فصل سی و دوم

قبلا درجریان بودید که یکی از همکاران الهه به نام آزیتا که در حوالی خانه ی الهه وسرورزندگی میکرد را سرور شناسائی کرده بود و از طریق او هم تقریبا به حال و هوای الهه در محل کارش پی برده بود . الهه که اصولا دختری درون گرا بود و زیاد با همکارانش رابطه نداشت ضمن اینکه آزیتا زنی بود که شوهروبچه داشت ودر شرایطی نبود که با الهه بتواند دمخور باشد خصوصا چون از نظر اخلاقی هم مورد قبول الهه نبود از این جهت الهه هیچ گونه اطلاعی از زندگی او و محل سکونتش نداشت و پرواضح است که نفهمیده بوداودر همان حول و حوش خانه آنها زندگی میکند چون نه با او حشر و نشری داشت و نه نسبت به او هیچ کششی . درست برعکس سرورکه بااخلاقی که داشت افرادچها رتا پنج محله ی اطراف خانه اش را هم میشناخت هم او وهم آزیتا از یک قماش بودند و از قدیم هم شنیده ایم که گفته اند ..کور کور را میجوید و آب گودال را ..

پس از آشنائی سرورباازیتا که صد البته این کار دراوایل ترفندی بودکه سروربه کار برده بود تااز الهه هرچیز را که میشود فهمید از این طریق درمحل کارش بفهمد وبعد هم که علاقه امیررا به الهه وسپس اشتیاق امیربرای ازدواج با الهه را دریافت این آشنائی خیلی بیشترو بیشتربرایش سود آورد بود اشتیاق سرورروی حساب و کتاب بوداگر در اوایل فقط به خاطر اینکه از رفتار الهه با خودش خیلی ضربه دیده بود و احساس میکرد که الهه او را خیلی به حساب نمی آورد ولی حالا وضع فرق کرده بود او الان الهه را به چشم رقیبی بسیار قدرتمند میدید و میخواست به هروسیله که شد او را در این رقابت شکست دهد ضمن اینکه بیچاره الهه از این ذهنیات سرور کاملا بی خبر بود روی این حسابها سرود حالادیگر میباید برای موفق شدن در خیالهائی که در سر دارد برنامه ریزی کند . با این محاسبات او در ارتباطش با آزیتا میخواست ضرباتی را که در تصورش باعث میشد که الهه را اگر به امیر دلبسته است و یا به خواستگاری ممکن است جواب مثبت دهد ( او امیر را در حدی میدید که گمان نمیکرد هیچ دختری به او جواب رد بدهد . )پس حالا بهترین زمانی بود که از این ارتباط کمال استفاده را ببرد با دانسته های ما از روحیات و احساسات و عشق سرور به امیر این خواسته ی او  به خوبی قابل درک بود. به دست آوردن آن عکسها و آشنائی با آزیتا رویهم رفته باعث شد که سرور از همین مسیر احساس کند میتواند ضربه اش بدلخواه  وارد کند .لذا او در یک فرصت مناسب خود را به آزیتا رساند و به او گفت برای اینکه بتوانی آنطور که دلت میخواهد به الهه صدمه بزنی من راهش را پیدا کرده ام . و اینگونه با آزیتاکه او هم بدش نمی آمد که زهری به الهه بریزد  سرصحبت را باز کرد .

سرور برای روشن شدن ذهن آزیتا بهتر دید از اول شروع کند پس به او گفت . در مقابل خانه الهه پسری زندگی میکند که الهه عاشق اوست ( البته به دروغ این حرف رازد که آزیتا را آماده برای ضربه زدن به الهه کند) وآرزویش اینست که با او ازدواج کند . خانواده پسرنسبت به خانوده الهه درسطح بالاتری هستند ودرحقیقت این پسریک سروگردن ازالهه سر است خوب الهه همیشه درزندگی شانس آورده اینبارهم شانس به اورو کرده است من فهمیده ام که این پسرهم به الهه علاقمند است وتازگیها متوجه شدم که باپافشاری در مقابل خانواده اش بالاخره خواهرهایش راراضی کرده که بخواستگاری الهه بروندمیخواهم داغ این ازدواج رابدل الهه و خانوده اش بگذارم

آزیتاهم که زن زرنگ وحواس جمعی بودبه سرورگفت خوب اولا نقشه ات چیست وچرا میخواهی این ازدواج سرنگیرد تا آنجا که من می بینم تو هم شوهرداری وهم بچه دختردم بخت هم که نداری وبعدهم ازکجا میدانی که من با توهمکاری کنم وچرا باید من اینکار را بکنم ؟سرورکه از قبل میدانست باید به این سئوالها پاسخ بدهد فکر همه جا را کرده بود . در جواب آزیتا گفت

درچند باری که من با تو صحبت کردم متوجه شدم که توازالهه دل خوشی نداری .بی آنکه خودت متوجه شده باشی احساست را نسبت به اوگفتی . البته حق با توست.این دختر خیلی بلند پرواز است . خیال میکند از دماغ فیل افتاده . خواهرهای ان پسر از من خواسته اند بهرشکلی که میدانم الهه راازاین فکرمنصرف کنم.نمیدانم ازکجا خیال میکنند که من میتوانم وقادربه اینکار هستم . این راهم بگویم که آنها خودشان باخانواده الهه اصلا تماسی ندارندازآنجا که من بامادرالهه سلام علیکی دارم آنها که درمنصرف کردن برادرشان از این  ازدواج مایوس شده اندازمن خواسته اند که بهرشکلی که ممکن است اینکاررا بکنم راستش من میدانم که اگراین ازدواج سربگیرد تنها الهه است که میسوزد.چون اودختر لایقی هست ولی چون خانواده ی پسرراضی نیستند خودت که بهترمیدانی بالاخره زیرآب این دختر بیچاره راخواهند زند لذا من دارم درحقیقت کاری میکنم که ازیک ازدواج بدجلوگیری کنم خدارا خوش نمی آید .  .آنها خودشان هرچه کرده اند نتوانسته اندپسررا راضی کنند که این ازدواج ازهیچ نظربه صلاحش نیست گفتم که خواهرهای اوهرگزراضی به این وصلت نیستند مثل اینکه آخرکار به این نتیجه رسیده اند که شاید بتوانند ازمن کمک بگیرند برای همین مسئله رابا من در میان گذاشتند راستش منهم فکرم به جائی قد ندادخودشان فکر بکری کرده بودند ازآنجائیکه الهه دختریست که وابستگی کاملی بخانواده اش داردممکن نیست اگرآنها راضی نباشند جواب مثبت بدهد. آنها گفتند بانقشه ای که داریم شاید بتوانیم کاری کنیم که خود الهه و خانواده اش با این وصلت مخالفت کنند وازمن خواستند که بی آنکه کسی ازاین رازمطلع شود نقشه ای را که کشیده اندتوسط من  به مرحله اجرا بگذارند منهم به آنها قول شرف دادم( حالا خیلی هم از شرف و آبرو سرش میشد) که بی آنکه کسی متوجه شود نقشه آنها را عملی کنم . از اول هم به تو بگویم که من ازتو نمیخواهم که کارمهمی انجام دهی فقط بعنوان یک دوست میخواهم یک کارکوچک برایم بکنی .آزیتا که مشتاقانه داشت به حرفهای سرور گوش میداد گفت . ببین هرچه نباشد الهه همکار منست او در بین همه به خوشنامی معروف است نقشه ات را بگواگرمن ببینم بالهه صدمه ای میخورد هرگزراضی نمیشوم این دختر به من بدی نکرده. من فقط احساس میکنم چرا باید اواز اینهمه مواهبی که دراختیارش هست بهره مند باشد ومن ذاتا مثل اونباشم . ولی اگربدون لطمه خوردن به او باشد بدم نمی آید من نه تنهابه الهه بلکه باید بگویم از تمام کسانیکه در زندگی موفق هستند خیلی دلخوش ندارم . راستش میدانم هرکس هز زندگی که دارد موجبش خودش هست ولی خوب میگویم چرا باید من اینطور با این خصوصیات باشم و او اینقدر از هرشرایطی به خاطر اخلاق و رفتارش که صد البته شایسته اش هم هست بهره ببرد این را فقط کار خدا میدانم و حالاهم چون تو میگوئی واقعا به صلاح او نیست ولی از آنجا که آن پسر تمام شرایط خوب را دارد باز دارد شیطان قلقلکم میدهد که این مورد خوب را از الهه بگیرم بگذارم او هم طعم تلخ موفق نشدن را بچشد راستی تو مطمئن هستی که الهه عاشق آن پسر هست ؟ سرور گفت اگر تو او را ببینی خودت قبول میکنی که امکان ندارد دختری او را ببیند ودلش برای او نرود واقعا از هر نظر شایسته است خوشا به حال کسیکه بالاخره سر به بالین او میگذارد . آزیتا گفت خوب من به حرفهای تو ایمان دارم میدانم تو خودت که عاشق او نیستی . حالا چه میشود که من و تو بتوانیم این بار نگذاریم خدا دو باره به او این فرصت خوب را بدهد . راستی این راهم بگویم با خصوصیاتی که من در الهه میبینم مطمئن هستم اگر او با این پسر ازدواج کند آنچنان سوارش میشود که خواهرها هیچ کاری نمیتوانند بکنند . خوب حالا بهتراست برویم سر اصل مطلب . و در حالیکه هردو میخندیدند آزیتا رو به سرور کرد و گفت . حال نقشه چیست ؟ خوب فکر کرده اید. نکند دست به کاری بزنیم که آخرش خودمان بازنده باشیم و باز الهه مثل همیشه برنده ؟

سرورگفت من میدانم که خانواده الهه همگی بسیارپابند اصول دینی هستند برادرهای اورا خوب میشناسم ودرحالیکه داشت حرف میزد دستش رابه میان کیف کوچکش برد و سه تا عکس از آن بیرون آورد و جلوی چشم آزیتا گرفت و گفت . ببین آن پسری را که میگویم اینست.آزیتا چشمانش گرد شد. گفتم منهم این پسررا میشناسم . اسمش امیراست اینطورنیست؟ سرورپرسید تواز کجا امیر رامیشناسی؟ آزیتا گفت من از تو بهتر او و خانواده اش را میشناسم . هرچه سرور اصرار کرد به آزیتا که ازکجا و چطور امیر و خانواده اش را میشناسد آزیتا به سرور نگفت . و فقط به او گفت . چقدر امیرپسرخوبی است بااین خانواده وخصوصا برادری که با او  صدو هشتاد درجه اختلاف دارد وسپس ادامه داد  راست میگی اگراین پسربا الهه ازدواج کند به نظرم این بارهم  خدا برای الهه سنگ تمام گذاشته تو را به خدا ببین همه چیزد دارد و ما باید همیشه حسرت زندگی این دختر را ببریم . بعد از اینکه ازیتا کلی دق دلی خودش را با این کلمات به زبان آورد و کمی هم گویا سبک شد به سرور گفت . باشد سرور بگو چه کنم ؟ سرورگفت هیچ تو فقط این عکسها را نشان الهه بده و او را ترغیب کن که این عکسها را به خانواده اش نشان دهد.  حالا میپرسید مگر در این عکسها چه چیز بود که میتوانست اینگونه الهه و خانواده اش را از این امر به ظاهر بسیار خوب منصرف کند .؟

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران