فصل سی و چهارم

ارتباط ربابه با خانواده حسینی در حدی نبود که به راحتی بتواند سرازهرکارشان دربیاورد پس به ناچاردست به دامن سرورشد . سروربعلت اینکه دخترش فاطمه درمدرسه ای که خواهرالهه درس میخواند همکلاسش بود میتوانست مشکل ربابه راحل کند از طرفی خودش ازربابه مشتاقتربود که سرازاین کاردربیاورد  پس به بهانه گرفتن کمک درسی ازخواهر الهه برای دخترش فاطمه به خانه آنها رفت وبا زرنگی ذاتی که داشت اززیرزبان خواهر الهه کشید که برای الهه خواستگاری پروپا قرص آمده که پدرومادرالهه بسیار پسر وخانواده اش را پسندیده اند ومشتاق این ازدواج هستند ولی تنها کسیکه مخالفت میکند خود الهه است. این اطلاعات کمی دل سرور را گرم کرد احساس میکرد بالاخره پدرومادرالهه با اینهمه اشتیاق او را وادار خواهند کرد .چون گویا آنطور که ملیحه خواهر الهه  گفته خواستگاراوازهرنظرمناسب خانواده حسینی است ملیحه از زبان پدر و مادرش گفت که او پسری بسیار برازنده و تحصیل کرده است  وهیچ جای ایراد وجود ندارد بنا به گفته اطرافیان معلوم نبود الهه چرا دم به تله این خواستگار همه چیز تمام نمیدهد . طولی نکشید که تیر سروربه سنگ خورد و الهه پایش را در یک کفش کرد و از این وصلت سر باز زد و پدر و ماردش هم نتوانستند در این راستا او را راضی کنند . تنها عیبی که الهه از این فرد گرفت این بود که به دلم ننشسته . از او خوشم نمی آید .این خبرها اولش دل امیررالرزانده بود وآخراین خبراوراارامش کردولی احساس کردکه دیگرجای تامل نیست باید هرچه زودتر دست به کارشود وگرنه مرغ ازقفس میپرد زیرا او فکرمیکردالهه بالاخره اگرخودش هم نخواهد این آمد وشدها او را مجبور میکند که تن به ازدواج بدهد ضمن اینکه امیرنمیدانست که اصلا الهه نسبت به اواحساسی دارد یا نه که صد البته همین مورد آخر دل او را به تشویش میانداخت ولی بهترین راه این بودکه دستی ازآستین بیرون آوردبالاخره یارومی روم ویا شومی شوم.بهمین جهت بربابه گفت بهرشکلی که صلاح میداندبا خواهرهایش خصوصا خواهر بزرگش مریم خانم که میدانست نسبت به الهه چقدر نظر مساعددارد صحبت کند  . ربابه که همیشه هوای امیر وخواسته هایش را داشت با این حرفهای امیردرپی فرصت مناسبی بود.میخواست زمانی مطلب را به مریم خانم بگوید که بتواند اورا تحت تاثیرفراربدهد واین مستلزم آن بود که مریم خانم راتنها گیربیاورد وحرفش را بزند . ربابه از آنجائیکه خالصا ومخلصا امیررا مثل برادرش دوست داشت ودر این مدت ازعلاقه وعشقی که اوبه الهه داشت مطلع شده بودومیدانست که امیر اورا محرم اسرارخودش میداند میخواست در حقیقت برای امیرسنگ تمام بگذارد اواز دل وجان میخواست که این وصلت سر بگیرد . زیرا بغیراز اینکه امیررا دوست داشت چون خوشبختی امیر راهم دراین ازدواج بعلت شناختی که ازالهه داشت میدانست که الهه دختر شایسته ای برای زندگی با امیراست وبااین ازدواج ازهمه مهمترراحت شدن خیال خواهران امیراززندگی آینده اومیشد این بود که غیر ازاین خواسته هامایل بودکه خودش راعامل این وصلت کندوامیررا برای همیشه مدیون خودش بکند تنهاچیزمهمی راکه ربابه نتوانسته بودبقهمد که آنهم اززرنگی وحواس جمعی سرور شات میگرفت این بود که ربابه اصلا متوجه علاقع سرور به امیر نبود . در حقیقت هم علاقه سروربه امیربسیاردورازذهن مینمودزیرا اوزنی بود که دوسه تا شوهر کرده بود و حالا سه تا بچه داشت و از امیر هم خیلی بزرگتر بود.ضمن اینکه زنی بی سواد وپرماجرا بودوبارها ازدهان امیر شنیده بود که به ربابه ایراد گرفته که با این زن ترک مراوده کند. بیچاره ربابه هم میخواست ولی کسیکه نمیگذاشت این رایطه قطع شود پر واضح است که سرور بود .ربابه بالاخره توانست مریم خانم را در یک شرایط مناسب ازعلاقه وخواست امیرمطلع کندوقتی ربابه به اوگفت که امیر میخواسته اول باشما صحبت کنم واز شما بخواهم که پادرمیانی کنید که این وصلت سربگیرد . مریم درحالیکه اشک درچشمانش پرشده بودبه ربابه گفت .ربابه پدرو مخصوصا مادرم هردوعاشق الهه بودند آنروزهاهم امیروهم الهه کوچک بودند .ولی بارها ازدهان آنها شنیدم که گفتند آرزو دارند الهه عروسشان بشود.انگار به آنها وحی شده بود.امروزکه تواین حرف را زدی دلم لرزید .ودرحالیکه سعی میکردخودش راکنترل بکند گفت باشد من خودم با امیرصحبت میکنم وانشاالله هرچه خدا صلاح بداند میشود  درحقیقت وقتش هم رسیده که امیر سرو سامانی بگیرد . دیگر دارد دیر میشودضمنا ممکن است الهه راهم ازچنگمان در بیاورند . دختر خوب و لایقی است راستش حیف است ما این چنین دختری سراغ داشته باشیم و بشناسیم و آنقدر این دست وآندست بکنیم که اوبرود و عد معلوم نیست کجاباید برویم درخانه چه کسانی رابزنیم و آخرش بازنامعلوم است که چه نصیبمان بشودضمن اینکه ما خانواده حسینی ها رامیشناسیم آدمهای بی دردسری هستند درست است از بعضی نظرها با ما خیلی متفاوت هستند ولی باز بهتر از این است که ندیده و نشناخته انتخابی داشته باشیم .این حرف مریم خانم ربابه رایکدنیاخوشحال کردواوازخوشحالی بی آنکه وقت راتلف کند بسرعت این خبررابه امیرداد وگفت امیرخان کارهابه یاری خدا دارددرست میشود.انشاالله هرچه زودترشما به آرزویتان برسیدچون من با مریم خانم صحبت کردم وایشان هم خیلی استقبال کردند به نظرم اوازشماهم مشتاقتر باشد.حرفهای ربابه امیررادگرگون کرداوفکرنمیکرد به این آسانی بتواند به خواسته بزرگی که داشت برسد.غافل ازاینکه بازیهای این دنیا راکسی نمیتواند تغییردهد .باید بود و دید .از آنجا که مریم خانم بسیار مشتاق بود زودتر از آنکه ربابه و امیر فکری بکنند . دست به کار شد .فردای آن روزوقتی ربابه بساط صبحانه راهنوزجمع نکرده بودسروکله مریم خانم پیداشد .اول از ربابه خواست که برایش چای بریزد تاخستگی ازتنش بیرون برود.دیدن مریم خانم درآنموقع صبح وبا آن روحیه خوب به امیر خبرهای خوشی را نوید میداد . چشمانش از خوشحالی برق میزدو قلبش داشت ازسینه اش بیرون میزد . نگاهی به ربابه کرد که ربابه تا ته ذهنش را خواند و خنده ای نا محسوس بیانگراین بود که اوهماوضاع خوبی راکه در شرف افتادن است رادرک کرده هردوگوششان رابرای شنیدن خبرهای خوب تیزکردند.                                               فصل سی و پنجم

البته چای خواستن مریم فقط یک ترفندبودکه فضاراازآن حالی که به امیرمیدیدکمی آرام کند.اوزن کارکشته ای بودوامیرراهم مثل کف دستش میشناخت ومیدانست ازاین وضعی که به وجودآمده چه حالی بامیردست داده است.بعلت روحیه ای که امیرداشت خواهرهایش همیشه درارتباط با اوبسیار محتاط بودند.درحالیکه بارضا به راحتی برخوردمیکردند اینهم ازآن جهت بود که آنهاامیررا پسری حساس وآسیب پذیر میدیدند . ودیگر علتی که وجود داشت این بود که ازبس امیر را دوست داشتند نمیخواستند کوچکترین کاری بکنند که گرد ملالی برصورت برادرعزیزدردانه شان بنشیند.این روش واصول را ازوقتی هنوزپدرومادرشان زنده بودنددرذهن این سه خواهر حک کرده بودند پدرومادرامیراو را به نهایت دوست داشتند امیر شیشه ی عمر این زن وشوهربود وصد البته اینکه این پسرواقعا لایق چنین احساساتی و عشق و علاقه ای که به داشتند بود .وقتی مریم خانم چایش را خورد.امیرهم حس کرده بود که این کار مریم برای اینست که میخواهد در کمال آرامش مسئله را عنوان کند در حالیکه در دلش آشوبی بودسعی میکرد خودش را کنترل کند پس با ظاهری آرام منتظر شروع حرف زدن خواهرش بود .مریم در حالیکه لبخند محبت آمیزش رانثارصورت برادرش میکرد گفت .خوب عزیزم خیلی خوشحال شدم وقتی از زبان ربابه شنیدم که قصد داری بالاخره به زندگیت سروسامانی بدهی.میدانی که ماخواهرهاچقدردوستت داریم .خصوصامن که احساس میکنم بار مادر را هم باید در این راستا به دوش بکشم . بخدا اگرروزی زنده باشم وببینم تو تشکیل خانواده دادی دیگرهیچ آرزوئی ندارم . ولی خوب تو دیگربرای خودت مردی شده ای ماکه نمیتوانیم برای توتصمیم بگیریم وانتخابی بکنیم .ضمن اینکه دراطرافمان واقعا دختری لابقتر وبا شعورترازالهه پیدا نمی کنیم البته فکرمیکنم این حرفی را که میخواهم بزنم میدانی ولی بازهم میخواهم از زبان من بشنوی تا بدانی که اظهارنظری که یکنم برمبنای این است که پدرومادرمان همیشه آرزو داشتند یا الهه ویا دخترشبیه الهه  تصیب توبشود.تو را به خدا ببین چطوردنیا میگردد ومیگردد ودرحالیکه آنها دیگردربین ما نیستند خداآرزویشان را میخواهد برآورده کند.از وقتی ربابه این حرف رازده من دارم شکرخدا رامیکنم راست گفته اند ازقدیم که هرچه جوانها دراینه میبینند پیران درخشت خام میبینند.آن روزها هنوز الهه به سنی نرسیده بودکه کسی متوجه شودچه دخترشایسته ایست ولی آنها آنروزتشخیص داده بودند وحالاهم خوشحالم که میخواهم واسطه این خواسته پدرومادرمان بشوم .در تمام مدتی که مریم خانم حرف میزد با آنکه امیر سرش را با وسایل روی میز صبحانه گرم میکرد تا مبادا ازنگاهش خواهرش متوجه انقلابی که دردلش هست مطلع شود ولی دلش مثل کبوترپر پر میزد . ربابه هم که دوتا گوش داشت ودوتاهم قرض کرده بود تا ببیند بالاخره کار به کجا میرسد . ربابه تمام ترسش از نظر مینا خواهر امیر بود میدانست که او نظر خیلی مساعدی با الهه ندارد. این را بارها وبارها به اشکال مختلف ازدهان اوشنیده بودومیدانست که مینا الهه رادختری ازخود راضی میداند که به قول خودش همه را ازبالانگاه میکند وبه اوخرده میگرفت که با داشتن چنین خانواده ای خیلی هم به اواین کارها برازنده نیست . وکلاالهه دختر آقای حسینی خیلی خودش رابرای همه میگیردوانگاریک سروگردن ازهمه بالاتراست رابکارمیبرد.تمام هوش وحواس ربابه این بودکه ببیندمریم خانم حرفی ازنارضایتی مینامیزندیانه.خوشبختانه گویاحرفهای مریم خانم داشت بجائی میرسیدکه امیروربابه بسیارمشتاق شنیدنش بودندمریم ادامه دادخوب بهتراست بروم سراصل ماجرا خوشبختانه تاآنجا که ما خبرداریم کسی تاحالااسمی روی الهه نگذاشته است.این خودش خیلی مهم است .حالا هرطور صلاح میدانی من حاضرم پاپیش بگذارم . من هنوزبه مینا ومنیژه حرفی دراین باره نزدم راستش فکرکردم بهتراست اول با توصحبت کنم وتقطه نظرهایت را بدانم وبعد باآنها صحبت کنم چون بهرحال باید ماسه خواهریا لااقل دوتایمان دراین تصمیم گیری پاپیش بگذاریم. پدرومادرکه نداریم حداقل این است که ماکوتاهی نکنیم درموردتوماسه خواهرخیلی حساس هستیم .رضا خوشبختانه بابدبختانه آنقدرزرنگ است که نیازی به دخالت ماندارد. راستش هروقت صحبت ازخواستکاری برای رضامیشودمنکه خودم رابه قول معروف ازشیرگرفته ام بمینا ومنیژه حتی خودرضا گفته ام که هرگزقدم پیش نمیگذارم میترسم دختری رابدست رضا برای زندگی بسپارم.چون ازاینکه رضا بتواند زنی راخوشبخت کندبرایم قابل قبول نیست میترسم برای خودم خدانیامرزی بگذارم.البته مینا ومنیژه هم در این مورد با من هم عقیده هستند ولی توچیزدیگری هستی به تواطمینان داریم تاهرچقدرهم که بخواهی من درکنارت هستم حالایک کمی هم توحرفش بزن بگوببینم ازکی این تصمیم راگرفته ای آیاجزربابه با کسی دیگرهم درین موردحرف زده ای ؟اصلامیدانی که الهه چه احساسی بتو دارد؟ وای چقدرسئوال میکنم . تو هم که با آن نگاههایت فقط داری ازمن حرف بیرون میکشی.خوب بهترنیست بگوئی؟من سراپا گوش هستم .وبعد درحالیکه آهی عمیق میکشید انگارداشت با این آه آرزوئی را که سالها در دلش پنهان کرده بود بیان میکرد.

امیر مثل همیشه متین وموقربه حرفهای مریم گوش کرده بودوحالا میخواست حرف دلش رابه اوبزند . کمی مکث کرد سرش را پائین انداخت ودرحالیکه سعی میکردافکارش راجمع وجورکند درحالیکه نمیدانست ازکجا باید شروع کند.اوعادت نکرده بود که با صراحت ازآنچه دردل داردبا کسی حتی خواهرهایش حرف بزند.گویاهمیشه درسایه زندگی میکرد ولی حالا میباید حرف دلش را بزند . در تمام مدت ربابه مثل یک تماشاچی که فیلم موردعلاقه اش را داشت میدیدبا دقتی بیش ازحد لزوم یک لحظه هیچ اتفاقی راکه داشت می افتاد اززیرنظرش رد نمیکرد.شاید دراین ماجرا اوبیشتر از همه خود را سهیم میدید .امیردرحالیکه میتوانست به راحتی آنچه راکه حس میکند بگوید مثل بچه ای که میخواهد به معلمش درس پس بدهد با حجبی که همیشه دررفتار و گفتارش بود لب به سخن باز کرد .او گفت

من ازوقتی خودم را شناختم اورا دوست داشتم تمام لحظات زندگیم را بااو بودم . حرفهای مادر هم که همیشه زیر گوشم زمزمه میکرد به خاطر دارم .مریم جان الهه تمام زندگی منست .او را از همه نظر می پسندم . فکر نکن که این یک عشق بی پایه و اساس و یا یک حالت جوانیست که گریبانم راگرفته نه. من سالهاست که اورا از هر نظرامتخان کرده ام اگربگویم که چگونه واز چه راههائی باورتان نمیشود  شاید شما به من بخندید ولی او پاکترین دختریست که من تا حالا دیده ام ازهرنظر شایسته وقابل احترام است اصلا مانده ام آیا بااین درخواست ماخانواده اش وخودش موافقت میکنندیانه ؟راستش میترسم که باا ین پیشنهادمان مخالفت کنند وماسنگ روی یخ بشویم ازطرفی فکرمیکنم نکند شماوقتی آنها مخالفت کردند دلتان از من برنجد.برای همین اول باربابه صحبت کردم. این فکرها شاید برایتان بچه گانه باشد ولی من مدتهای مدیدی هست که باین مسائل ازهرنظرفکرکرده ام .هنوز هم راستش را بخواهید نمیدانم دارم کاردرستی را انجام میدهم یا نه؟ دلم میلرزد.خیلی فکرهادر این باره کرده ام که نمیتوانم برایتان بگویم . و اینکه گفتید الهه خودش میداند یانه . در حالیکه شما بیشتر ازمن بعلت زن بودنتان اورا میشناسید آیا احساس میکنید اودختری هست که بمن ویا غیر از من کسی اجازه صحبت بدهد؟ هرگز. اوحتی به صورت منهم نگاه نمیکند. من جرات ندارم با یک سلام سر صحبت را با او باز کنم بارها و بارها به این فکر افتادم که راهی پیدا کنم تا صدایش را بشنوم. دلم آتش میگیردوقتی میبینم کسی را که دوست دارم و اینقدر به من نزدیک است نمیتوانم درحد یک مکالمه عادی وکوتاه با اوصحبت کنم . و بعد در حالیکه میخندید گفت . مریم به نظرت اگر من مثل رضا بودم موفق میشدم الهه را رام کنم ؟ حتما میتوانستم ولی من مثل رضا نیستم زمین تا اسمان با اوفرق دارم همین الان که با شما صحبت میکنم با اینکه از من کوچکتراست با چندتا دخترسروسری دارد به منهم گفته.ولی مراببین که سالهاست الهه رادوست دارم آنقدر که شرمم میاید به شما بگویم . ولی توان یک ارتباط همسایگی را هم ندارم . البته این از اخلاق الهه سرچشمه میگیرد . ربابه میگویدبا آنکه خیلی سعی کرده تا شاید بتواند به خاطر من با او سر صحبت را باز کند حتی او هم نتوانسته به الهه نزدیک شود در حالیکه هم با مادرش ارتباط دارد وهم چند باربه عناوین مختلف به خانه شان رفته. اصلا انگاراین دختر حصاری به دورخودش کشیده .اینهم از شانس بد من است.مریم بعد ازشنیدن حرفهای امیرکمی روحیه اش راازدست داداحساس کرداین گره خیلی هم ساده ممکن است بازنشود  بعد روبه امیر کرد و گفت . ببین عزیزم اولاکه اگرمخالفت هم بکنند مهم نیست مگرقراراست هردختری را که خواستگاری میکنند حتما جواب مثبت باشد؟ دوماآنها کجامیتوانندمثل تورابرای دخترشان پیدا کنند؟کمی به خودت بیانگاه کن چه بایدداشته باشی که نداری؟ضمن اینکه ازهرنظرکه من بعنوان غریبه نگاه میکنم مابه آنهاسرهستیم. بقول معروف ازخدا بخواهند که مثل تودر خانه شان را بزند .ضمنا الهه هم دختریست مثل تمام دخترهای دوروبرمان منتها چون مامیدانیم که اوچقدرپاک ونجیب است وخانواده اش راهم دقیقا میشناسیم که چقدرقابل احترام هستند میخواهیم درخانه شان رابزنیم وگرنه داشته های توحسرت هردختری است. الهه هم که چشم دارد و میبیند تازه به مانرسیده اند که ندانندببین اگر بی ربط میگویم بگو بی ربط است گذشته ازحرفهای من  خودت چشمت را درست باز کن .داشته ها ونداشته های ما دوخانواده را پیش هم بگذارببین چقدرمابه آنهاچقدرسرهستیم مگر خودشان چشم ندارند که ببینند؟مطمئن باش کلاهشان رابه آسمان می اندازند که مثل توئی درخانه شان رابزند.تازه اگرهم مخالفت بکنند که غیرممکن است این سرتاسرش ضررآنهاست ماکه چیزی از دست نداده ایم تودست روی هردختری که صدبرابرهم ازالهه ازهرجهت سرترباشد بگذاری بتونه نخواهند گفت.این دختر است که باید بنشیند تادرخانه شان را کسی بزند تو که زندگی دارشدنت کاری ندارد. با این حرفها هم که ما از الهه وخود بزرگ بینیش شنیده ایم به نظرمن حالاحالاهاباید بنشیند.مگرکسی که اومیخواهد میایدازاین خانواده دختربگیردصد تا بهتراز الهه را میشود توی این شهر پیداکرد که خیلی هم پرمدعا نیستند البته این را هم بگویم شایداین حرفها راکه ماشنیده ایم خیلی هم درست بگوشمان نرسانده اند آخرما که باآنها خیلی ازنزدیک حشرونشرنداریم.مردم هم که دهنشان بازاست چشمشان بسته هرچه دلشان بخواهدمیگویندالهه هم که چون با اینهاخیلی کنارنمیاید خوب دشمن بیشترازدوست دارد . بهر حال تو نگران نباش. از این حرفها هم که بگذریم امیر تو فکر میکنی الهه هم به تو نظری داردیا نه ؟ اصلا به این مسئله فکر کرده ای؟ میدانی که فرق است بین آنکه به کسی توجه دارد ویا اصلا در فکر کسان دیگری ممکن است باشد . جوابت چیست ؟

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران