فصل بیست و هشتم
اوانقدربه ربابه که ازنظرمالی فردی نیازمندبود کمک مالی کردوکردکه باصطلاح اورانمکگیر کردویواش یواش با همین ترفند پایش بخانه امیربازشد.اوهمیشه سعی میکرد زمانی که امیرنبودبه منزل او رفت وآمد کندقصد دیگر سرور این بود که تا میتواند به خواهرهای امیر که آنها هم خیلی مشتاق به ارتباط با او نبودند نزدیک شود . سرور زن سرد و گرم چشیده ای بود از پائین ترین قشر جامعه آمده بود و تا همین جا هم خیلی خوب خودش را روی پا نگه داشته بود . از بی اعتنائی و بی توجهی خانواده گلستانی به خودش کاملا مطلع بود ولی برای هدفی که در سر داشت اینگونه برخورد ها را به جان میخرید . به قول حافظ " در ره خانه لیلی که خطرهاست به جان . شرط اول قدم آنست که مجنون باشی " و سرور هم در همین مسیر و خط حرکت میکرد و با همین آمد و شدها                       توانسته بود به نیتی که داشت برسدو تا حدودی هم با خواهران امیر اشنا ونزدیک شده بود                                              .                                                                 سرور آدمی بود که بعلت خصوصیات اخلاقیش و بیکار بودنش و خیلی مسائل حاشیه ای دیگرهم داشت اوتقریبا با تمام اهالی رفت و آمد میکرد وازمسائل داخلی همه آنهاهم بالاخره چیزی میدانست درحقیقت همه به او کدخدای محل هم میگفتند وچه بسا آنها که مسائلی داشتند که نمیخواستند ورد زبانها شود سعی میکردند روابطشان را با سرور بسیار محدود نگهدارند . صد البته در این حال و هوائی که داشت بیشترین هدفش این بود که بهر نحوی که شده به امیر نزدیک شود . گو اینکه با وضعی که داشت این خیال بسیار ناپخته و خام بودولی عشق است وبه قول معروف کور. شاید سروربعلت کمی شعوروسرنوشتی که براو گذشته بود به  این رفتارها یش نمیشد خیلی هم ایراد گرفت .او خودش هم در تارهائی در گیر شده بود که به آخر آن نمیتوانست فکر کند . زنی بود شوهر دار و دارای یک زندگی حال با این عشق میخواست به کجا برو معلوم نبود. بنا به همین قصد و نیت درسرش خیالهائی میپروراند که لازمه اش این بود که بساط رسیدن به معشوق رابهرنحوی که شده جورکند دراین راستا اوباهمه زرنگی که داشت بیشترازهمه میخواست ازمسائل داخلی وخانوادگی وخصوصات اخلاقی الهه بهرشکلی که شده سردر آورد وبا همین علاقمندی بودکه تمام سِّرو کُر الهه را خوب بدست آورده بوداوفهمیده بود که این دختردر چه شرکتی و چه شرایطی کار میکند.دانسته بود که اوازهرنظرکارمندی بسیار فعال و توی چشم است برای همین هم درمیان همکاران ودوستان زیادی داشت وصد البته این عادیست که چنین آدمی که کارهایش کمی چشمگیرتراز دیگران باشد کسانی هستند که از راه حسادت با او در گیر باشند و باصطلاح بی علاقه نباشند که صدمه ای هم به او بزنند.دوستانش که اکثرا مثل خودش بودند ولی کسانیکه نسبت به او نظر خوبی نداشتند معمولا کارمندانی بودندکه ازنقطه نظرهای مختلف کاستیهائی داشتند و دیدن پیشرفت ومحبوبیت الهه وامثال الهه آنها راوادارمیکردکه اگربتوانند ضربه ای به این قشر از کارمندان بزنند. و برای این ضربه زدن هم همه میدانیم که هیچ زمانی را از دست نخواهند داد . و گاه این نامردمی تا بدانجا میرسد که نهایتا آنها به آرزویشان که از پا در آوردن رقیب است می رسند . درجستجوهای سروردرمحل کارالهه اومتوجه شده بودکه یکی ازکارمندانی که اتفاقا  درآن شرکت کارش بسیاربه الهه نزدیک است ونسبت به الهه چنین دیدگاهی به الهه داردزنی است  با اختلاف چند ساله با الهه که با تحقیقات بسیار پیگیرانه ی سرورمعلوم شد که خانه اش درحوالی خانه ی آنهاست. حالا چطور به حضور این فرد پی برده بود .که اینهم خودقصه ای داردکه ازمطرح شدنش صرفنظرمیکنم.خلاصه اینکه این زن کسی بودکه ازشانس خوب سرورازنظراخلاقی ورفتاری ازسرورهم بی بندبارتریعنی ازآندسته که آب ازسرشان گذشته.آزیتا زنی بودبیست ویکی دوساله اوازیک خانواده متعصب مذهبی بود سه خواهربودند ویک برادردوخواهروبرادرش هرکدام درحد خودشان زندگی آبرومندانه ای داشتند آزیتا آخرین بچه این خانواده بودکه اززمانیکه فقط شانزده سالش بودبا یکی ازپسرهای محل به مدت نامعلومی نا پدید شدند وقتی بعد از دو سه ماه برگشتند متاسفانه آزیتا ازرسول  یعنی همان پسرهمسایه حامله شده بود.  دیگرآبروئی نه برای خودش و نه خانواده ی بیچاره اش گذاشته بود با پا درمیانی بزرگترهای فامیل آزیتا که سعی داشتند سرو ته این قضیه را هرچه زودتر و به خوبی و خوشی و جلوگیری از آبرو ریزی بیشتربگیرند سعی براین بود که آنها را برای هم عقد کنند.بینوا پدرومادروخواهرها و برادرآزیتا از خجالتشان سعی میکردند کمتردر محل آفتابی شوند . ولی فامیل رسول که این پسریکی یکدانه را خیلی ارج میگذاشتند راضی به دم به تله دادن نبودند . ولی چون پای بچه وسط بود بالاخره با سرو صدای بسیار زیاد راضی به این شدند که این دو تا را بی سرو صدا به عقد هم در آورند . شاید آنها در این تفکر بودند که این وصلت زمان زیادی به طول نخواهدانجامید وآنکه این وسط زیان بیشتری میکند آزیتا هست. و با این حدسیات سر و ته قضیه به هم آمده بود درادامه زندگی آزیتا ورسول اتفاقهای بسیاری افتاده بود . که ذکر آنها اینجا لزومی ندارد ولی در ادامه هرجا که لازم باشد شمه ای از رفتارواخلاق آزیتا و روابطش را با رسول برایتان توضیح خواهم داد. چون این زن با این سابقه و آن پسر با آن خانواده زندگی بسیار پر نشیب وفرازی رامیگذراندند. ومیتوانم به جرات بگویم که کمترکسی پیدا میشود که چنین زندگانیهائی را دیده و یا شنیده باشد رسول با وضع اقتصادی خوبی که پدرش داشت بعدازگذشتن سه سال باحمایت بیدریغ پدرومادرش توانست لیسانسش را بگیرد . و با شرایطی که پدرش داشت ودوستانی که دررده های بالای کشورداشت اورا درسمتی بسیارخوب دریکی ازبانکها استخدامش کردند . بچه اولشان که همان دختری بودکه درزمان فرارشان بوجود آمده بودحالا دوسه ساله شده بودمادررسول ازهیچ کمکی درحق این عروس اجباری کوتاهی نمیکردولی آزیتا سرپرشوری داشت اونمیتوانست درخانه و خصوصا حالا که میدید رسول در پستی خوب و چشمگیر مشغول بکارشده درخانه بندشوداومیخواست هرطورشده این حصاررابشکند.دخترش که دیگرازآب وگل تقریبا درآمده بود و با توجهی که اکرم خانم مادررسول باین نوه یکی یکدانه داشت باعث شده بودکه آزیتابقول معروف خودش راپاک ازشیربگیردوتمام بارنگهداری دخترش هنگامه رابه دوش اکرم خانم بگذارد.تاوقتی رسول هنوز به سر کار نرفته بود خیلی به آزیتا سخت نمیگذشت ولی وقتی خانه از وجود رسول خالی شد اوهم فیلش هوای هندوستان کردوبعد ازحساب وکتابهائی که کردبه این نتیجه رسید که اگرهمانگونه که با پارتی رسول به سرکاررفته اگرآقا حبیب دست وبال اورا هم جائی بند کند هم از قید خانه و زندگی راحت میشود و هم درآمدی خواهد داشت که صد البته باخرجهای او حقوق اولیه رسول برای اوکفایت نمیکرد. دراین تفکرات تنها کسی که میتوانست به او کمک کند کسی نبود غیر از رسول.آزیتا آنچنان عرصه رابررسول تنگ کردکه اوخودش به پدرش گفت مایل است که آزیتا هم بامشغول شدن بکاری هم به اقتصاد خانه کمک کند وهم سرش گرم شود.بیشتر ازرسول اکرم خانم مایل بودکه آزیتا بسرکاربرودزیرا او زیاد خوش نداشت که هنگامه زیر نظرآزیتا بزرگ شود .تمام این نظرات را که رویهم بگذاریم به این نتیجه میرسیم که اقا حبیب هم بدون فوت وقت این کار را که همانا شرکتی بود که الهه درآن بکارمشغول بودبرایش تدارک دیدوآزیتا خوش وخرم درحالیکه بادمش گردومیشکست بسر کار رفت وازقضا محل کارآزیتا همان شرکتی بودکه الهه کارمیکرد وبه همان بخشی هم که الهه بودمشغول بکارشد.آزیتا دخترسربهوائی بود. مادرش او را ازهمه کس بهترمیشناخت او به گوش خانواده صیادی (پدر و مادر رسول) رسانده بود که در مقابل خواسته ی ازیتا مقاومت کنند و نگذارند اواز تیررس نگاهشان دورشود .بهرحال مادرهرکسی اگرکمی هم دقت نظر دررفتار و اخلاق فرزندانش داشته باشد و بخواهد درمقام قضاوتی درست عمل کند بهترازهرکسی میتواند آنهارا بشناسدومادرآزیتاهم زن بسیارحواس جمعی بودحالا چطورآزیتا توانسته بوداززیر دست چنین مادری اینگونه به خطا برودبایدقبول کردکه این دخترواقعا شیطان رادرس میداد.روی همین حرفها بود که مادر آزیتا ازعاقبت سرکاررفتن آزیتا بسیارواهمه داشت اواین یکی دو ساله که اورا به خانواده ی آقا صیادی سپرده بود تقریباخیالش راحت شده بودولی این تقاضای آزیتا که موردپذیرش خانواده ی شوهرش قرار گرفته بود شوری عجیبی در دلش انداخته بود و بیچاره دستش هم به جائی بند نبود. روز دوم سومی بودکه آزیتا به سرکار رفته بود که به خانه نزد مادرش آمد و با خوشحالی خبر سرکاررفتنتش را به اوداد وبه خیال خودش باید مادرش ازخوشحالی درپوست نمی گنجید ولی مادرآزیتا با شنیدن این خبرسری تکان داد وگفت خدا آخر وعاقبت تراورسول وخانواده و بچه ی بیچاره ات را به خیر بگذراند که این حرف مادربه آزیتا هشدار داد که باید مواظب خودش باشد .اما این کارمادر آزیتا کوبیدن آهن سرد بود . یعنی نرود میخ آهنین برسنگ 
  
فصل بیست و نهم                                                                 

هنوزچندماهی ازکارمندشدن آزیتانگذشته بودکه تشت رسوائیش ازسربام افتاد وهمه کسانیکه میتوانستند ازاو سودی ببرندسعی میکردند گوی سبقت را ازیکدیگردر این مسیر  بربایند و این کار افراد سود جو بجای اینکه ازیتا را به یاد نصیحت مادرش بیندارد او را بیشتر ترغیب میکرد که دراین مسابقه رسوائی برانگیزسرتیتراخبارباشد. خبرسرگرم بودنش  هر روز با یکی و  رفتن به مهمانیهای آنچنانی حسابی اورا مشغول کرده بودالبته بهانه ی بیشتر این  بزمها مهمانی دوستان کارمندان اداره بود .همین سرگرمیها که آزیتا سرش برای اینگونه بریز وبپاشها دردمیکرد باعث شده بودکه یواش یواش او را از خانه و زندگی دور کند در حقیتق حضور او انگیزه ی تمام این مهیمانیها بود.او شده بودآلت دست تمام افرادی که دراین مسیر میخواستند بهره ای از او ببرند رسول هم که آنقدرغرق خوشگذرانیهای خودش بودکه انگاراین غیبتهای آزیتااورانه تنهامتوجه خطری که برای زندگیش داشت نمیکرد بلکه احساس میکردباسرگرم شدن آزیتا به این کارهااوهم میتواند در مسیری که دوست دارد برود . تنها کسیکه در این میانه از همه بیشتر ضرر میکرد هنگامه بود که کم کم داشت ا داشتن پدرومادر محروم میشد .نقطه ی  مقابل این بی بند و باریهای آزیتا الهه بود که هرگزهیچیک از همکارانش حتی جرات حرفی بیشتر از سلام علیک و کارهای مربوط به اداره را با او نداشتند شاید بهمین علت هم بود که خواستگارانی از رده بالای شرکت هرازگاهی پیدامیشدند که مشتاق ازدواج بااوبودند.ولی الهه هرگزروی خوش بهیچکدام ازآنها نشان نمیداد وتنها علتی که برای جواب کردنشان داشت این بودکه در حال حاضر بجز درس خواندن به مسئله دیگری فکر نمیکند .همین رفتارها و واکنشهای اطرافیان نسبت به الهه وآزیتا تیغی شده بود درچشم آزیتا الهه درست همانی بودکه آزیتا آرزوی بودن در آن جایگاه را داشت  . آزیتا بهترین لباسها را میپوشید وزیباترین  آرایشها را میکرد او زیبا و دلربا بود با سن بیست و چند سالگی مثل ستاره میدرخشید . زیبا بود و جذاب وبا این داشته ها فکرمیکردباید فرسنگها ازالهه درمحل کارش بالا ترو والاتر باشد ولی او نمیدانست که مردم دو دسته هستند هرکس به طرف دسته ای میرود که بیشتر با اوهم آهنگی داردکسانیکه منحرف وبی اخلاق وسود جو بودند در اطراف آزیتا و کسانیکه درست در نقطه مقابل بودند ازطرفداران الهه بودن . آزیتا خودش هم خوب تفاوت بین این دو دسته را میدانست و این بود که روز به روز بر حسادتش نسبت به الهه پابرجا تر میشد و اکنون به جائی رسیده بود که دیگر کم و بیش تمام اطرافیان به این رفتار او واقف شده بودند . آزیتا از هر فرصتی که به دست میاورد برای کوبیدن الهه استفاده میکرد . و تنها کسیکه هرگز خم به ابرو نمی آورد الهه بود . زیرا الهه خود را درحد وحدود آزیتا نمیدانست اومیدید که آزیتا ازهر نظر از او بهتر است هم از نظر مالی و هم از نظر ظاهری . الهه اصولا دختر درون گرائی بود بیشتر از آنکه به اطرافیانش بپردازد به خودش فکر میکرد . او میدانست که مسیر حرکتی آزیتا با او فرسنگها فاصله دارد. نه تنها به اوحسادت نمیکرد بلکه همیشه ازاو تعریف هم میکرد. الهه بیشتر از آنکه به داشته هایش مغرور باشد به نداشته هایش فکر میکرد و این باعث میشد که خود را سزاوار جائی که داشت میدانست و آزیتا را هم همینطور. این خصوصیات آلهه باعث میشد که هیچکس حتی آزیتا نتواند به او صدمه ای بزند همه او را دختری ساده و بی غل وغش و بسیار خود دار میدیدند و تقریبا در این راستا الهه تنها کارمندی بود که خیلی با اطرافیانش آمد و شد نداشت .

      احساسات آزیتا به الهه باعث شده بود که بهترین استفاده را نصیب سرور بکند                                                         

وسرور بزرگترین شانسی را که به نظر خودش آورده بود این بود که بر سبیل ارتباطاتی که معمولا با تمام کسانیکه به نحوی با او همسایگی داشتندداشته باشد   با آزیتا هم آشنائی بسیار نزدیکی داشت .زیرا خانه آزیتا تقریبا به خانه سرور نزدیک بود و از آنجا که هم جنسها یکدیگر را در هر شرایطی خوب و زود پیدا میکنند این دو نفر هم خیلی خوب یکدیگر را در آن محیط و محله پیدا کرده بودند . البته مسیر خانه آزیتا طوری بود با آنکه سرور و الهه هم به هم نزدیک بودند ولی آزیتا با یک فاصله ی پیچ دار با خانه سرور باعث شده بود که از تیررس منزل الهه دور باشد .

سرورمیدانست که آزیتا درشرکتی که الهه مشغول کاراست کارمیکندبرای اوبسیارراحت و آسان بود که از کم و کیف موقعیت الهه در شرکت توسط آزیتاخبردارشود.اوبا جستجوکردن درحال وهوای شرکت ازسیرتا پیازهمه چیزرا فهمیده بوداوزرنگ بودمیدانست با این برگ برنده چطور باید بازی کند . هردوی اینها یعنی سرورو آزیتا در یک چیز تمام و کمال مثل هم بودند و آنهم دشمنی با الهه بود .

بازشدن پای سروربه خانه امیربه اواین فرصت را داده بودتا با دقت ووسواس خاصی که داشت ضربه ای را که میخواست به الهه  بزند. او میخواست راه رسیدن امیررا به الهه برای همیشه سد کند . این تنها و تنها کاری بود که آرزوی سرور بود .

نمیدانم شما هم اطلاع دارید یا نه . در زمان نسبتا دور که روابط دختر ها و پسرها. همچنین زنان و مردان بسیار محدود بود اغلب بزمهائی که درست میشد اگر خانوادگی نبود.معمولا یا زنانه بودو یا مردانه . در این مجالس زنانه و مردانه که صد البته جدا از هم هم بوداغلب سرگرمی مردها وزنها کاملامتفاوت بود یعنی مردها بساطی داشتند که مخصوص خودشان بودوزنها هم بهمچنین . دخترها و پسرهاهم هرکدام به فراخورسن وسال و یا دیدگاههای خانوادگیشان گاهی به این مهمانیها دعوت میشدند  و یا اگر صلاح نبود که هیچ

دربزم زنانه که البته بستگی به شرایط شرکت کنندگانشان داشت گاهی حتی بساط موسیقی ورقص وپایکوبی هم دراین مجالس برپا بود که صد البته توضیح آن دراین مقال نمیگنجدولی دربزم مردان همه تقریبا یک طوربرگزار میشد و آنهم خوردن مشروب وبساط عیش وعشرت مخصوص مردان بود و زنان فقط شنیده بودند  که اینگونه نشستهای مردانه به چه سرگرمیهائی میگذرد .درآن زمانها تنهاسرگرمی خانواده ها همین میهمانیها بود و بس که خصوصا در بزم آقایان گرفتن عکس که تاره مرسوم شده بود و از کارهای بسیاراعیانی به حساب میامدهم به این مراسم راه پیدا کرده بودیعنی بعد از هر مهمانی هرکدام از مهمانها کلی عکس به یادگار باخود داشتند و در آلبومهای مخصوص جای میدادند. گرفتن عکس این خاطرات را برای آنها شیرینتر میکرد که دلخوش به این بودند که هم به خانواده نشان دهند وهم یادگاری ازایام جوانیشان وخوش گذرانیشان داشته باشند.هرخانواده تقریبا از این البومها داشتند که پر بود ازعکسهائی که به مناسبتهائی گوناگون گرفته بودند . صد البته اینهم یک سرگرمی برای اهالی خانه و یا گایه برای کسانی که بدیدار هم میرفتند خودش یک وقت گذرانی و مرور خاطرات به حساب می آمد . بهر حال یادش بخیر .و اما چرا من این توضیحات را دادم برای این بود که کاری را که سرور انجام داد در رابطه با همین مجالس و عکسها بود .                        

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران