فصل سی ام

سروردر رفت و آمد به خانه امیربه این گنجینه خانوادگی امیربا استفاده ازسادگی ربابه دست پیدا کرد. اوکه هرلخظه فکر و حواسش در پی انجام نقشه ای بود قدر این گنجینه را خوب میدانست .این امری طبیعی است که وقتی انسان فکرش برروی مسئله ای تمرکز کندمعمولا دراین مسیربه توانائیهائی هم دست پیدا میکند . زیرا ازهر اتفاقی که می افتد ناخودآگاه و برای پیشبرد مقصدش بآن فکرمیکندوسرورهم درراستای عشقی که ناخواسته به امیرداشت از این قاعده مستثنی نبود.اومیدانست رسیدن به امیرامکانپذیرنبودولی ازآنجائیکه عشق حدومرزی برای خودنمیشناسدو انسان عاشق تقریبا از عقل پیروی نمیکندوبهرحال درهرناامیدی بسی امیداست بااین دلایل بودکه سرور ندانسته وبی اختیار میخواست بهر شکل که شده فعلا خیال الهه راازسرامیربیندازدالبته باتعاریفی که ربابه ازعشق امیربالهه کرده بودمیدانست که بهیچوجه یارای اینکه امیرراازاین ازدواج  منصرف کندنیست ولی اگربتواندحداقل وسیله ای باشدکه الهه وخانواده اش بهیچ عنوان راضی باین وصلت نباشندخودش برای سرور یک موفقیت بود گو اینکه نمیدانست که بعد از اینهمه تلاشش آیا میتواند امیدی داشته باشد که به امیر بهر شکلی نزدیک میشود یا نه .کم کم حرف زدن با ربابه وخصوصی ترشدن روابط سروربا اوباعث شد که دیگرحرفی یا تصمیمی نباشد که درخانه امیر مطرح شود وسرورازآن بیخبر باشد.عشق امیر به الهه یکی ازهمین مسائلی بودکه پاک ذهن سرور را به خودش مشغول کرده بود او میدانست که خانواده امیر خودشان را درسطحی بسیار بالاترازخانواده حسین میدانندالبته تمام این دانسته ها رااز زبان ربابه بیرون کشیده بود. از طرفی آنقدر در این رابطه فکرش رابه کارانداخته بودکه میدانست خانواده الهه هم اصلا فرسنگها باخانواده گلستانی متفاوت هستندآنهاخانواده ای سنتی وبسیار پا بندبه مسائل مذهبی بودنداتفاقهائی که درخانوده امیردرراستای ازدواجهای خواهرهایش افتاده بودهرکدام ازنظرخانواده الهه یک سقوط اخلاقی بحساب می آمدآنها سعی میکردندپایشان راازحیطه ی قانونهای حاکم برجامعه درازترنکنندروابط خانواده الهه بیشتر میشد گفت که باجتماعی که درآن زندگی میکردند گره خورده است درحالیکه خانواده امیرخودشان را تافته جداباقته ازجامعه ای که درآن حضور داشتند میدانستند وخودرایک سروگردن ازتمام اطرافیان بلندترمیدیدند .سرورخودش از ک خانوده بسیارمذهبی وپابنداصول بودولی در طول زندگی وبا خصوصیاتی که ناخواسته کسب کرده بودودرنشیبهاوفرازهائی که گرفتارشده بود به جائی رسیده بود که نه خانواده ی امیرونه خانواده الهه هیچکدام چنین کسی راانسان با ارزشی نمیدانستند.اوازنظرهردو خانواده و حتی خانواده خودش مثل انگلی بود که بهرجا میچسبد وبرای پیشبرداهدافش هیچگاه مانعی نمی بیند. دودخترش فاطمه و فائقه هم همچون علفهای هرزه ای که بخود واگذاشته باشندداشتندشکل میگرفتندودرکنارچنین مادری بااینهمه کاستی بزرگ میشدند . در حقیقت مادری که مادر نبود.و فرزندانی ناخواسته و بی سرپرست بودند که یک زندگی بی آتیه راباهم ادامه میدادند.این داستان درحقیقت زندگی گره خورده ای بودبین این سه خانواده . عشق وعلاقه سروربه امیر تمام این مسیرداستان ما را پیش میبرد. اگر پای سرور به میان نیامده بود شاید ماجرای زندگی امیر و الهه اینگونه نبودوبدون هیچ اتفاق خاص وغیرمعمول ختم میشدکه هیچ جائی برای گفتگونداشت.زیرادوخانوده الهه وامیرآنچنان به خودشان مشغول بودند که جائی برای اینهمه ماجرا که درمسیر این زندگی برایتان به رشته تحریردرمیاورم را نداشت .بی تفاوتی شوهر سرور به اووبچه ها ازیک طرف وهوا وهوس که اوداشت ازطرف دیگرباعث شده بودکه سروربسرعت شاید بی آنکه خودنش نقشی در این ماجراداشته باشدبهعشقی بی سرانجام ودرحقیقت نهی شده که خودشهم تقریبا بر آن واقف بودروزبه روزدرجان وروحش بیشترو بیشتر ریشه بدواند.حالا دیگرسرورسراسرذهن وفکرووجودش جزبه اینکه به امیربهر شکل وبا هرقیمتی تزدیک شود هیچ حسی جای نداشت اوبجائی رسیده بودکه اگربرای رسیدن به این عشق لازم بوداز تمام هستی اش هم به راحتی میگذشت. او زنی بود که دست سرنوشتی که خودش هم درآن مقصرنبودآنقدراورا این سنگ وآن سنگ کرده بودکه دیگرتوان مبارزه با نفس خودش را هم ازدست داده بود . خیلی مسائل بایددرزندگی کسی اتفاق بیفتد که بتواندحال وروزسروررادرک کند. وقتی بچشم یک انسان به او نگاه میکنم خیلی هم اورا دراین راهی که پیش گرفته هرچندغلط غیرانسانی ونامردمی باشد مقصرنمیدانم مگرتاچه زمانی یک فردمیتواندازوجود خودش بگذرد. این زن دربدترین شرایط زندگیش راباخته بودحالادست سرنوشت داشت اورابشرایطی میکشاندکه شایدهرکس درین موقعیت میبود امکان سقوطش خیلی دورازذهن نبودوشایددراین راستا افکاروعواطف وکارهائی که سرورمیکردخیلی هم غیرمنطقی بنظر نمیرسید سرور روابطش رابا ربابه بهرشکلی که برایش امکان داشت گرمتر میکرد از هیچ لطف در حق او کوتاهی نمیکرد .ربابه زنی محتاج بوداوازنظر اقتصادی دربدترین شرایط زندگی میکردموسی دراثرفشارهائی که متحمل شده بودکه مهمترینش نداشتن بچه وحالا هم دوری بالاجبارازربابه زندگی درحقیقت بهمریخته اش کم کم اورابه دامن اعتیاد سوق داده بودناله های ربابه هم که میگفت من دارم باجان کندن اینگونه ازتوحمایت میکنم و تو نشسته ای و همه ی زحمات مرا دودهوا میکنی هیچ تاثیری درروند زندگی موسی نداشت حال خود ربابه هم بمرحله ای رسیده بودکه زیاد برایش مهم نبودکه موسی بچه دردی دچارشده است شاید درته دلش هم به اوحق میداد و هم این اعتیاد موسی باعث شده بود  که او بی درد سرتر و راحت تر زندگی کند .در خانه ی امیر او تقریبا همه کاره بود . خانمی بود که هر اختیاری را داشت . خواهرهای امیر با حضور او خیالشان از دو برادرشان کاملا جمع بود و هیچ دغدغه ای نداشتند .  بهمین خاطر سعی میکردند ربابه راتا حد امکان راضی نگهدارند. چه کسی پیدا میشد که مثل ا بتواند زندگی برادرهایشان راباین بی دردسری بگرداند.خودشان هم بحضور ربابه وقتی دورهم جمع میشدند بیشتر وبیشتر متوجه این مسئله میشدند که او هست که بی سروصدا زندگی خانواده رامیگذراند. دوپسر که هنوزبه سرخانه وزندگی خودنرفته بودند و امکان هر لغزشی در یک خانه بدون زن برایشان مشکل ساز میشد خصوصا رضا که دراینگونه کجرویها یدتولائی داشت حضور یک زن مثل ربابه حلال بسیاری ازمشکلات بود. البته گاهگاهی هم خودشان بوجود ربابه در خانه هایشان نیاز داشتند که با روی باز و کاردانی و اطمینانی که به ربابه داشتند این مشکلات حل میشد و خود این کمکهای ربابه نقش اساسی در اینکه بهر شکلی در خانه گلستانی جایش محکم باشد داشت .سرورهم که ازنظرمالی درمضیقه نبود و از کمک کردن به ربابه بهیچ وجه کوتاهی نمیکرد همین باعث میشد که رابطه ی  سروربا ربابه بسیارمحکم باشد . آمد ورفت مرتب سروربه خانه امیر تا بدانجا پیش رفته بود که او در نبود امیر مثل ربابه خود را در گرداندن آن خانه سهیم میدید . و با راهنمائیهایش سعی میکرد حضوری پنهانی داشته باشد .

                                                             "فصل سی و یکم"

                                                    حال برگردیم بدرد دلها وخبرهائی که ربابه بی پرده بسرورمیگفت.دراین میان ربابه هرگزمتوجه علاقه وعشق سروربامیر نشده بودو بهمین جهت بی هیچ کم وکاست هرچه امیربی پرده ترباربابه درددل میکرداین درددلها دست نخورده بگوش سرور میرسید.اکنون تمام هم وغمِ سروردرآمدو رفتهایش به خانه امیر تنها  وتنها به این منظور بود که راهی برای بهم زدن وصلت امیر و الهه پیدا کند . او در این روزها شب و روزش یکی شده بودازطرفی ازدواج امیربرایش یک فاجعه بود وازطرفی بارفتاری که الهه داشت خود رادر مقابل اوضعیف میدیدوازدواج اوراباامیریک شکست برای خودش میدانست این درحالی بودکه الهه ازاین شوری که در سر سرور بود کاملا بی اطلاع بود ودر حقیقت سرور را در جایگاهی نمیدید که به او فکر کند .

امیر پسری بود که در رفاه کامل به سر میبرد . آنقدر در آمد خانوادگی داشتند که نیازی به کار کردن او احساس نمیشد . ضمن اینکه آدم پرشوروشری هم نبود. بیشتر اوقاتش صرف رسیدن به خودش بود. رضا برادرش در وضع و شغلی که داشت دوستان زیادی دور برش بودند وبیشتراوقاتش را دررفت وآمد ومیهمانی با همین دوستان میگذراند . بالطبع بعلت بیکاری امیر خیلی از اوقات رضا او را هم باخود میبرد همین آمد و رفتها باعث شده بود که در حقیقت امیر هم یک پای این بزمها بشمار میرفت . با شکل و فیاقه ای هم که امیرداشت برای رضا یک نقطه مثبت به حساب میامدوقتی هم که نوبت دوره به امیرورضا میرسیدربابه برایشان سنگ تمام میگذاشت . این دوره ها که همیشه مردانه برگزارمیشد گاهی به ده دوازده نفرهم میرسید . وصد البته گل سرسبد این افراد از نظر ظاهری کسی نبود جز امیر. امیر از هر نظر برازنده بود وبه قول قدیمینها مهره ی مارداشت .همه اورا دوست داشنتد واین آمدوشدها یکی از اصلی ترین خوش گذرانیهای امیر بود .همانطورکه مرسوم این نشستها بوددرهرمهمانی به عناوین مختلف دوستان ازبزمشان عکسهائی میگرفتند . آن زمان هم عکس گرفتن یکی ازرایج ترین کارهادراینگونه مهمانیها بود.این یادگاریهابودکه بعدازهرمهمانی کلی سرافرادبه آن گرم میشد.یادم هست که بهرخانه ای که درآن روزگاران میرفتیم حد اقل بنا به تعداد وسرخوشی افرادچندین و چند آلبوم عکس بود .این آلبومها بجای تلویزیون امروزی سرگرمی متداول افراد آن روزگاران بودیادش به خیراین عکسها باعث میشد که هم به یاد گذشته وخوشیهای وهم بیاد زندگی کسانیکه زمانی باهم بودند بیفتند.خلاصه این آلبومها درحقیقت شناسنامه زندگی گذشته هرخانوده بحساب میامد . وهمه ی افراد یک خانواده کلی باین عکسها دلبسته میشدند.اینها راگفتم که نهایتابگویم همین آلبومها بودکه ذهن سروررابخودمشغول کرده بوداوتوسط ربابه بنابه سنت آن روزها میدانست که درخانه امیرهم کلی ازاین عکسهاوجود دارد ودل بسته بود که بتواند باین عکسها دست پیدا کند . آرزوی سرور این بود که بتواند از کسیکه عاشقانه دوستش دارد عکسی داشته باشد اومدتها بود که در این فکر بود  وطولی نکشید که این آرزو جامه ی حقیقت به خود پوشاند و سرور توانست به خواسته اش برسد .دیری نپائید و از آنجائیکه خواستن توانستن است بالاخره دست سروربا زیرپا کشی از ربابه باین عکسها رسید .زمانی که سرورباین گنجینه خانواده گلستانی دست یافت با دیدن عکسها گویا ازیاد برده بودکه به چه نیتی میخواست باین عکسها دست پیدا کند و بجای آن اولین جرقه درذهنش زده شد. او با دیدن بعضی ازعکسها نقشه ای در ذهنش به روشنی شکل گرفت و به سرعت این فکر را به عمل نزدیک کرد. این نقطه ی اغازین برنامه ای میتوانست  باشد که او را به مقصود اصلیش که دور کردن امیر و الهه از هم بود برساندامان ازعشق که انسان را درهرسن و شرایطی که باشد به چه تصمیماتی وادار میکند اگر روزی به همین سرور میکفتند که تو از پس چه کارهائی بر میائی شاید خودش باورش نمیشد ولی اکنون .اومیدانست که خانواده ی حسینی هرگز اهل مشروبخواری وخوش گذرانی هائی که در میهمانیهای نظیر آنچه رضا سرگرم بود نبودند پدرو برادرهای الهه مردانی اهل زن و زندگی بودند و هزاران فرسنگ با اینگونه بزمها فاصله داشتند .

صد البته بطورمعمول این مهمانیها بساط طرب وعیش و شرت به نهایت فراهم بود وصدالبته همیشه چند تائی هم عکس یادگاری پایان خوشی برای این نشستها به حساب میامد وامیرهم که پسری تنها بودبا آن خصوصیاتی که داشت این عکسها برایش بسیارسرگرم کننده بودوعلاقمندیش هم به این سرگرمی بی نهایت زیادبرای همین آلبوم امیرپربودازاین عکسها وسرورکه یکباربادیدن یکی ازاین البومها که ربابه برای نشان دادن مهمانی که خودش برای امیرورضا داده بود باو نشان داده بود وندانسته باعث شده بودکه سروربه فکر دست یافتن به این البومها که صد البته اول برای برداشتن عکسی ازامیربود دست به کار شود.اودریک برنامه ریزی باحساب وکتاب روزی بهمین نیت زمانی که مثل همیشه امیرمنزل نبودبه خانه آنها رفت وبحث آلبومها را یش کشیدوربابه راترغیب به آوردن آلبوم وسرگرم شدنشان به آن کرد. ربابه هم که ازهمه جا بی خبربود با آوردن و در اختیار گذاشتن عکسها این امکان را به سرورداد که نقشه اش را ماهرانه به عمل نزدیک کند .سرورد دریک فرصت مناسب بی آنکه ربابه متوجه شود چند تا ازعکسهائی را که در آن امیر با وضعی که میدانست هرگزخوش آیند خانواده الهه نیست ازبین عکسها برداشت وبی آنکه حتی ربابه بوئی ببرد در زیر لباسش پنهان کرد و آن روزشادمانه بزرگترین قدمی راکه به زعم خودش میتوانست اورابه مقصدش برساند برداشت.واز فردای آن روز سرور فکر و ذکرش این بود که چگونه و از چه راهی این عکسها را به خانواده حسینی نشان بدهد.سرور میدانست که خانواده الهه از چه قشری هست و مطمئن بود که این عکسها میتواند نقشه ای را که او در سرش میپرواراند همانطور که دلش میخواهد عملی کند  .طولی نکشید که سرور توانست راهی پیدا کند که به عقل جن هم نمیرسید .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران