جوان به حساب میامدودرحدود سی وچند ساله بود.تنها کسی بودکه مشتاقانه گاهگاهی به خانه  امیر برای دیدن و نشستن کنار ربابه به آنجا رفت وامد میکرد. هیچکس تصور میکرد که سرورعاشق امیرباشد اصلا این مسئله حتی در حدس و گمان هم در سر کسی نمیگنجید.. ولی امان از دل وهوسهای بیجا ظاهر زیبا ومردانه ومغرورامیرتقریبا هرزنی را مجذوب میکرد . سرور هم چون در همین سن وسال درراستای زندگیش بالطبع بامردان بسیاردرتماس بودفرق بین هرمردی را بسیارخوب میدانست درتمام مدت عمرش شایدامیرتصویری ازآرزوهایش بود کسی چه میداند وازطرفی هیچکس بوئی ازاین عشق نمیبرد سرورسی وچند ساله با دوبچه که درحقیقت  سه بچه وبا حضورمردی مثل حاجی هروی وآن سابقه که داشت با امیری که درسن بیست وسه چهارسالگی با آن زیبائی وشرایط خوب ؟ کجا می توانست درسرکسی این فکر بیفتد که سروردیوانه وارامیررا دوست داشت خوب دلست وآدم . وهوسها که چه آتشها درسرها ودلها به                                                                                                                    پا نمیکند.وشاید یکی از ویژگیهائی که امیر را بیشتر عاشق الهه کرده بود همین بود که او دیوانه وار الهه را دوست داشت  بهر وسیله ای که به ذهنش میرسید سعی میکرد توجه او را جلب کند ولی هرگز از طرف الهه هیچ اشتیاقی را حس نمیکرد . این بی تفاوتی الهه بیشترآتش عشق اورا دردل امیرشعله ورمیکرد.وتنها کسیکه این داستان  را خوب میدانست ربابه بود .. امیر اصولا آدم پر حرفی نبود بیشتر یاد گرفته بود که با خودش درد دل کند . شاید حضور رضا برادرش با آن خصوصیاتی که برای خواهرها یش هم جذاب بود و شیطنتهائی که میکرد پاک توجه همه راکه در اطراف خودش و امیر بودند به خود اختصاص داده بود وامیرهم ناخودآگاه به کنار رانده شده بود .که صد البته گویا این خلوت بیشتربه مذاق امیر خوش میامد .وتنها کسیکه توانسته بود کمی در او نفوذ کند و صادقانه کنارش باشد وبه حرفها درددلهایش گوش بدهد ربابه بود . ربابه مثل یک خواهربا امیرکنارآمده بود.خواهرهای امیر آنقدرسرشان شلوغ بود و بخودمشغول بودندکه زمانی برای نزدیک شدن بامیررا نداشتند.اگرکسی درروحیات امیروالهه دقت میکردشاید به این نتیجه میرسید که آنها بسیارازنظرروحی بهم شباهت دارند.وحالا سرور با آن سابقه و سن وسال که حدودده سالی حد اقل ازامیربزرگتربودودراین زمان هم شوهرداشت وهم سه تا بچه که بزرگتر ازهمه پسرش بودکه ازکمال داشت  درحال حاضرسرپرستی او را خانواده اش بعهده گرفته بودنددرهمین جا باید بگویم من نمیدانم که مهرداد پسرسرورخودش میدانست مادرش سروروپدرش کمال است یا نه ولی شنیده بودم که مهردادهیچ احساسی نسبت بسرورنداشت هرگز ندیدم که بغیرازآنکه به ندرت باحوا به دیدن سرورمیاید ومیرود اشتیاقی به ماندن پیش سرورداشته باشد . البته سرورهم خیلی خودش رابه مهرداد نزدیک نمیکرد . شاید به این دلیل که نمیخواست کسی بداند او بچه یا به سن وسال مهرداد دارد و آنهم از شوهری غیر ازحاجی هرندی.بهر حال من اینطور فهمیده بودم که مهرداد علاقه بسیار زیادی به پدر ومادرسرورداشت وآنها رابه نام پدرومادرمیشناخت.ازطرفی همه میدیدم که خانواده سرور در حق مهرداد نه تنها هیچ کوتاهی نکرده بودند بلکه با سعی وکوششی که درتربیت اوبکاربرده بودند ازاو پسری بسیارشایسته ساخته بودند .آنها الحق که در نگهداری مهرداد سنگ تمام گذاشته بودند.وحالا این زن یعنی سرورعاشق و واله ی امیرشده بود . و این دردی نبود که بتواند به کسی بازگو کند . او میدانست که این ره که میرود به ترکستان است . ولی خوب عشق چیزی نیست که انسان ها به دلخواه خود انتخاب کنند . دل است و اختیارش ازدست انسان خارج و سرور به این آتش دچار شده بود .

ربابه که بی خبرازاحساسات سروربود وبه دامی که سروربرای نزدیکی به امیرجورکرده بودافتاده بود.رفت وآمد اوبا سروربیشتر از آنکه برای نیازربابه به درد بخورد باعث شادمانی سرور بود . ربابه ناآگاهانه بیشتر اخبارخانه گلستانی را در اختیار او میگذشت . اما هرگزربابه درموردعشق که احساس میکردامیربالهه داردبه سرورلب هم ترنکرده بود.اودرحق امیرواقعا ازهیچ چیز کوتاهی نمی کرد خصوصارازداریش درموردامیرحرف نداشت.میدانست امیردوست نداردکسی برازش پی ببرد.لذا این امانت داری را بادقت و وسواس  رعایت میکرد.اما سروردرسرش هواهائی بودونمیتوانست باخصوصیاتی که داشت وزندگی پرازنشیب وفرازش که ناخواسته مجبوربه تن دادن به آن شده بودازاین هوس چشم بپوشد . اوشب وروزش با خیال امیربه سرمیشد .ضمن اینکه میدانست که باشرایطی که داشت این فقط یک آرزوورویا بیش نبود.ازهیچ نظراوضاعی که داشت به اواجازه نمیداد فکررسیدن به امیررا بکندولی دل بودوهوس . تنها راهی که او را حتی برای لحظاتی به امیر میرساند این بود که از ربابه استفاده کند . هرچند این روابط کمکی به سرور نمیکرد ولی حد اقل این بودکه به امیرنزدیک میشد وبرای این عشق دیوانه وار که تار و پود سروررا داشت میسوزاند همین بُعد مسافت هم اگر کم میشد سعادتی بود . او ناخواسته به این وسوسه کشیده شده بود . خودش میدانست که این رویاها حتی ذره ای نمیتواند به حقیقت بپیوندد لذا عزم خودش راجزم کردکه بوسیله ربابه به خانه امیرراهی باز کند وبا خصوصیاتی که ربابه داشت وبا مهربانی و بذل و بخششهای سروراین فکربه سرعت عملی شد وپای سروربه خانه گلستان بازشد .امیراصلا ازسرورخوشش نمی آمد . او را زنی بی حجب و حیا میدانست .اززندگی واین خصوصیات سرورتمام کسانیکه حتی با اوسلام وعلیک ی ساده داشتند آگاه بودند. نشست وبرخاست سرور با یک یک اهالی آن محله باعث شده بود که اورا زنی بی پروا و بسیارآزاد ازهر نظربشناسند .حاجی هرندی که حدودا هفته ای یکی دو بارآنهم ظهرها می آمد تا هم بچه هایش را ببیند و هم شرایط افتصادی سرورراروبراه کند.خودش برای همسایگانی که کارشان سرک کشیدن درزندگی اطرافیان بوددستک دنبکی بود.همه میدانستند این موقع آمد وشدهای حاجی با آن لباسهای بسیارشیک وماشین  آخرین مدلش که آن روزها وسیله ی آدمهای بسیارپولدار بود برای آنست که زن و بچه هایش از حضورسروربی اطلاع باشند.آنطورکه مردم ازخود سرورشنیده بودند حاجی اوضاع اقتصادی بسیار خوبی داشت کارش حق العمل کاری در بازار بود و بسیار آدم معتمد و مومنی بود.حاجی حتی برای مهرداد که پدرومادرسروراورا نگهداری میکردند ونیازی به کمک نداشتند فقط بخاطر اینکه رضایت سرور را جلب کند مرتبا کمک مالی میکرد که صد البته سروراین را به حساب این میگذاشت که حاجی اورا بسیاردوست دارد.هرندی هم همین را میخواست زیراهمین باعث میشد که دلبستگی سرور به ادامه زندگی با او بیشتر باشد.و خیالش هم جمع

حاچی هرندی زندگی خانوادگی بسیارخوبی داشت زنش بسیارزیبابودضمنا ازخانواده ای سرشناس وبزرگ دو پسرش که بزرگ ترین بچه اش بود ند  دارای سرو سامانی درست و حسابی بودند . یک دختر و پسر کوچکش هم هنوز زیر پر و بال خودش بودند .


فصل بیست و چهارم

ازنظر کسانی که اززندگی حاجی اطلاع پیدا کرده بودند البته باز هم از زبان سرور،این وصلت بسیار برایشان عجیب و باور نکردنی بودولی افرادمذهبی میگفتندحاجی برای رضای خدا وازاین جهت که زنی را ازورطه ی سقوط نجات دهد این کاررا کرده .البته خیلی هم این حرفها که میزدند بیراه نبود درآن زمان بسیاردیده و شنیده بودیم که افرادخیربه چنین کارهائی مبادرت میکردند ودر حقیقت این یک ازدواج نبود بلکه یک کار خدا پسندانه بحساب میامد بهر حال حاجی هرندی را همه دعا میکردند رفتارحاجی با سرور باعث شده بود او مثل زنی باشد که هم شوهر دارد و هم تقریبا اختیارش دست خودش است ضمن اینکه داشتن شرایط مساعد مالی حاجی که صد البته سرورهم بی بهره از آن نبود  باعث شده بود که سرور بعلت اینکه اصولا زنی بی بند و بار بود وخودش میدانست که حاجی بچه نیت با اوزندگی میکند دانسته ندانسته عشق امیررا چاشنی زندگی خودش کرده بود.اوسری پرشورداشت .عقده هائی داشت که نتوانسته بودازآنها خلاصی پیدا کندهرچندبظاهراویک زن تقریبا جاافتاده ودارای شوهروبچه بود ولی دردلش آرزوهائی داشت که امیرشاهزاده این تصوراتش بود .

رفت وآمد سرور بخانه امیربعلت اینکه امیر به ربابه گفته بود من از این زن دل خوشی ندارم و از نگاههای او بشدت منتفرم وضمنا خواهرهاوبرادرامیرهمرغبتی به ارتباط با اینگونه افراد نداشتند و همیشه از اینکه او را در خانه و یا اطراف خودشان ببیندخوششان نمی آمد  همه و همه باعث شده بود که ربابه خیلی برای آمدن او به خانه امیر روی باوخوش نشان  نمیداد. و سعی میکرد هروقت حوصله اش سرمیرودخودش به خانه سرور برودولی با تمام سعی ربابه بازاوحریف دل سرورنمیشد .سرور به عناوین مختلف خودرا به خانه امیرمیرساند .یکی دو بار از امیر خواسته بود که مشکل درسی فاطمه را حل کند و امیر با این جمله که دیگر چیزی به خاطر ندارم اوراازسر خود بازکرده بود .این بهانه که به نظرسرور راهی بسیار مناسب برای نزدیک کردن خودش به امیر بود با این حرف امیر تیرش به سنگ خورد .ولی سروروعشقش بیدی نبودند که باین بادها بلرزند نزدیکی سرور به این خانواده سرآغاز تغییر زندگی امیر شد.همین رفت وآمدها باحساب وکتاب سروروناآگاهی ربابه باحضورامیر ویا درغیبت امیرآنچنان طوفانی در زندگی این خانواده بوجود آورد.ازهمه مهمتر اینکه سرمنشا مشکلاتی شد که نه تنها زندگی امیر که زندگی الهه را هم تحت الشعاع خودش قرار داد      

درگفتگوهائی که بین ربابه وسرورودرد دلهائی که با هم میکردندسرورتوانست آنچه راکه میخواست اززیرزبان ربابه درآورد ورازی را که ربابه سعی میکرد پنهان نگه دارد ناخود آگاه تقریبا تمام وکمال در ختیار سرورگذاشت وهمین راز باعث شد که سرور دگرگون شودزیرابا حرفهائی که ربابه زد او متوجه شد که امیرعاشق الهه است وتمام روز وشبش بفکراوست .البته در آن محیطکوچک امکان نداشت چنین چیزهائی رابتوان درمدتی مدیدازچشم همگان پنهان کردولی رفتارمتین وموقرالهه واوضاع خانوادگی که داشت و به خوشنامی و خوشرفتاری معروف بودند و از طرفی رفتار بسیارعاقلانه امیر باعث شده بود که حتی اگر کسی بوئی هم برده بود و یا حس کرده بود به خودش اجازه نمیداد که با کسی مطرح کند تازه اگر هم از دهان کسی این حرفها شنیده میشد باورش بسیار سخت بود ولی ارتباط ربابه باسرورو پی بردن او به این مسئله و ارتباطی که سرور با اکثر همسایگان داشت ودانستن این رازو صحبت در باره آن را برای خودش اعتباری میدانست بالاخره جسته گریخته این خبر را کسانیکه کارشان دقت در زندگی اطرافیان بود و با سرور هم نشست و برخاست داشتند فهمیده بودند .

وحالازمانی است که شایدده سال ازعشق امیربه الهه میگذرد . امیردر نوجوانی عاشق الهه شده بود و حالا جوانی شده بود که حسرت هردختری بود که اورامیدید . بلند قامت وزیبا . با صورتی کمی تیره وچشمانی درشت و سیاه و نافذ  از زیبائی به تمام کمال بهره مند بود واین شرایط امیرمسلما آرزوی هردختری یود.حتی امیر با یک نگاه میتوانست دل هردختری را بلرزاند .ولی دل امیرپهلوی الهه بود و چشمانش فقط و فقط الهه را میدید . در همین زمان با تمام سعی ای که امیر برای مخفی نگاهداشتن رازش کرده بود ولی از این عشق بیشتر از ربابه و سرور خواهرهای امیر اگاه شده بودند .

آنهااعتقاد اشتند که الهه دخترمناسبی ازنظرخانواده واقتصادی که دارندمناسب امیرنیست.آنها میدانستند که خیلی زیباتروخانواده دار تر ازالهه آرزوی همسری امیررادارند .خودشان در خانواده های شوهرانشان دخترانی سراغ داشتند که هزار سروگردن  از هرجهت از الهه بالاتر بودند البته اعتقادشان این بود که بقول معروف این تخم لق را پدرومادرشان ازهمان دورترها بسر امیر انداخته اند. هرسه خواهر امیر با زبان مرغ و ماهی هم به گوش امیر میخواندند که الهه دختری که آنها برای امیر بپسندند نیست . آنها برای فامیل خود این وصلت را کسر شان میدانستند . میگفتند باید از قشر خودمان باشد . امیر که پسری محجوب و ماخوذ به حیا بود وقتی این حرفها را میشنید فقط و فقط سکوت میکرد . واز این سکوت امیر خواهرها به خوبی میدانستند که جواب امیر چیست .

خواسته ی امیربا راهی که خواهرهاپیش پایش میگفتند زمین تا آسمان تفاوت داشت  اومثل ماهی که به آب نیازدارد به الهه نیاز داشت اگریکروزالهه را نمیدید روزش شب نمیشد.گاهی ربابه متوجه میشد که امیرتمام وقتش را پشت پنجره اتاقش بانتظارمی گذراند . بهر شکلی خودش را آنجا سرگرم میکرد.ربابه میدانست که اودر انتظاردیدن الهه است  وامیرتا الهه رانمیدید ازپشت پنجره تکان نمیخورد اغلب دراین مواقع ربابه حتی چای امیر را برایش در همان جا میبرد . چون میدانست حتی امیر برای خوردن چای هم از پشت پنجره تکان نخواهد خورد.ربابه وقتی دراین مواقع چای راجلوی امیرمیگذاشت طوری که امیرهم متوجه شود لبخندی زیرلب میزد و میگفت امیرخان دیدم دهانت خشک شد برایتان چای آوردم . وبازهم امیردانسته درجواب حرف زیرکانه ی ربابه سکوت میکرد .

سکوت امیرکه بیشتر مواقع جواب اطرافیانش بود باعث میشد که آنها متوجه شوند که اودوست نداردکسی راجع به زندگی خصوصیش حرفی بزندونهایتا بخودشان اجازه نمیدادند که دراین ارتباط برایش تصمیگیری کنند . تنها کسیکه امیربا اودرمورد الهه آنهم با رعایت تمام جوانب ودقت نظرآنهم به ندرت صحبت میکردربابه بود.شبهائی که بیخوابی به سرامیرمیزد تنها ربابه بودکه ازراه دلسوزی به او نزدیک میشد وامیرهم که دیگرتاب خود داری نداشت حرفهائی میزد که ربابه ازمیان همین حرفها درد دل امیر را میفهمید . البته امیر واضح حرفی نمیزد ولی زنها آنهم زنهائی مثل ربابه خوب میدانند چطوروچگونه حرف را ازدهان کسی بیرون بکشند . حتی اگر مثل امیراینهمه خوددارباشد درهمین همدلیها که با امیرمیکردازاومیخواست که هرچه دردل داردباوبگوید شایدبتواند مشکلش راحل کند ویا کمکی اگرازدستش برمیاید بکند.امیرمیگفت . ربابه کاش میتوانستم آنچه را که حس میکنم بگویم .اورا می بینم .دلم پراست از حرف و حرف ولی گویا زبان برای هر حرفی که به ذهنم میاید بند میاید . نمیدانم او اصلا مرا می بیند ؟ کاش میتونستی بجای ارتباط با سرور به الهه نزدیک شوی . آنوقت خیلی میتوانستی به من کمک کنی . وربابه درجوابش میگفت .آقا امیر میدانی که الهه با هیچکس بیش از سلام وعلیک حرف نمیزند. او حتی به من اجازه سلام را هم نمیدهد . خیلی از خود راضیست . همه میگویند وقتی کسی با الهه حرف میزند انگاراو اصلا آنها را به حساب نمیاورد . این باعث میشود که کسی میل و رغبتی به نزدیک شدن به او را ندارد او مثل دیواری بتی هست که اجازه نفوذ به کسی را نمیدهد. البته این راهم بگویم که در خوبی و متانت او شکی نیست وقتی الهه با کسی حرف میزند طرف خودش را خیلی مهم میبیند . نمیدانم این دختر مهره ی مار دارد ؟ با این رفتار سرد با اطرافیان باز هم همه دوستش دارند . من چندین باربه عناوین مختلف خواستم سرصحبت را با او بازکنم . حتی وقتی به خانه شان به بهانه ای میروم و سعی میکنم مواقعی باشد که الهه خانه است میبینم اوحتی دراتاقش راهم بازنمیکند تا ببیند چه کسی آمده و وقتی از مادرش میپرسم که چرا الهه خانم اینقدر توی اتاقش میماند مادرش درحالیکه ابروهایش رادرهم میکشد میگوید" والله ما خودمان هم خیلی اورا نمیبینم معمولا یا کارهای دستی میکند ویا کتاب میخواند مثل اینکه عادت دارد که خودش باخودش باشد " و این نشان میدهد که مادرش هم از اینهمه سرسنگینی الهه گله مند است.میگوید الهه با ماهم خیلی اهل نشست وبرخاست نیست.خواهروبرادرهایش عاشقش هستند.آخرالهه باآنها خیلی مهربان است او از هیچ کاری که از دستش برآید درحق اینها دریغ نمیکند ولی اصولا دختر دیرجوش وکم ارتباطی هست.چه میشه کرد هرکس یکطوری زندگی را دوست دارد بگذراند . ببین خواهرش که ازاو کوچکتراست چطوربا همه اطرافتان از خانواده و دوست و آشنا و همسایگان کنارمی آید.تازه الهه به قول مادرش گاهی الهه به اوخرده میگیرد میگوید آدم با هرکس هرکس قاطی نمیشود . خوب خمیره الهه را هم خدا اینطور آفریده . آقا امیر تو جای خیلی سختی داری پا میگذاری کنارآمدن با این دخترخیلی آسان نیست . میترسم عمرت را در این ماجراهدربدهی.امیرمیخندید ومیگفت.آیا ربابه نمی آرزد؟من حاضرم هرکاری را ازمن بخواهندهرچقدرهم دست نیافتنی باشد بهرقیمتی بشرط آنکه بدانم الهه آخرش سهم من اززندگی باشد انجام دهم.اوصاحب دل من است دست خودم که نیست.میدانم توچه میگوئی  خودم مدتهاست که دراین حال وهوا زندگی میکنم تومیدانی من چقدراو را دوست دارم .فصل بیست و پنجم

ربابه چشم به دهان امیر دوخته بود . هرگز او را اینگونه آشفته ندیده بود . آنقدر این حرفهای امیر برایش تازگی داشت که کاملا تحت تاثیر او قرار گرفته بود.و امیر که انگار سالهاست دردی را در سینه اش پنهان کرده بود و حالا آن همدرد را پیدا کرد ادامه داد.ربابه باورت نمیشود امروزدیدم مردی خوش اندام که لباس ارتشی هم به تن داشت به خانه شان آمد .خیلی زیبا و برازنده بود . دلم می لرزد نمیدانم که بود . من با دقت و وسواسی که نسبت به الهه دارم تقریبا تمام کسانیکه به خانه آنها آمد و شد دارند را تا جائیکه بتوانم زیر نظر دارم واگر بگویم اغلبشان را میشناسم شاید باورت نشود . بعضی اوقات با بهانه هائی که جور میکنم از برادر و خواهر کوچک الهه میپرسم ولی این جوان امروزی راتاحال ندیده بودم .فکرهای بدی به ذهنم خطورکرده راستش حسابی بهم ریخته شده ام . اگر می بینی امشب اینگونه سر به درم برای همین است . کاش میشد به طریقی بفهمم او که بود . و چه نسبتی با این خانواده داشت . او تنها آمده بود ومدتی بعد دیدم که با الهه ازخانه بیرون آمد ند . تو چه فکر میکنی ؟ ربابه گفت خوب آقا امیر اگر چیزی بود که بالاخره از چشم اطرافیان پنهان نمیماند حتما فامیلی بوده که از مسافرت آمده و یا چه میدانم هزار تا حدس میشود زد . امیر گفت تو میتوانی فردا سرو گوشی آب بدهی و ببینی این جوان که بوده؟ و با الهه کجا رفته ؟ و آنشب  امیرتا از ربابه قول نگرفت که فردا خبر این موضوع را میاورد دلش راضی نشد ربابه به او قول داد که اگر او برود و استراحت کند فردا از سیر تا پیاز موضوع را کشف میکند و تمام خبرها رامیگذارد کف دستش. و حالا با این قولی که ربابه به او داد احساس کردمیتواند به راحتی شب را به صبح برساند . فردا صبح ماموریت ربابه مهمترین کاری بود که میبایست انجام دهد.                                                                                

آنقدرگوش به زنگ بودتاخانه الهه ازبچه ها تقریباخالی شد. پدر الهه هرروز صبح زود بیرون میرفت از این نظرخیال ربابه از طرف آقای حسینی جمع بود که در منزل نیست درست درزمانی که احساس کرد کسی جزمرضی خانم در خانه نیست به بهانه اینکه مدتیست از حال او خبر ندارد خود را به مادر الهه رساند .در تمام مدتی که ربابه در فکر و در ماموریت محوله از طرف اقایش بود امیر حال درستی نداشت . بی تاب بود و بی قرار . وبا خود میکفت تازه اگر هم خبری باشد که مادر الهه آنقدر با ربابه خصوصی نیست که او را در جریان بگذارد ولی از آنجا که ربابه را میشناخت و میدانست او از دهان مار هم حرف بیرون میاورد و ضمن اینکه میدانست رفته که برای او خبر بیاورد خیالش جمع میشد . ولی عاشق همیشه در شک و دو دلی بسر میبرد و هر ثانیه به حالی هست که خودش هم نمیداند .از این رو امیر در انتظاری سختی به سر میرد و ثانیه ها را ساعت میشمرد .

مدت زیادی طول نکشید تا ربابه برگشت گواینکه برای این عاشق ازخود بدراین دقایق ساعتها طول کشیدوامیرکه مشتاقانه منتظرربابه  بود دررا برایش گشود . ربابه در حالیکه چادرش را روی طناب حیاط می انداخت خنده ای که از آن به امیر امیدواری را نشان میداد کرد و گفت . آقا امیر ناراحت نباش ایشان پسرعموی الهه بوده زن وبچه دارد وچند روزاست که ازسفر خارج آمده قبلا هم خانواده ی آقای حسینی برای دیدنش رفته بودند وحالاخودش آمده بودبازدیدآنها را پس بدهداو تنها به ایران آمده ومدت کوتاهی اینجاست و بزودی هم میرود .دیروزهم آمده بودکه الهه راببردتاباسلیقه ی الهه برای خانمش و دخترانش سوغاتی بگیرد . و در حالیکه خنده اش به قهقهه تبدیل شده بود گفت . شما که دیشب پدر ما را در آوردی تو را به خدا اینقدر خودت را اذیت نکن ضمنا از قدیم گفته اند هر دختر کور چهل تا خواستگار داره . هرکس که در خانه کسی را زد که بهش دختر نمیدن اونم دختری مثل الهه که پسر خدا را هم گویا به سختی قبول دارد . خیالت جمع این دخترکه من میبینم حالا حالاها به خونه ی بخت نمیره .ضمن اینکه خوب الهه ازاون دخترهاهست که گویا خیلی هم خواهان داره اما عجیب اینه که من ازخیلی ها شنیده ام بااین اخلاق که خیلی هم خوشایند همه نیست بازهم مثل اینکه مهره ی مار داره .امیر گفت بله همون مهره ی مارش هست که سالهاست مرا بیچاره کرده  . بارها و بارها بی آنکه به کسی بگویم دلم لرزیده  زیراشاهد آمد ورفت ها ئی از این دست  بوده ام .ربابه من سالهاست که این خانواده رامیشناسم .با احساسی که تو میدانی من نسبت به الهه دارم کم پیش میاید که کسی با اینها آمد و شد کند و من غافل باشم و با همه این حرفها با نظر تو موافق هستم و میدانم نه خانواده و خصوصا نه الهه کسانی نیستند که بهرکس هرکس جواب مساعد بدهند . منهم به همین دلخوشی دارم نگاه میکنم ولی دل است دیگر کاریش نمیتوانم بکنم . گاه دلم میلرزد . فکر و خیال راحتم نمیگذارد . آخر کار یکبار میشود میترسم چشم هم بگذارم و مرغ از قفس پرواز کند . همین فکرها ست نمیگذارد راحت باشم .

ربابه گفت . آه راستی یادم آمد حرف تو درست است چند وقت پیش روزی با مرضی خانم داشتم حرف میزدم خیلی عصبی بود گویا مرا پیدا کرده بود تا درد دلش را بگوید . میدانی که من با او آنقدر نزدیک نیستم ولی نمیدانم آن روز چطور شد که خودش با من سر صحبت را باز کرد . جریان از این قرار بود که دیدم خیلی ناراحت است . پرسیدم چرا مرضی خانم انگار حالت خوش نیست مگر اتفاق افتاده ؟ گفت من از دست این دختر به عذاب آمده ام گفتم که را میگوئی . گفت همین الهه را وقتی از او خواستم علت را بگوید آنوقت بود که سر درد دلش حسابی باز شد                                                                                                                والله مدتی است که یک پسرخیلی خیلی خوب باشخصیت ودارای خانواده ول کن مانیست دوسه بارباخانواده اش آمده. این دخترصد تا سنگ جلوی پایشان انداخته ولی بیچاره ها هیچکدام ازتقاضاهایش رارد نکرده اند حتی با درس خواندش که تازه هم شروع کرده کاملا موافقند .از نظر اقتصادی یک سرو گردن از ما بالاترند . نمیدانم کی پس کله ی این پسره زده که دست بردار نیست   خودش دارای خانه و زندگیست و در یک شرکت بسیار بزرگ سمت خیلی عالی هم دارد . کلی بریز و بپا ش کرده ولی الهه اصلا موافقت نمیکند . و درآخرهم وقتی دید ما خیلی پایمان را دریک کفش کرده ایم هم من و هم پدرش و برادرهایش موافق هستیم و از او میخواهیم که علت رد کردن این پسر را با اینهمه نقاط مثت که دارد بگوید انگار ما را گذاشته باشد سر کار با خنده گفت . بابا ایشان سبیل دارد من از سبیل خوشم نمیاید . این حرف او که به جوک بیشتر شباهت داشت تا حرف یک دختر عقل برس . کلی برادر ها و همه ی ما را هم عصبانی کرد و هم خنداند . پدرش گفت خوب میگوئیم شرط الهه اینست که شما سبیلتان را بزنید . برادرش هم با خنده گفت اینکه چیزی نیست یک نیمه شب بلند شو نصفش را بزن فردا صبح وادار میشود سلیلش را بزند و در حالیکه هم میخندیم الهه گفت . اصلا راستش را بگویم به دلم نمی چسبد . و با زدن این حرف جواب تمام اما هاواگرهای مارا دادالان هم مدتیست این پسرهرروزبهر وسیله که شده زاغ الهه رامیزند و تازمانی که اومی اید دراین حوالی هست . بخدا دیگر من خودم از این پسر و خانواده اش خجالت میکشم . آخرنمیدونم این دختر نشسته که پسر کدوم پادشاه بیاد سراغش . ولی بدبختی من  این است که نه تنها این پسر که الهه به هیچ صراطی مستقیم نیست.آنگار دخترفلان الدوله است وازدماغ فیل افتاده . باوگفتم به من که مادرت هستم و به او که پدرت هست نگاه کن . خوب این پسرازما کلی سراست نکند دلت جائی گیراست.ولی گویا مرغ الهه یک پا دارد.ولی بخدا به این نتیجه رسیدم این دختر سرش جائی گیر است .وگرنه این کارهایش خیلی به نظرعاقلانه نمی آیداگرهم که کسی رامیخواهد خوب بیاید بگویددهانش را بسته و ما را اینطور سردرگم گذاشته میترسم زمانش بگذرد و خودش بیشتر از همه پشیمان شود آخر دختر هم تایک زمان خاصی خواستار داره بعدش باید بشینه و حسرت بخوره . من همه ی این حرفهارو بهش زدم ولی اون یک گوشش دره ویکیش دروازه .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران