فصل سی و سوم

درهرکدام ازاین سه عکس مناظری ازمشروبخواری بوددریکی دیگرصحنه ای بودکه یکی دوتا ازجوانها با لباسهای زنانه گویا داشتند با رقص تاتری را بازی میکردند که صدالبته چون نشست مردانه بود خیلی هم عجیب نبود.پهن بودن بساط قمارهم مزید بر علت فاسد بودن جمعی بود که دراین عکس دیده میشدند. بهرحال صحنه های عکس بسیاربرای بیننده زننده بود و نشان از بی بند و باری کسانی میداد که درآن عکس بودند صد البته که رضا هم با امیردراین عکس حضورداشتند. آزیتا با دیدن عکسها به سرور گفت خوب من چیز غیرعادی نمی بینم ده دوازده تا جوان نشسته اند ودارند خوشی میکنند.مگرعیبی دارد ؟ تو اطمینان داری که این عکسها میتواند اثری به این شدت داشته باشد.که خانواده ی الهه و یا الهه را از تصمیمی که دارند منصرف کند  ؟

سرور به آزیتا گفت مطمئن باش حتی خود الهه با دیدن این عکسها لیلی هم که باشد ازمجنون چشم میپوشد . چون میداند وصلت با این قماش نه درحد خانواده اش هست و نه با این فرد و این اوضاع و احوال خوشبختی در انتظارش .آزیتا به سرور گفت با تمام حرفها که تو میزنی من خیال نمیکنم که این عکسها بتواند نظرخواهرهای امیرراعملی کند آخرشاید الهه و مادرش ندانند ولی پدرش و برادرانش حتما میدانند که این عکسها خیلی هم غیر عادی نیست این بزمهابرای پسران جوان ومردها خیلی عادیست .چه بسا که آنها هم خودشان درزمان جوانی این کارها را کرده باشندو الان هم برایشان پیش می آید. به نظر من که شاید بشود راه دیگری پیدا کرد .

سرور گفت تو خانواده الهه را نمیشناسی آنها با دیدن این عکسها اگر سرتاپای الهه را امیر و خانواده اش جواهر کنند راضی نخواهند شد . خود الهه هم امکان ندارد چنین شرایطی را قبول کند .

با حرفهای سرورآزیتا قند توی دلش آب شد . عکسها را مثل اینک غنایم جنگی به دست آورده باشد از سرور گرفت و گفت . خیالت حمع که من از تو مشتاقتر هستم که ببینم این کاربه کجا میرسد اولا ببینم من درست فکر کردم یا توودر حالیکه دلم میخواهد این بار تو برنده این مسابقه باشی ببینم شاید بتوانم یک شیطانی کوچولوئی هم در این میانه بکنم . سرورمن سرم برای اینگونه کارها درد میکند .الهه با اخلاقی که داشت در محیط کارش با همه روابطی بسیار خوب داشت با هیچکس در حقیقت دوستی نزدیک نداشت ولی کسی هم ازاوهرگز دلخورنشده بود اومیدانست که با هرکس چطور باید رفتارکند تمام اصول رارعایت میکرد وهمین روش اوباعث شده بود که به کسی اجازه ندهد که ازحد خودش در رابطه با اوتجاوزکند . اولین شاخصه ی الهه احترام متقابلی بود که دربین تمام همکارانش ایجاد کرده بود . همین اخلاق  او بود که همه او را دختری شایسته میدانستند .

آن روز نزدیکیهای ظهر بود که آزیتا دریک فرصت مناسب به الهه نزدیک شد ودرحالیکه با او خوش و بش را شروع کرده بود گفت الهه جان یکی ازهمسایگان شما چند تاعکس بمن نشان داد وگفت اینها رامیشناسی ؟راستش منکه نشناختم ولی چون عکسها برایم خیلی جالب بود ضمن اینکه نمیدانم اطلاع داری که من درنزدیکی شما با دوخیابان فاصله زندگی میکنم آنطور م که او آدرس داد مثل اینکه این عکسها مربوط به کسی یا کسانی باشند که درمحله نزدیک شما هستند . ودرحالیکه منتظرنشد که جوابی ازالهه بگیرد سه تا عکس رادرآورد وجلوی چشم الهه گرفت درهمین حال بازیرکی خاص خودش تمام حالات ورفتارعکس العملهای الهه را سعی کرد دقیقا زیر نظر داشته باشد که هم ببیند سرور حرفهایش دررابطه با اینکه الهه هم به امیر حساسیت دارد درست است یا اینکه سرور میخواسته به اوکلکی بزند.( این آدمهائی که خودشان هرگزراه راست را نمیروند ودرهرمسیری که میروندهزاران دوزوکلک دارند ازسایه خودشان هم میترسند آزیتا جزوهمین افراد بودمضاف به اینکه سرور را خوب میشناخت و میدانست از جنس خودش هست و ممکن است کلکی درکارش باشد برای همین تمام توانش راجمع کرد که دآن لحظه ببیند درالهه چه تغییری پیدا میشود ) .و بعد ادامه داد . الهه میخواستم ببینم تو این ها را میشناسی ؟  وبعد عکسها را جلوی چشم الهه گرفت درحالیکه لحظه ای چشم ازصورت الهه بر نمیداشت . چشم الهه درآن لحظه فقط و فقط امیر را دیدحالی داشت که خودش هم قادربه درکش نبود. ولی ازآنجا که دختری خود داروبسیارمقاوم بود واین عشق رازی بودکه فقط برای خودش درجائی ازقلبش آن را نهفته بودکه کسی را یارای حضوردرآن حیطه رانبودبی آنکه در صورتش آثاری ازتعجب ویا حالت خاصی پیدا شود گفت نه همه را نمیشناسم .آزیتا گفت یعنی هیچکدامشان را نمیشناسی؟ الهه گفت چراودست روی صورت امیرگذاشت وگفت این رامیشناسم آزیتاباشیطنتی که خاص خودش بودگفت.وای چقدرعکسها جالبه اینطورنیست الهه ؟ راستی میخواهی پهلوی توباشد وبخانواده ات هم نشان بدهی شایدبرای آنها هم جالب باشد که سرازکاریکی ازهمسایگانشان دربیاورند؟ الهه گفت نه بچه درد میخورد. وبی آنکه آزیتا بتواند ازدرون پرازغوغای الهه چیزی درک کندعکسها را باو داد .

الهه بادیدن این عکسها مثل یخی که درمقابل شعله های آتش گرفته شود آب شد .چیزی دردرونش به نیستی کشیده شد.انگارتمام امیدها و رویاهایش در یک لحظه در ذهنش به یک کابوس بدل شده بود .

و آزیتا و سرور بی آنکه خودشان بدانند چه کرده اند موفق شده بودند .

آن روزتا عصررا سرورنمیدانست چطور باید سر کند ثانیه ها برایش ساعتها طول میکشید . نفهمید چطور گذران آن روز طولانی را تحمل کرد تا عصر که شد و میدانست دران ساعت حتماآزیتا به خانه اش آمده خود راباو رساند .سرور بعد از دیدن آزیتا بی صبرانه منتظر بود که بااین تقشه  ماهرانه ای که چیده بود صد تا آفرین وباریکلا از آزیتا بشنود که اورا به چنین دست آوردی رسانده است.

آزیتا هم مایل بود که در این رابطه هرآنچه را که به دست آورده به سرور بگوید وقتی سرور از او پرسید که امروز بچه چیزی دست پیدا کرده آزیتا گفت من موقعی که عکسها را به الهه نشان دادم با حرفهائی که توزده بودی و گفته بودی که الهه عاشق و واله این پسر هست منتظرعکس العملی از طرف الهه بودم . ولی هرچه دقت کردم هیچ چیز که دال براین حرفهای توباشد دراو مشاهده نکردم ولی از آنجائیکه الهه را خوب میشناسم مطمئن هستم اگر هم احساسی نسبت به امیر دارد توانسته در مقابل این کار اصلا بروز ندهد یعنی او دارای این توانائی هست بهر حال یا این احساسات را دارد یا ندارد در هر صورت اگر هم داشته باشد با دیدن این عکسها آن بلائی را که میخواستی به سرش بیاوریم آوردیم . من حتم دارم که کارعشق وعاشقی ازطرف الهه به پایان خط خود رسیده .و اگر این حدس من درست باشد که میدانم درست است امکان سرگرفتن این وصلت غیر ممکن است .

کلام آخرسروراین بود که آیا الهه عکسها را گرفت که ببرد به خانواده اش نشان بدهد .؟ آزیتا گفت من به او پیشنهاد کردم ولی نمیدانم روی چه حسابی الهه حاضربه اینکارنشد . سرور گفت کاش هرطور شده میدادی ببرد چون آنوقت دیگر خیالمان کاملا جمع میشد ولی تا همین جا هم ما برنده هستیم چون من میدانم که الهه از چنان شخصیتی در خانواده برخوردار است که روی حرف و تصمیمش کسی حرف نمیزند ضمنا من از طرف الهه مشکل داشتم زیرا میدانم که خانواده اش امکان ندارد که رضایت به چنین ازدواجی بدهند فقط ممکن بود عشق الهه باعث این وصلت بشود که با اینکار ما آنهم به یک کارنشدنی تبدیل شد .

حرفهای آزیتا قند در دل سرورآب کرده بود .بالاخره آنهمه پستی و بلندی که در زندگی دیده بود باعث شد که اینگونه به تواند به موقع زخمی کاری به دشمن قدرتمند خودبزند . الهه دشمن او نبود . الهه خاری بود که به چشمش رفته بود درست مثل آزیتا بود که الهه بی آنکه بخواهد و بداند وجودش اورا آزار میداد  واین دونفربخیال خودشان توانسته بودند برای یکبارهم که شده نگذارند الهه به رویاهائی که به حساب آنها دارد برسد .بعد از اینکه سرور به مقصدی که میخواست رسیدمنتظرماند تا ببیند درازچه پاشنه ای میگردد . وبرنامه ای را که با مهارت چیده کی  صدای آن به گوشش میرسد.درهمین راستا سعی میکردرفت و آمدهایش رابا ربابه این روزها بیشتر کند تا از کوچکترین اتفاقی که در خانه امیر می افتد خبر داشته باشد . این انتظار او دیری نپائید .

امیرکه این روزها دلواپسی اش خیلی بیشترشده بودبهمین اندازه هم مشتاق وعاشق ترمثل مرغ سرکنده نمیدانست چه کندمیدید که مرتبا افراد غریبه ای بخانه الهه رفت وآمد میکنند.نمیدانست ازچه راه بفهمدکه درخانه آنها چه خبر است . ناچار از ربابه کمک گرفت و از او خواست که ببیند این افراد چه کسانی هستند . برادر بزرگ الهه ازدواج کرده بود و میدانست که این امد و رفتها باو ارتباطی ندارد به نظر میرسید که دارداتفاقهائی می افتد دلش به اوگواهی خبرهای بدی رامیداد. آخرآدم عاشق همیشه درهول و ولا به سرمیبرد . تمام خیالهای بد دنیا مال آدم عاشق است . وقتی بک بچه دیر به خانه میاید مادر عاشق خیالش فقط معطوف به تمام احتمالاتی میشود که هر یکی از آنها برای جان به سر کردن مادر کافیست . آخر مادر عاشق است همین حال را تمام آدمهای وابسته دارند  حال امیرهم همانند عاشق دیوانه ای بود که هرلحظه خیال میکرد تمام جوانها چشم بخانه الهه دوخته و خواستار ازدواج با او هستند . البته این حال برای کسانی که بیرون گود هستند بسیار هم خنده دار است .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران