صبـــــوران تنـــــگ دل

                                                                     فصل اول

                 خیلی سخت نیست که انسان قلم به دست بگیرد و از مشاهداتش بنویسد . از هرچیز که می بیند و حتی باز سخت نیست که در باره ی آنها نظر بدهد و یا احساسش را و حدس و گمانش را توضیح بدهد . ولی سخت است که در شرایطی قرار بگیرد که بخواهد صادقانه از اتفاقهائی که در اطرافش  می افتد و خود سهمی در آنها دارد بنویسد . خوب این کار الزامات بسیار زیادی را طلب میکند . گرچه لازم نیست یک نویسنده ماهر باشد . ولی نوشتن به شکلی که بتواند تمام احساساتش را طوری بیان کند که مخاطب به راحتی و به درستی  آنچه را که از ذهنش میگذرد درک کند البته  تمام آن چه را که مقصود و منظور نویسنده است . بلی بسیار سخت است . زبان گفتگو با زبان نوشتاری بسیار متفاوت است در گفتگو تمام حالات را میتوان با نگاه و طرز بیان منتقل کرد ولی در نوشته چنین نیست . اینها را گفتم که در نهایت بگویم من نویسنده نیستم و هیچ تبحری در نوشتن ندارم . ولی وقتی در زندگی روزمره برای انسان اتفاقهائی می افتد که ورای روزمرگیست .لحظاتی زیباو شگفت انگیز هم ممکن است به وجود بیاید که بازگو کردنش میتواند در روح خواننده تاثیری گاه بهمان زیبائی و اگر رنج آورد باشد همانگونه بر جای بگذارد . بیانش برای کسی مثل من آسان نیست ولی با تمام این استدلالها باز میخواهم قلم به دست بگیرم و لحظاتی از زندگیم و احساسم را برایتان باز گو کنم . البته همانطور که گفتم فکر نمیکنم که موفق شوم ولی خوشباورانه شاید  بتوانم همان احساس درک شده ام راتا حد امکان  را با این قلم ناتوانم بنگارم .

برایتان بنویسم که در این عمر نسبتا طولانی که داشتم با عشاقی آشنا بودم ولحظاتی را دیدم که هرگز نه از خاطر خواهم برد و نه دلم میخواهد که به دست فراموشیشان بسپارم . گاها آنقدر به آنها نزدیک بودم که ضربان قلبشان را وقتی مضطرب بودند و آرامششان را وقتی  که در رفاه بودند بهر صورت حس میکردم . با تمام وجودم دوستشان داشتم دردشان را با تار تار وجودم و لذت عشقهایشان را با تمام گرمایش می فهمیدم .من آنقدر این رویداد عشقی درروح و جانم تاثیرگذاشته که احساس میکنم حیف است که خاک درگذر زمان مدفونشان کند اینها عتیقه های احساسات انسانهای پاک و عاشق است و باید گفته شود و نوشته شود حتی با قلم ناتوانی مثل خامه من

********                                                                      

                                                                                                               احساس میکنم این یک داستان نیست بلکه  یک زندگیست . که چه بسا نظایرش بارها  و بارها اتفاق افتاده و گفتنش میتواند فقط یک یاد آوری باشد . در حال عادی مثل کوهی از یخ  در میان یک اقیانوس است که فقط قسمت کوچک قله اش از آب بیرون است و قابل دیدن .همین قسمت کوچک هم اگر به چشم نیاید از کجا انسان بداند که در زیر آبهای ساکت و آرام که نوازشگر چشم ماست  چه دردهای نگفتنی  و چه رازها پنهان است . پس گفتن در باره همین اندازه ی کم خودش چراغیست برای روشن شدن عشقهائی که گرما بخش زندگیهائی بوده و لذت خواندنش هرگز از خاطر نخواهدرفت . زیرا عشق در هر لباس و در هر شرایطی زیباست.        

البته این تجربه را همه کرده ایم و میدانیم که هیچ اتفاقی توی این دنیای پیر تازگی ندارد . چه ها دیده این عجوزه ی زمان و شاهد چه عشقها و نفرتها و کینه توزیها و نامردمیها که نبوده متاسفانه ما حتی در این عمر کوتاهمان (البته در قیاس با عمر دنیا) از شنیدن  یک هزارم از این اتفاقها محروم بوده ایم اگر میشد که این داستانها را چه زشت و چه زیبا . چه عاشقانه و چه کینه توزانه یک به یک را به رشته تحریر در اوریم حتما تمام کتابخانه های بزرگ دنیا را اگر خالی از کتابهای موجود اعم از علمی و هنری و ادبی و..... میکردند و به جایش کتاب این سرگذشتها را جایگزین میکردند بازهم کم بود . به نظر من از زمانی که انسان خود را شناخت . بزرگی و عظمت عشق بود که تداوم داشت و دارد و به این انسان ساخته شده از گل امید بودن و زیستن داده  میدانم همه به این گفته های من رسیده اید . فقط خواستم بگویم که این داستانی که میخواهم برایتان بگویم خیلی تازگی ندارد . شاید یک یاد آوری باشد و بس.

خوب حالا بی جهت نیست اگر کسی شاهد داستانی واقعی و زیبا از یک عشق بود وظیفه ی خود بداند که چند ورقه وزمانی از ساعات فراغت زندگیش را که صد البته میدانیم که سرسوزنیست در مقابل وقایعی که در این دنیای بزرگ و سالمند بوده و خواهد بودبنویسد  . شاید نوشتن این داستان عشقی و واقعی آنقدر زیبا باشد که حتی با قلم ناتوان من بتواند در کنار کتابهای عشقی دنیا جائی برای خود باز کند و آری به آنجا میرسیم که اگر عشق نبود هرگز زندگی تداوم نمیداشت . حتی عشقهائی را شاهد بوده ایم که در مسیر پر نشیب و فراز زندگی  سرانجامی تلخ و رنج آور از خود به یادگار گذاشته اند . و اما هیچکس نمیتواند در زندگی ادعا کند که عاشق نبوده . پس به تعداد انسانهای روی زمین از بدو به دنیا آمدن تا هم اکنون عشق بوده و بوده .  راستی اگر این احساسات نبود آیا هنوز این ماه و خورشید میتوانست همینگونه پا بر جا مانده باشد ؟ من فکر میکنم هرگز امکان نداشت . زندگی بی عشق حتما میمرد  . افسوس که نمیتوان مدعی شد که ما از عشقهای آنچنانی که در دنیا آمده و رفته خیلی میدانیم ولی در همین حد هم باز عشق هم زیباست و هم گفتنی . من خود شاهد عشقی بودم . عشقی واقعی . از لحظه ی تولدش تا........فصل اول

 

                                                               فصل دوم

 

این عشق زیبا بود و شاعرانه . واقعی بود و پاک . از دو تا دل سرچشمه میگرفت . هردو جوان و صادق . هردو زیبا و لطیف و پاک . هردو دلداده و صبور و دل تنگ . هردوبی آلایش و ناتوان در بیان . هردو دست و پای بسته در سنتها و چراها و ایکاشها ....

 

چقدر باید عاشق بود ؟ نمیدانم . . ولی این را میدانم که چنین عشقهائی هرگز و هرگز به سامان نمیرسد . رسم زمانه است . گویا حسادت گردون اجاره نمیدهد . گو اینکه من حس میکنم اینگونه عشقها  حتی در زیر یک سقف هم نمی میرد .

 

هرکس گفته که بزرگترین عشقها در زیر سقفها میمیرد من مطمئن هستم شاهد چنین عشق و دلداگی که من دیدم نبوده . البته اگر نهایتا چنین عشقی سعادت این را داشته باشد که به زیر یک سقف برود . که هرگز و هرگز ندیده ام .

 

نمیخواهم برایتان سخن پراکنی کنم . ولی دلم میخواهد آنچنان بنگارم که لحظه لحظه اش را همانگونه که شاهد و ناظر بودم میخواهم مقابلتان بنشینم  و با تار تار وجودم ، احساسم م را به شما منتقل کنم . میخواهم  نه با نوشتن ،که با این قلم برایتان عشق را نقاشی کنم . همانگونه که شاهد بودم . وای که اگر نقاش ماهری بودم چه تابلوی زیبائی را میتوانستم به نظرگاهتان تقدیم کنم . .در روی بومی سفید و پاک .نقشی که آرزو دارم ببینید را .

 

من میخواهم شما را با خودم در لحظات زیبائی در این تابلو  مشترک کنم که حس کنید و لذت ببرید و سهمی از این عشق شاید نصیبتان بشود با طپشهای قلبهای جوان و پاک . آری روی بومی سفید  و پاک می کشیدم ...................

 

                                                            *********************

 

کوچه ای باریک و طولانی می کشیدم . با خانه هائی که از آجر و خاک . کوتاه و گاه کمی بلند همه یکرنگ و یکدست . مثل آدمهای ساکن در درونشان . تقریبا همه از یک جنس . ساده و بی ریا و بی غل و غش . فقط میزیستند . آری فقط می زیستند در میان این کوچه ی تنگ و باریک وطولانی حتی یک درخت نیست . قلم منهم هرگز نمیخواهد بر زیبائی این تابلو بیفزاید میخواهد هرچه را هست صادقانه به دیدگاهتان عرضه کند . آری در این کوچه ی تنگ و خشک و صد البته نه مثل ساکنانش که در رفت و آمد بودند . و پر از احساس زندگی .جوی باریکی خانه های شرقی و غربی را از هم جدا کرده بود . و تنها همین جوی باریک فاصله های خانه های شرقی و غربی  بود  چه آن خانه ها که در یکطرف بودند آنچنان به هم چسبیده بودند که گاه میشد نفسهای یکدیگر را حس کنند . چیزی در زندگی نداشتند که از یکدیگر پنهان کنند . مگر نگفتم که ساده بودند و ساده میزیستند؟ جای پنهان کردن هم نبود. ولی خدا میداند در خانه های بهم فرو رفته و یا در دو طرف این جوی باریک گاهی خشک و بی آب دلهائی بود دلهائی از عشق پاک و زلال لبریز  ..تنها در فاصله های بیست تا سی متری تیرهای چوبی بلند برق در وسط این کوچه ی باریک  بود که در انتهای آنها چراغی قرار داشت نه بسیار نورانی که همچون ستاره ای که به زمین نزدیک شده نور افشانی میکرد . و همین ستاره های مصنوعی تنها حمایت کنندگان عابرانی یود که در شب از این کوچه گذر میکردند. البته کمی هم نقش تزئین این محل را به عهده داشت

 

در میان این خانه ها معمولا هیچ اتفاق غیر منتظره ای نمی افتاد . گفتم . آدمهایش هم مثل هم بودند یا کاسب بودند و یا کارمند که اکثر هم دون پایه بودند و به قول معروف با سیلی صورتشان را سرخ نگاه میداشتند . زندگیها دقیقا با یک الگو درست شده بود . پدرها و مادرها اغلب جوان بودند و به ندرت پیر مرد یا پیرزنی در خانه ی بود . چون به عللی که همه میدانیم در آن زمانهای دور مردم زود بزرگ میشدند . یعنی زندگی را زود شروع میکردن و بالطبع زود هم زندگی را تمام میکردند.

 

راستی آن زمان ها این حسن کوتاه زیستن را داشت . چه ماندن در این دنیای بی درو پیکر خیلی هم لطف ندارد .نیما یوشیج وقتی کودکش یک روز را سپری کرد سر در گوشش نهاد و گفت . عزیزم زندگی همین است. یک شب و یک روز . نه بیشتر و نه کمتر.

 

من داستان نمی گویم همانطور که برایتان شرح دادم میخواهم از درون این خانه ها . این خانه های به ظاهر تهی از احساس . این خانه های کوچک و رنگ و رو رفته ،عشقی را برایتان آشکارا بیان کنم و بگویم رنگ عشق چگونه زندگی انسانهارا میسازد . بگویم چگونه دلی با دلی پیوند میخورد . بگویم چه دردها که گفته نمیشود ودر تمام طول عمر انسانها به آرامی مثل خوره تن و جان را میخورد و کم کم میشود خیال میشود رویا و تا قلب درون سینه های انسان می تپدد . آشوبهایش همچنان پا برجاست . میسوزد و میسوزاند . بی آنکه حتی از مرز یک نفس تجاوز کند .وبالاجبار به ظاهر خفه میشود .ولی هرگز تا زمان مرگ سوز و دردش ار جان انسان پاک نمیشود . اگر پاک شود که دیگر عشق نیست .

 

دیده ام و با چنین احساسهائی همخانه بودم و حالا میخواهم برایتان بگویم سوختن در چنین عاشقانه هائی چگونه است . شاید خود شما یکی از همین فربانیها باشید و شاید من.

                                                    فصل سوم

دلم میخواهد باز هم تکرار کنم . آنقدر که برایتان ملکه شود . چون در این روزگار چنین مکانهائی تقریبا وجود ندارد .میخواهم در ذهتان نقش ببندد  درست مثل من که دیده ام . آری در کوچه بلندوباریک یعنی درست همین کوچه که من در آن داستان را آغاز کرده ام معمولاخانه ها باهم فاصله چندانی نداشتند اگر کنار هم بودند آنقدر فاصله ها نا چیز بود که صدای یکدیگررا به راحتی میشنیدند و اگر مقابل هم بودند باز هم فاصله چندانی با هم نداشتند . گویا تمامی اهل این کوچه ی بلند و باریک در یک خانه و زیر یک سقف زندگی میکردند.

خانه هائی که مقابل هم بودند بالطبع پنجره هایشان روبروی هم بود . یا درست مقابل هم و یا با کمی عقب و جلو . پنجره ها همه برای محفوظ بودن صاحبان خانه ها با پرده هائی کلفت پوشیده میشد تا از گرند دید عابران و یا نامحرمان چشم چران و گاها فضولها محفوظ باشد . حال من میخواهم از پشت همین پنجره ها و پرده های ضخیم برایتان داستانی را آغاز کنم . داستان که نه عشقی را . عشقی که نه ، دوری و فراغی را ، دوری و فراغی را هم که ،نه نهایتا دردها ناگفته ی  عاشقانه ای را.

عشق عشقی پاک و بزرگ و پر ازرمز و راز را شاهد بودم . از دو پنجره که درست روبروی هم بود . من شاهد عشقی بودم که در پشت همین پنجره ها متولد شد و.....

به هردوشان بسیار نزدیک بودم . خوب میشناختمشان . هر سه ی ما جوان بودیم . و  نه جوان که نوجوان بودیم . آنقدر صمیمی و نزدیک که این زمان تصورش برای هرکس که این داستان را میخواند سخت است .نه تنها من . بلکه در چنین محیطی اگر کسی اینگونه صادقانه ارتباط داشت شناخت یکدیگر و آشنا شدن به آنچه در درون آنها میگذرد خیلی هم سخت نبود .

من مثل جزئی از خودشان بودم آنها را حس میکردم و گرمای عشقشان را آنگونه می فهمیدم که انگار از درون خودم سرچشمه گرفته بود و با لحظه لحظه هایش زندگی میکردم .

دخترک سنی ندارد . شاید سیزده سال و پسر حدود نوزده یا بیست ساله بود . دخترک ظریف و ریز نقش . هرچند دوستان دیگرمان همه پر شور و هیجان بودند که صد البته مقتضی سنمان بود ولی الهه به نظر بسیار ساکت و آرام بود . صورتش زیبا در حد بسیار معمولی ولی چشمانی سیاه و نافذ داشت . در همین سن کم مشتاقانی در اطرافش بودند . او با آن نگاه و ظرافتی که داشت تصاویر مینیاتوری اشعار حافظ را در ذهنها زنده میکرد . در موقع صحبت کردن کاملا مخاطبش را تحت تاثیر قرار میداد . هوش سرشارش را همانطور که گفتم از چشمانش میشد درک کرد . آنقدر در خود فرو رفته بود که کمتر کسی را به خلوتش راه بود . اکثرا  اطرافیان احساس میکردند که او در خیال و رویا زندگی میکند . گویا یاد گرفته بود که چگونه با خودش کنار بیاید . همه ی خانواده و دوستان و کسانیکه با او در تماس بودند او را همین گونه قبول کرده بودند . برای همین حال و هوایش بود که همه سعی میکردند تقریبا با او آنطور که خودش رضایت دارد رفتار کنند . من میدانستم که چرا هوایش را دارند الهه دختری بسیار حساس و نازک دل بود و برای همین حتی خواهرها و برادرانش و پدر و مادر همه و همه سعی میکردند که او را نیازارند . و یکی از بارزترین خصوصیات الهه که همه را وادار به رعایت حالش میکردند این بود که میدانستند الهه همه را دوست دارد . پشت سرش میگفتند الهه آنقدر مهربان است که حتی راضی نیست یک پروانه از او رنجیده خاطر شود . چشمان مهربان الهه همه را مجذوب میکرد .

خواهر بزرگ  بود ولی دو برادر بزرگتر از خودش و دو خواهر و یک برادر کوچکتر ازخودش داشت . دو برادر بزرگ او آنقدر به الهه عشق داشتند که همه میگفتند ممکن نیست الهه بتواند شوهر کند چون برادرهایش دوری او را نمیتوانند تحمل کنند و دو خواهر کوچکتر و برادر کوچکش هم درست هروقت او را میدیدند مانند کبوترانی بودند که به زیر بالهای مادر شان میروند تا آرامشی خاص را حس کنند . مادر و پدر که هردو هنوز خیلی جوان بودند برای سرپرستی و گذراندن زندگی آنچنان در گیر بودند که در حقیقت الهه شده بود سنگ صبور برادرها و خواهر هایش.

مثل مادر برایشان دل میسوزاند . از هیچ فداکاری در حقشان دریغ نمیکرد با این سن کم پدر و مادر با حضور او خیالشان از بابت مدیریت خانه جمع بود . او همه ی حُسنها را باهم داشت .

گویا خدا اور ا آفریده بود که آرامش را به خانوده هدیه کند از فرشتگان خدا فقط دو بال کم داشت . صبور بخشنده بود . گاهی پدر ناخشنود میشد از اینهمه بخشندگیش . میگفت میترسم توی زندگی همه چیزش را ببازد. او عقیده داشت هیچ مردی پیدا نمیشود که ارزش اینهمه خوبی را بداند . پدر به جنس خودش یعنی مردان جامعه بسیار بد بین بود و اما مادر وقتی میدید الهه تا هست خودش و بچه ها آرام هستند لذت میبرد . همیشه میگفت حضور این دختر برای او نعمتی است .برادرهای بزرگ الهه فاصله زیادی با او نداشتند . برادر بزرگتر که اسمش قاسم بود هفت سال از او بزرگتر بود یعنی تقریبا بیست ساله و برادر دوم محسن که دو سال از او بزرگتر بود و پانزده ساله بود . برادر بزرگ یعنی قاسم را مادرش مرضیه خانم در حجره ی بیکی از بستگانش در بازار سپرده بود . قاسم پسری خوب و بسیار متین مینمود با چشم و دلی پاک که در مدتی کم نظر حاج آقا را بخودش جلب کرد. حاج مهدی همان آشنای مرضیه خانم در همین مدت کم آنچنان به قاسم ایمان آورده بود که سر او قسم میخورد میگفت یکی دوسال دیگر خودش میشود یک حاجی درست و حسابی . آنقدراورا قبول داشت که حتی کلید مغازه ی خودر ا به او سپرده بود . حاج مهدی یکی از معتمدان بازار بود و این کار او باعث شده بود که قاسم در بازار برای خودش آبروئی کسب کند . ولی قاسم درآمد چندانی در شاگردی مغازه حاج مهدی نداشت . فقط همین که میتوانست بار دوش پدر و مادر نباشد برای خودش و خانواده اش کافی بود .قاسم الهه را خیلی دوست داشت گرچه زمانی برای بودن در خانه نداشت چون از صبح زود میرفت و تقریبا آخر شب میامد ولی با این حال تمام راز و نیاز و درد دلهایش را با الهه در میان میگذاشت . الهه هم او را بسیار دوست میداشت و بی جا نیست اگر بگویم که الهه با قاسم سری از هم سوا داشتند . الهه بیش از همه به او وابسته بود در حقیقت یک تکیه گاه درست و حسابی برایش به شمار میرفت .

و اما برادر دوم محسن بود او هنوز مثل خود الهه درس میخواند . شاگرد زرنگی نبود درست عکس الهه که همه میدانستند که او در درس هم هیچ چیز از دوستانش کم ندارد . اما محسن در عوض بسیار صبور و ساکت بود . بیشتر اوقات خودش با خودش کنار میامد . به ندرت با الهه و بچه های دیگر قاطی میشد . ولی یاز رفتارش کاملا میشد حس کرد که در سرش هواهای بالائی دارد . همیشه میخواست از نظر اقتصادی یک سرو گردن از همسالانش بالاتر باشد . شاید به نظر او کمبودهای خانواده بسیار بر روح حساسش اثر گذاشته بود . گاهی که سرِ درد و دلش با الهه باز میشد میگفت از تنها چیزی که میترسد و متنفر است فقر است . او خوابهای طلائی میدید و گاهی با اشتیاق برای الهه تعریف میکرد . بسیار ریز نقش بود دوستان و آشنایان  همه میگفتند الهه و محسن مثل خواهر و برادر دو قلو هستند . البته تمام خواهر ها وبرادران الهه مثل خودش ریزه میزه بود ند.

محسن همیشه به الهه میگفت دلم میخواهد آنقدر پولدار بشوم که همه به من حسادت کنند . شاید او خودش در ضمیر ناخود آگاهش کسانی را در دور و برش داشت که به آنها رشک میبرد و در تصوراتش اینگونه به خود نوید میداد که در بزرگسالی جای آنها را بگیرد و شاید کاری کند که احساسی را که امروز او به آنها دارد در سالهای آینده آنها نسبت به او داشته باشند . اما گفتن این حرفها که محسن به الهه میزد باعث میشد که الهه نسبت به آینده ی محسن کمی وحشت داشته باشد . گاهی برای او سنگ صبور میشد و از همان وحشتی که در درونش حس میکرد به محسن نصیحت میکرد که همه چیز پول نیست . خودت را آلوده ی این افکار نکن . خدا هرسرنوشتی برایمان مقدر کرده باشد همان میشود . الهه با این حرفها تقریبا میخواست کمی در روح و روان محسن آرامش ایجاد کند چون میدید که روز به روز این افکار بیشتر محسن را منزوی میکند دلسوزیهای الهه برای محسن بسیار آرامش بخش بود از آنجا که درد و دلش را همیشه و همیشه با الهه میکرد میدانست که او واقعا از سر غمخواری و دلسوزی با او صحبت میکند . این رفتار خواهرانه و برادرانه باعث شده بود که انس و القتی که بین الهه و محسن بود را همه میدانستند و چیزی بود که به اشیاع رسیده بود .

خواهر کوچکتر الهه که اسمش پری بود دختر شوخ و شنگ بود بسیار زیبا و تو دل برو . درست نقطه مقابل الهه بود پری ده ساله بود یعنی سه سال از الهه کوچکتر بود پدر و خصوصا مادر به او توجه بسیاری داشتند . البته حق هم بود چون پری به زندگی آنها شور خاصی میداد . بیشتر اوقات از حضور او بود که در خانه صدائی بلند میشد . بسیار سرزنده بود و از نظر شکل هم خیلی با الهه متفاوت بود . مادر او را سمبل جوانی خودش میدید . ولی برادرها بیشتر از پری به الهه توجه داشتند . همیشه به مادر و پدر خود خرده میگرفتند و میگفتند باید جلوی این کارهای پری را بگیرید . پری دختری بسیار خود نما بود . میدانست چطور خود را به اطرافیان یشناساند . در خارج از خانه درست برعکس خواهر بزرگ و دو برادرش بود . هرچه آنها ساکت و صبور بودند پری شلوغ بود در حقیقت او بود که روابطش با کسانیکه خارج از خانه بودند آنقدر نزدیک بود که اغلب تمام اخباررا او از در و همسایه به خانه میاورد و خوب مسلم است که عکس این مورد هم صادق بود یعنی او بود که از خانه خبر را به همه میرساند . این رفتار پری همیشه مورد انتقاد خانواده بود . او آنچنان خود را نشان داده بود که همه خیال میکردند که خواهر بزرگ خانواده او هست ضمن اینکه از نظر ظاهر هم بسیار با الهه متفاوت و در واقع بزرگتر مینمود .اصلا گویا خمیره ی پری با الهه متفاوت بود اگر الهه به پری حسادت میکرد همه به الهه حق میدادند ولی الهه آنقدر نسبت به خواهرها و برادرانش محبت داشت که هرگز به پری نه تنها حسادت نمیکرد که همیشه سعی داشت او را از آنچه  که هست زیباتر جلوه دهد . بعضی از انسانها در خودشان آنچنان نیروئی دارند که هرگز تصورش را نمیتوان کرد الهه با آنکه در ظاهر هیچ نقطه شاخصی نداشت ولی از نظر روحی آنچنان در خود قدرت حس میکرد که هرگز این توان به او اجازه نمیداد کسی را در آن حد ببیند که باو او حسد بورزد. من نمیدانم او چگونه با خودش کنار آمده بود .و شاید خلوتی داشت و کسی را به آن خلوت راه نبود . ولی پری درست نقطه مقابل او بود سعی میکرد از آنچه که دارد به نحو احسن استفاده کند و هر آنچه را هم که در الهه و یا درهرکسی که میدید و میپسندید پیروی میکرد او شالوده ای از تمام چیزهائی بود که برایش جالب بود . به هیچ اصلی در حقیقت پای بند نبود . میشد گفت دختری زیبا و ظاهر بین و ظاهر پسند بود .ته تنها پدر و مادر بلکه تمام دوستان و آشنایان همه و همه پری را سمبل یک دختر زیبا و همه پسند میدیدند خیلیها او را به الهه ترجیح میدادند. آنها در ظاهر الهه را دختری مغرور و از خود راضی میپنداشتند ولی از پری که دختری مجلس گرم کن و سرزنده بود تمجید میکردند . خوب درست هم بود مردم بنا به خواسته ی خودشان به اطرافیان ملاک میگذارند هیچکس از فردی که در خود فرو رفته و صبور و ساکت است خیلی استقبال نمیکنند آنها میخواهند زمانی که در جمع هستند خوش باشند و خوش بگذرانند و این خصلت را در پری به خوبی میتوانستند ببینند . هرچند از نظر الهه این رفتار پری بهیچوجه پسندیده نبود.

                                                                             شروع فصل چهارم

خواهر سوم ملیحه بود . ملیحه دو سال از پری کوچکتر بود در حال حاضر هشت سالش بود . ملیحه پنج سال از الهه کوچکتر بود . دخترکی ظریف و زیبا هنوز به سنی نرسیده بود که بشود گفت خصوصیتی خاص دارد . ولی در همین سن کم هم میشد فهمید که تفاوت بسیار زیادی با پری دارد .. ملیحه از نظر اخلاقی بسیار به الهه نزدیک بود . او زیر پر و بال الهه بزرگ شده بود . برادرهای بزرگش هم به او لطف خاصی داشتند . ملیحه دخترکی بسیار آرام و مطیع مینمود همیشه در نزاعهایش با پری مغلوب بود و صد البته پناهگاهش کسی نبود جز الهه .

برادر کوچکتر که در حقیقت بچه ته تغاری خانواده هم محسوب میشد کاظم بود کاظم تفاوت سنی زیادی هم با بچه های دیگر داشت پسرکی شوخ و شنگ تقریبا مثل پری بود با همان بچگی نظر همه را به خودش جلب کرده بود . سه الی چهار سال داشت .

 من تقریبا زندگی الهه را تا انجا که اطلاع داشتم برایتان تعریف کردم .ولی از پدر و مادرش چیزی نگفتم . پدرشان مردی صبور و ساده بود . سوادکی هم داشت و توانسته بود با همان سواد کم در یک اداره دولتی مشغول کار شود در آن زمان برای کارمند ثبت بودن همان بقول قدیمیها کوره سواد هم کافی یود . همه او را دوست داشتند . صدیق بود و بی شیله پیله . در مورد بچه ها هم همیشه همینطور عمل میکرد . در حقیقت نقش یک نان آورد کامل را در خانه داشت . بچه ها هم بیشتر از آنکه او را پدر خود بدانند دوست خودشان به حساب میاوردند . ولی مدیریت واقعی خانه با مادر الهه بود . مرضیه خانم مادر بچه ها زنی ریزه میزه و بسیار فرز بود . تمام زندگی را او سر انگشت خودش می چرخاند بچه ها از او بسیار حساب می بردند . تمام چم و خم زندگی را به راحتی زیر نظر داشت . یک به یک بچه ها را بسیار ذاتا و رفتارا میشناخت میدانست با هرکدام چگونه باید رفتار کند تا از خط تابعیتش بیرن نروند در حقیقت مثل یک سیاستمداری بود که بسیار راحت و روان تمام جوانب زندگیش را اداره میکرد از وضع درسی بچه ها و تربیتشان و خورد و خوراک و خلاصه تمامی زندگی خصوصا اقتصادی خانه  را زیر نظر داشت او بود که به قول خودش با یک نگاه به یک به یک بچه ها فرمان میداد . بی آنکه از زبان بکشد بار منتی. بعدها هم که من شاهد و ناظر زندگیشان بودم به این عقیده رسیدم که آینده هرکدام از بچه ها را این مادر رفم زد . او در یک خانواده روستائی بدنیا آمده و بزرگ شده بود. پدرش ملاکی بود که شهر نشین شده بود در کودکی مادرش را از دست داده بود و زیر دست زن پدری نه چندان مهربان بزرگ شده بود ولی حالا میدانست که چگونه باید گلیمش را از آب بیرون بکشد . برادر و خواهر هائی هم داشت که هرکدام قصه ای جداگانه مثل تمام انسانها داشتند ولی آنها هم از مرضی حساب میبردند چون او خواهر بزرگ بود و پدرش به او بسیار تکیه میکرد . مرضی تقریبا بزرگ خانواده خودش هم به حساب میامد . پدر الهه بله  آقا محمود ،او هم از یک خانوده ی روستائی بود ولی در کودکی پدرش را از دست داده بود و مادرش همین یک اولاد را داشت و خوب واضح است که به سختی اورا بزرگ کرده بود . هنوز شش سالش نشده بود که مادرش را هم ازدست داده بود ودر خانه ی عمویش و زیر چراغ خانه او با سختی گذران کرده بود .عمویش با آنکه مردی تقریبا مستغنی بود ولی بعلت داشتن بچه های زیاد که دو تاشان از محمود بزرگتر بودند خیلی زندگی راحتی را نگذرانده بود طوری با او رفتار کرده بودند که همیشه نقش کنار زندگی را داشت بیشتر در این رابطه زن عمویش نقشه میکشید او همیشه محمود را نانخور اضافی میدانست در حالیکه حضور محمود هیچ فشاری را روی خانوداده نمیاورد ولی عالیه زن آقا رسول (رسول عموی محمود و عالیه زن عموی او میشد) همیشه برای آنکه دست پیش را داشته باشد از وجود محمود استفاده میکرد . آقا رسول مردی بود که در بیرون خانه بسیار مقتدر بود آنهم بعلت وضع خوبی که داشت ولی در خانه تقریبا زیر سلطه ی عالیه بود . حس محمود در خانه ی عمویش حس فردی بود که خانه شاگرد است بچه های عمو هم هیچگاه او را از خودشان نمیدانستند حتی در حال حاضر که دیگر محمود برای خودش سرو سامانی داشت رابطه ی خوبی با بچه های عموی خدا بیامرزش نداشت . ولی همیشه وقتی سر درد دلش باز میشد بدون آنکه از کسی گله ای داشته باشد یاد و خاطره ی عمویش را گرامی میداشت و میگفت تا همین جا هم مدیون این مرد هستم . البته این حرف را محمود آقا از سر قدر شناسی میزد ولی او  تقریبا آدمی تا همین جا هم خود ساخته بود . با هر مشقتی که بود خودش را به این جا رسانده بود همیشه میگفت در مقابل زندگی که در گذشته داشته حالا دارد پادشاهی میکند . هرگز ار درد ها و رنجهائی که برده بود سخنی نمیکفت ولی از صورت و نگاهش میشد فهمید که دوران بسیار سختی را پشت سر گذاشته بود . در قیاس با زندگی گذشته مرضی خانم او راست میگفت . زیرا درست است که هر دو آنها روستائی بودند ولی خانواده مرضی زمین تا آسمان با خانواده آآقا محمود فرق داشتند . زیرا پدر او آدمی بود که در روستای خودش دارای زمین و ملک و آبادی بود و مهاجرتش به شهر بخاطر داشتن پول خیلی سخت نمی گذشت بچه هایش زیر پر و بال خودش بزرگ شده بودند ولی همانطورکه قبلا اشاره کردم  محمود آقا از بچه گی زیر چراغ غیر شده بود برای همین خصلتی بسیار مصالحه گر داشت و همیشه تکیه کلامش این بود که به مرضی میگفت من زندگی را به دست تو میسپارم چون تو در یک خانوده بزرگ شده ای و من کسی بودم که در کنار زندگی میکردم نه پدر بخود دیدم و نه مادر . این تفاوتها بود که وقتی مثل یک غده چرکی در خانواده باز میشد و خانه را از حال سکون در میاورد و حتی گاهی که حق به جانب آقا محمود بود او کوتاه میامد . و این فشاری را که مادر دانسته یا ندانسته به پدر میاورد  زندگی  روحی الهه را دچار تشنج میکرد . حتی چندین بار از دهان الهه شنیدم که میگفت هرگز دوست ندارد شوهرش مردی مثل پدرش باشد . او دلش به حال پدر میسوخت   .

خوب زیاد در باره زندگی الهه صحبت کردم . البته به این علت است که شما را در کوچکترین زاویه های زندگی آنها وارد کنم که داستان وقتی به جای حساسی رسید شما بدانید که تمام زندگی که صد البته سرنوشت  الهه به مرضی بسته بود . .و حالا میخواهم شمارا دعوت کنم که با هم  به آن خانه که درست روبروی خانه الهه برویم  . همان خانه که پنجره اش درست مقابل پنجره اطاق الهه قرار داشت . همان دو پنجره که تمام داستان من از وقایعی میگوید که پشت این دو پنجره اتفاق افتاد.

مقابل خانه آقای حسینی پدر الهه  منزل آقا گلستانی بود . که زمین تا آسمان با خانه ی الهه تفاوت داشت . در خانه آقای گلستانی زن و مرد مسنی زندگی میکردند که سه دختر و دو پسر داشتند . پدر بسیار پیر و تقریبا از کار افتاده بود . و مادر هم به نظر نمیرسید که تفاوت زیادی با او داشته باشد . البته مد نظر داشته باشید که من از زمانی باشما صحبت میکنم که یک مرد پنجاه ساله و زن چهل و پنج ساله را پیر میگفتند . و خانم و اقای گلستانی شاید حدود شصدت ساله و شصت و پنجساله بودند ولی به نظر میرسید که پیر بسیار پیر و از کار افتاده هستند .

بچه هایشان همه بزرگ بودند . سه دختر بزرگ و دو پسر که از دخترها کوچکتر بودند . این خانواده هم از اطراف تهران باین محله آمده بودند . ملک و املاک  داشتند وکاملا از نظر اقتصادی یک سرو گردن از تمام افراد آن کوچه و محله بالاتر مینمودند. آنها تقریبا به دیگران اززیر چشم نگاه میکردند. که صد البته با اوضاعی که به نظر میرسید همه این تفاوت را قبول داشتند  . پدر و مادرآدمهائی ساده دل و مهربان بودند . مادراز یک خانواده متوسظ و پدرشان دارای خانواده ای بسیار متمول یعنی ملاک بود . او از طرف  پدری یکی یکدانه بود بعد از فوت پدرش او که هنوز سن و سالی نداشت  و دوران نو جوانی را طی میکرد  چون پسر یکی یکدانه بود و مادرش هم خیلی روی او نفوذ نداشت  مثل تمام جوانهای پولدار دور و برش را دوستان ناباب گرفتند و با تمام کوششی که مادرش کرد نتوانسته بود آقا مجید را به راه بیاورد . ووقتی ناامید شده بود او را به امان خدا رها کرده بود و پس از پدر مجید به دنبال زندگی خودش رفته بود . تنها شانسی که محید در زندگی آورده بود ازدواجش با سلطنت خانم بود . زیرا بعد از ازدواج سلطنت حسابی او را  جمع و جور کرد . این خانم زنی بسیار باعرضه و مهربان بود . و توانسته بود  زندگی آقا مجیدر را از این رو به آن رو کند . با زرنگی خاصی که داشت اولین کارش این بود که پای دوستان مجید را از زندگی او ببرد وقتی دید خیلی نمیتواند در این راه موفق شود راه چاره را در مهاجرت دید . آن روزها مهاجر تقریبا بین روستائیانی که دستشان به دهنشان میرسید مد شده بود و این کار سلطنت خانم خیلی کار عجیبی به نظر نمیرسید . وقتی هنوز بچه ها کوچک بودند راهی شهرستانی شد که بتواند به این وسیله شوهرش را از گردابی که داشت نجات دهد و سپس وقتی دیگر بچه ها بزرگ شده بودند و زندگی سرو سامانی گرفته بود به این محله کوچ کردند . و با درایتی که داشت توانسته بود بقول معروف یکی را دو تا کند و به زندگی خانواده سرو سامانی بدهد . با این هوشیاریها که داشت اکنون در این مکان یکی از تقریبا مرفهین به شمار میرفت

 

 

                                                       


ف

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران