فصل بیست و ششم

خلاصه حرفهای مادرالهه یک درد دل بودکه آنروزبدون یک کلمه کم وکاست ازدهان ربابه برای امیربازگوشد.خوب امیرهم که عاشق بود و عاشقها هم معمولا خوش خیالند وقتیرامیربه دل خودش رجوع کرداحساس کرد حتما الهه او را دوست دارد . یعنی وقتی کسی عاشق میشود دلش هرچه که میخواهد رابه حساب حقیقتی غیرقابل انکارمیبینند.این حال امیربودمیگویند دونفرکه عاشق یکدیکر هستند علم ثابت کرده که ضربان قلبهایشان با ریتم خاصی مثل هم درتپش است . اگر این حرف صحیح باشد امیر درست فکر میکرد . ضمنا درست بودکه الهه بهیچ عنوان هیچگونه عکس العملی نشان نمیدادکه گویای شیفتگیش به امیرباشد ولی بالاخره اگرکسی حرکات الهه را زیر نظرمیگرفت ودقیقا به آن توجه میکردمیشد این احساس را کردکه الهه به امیر بی نظر نیست . یکی از این موارد این بود که الهه درهر شرایطی به شدت ازامیر فرار میکرد هرجا که امیربود ظاهرنمیشد.سعی میکردنگاهش را همیشه و همیشه از او بدزدد. اگر اتفاقی درمسیری با امیر قرارمیگرفت سعی میکرد باسرعت ازاودورشود.رنگش را اگر کسی دقت میکرد هرگز نمیتوانست منکر این عشق شود . الهه با تمام سعی و تلاشی که میکردعاشق بود. عشق الهه عشقی بود که کمتر کسی به باورش میگنجید. انسان عاشق باشدوبتواندآنچنان این شوریدگی را پنهان کند؟به ندرت بشودکسی اینچنین مهارت درپنهان کردن عشقی داشته باشد که تاروپودش را فراگرفته باشد.علت اینکه هیچکس از دلدادگی الهه آگاه نمیشد این بود که درآن روزگاران آنقدرمردم خصوصاپدران و مادران سرگرم مشگلات خودشان بودند که هرگز به عشق و عاشقی بچه ها توجه نداشتند و اصولا عاشقی برای آنها یک داستان فراموش شده ای بود که حد اکثرمیشد آن را درکتابها خواند. و یا بقول معروف عشق نان و آب نمیشد . این تفکرات بود که به الهه کمک میکرد که در لاک خودش بماند . خلاصه داستان عاشقانه الهه وامیر یک عشق سطحی و بی حاشیه نبود . آنها چه دانسته و چه ندانسته دریک چاه عمیق سقوط کرده بودند فقط تنها وتنها مسئله ای که وجودداشت قیدوبندهائی بودکه اگردختروپسری میخواستند ملاحظاتی داشته باشند حتی با این علاقه نمیشد احتمال اینکه کارشان به سرانجامی برسد بسیاربعیدبه نظر میرسید .آنها بی آنکه قصدی داشته باشند نا خواسته به این دنیای زیبای عاشقانه راه یافته بودند. وحالا وقتی به نتیجه اش فکرمیکردند میدانستند که امکان رسیدن بآرزوهایشان تقریباغیر ممکن است. پس بی آنکه تلاشی برای به نتیجه رسیدن بکنند تسلیم شده بودند.آنها نه همدلی داشتند ونه راهی که بتوانندبه کامیابی فکر کنند و این بودکه نتیجه این دلبستگی فقط وفقط رویائی بودکه روزوشبشان رابی آنکه ازدل یکدیگرخبری داشته باشند درآن غوطه ور بودند . امیر پسری ماخوذ به حیا و تقریبا بی دست و پا بود .وبسیار در این مورد ترسوبه نظر میرسید . یکبار سربسته ربابه که از او پرسیده بودچرا خودت پا پیش نمیگذاری و حرفی به الهه از اینهمه مهری که به او داری نمیزنی ؟ گفته بود میترسم اولا نمیدانم چگونه و کجا با او از این مسئله صحبت کنم . و بعد ترسم از اینستکه مبادا حرفی بزنم که او را بیشتر از خودم دور کنم . وحشت دارم که او بعد از شنیدن حرفهای من آنچنان مرا نا امید کند که دیگر حتی این رویای زیبائی را که از او در ذهنم درست کرده ام پاک به هم بریزد و آن وقت است که من میمیرم  احساس میکنم بهتراست همین رویا را اگر چه ممکن است به واقعیت نپیوندد داشته باشم تا اینکه بعداز ابراز احساسم ازهمین هم وابمانم .وادادمه میداد بالاخره آنقدر صبرمیکنم تا شاید راه حلی پیدا شود و یا الهه شوهرکند و من دیگر امیدم قطع شودگواینکه با شوهرکردن اونمیدانم چه وضع وحالی پیدا خواهم کردبعضی اوقات ازتصورش پشتم میلرزدمیدانم که اگر هرچه زودتر دست به کارنشوم احتمال وقوع چنین حادثه ای بیشتر است ولی ترس از اینکه به بن بست کامل برسم بیشتر مرا از پا جلو گذاشتن منع میکند .راستش احساس میکنم که بهرشکلی که عنوان شودجوابم منفی خواهد بودانگارکسی به من ازغیب این را گفته ربابه تمام حرفها و درد دلهای امیر را گوش میکرداومیدانست که امیرجزاوبا هیچکس نمی تواند درددل کند این درد دلها را ربابه برای خودش در خانه امیریک امتیازمیدید .اواحساس میکرداولاصاحب اصلی وهمیشگی آنجا امیراست خواهرها که می آیند ومیمانند ومیروندرضا هم خیلی به خانه وابستگی ندارد. اغلب به خانه نمی آید . او در محل کارش شبانه روزی درس میخواند و خیلی هم با ربابه قاطی نمیشود ضمن اینکه رضا سرش خیلی جاها بند است خواهر ها میگفتند مثل اینکه با زنی سرو سری دارد و بصورت آزاد با او در ارتباط است داستان امیروالهه نه تنها زندگی ربابه راپرکرده بودکه با اخباری که اوجسته گریخته بسرورمیداد حواس اوراهم درگیراین عشق کرده بود.ربابه به سرورگفته بودامیرچشمش دنبال الهه است ومنهم با دقت درکارهای الهه احساس میکنم که الهه هم به امیربی نظر نیست و با خنده میگفت والله امیر را هرکس ببیند عاشقش میشود . تمام دختران اطراف تا آنجا که من سراغ دارم چشمشان دنبال این پسر است او تمام چیزهائی را که یک دختر آرزومیکندهمه و همه اش دروجودش هست از قیافه و قدو قامت  تا خانواده و شخصیتی که انسان راواداربه دوست داشتنش میکند.دست روی هردختری بگذارد نه ندارد ولی تنها اشکال در این است که اولا خودش نمیداند ودوم اینکه عاشق این دخترشده.آنهم چه عشقی؟راستش من به این خواستن خیلی حسدمیبرم خوشابه حال الهه البته اگراوهم همینطور به امیردلبسته باشد که صدالبته دل به دل راه داردپس خوش به حالشان.حرفهای ربابه آتش درون سرورعاشق را دوچندان میکرد روزها پشت سرهم میگذشت وهیچ تغییری درروند این عشق شورانگیزاحساس نمیشد.تا اینکه ربابه برای امیرخبرآورد که الهه میخواهد درکنکور شرکت کند واین مسئله یعنی اگرالهه درکنکورقبول میشد کور سوئی را که اکنون امیر در ازدواج با الهه درسرداشت کاملا از بین میرفت الهه همانطورکه گفته بودم قبل از اینکه دیپلمش را بگیرد به سر کار رفته بود و در طی کارکردن به درسش هم ادامه داده بود و با زرنگی خاصی که داشت توانسته بود دیپلمش را بکیردوحالا بعد ازاین موفقیت که درآن روزها خودش خیلی ارزشمند بودمیخواست درسش را ادامه بدهد . و تنها ارزویش این بود که پزشکی بتواند قبول بشود.پس از اینکه ربابه این خبر ناخوش آیند را به امیر داد تنها راهی که به نظراین دونفررسیداین بودکه بهتراست قبل ازاینکه این داستان باعث معضلی شود آنها هرچه زودتر دست به کار شوند .وتنها راهی که ازهمه به نظرشان بهترآمد این بودکه الهه رارسما خواستگاری کنند. آنها میدانستند اگر الهه وارد دانشکاه بشود با حساب اینکه امیر تحصیلات دانشگاهی ندارداین وصلت بهیچ وجه امکان پذیرنیست  پس باکلی فکرکردن وگذاشتن عقلشان بررویهم به این جارسیدند که ربابه بااحتیاط کامل شروع به اجرای برنامه ای که چیده بودند بشود.اولین نفری که هم بسیارموثر بود وهم ربابه میدانست به الهه نظر خوبی داشت خواهربزرگ امیرمریم خانم بود .ربابه در اولین فرصت این خواسته ی امیر را به مریم خانم گفت . بهت و حیرت مریم اول کمی ربابه را ترساند . مریم گفت چرا امیر خودش این مسئله را به من نگفته ؟ ربابه گفت شما اخلاق امیررابهتر از من میدانید او پسری بسیار آرام وتقریبا خجالتی است باشما تفاوت سنی زیادی دارد از من خواسته اول باشما صحبت کنم و بعد با منیژه خانم که اگر موافق هستید به خواستگاری الهه بروید .


                                                      فصل بیست و هفتم

مریم که هنوزدربهت وحیرت بود گفت باشدمن خودم با امیرصحبت میکنم وبه منیژه هم میگویم .البته شایدتو هم میدانی که من از الهه بسیارخوشم میاید. واقعادختری ازهرجهت وهرنظرتائید شده . راستی ربابه میدانستی که مادروپدرم درزمان حیاتشان همیشه خصوصا مادرآرزویش این بودکه الهه عروسش بشود؟ربابه گفت بله خانم اتفاقامن این حرفهاراچندین باراز زبان آقا امیر شنیده بودم . اوآرزوی پدر و ماردتان را پشتوانه ی این پیشنهادش میداند . ضمنا بگویم که او واقعا عاشق الهه است اگر شما در این مورد پا پیش نگذارید و مرغ ازقفس بپرد احتمالاآقا امیردچار آنچنان وضع روحی میشود که حتما شما پشیمان خواهید شد.من مدتهاست که این مسئله را میدانم ولی اوازمن میخواست که هرگز رازش را برملا نکنم . البته میدانم چرا چون مثل شما کاملا خصوصیت ایشان را درک کرده ام . مریم بعد از قول مساعدی که به ربابه دادتصمیم گرفت اول با امیروبعدبا منیژه ومینا صحبت کند وبه قول خودش درحق امیر مادری را تمام کند . مریم در فرصتی که خیلی زمان نبرد با امیردراین باره صحبت کرد . امیر تنها حرفی که زد این بود که ربابه از سیر تا پیازرا میداند. ودر آخر هم اضافه کرد هرچه شما خواهرها تصمیم بگیرید من حرفی ندارم . ولی مریم متوجه شده بود که امیر آنچنان در گیر این عشق است که اگر تعلل کنند ضربه بزرگی به روح امیر وارد خواهد شد . روی همین فکر به امیر قول دادبا منیژه و مینا هرچه زودتر صحبت کند و آنها را هم با خود در این راه همعقیده کند .

در این زمان مینا برای دیدن پسرش حمید باحسین شوهرش به امریکا رفته بودند ووقتی مریم به امیرگفت با مینا ومنیژه صحبت میکند امیرگفت خوب معلوم نیست مینا کی از امریکار برمیگردد. واین حرف امیر به مریم هوشدارداد که او بسیار دلواپس است و میخواهد هرچه زودتر به این تصمیم سرو سامانی بدهد . پس تنها کسی که میماند تا با مریم در این خواستگاری ملزم به آمدن باشد منیژه بود .منیژه زنی بسیار خود شیفته  و بلند پرواز بود و با وصف آنکه زندگی نه چندان پایداری داشت ولی خود را یک سرو گردن از همه بالاتر میدید .خصوصا ازخانواده ی هائی مثل الهه که اصلا آنها رابه حساب نمی آورد. اولین واکنشی که در نشستی که با مریم داشت بعد از شنیدن ماجرای امیروالهه و این نتیجه گیری که باید به خواستگاری الهه برونداو بشدت مخالفت کرد . در حقیقت او فکر میکرد شرایطی که امیر دارد دخترانی هزاربرابر شایسته ترو زیباتروخانواده دارتراز الهه لایق برادرش هستند . ودر جواب مریم که منتظر اظهارنظرش بودگفت .من از امیرتعجب میکنم .حرف نزد ونزد حالا هم این تکه را برای خانواده ماگرفته منکه عارم میشود درِ خانه حسینی را برای خواستگاری الهه بزنم . این حرفهای منیژه وقتی به گوش امیررسید اورادیوانه کردنمیدانست چه بایدبکند حاضربود ازخواهرهایش بگذردولی فکر گسستن ازالهه اورامیکشت.وقتی مریم حرفهای منیژه رابرای امیرگفت درپاسخ گفت مشکلی نیست من بازن نگرفتن نمیمیرم راست میگوید منیژه نه اینکه خودش با تصمیم گیریهائی که تا حال درزندگی شخصیش کرده خیلی موفق بوده لابد خیال میکند برای همه میتواند تصمیم بجائی بگیرد . پس من دیگر حرفی برای گفتن ندارم شما هرکاری را که دوست دارید بکنید غیر از اینکه فکر کنید میتوانید بغیر از الهه کسی را برای زندگی من انتخاب کنید.

این درحقیقت یک تهدید بودکه مریم خوب متوجه شده بود .درجواب این حرف امیرمریم گفت عزیزم تو ناراحت نباش من برای تو هم که نباشد به خاطر خواسته پدرومادرمان هم که شده منیژه را راضی میکنم تو میدانی که ما مادر نداریم . مینا هم که ایران نیست خوب من تنها که نمیتوانم بخواستگاری بروم فقط کمی زمان به من بده ولی به توقول میدهم زیرسنگ هم که باش من منیژه راراضی میکنم. ضمنا دست دست هم نمیکنم . هرچه زودتر خبر راضی شدنش را برایت میاورم .                                                                   

این دلداری مریم که امیر میدانست او کاملا درست میگوید و حتما این کار را خواهد کرد باعث شد دل به این وصلت گرم کند .این خبری نبودکه ربابه بتواند خودش را کنترل کند . و دهانش را پیش سرور ببندد. زیرا سرور توانسته بوددر همین مدت کوتاه با دسیسه ونیرنگ بیش احد خودش رابه ربابه نزدیک کندودرحقیقت سرورکسی بودکه دل به دل ربابه میدادو ربابه را هم که همه به چشم کلفت خانواده ی گلستانی میدیدند وخیلی تحویلش نمیگرفتند ازاین رو بدون آنکه ربابه بیچاره بداند که الت دست  شده ارتباط با سروررا تنها وسیله درآمدن ازانزوائی که داشت میدید.با دادن این خبرکه میدانست چقدربرای سرورجالب خواهدبودپس یکی ازکارهائی که ربابه با جان و دل میکرد این بود که برای جلب کردن نظر سرورونزدیک شدن به اوهمیشه اخباری را که میدانست سرور چقدر علاقه دارد بشنود به سرعت به او میرساند .وقتی این خبر داغ به گوش سرور رسید حالا اوبود که می بایست طرحی در راستای به دست آوردن امیر بریزد.دیوانه واردر فکر این بود که چطور و چگونه و از چه راهی باید وارد شود تا رشته هارا که هنوز تابیده هم نشده بود پنبه کند  اوعاشق امیربود .احساس کرد اگر این اتفاق بیفتند و امیر با الهه ازدواج کند او از غصه دق خواهد کرد و این بود که نمیخواست فرصت و زمان را ازدست بدهد میخواست زودتر از آنکه مریم خانم تصمیمش عملی شود او برنامه اش را که همانا ناممکن شدن این ازدواج بودطراحی وعمل کند.ازآنجائیکه سرورد در زندگی کوتاهش مسیرهائی ار طی کرده بود که شیطان هم اینترفندهارانمیدانست وضمنا او چیزی برای ازدست دادن نداشت این گما ن میرفت که حتما در این را موفق خواهد شد                       .                                          حالا چطور؟  باید با زمان پیش برویم تا سر از کار این مار زهر آگین دراوریم                                                              برای سرور هیچ راهی برای رسیدن به امیالش به نظر غیر ممکن نمیرسید . کسی نمیتوانست بفهمد که او چقدر و تا کجا میتوانست پیش برود  . و از آنجا که اکثرا خواستن توانستن است بالاخره راهی به نظرش رسید . امیر خیلی از سرور خوشش نمی آمد و اکثرا به ربابه اعتراض میکرد  که با این زن بهتر است روابط نزدیک نداشته باشی زیرا اصولا او زن خوشنامی نبود و امیر که ذاتا آدمی محتاط بود فکر میکرد ممکن است با ارتباطی که ربابه با سرور دارد تمام مسائل خانوادگیشان که سعی میکردند از دید همگان پنهان باشد باخصوصیا ت وروابطی که سرور با تمام اهالی محل داشت حتما نقل مجالس زنها میشد و امیر از این مسائل بسیار واهمه داشت  از طرفی با شناختی که از خانواده حسینی خصوصا الهه داشت میدانست که آنها هم نسبت به سرور نظرمساعدی ندارند . الهه حتی با سرورد درحد سلام وعلیک هم نزدیک نمیشد . درحالیکه چندین بار سرور سعی کرده بود به عناوین مختلف سرصحبت را با الهه باز کندولی الهه نه ازنظرسن وسال ونه ازنظررفتارو نش اصلا سروررا در دی نمیدیدکه روی خوش به اونشان بدهد . این مسئله گواینکه درظاهرهیچ نشانه ای نداشت ولی قلبا سرورکینه الهه رابدل گرفته بود.اومیدانست چراالهه سعی میکند ازاو دورباشدولی همین احساس درفردی مثل سرورباعث شده بودکه درتمام کارهای الهه دقت کندحالاهم که فهمیده بودازطریق ربابه که امیر دیوانه وارالهه را دوست دارداین حساسیت صدچندان شده بوداوتنها راه را دراین میدیدکه بهرشکلی که برایش میسر است آنگی به الهه و یا خانواده اش بچسباند تا اگرشده حتی یک قدم امیررا ازالهه دورکند پس بهترین راه اینست که روابطش راباربابه بازهم گرمتراز پیش بکند .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران