فصل سی و ششم

این بار امیر نمیدانست چه باید به خواهرش جواب بدهد امیر آنقدر عاشق الهه بود که هرگزبه این مسئله فکرهم نکرده بودکه آیا ممکن است الهه اصلا احساسی نسبت به او نداشته باشد . خوب از قدیم گفته اند که دل به دل راه دارد . این فقط یک حرف بود نه یک اصل و این تنها ریسمانی بود که امیر برای گرم نگهداشتن دل خودش به آن چسبیده بود .او تنها چیزی را که به آن پی برده بود این بود که الهه همیشه از اووازنگاه اومیگریخت واین براحتی برای امیرکه تمام توجهش به الهه بودثابت شده بود.هرگزامیر نتوانسته بود نگاهش راکه به الهه دوخته بودبااوپیوند دهد.انگارچشمان الهه گریزانتر از آن بود که امیر به این آرزویش برسد . گاهی با خودش فکر میکرد که شایداصلا الهه اورا نمیبیند واین درد او را خیلی آزارمیداد تنها وتنها آرزویش این بود که بداند آیا اصلا برای الهه حضور و وجود داردیا نه. آنقدراین مسئله برایش مهم بودکه گاهی باخودش فکرمیکرد.راستی اصلا الهه مرادیده تا بحال؟و بعد خنده اش میگرفت مگر میشود مرا ندیده باشد؟ پس چرا مثل دخترهای دیگررفتار نمیکند.تمام دخترهائیکه به سن وسال او هستند وقتی به من نگاه میکنند کاملا حضورم راحس میکنندنمیخواهم خودستائی کنم ولی حس میکنم که برایشان وجوددارم ولی الهه اصلا اصلا به من توجهی ندارد  شاید هم من اینطورحس میکنم وبعد به یادش می افتاد این شعرمعروف  اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.  و دلش راخوش میکرداگربرایش بی تفاوت بودم میشد که نگاهی بابی تفاوتی به من میکرد نه اینکه اینگونه از من و از نگاهم بگریزد.  و این فکرها بود که دل امیر را به عشقی که در دل داشت گرم میکرد .

خوب امیروالهه همسایه بودند.همسایه ای با سابقه ای 12 یا13 ساله.هردونوجوان وشاداب و هردو زیبا و پر از احساسات . نگاههای مشتاق امیرهرگزازچشم الهه پنهان نبود و دزدیدن نگاه الهه از چشمان  امیر وهمین چشم گرداندن الهه،  برای امیر این شبهه را قویتر میکرد که حتما الهه به او تمایل دارد وگاه امیر به خودش نهیب میزد که حدس و گمان کجاو حقیقت کجا؟

پایان سخنان مریم و امیر به اینجا ختم شد که مریم با مینا و منیژه هم صحبت کند و تدارک برنامه خواستگاری را ببینند . تنها حرفی که مریم روی آن تاکید کرد این بود که به ربابه گفت هیچ کس نباید از این موضوع فعلا بوئی ببرد.

غافل ازاینکه آنکه نباید بفهمد اول ازهمه زدوترخواهدفهمید.این خبرمهم راربابه بیست وچهارساعت هم نتوانست پیش خود ش نگهدارد وسرورکسی بود که ازسیرتا پیازتمام مذاکرات بین مریم امیررابی کم وکاست بازرنگی خاص خودش از دهان ربابه بیرون کشید وقتی ربابه داشت داستان رضایت مریم خانم رابرای خواستگاری ازالهه به سرورمیگفت نمیدانست که چگونه دارد تمام آرزوهای امیر رابه بادمیدهداوهرگز به ذهنش هم خطورنمیکرد که سرورباداشتن سه بچه وشوهرهای متعدد چگونه عاشق امیراست .نه تنهاربابه که هیچ کس نمیتوانست چنین ظنی بسرورببرد.سرورکه با داشتن آن عکسها منتظرفرصت مناسبی بودبا این خبردیگراین دست وآندست کردن راجایزندانست و به این فکر افتاد که عکسهارا به دست آزیتا برساند وبا کمک آزیتا ونشان دادن آن عکسها به الهه کاری کند که برای همیشه اگرالهه نسبت به امیراحساسی هم دارد بادیدن این عکسها  فکراورا ازذهنش برون کند و نهایتا باعث شود که کل سعی امیر بی نتیجه بماند وجواب منفی الهه تمام رشته های اورا پنبه کند و سروربشودتکتاز میدان عشق امیر . درحالیکه هرگز سرور فکر نمیکرد که الهه همه ی آرزو وهستی اش در عشقی درگیر شده که شاید آن را با خود به گور ببرد . الهه تمام زندگیش را در رویاهایش با امیر میگذراند . نا دانسته لحظه ای نبود که به امیرفکر نکند .هر خواستگاری که برایش می آمد بی آنکه بداند چرااورا باامیرمقایسه میکرد  امیربرای اوهمه چیز بود.با آنکه میدانست بعلت تفاوت فرهنگ و طبقه نمی توانست به روزی فکر کند که این آرزویش جامه ی عملی به خود بگیرد.او امیررا در.رویاهایش میدیدتمام شبها خیال وخواب اوامیربود که به صبح میرساندش او نمیتوانست به خود بقبولاند که امیرحتی به او نظردارد.حتی وقتی یکیازدوستانش باوگفت که الهه من فکرمیکنم آقاامیربتویک طوردیگر نگاه میکند و شاید نظری به توداشته باشد . الهه خنده ای کرد وگفت.عزیزم او آنقدر دارد صنم که تویش گم است یاصنم . الهه میدانست که امیراز آنچنان وجهه ای برخورداراست که دختران رامیتواند با یک نگاه اسیر خود کند . البته این احساس الهه کاملا درست بود . چه بسا که ازدهان دوستانش گهگاهی شنیده بودکه خوشا بحال کسیکه امیربه او توجه دارد . ضمنا از قدیم شنیده ایم که اگر پسری دختری را عاشقانه دوست داشته باشد اولین نفری که این احساس رامیفهمد خود آن دختر است.درست است که امیرعاشقانه که نه بلکه دیوانه وارالهه را میخواست اگر الهه کمی فقط کمی دقت کرده بود بی هیچ چون و چرا این احساسات امیررا میفهمید.البته الهه میدید که اغلب روزها درست زمانی که او از اداره به خانه میرسد امیردورا دوراورا زیر نظر دارد یا پشت پنجره خودش رامشغول کاری نشان میدهد و یا درست زمانی که اوبه خانه نرسیده امیردررا بازمیکند والهه تمام این چیزها رابه حساب اتفاقاتی میگذاشت که بی هیچ برنامه ریزی میافتد. اوحس کرده بودوقتی صدایش بهرمناسبتی بلند میشود امیرانگار مویش را آتش زده باشند پیدایش میشود. دیده بود درحالیکه با هیچیک ازهمسایگان حتی هم صحبت نمیشد ولی برای صحبت کردن بامرضی خانم هیچ فرصتی را از دست نمیداد . او آنچنان با مادر الهه صمیمانه رفتار میکرد که بعضی اوقات برای مرضی خانم هم جای تعجب میگذاشت اینهمه احترام به تنها یکنفراین شبهه رامیرساند که امیرقصدی از این هم صحبتی دارد.و آنقدر این همصحبتی های امیر برای مادر الهه عجیب بود که  گاهی هم به آقای حسینی پدر الهه میگفت نمیدانم چرادیگران بپسرآقای گلستانی انگ ازخودراضی بودن میزنند.اوآنقدربامن مهربان است که گاهی برایم این شک رابه وجودمیاورد که ممکن است قصدی پشت اینهمه دوستی ومهربانی پنهان باشد.بغیرازحرفهای مادرالهه خیلی رفتارهای دیگرامیرهرکدام میتوانست الهه رابه این نتیجه برساند که امیرممکن است بیغرض اینگونه رفتارهارانمیکند حتی گاهی درضمیرش به این فکرمیکرد که کاش اینکارها را امیربرای خاطراو میکرد ولی باز به خودش میامد و به افکارش میخندید و اجازه نمیداد که این مسئله را جدی بگیرد . شاید هم الهه وحشت داشت از باوراین مورد.اومیترسید که ناخواسته خودش را گول زده باشد وبیشترازآنکه بتواندبه این عشق وابسته شود و آنوقت خدامیداند که چه بایدمیکردبا این عشق یکطرفه پس بهتراست خودش رااز این افکاررها کند واین مسئله رادرهمان حد که به آن دلبسته است نگهدارد. الهه امیررا برای دل خودش میخواست . او به آینده ای که با امیر باشد هرگز فکر نمیکرد . او دلش امیر را میخواست سلول سلول وجودش امیرراطلب میکردولی نه عشقی که پایانش به زیریک سقف خلاصه شود. اوهرگز فکرنمیکردکه امیر او را لایق خودش بداندپس بهتراست دل نبنددکه دچارمشکلی شود.الهه درهمان حدراضی بود.اومیخواست این راعشق تا زنده است زنده نگهدارد حتی با این حساب که زندگانیش بی امیرشروع و پایان یابد .

گاهی در گذری امیررا میدید . سنگینی نگاه امیررا حتی حس میکرد .ولی به علت همان تفاوتها هرگز نمیتوانست درباورش بگنجد که امیربه اوفکرمیکند . او این نگاه میتواند عشقی را با خود داشته باشد او امیر را لایق دخترهائی بسیار زیباتر و بالاتر از خودش میدید  ضمنا الهه فکر میکرد اگر هم به فرض محال امیربه اوفکر کنداین افکار آخر و عاقبتی برای او و زندگی مشترک با امیر نخواهد داشت او مطمئن بود که  خواهرهایش هرگز موافقت نخواهند کرد که برادرشان و نورچشمشان چنین وصلتی بکند . برای همین دلایل بود که الهه داستان شوریدگیش  را مانند گنجی در سینه اش پنهان میکرد  فصل سی و هفتم

خوب داستان ما از آنجا قطع شد که خبر خواستگاری  امیراز الهه به گوش سرور رسید . وقتی سرور فهمید که دارد مرغ از قفس میپرد و مریم خانم خودش پا پیش میگذارد که الهه را برای امیر خواستگاری کندو ازآنجائیکه سرورامیر را حتی از بچه هایش بیشتر دوست داشت و ضمنا همیشه عاشقهای بی قرار خوب به خودشان دلخوشی میدهند سرور هم  فکر کردبا دسیسه هائی که چیده بود و به الهه عکسهائی نشان داده بود احتمالا الهه هم داستان عکسها را به خانواده اش نشان داده ممکن نیست که با این وصلت موافقت کنند وی بازپیش خودش به این فکر افتاد که شاید هیچکدام ازترفندهایش  چاره سازنشده باشد  و چه بسا که  ممکن است الهه و خانواده اش از چنین لقمه چرب و نرمی نگذرند . لذا دیگر فرصت را از دست نداد و بهتر دید سندی را که به دست آورده با هر ترفندی که هست به مادر الهه برساند .چون میدانست که الهه ممکن نیست با نظر خانواده اش مخالفت کند . از این جهت فرصت را از دست نداد . فردای آن روزعکسها رابه دخترش که همشاگردی خواهرالهه بود داد وبه اوگفت این عکسها را به پری بده و به او بگو که این عکس رابه مادرش هم نشان بدهد وموظب باشد که عکس راحتما بازگرداند. ضمنا نگوید که از کجا این عکسها به دستش رسیده . سرور این حساب راهم کرده بود که اگرماجرای این عکسها برملا شوددیگر حیثیتی برای اونزد خانواده امیرنمیماند و ربابه اولین کسی هست که به اواعتراض خواهد کرد وبهر حال دستش رو میشود واین مسئله کوچکی خصوصا برای خانواده امیرنخواهد بود . خلاصه در حالی که داشت با زندگیش ریسک  بدی میکرد اقدارم به این کاررا تنها راه دورکردن امیرو الهه میدانست اوحالی  داشت که ناخود آگاه به دنبال فرصتی بود تا به آرزویش که نزدیک شدن به امیر بود برسد . حالا در این فکر که سنگ مفت است و گنجشک هم مفت با خود گفت تمام تلاشم را میکنم شاید شانس بیاورم و موفق بشوم اگر هم نشد که باید فکر دیگری بکنم .

فردای آن روز فاطمه دختر سرور در زنگ تفریح در حالیکه عکس در دستش بود خود را به پری رساند و خنده کنان گفت پری ببین اینها را میشناسی؟ پری که با این حرف فاطمه مشتاق شده بودعکس راگرفت و با دقت به آن نگاه کرد و سپس در حالیکه چشمانش از تعجب آنچه را که میدید باورنمیکرد گفت .اوا اینکه آقا امیرهمسایه روبروئی ماست.درسته فاطمه ؟ فاطمه گفت چه خوب فهمیدی فکر نمیکردم باین سرعت اورا بشناسی ببین چه حالی دارند میکنند . وسپس به پری گفت .میخواهی این را بهت بدم بمادرت و خواهرهات نشان بدی؟ پری که ازاین پیشنهاد فاطمه کلی خوشحال شده بود گفت آره خیلی جالبه .میدی به من ؟ فاطمه گفت به یک شرط اولا نگی کی بهت این عکس رو داده بعدهم حتما فردا صبح برام پس بیاری.من این عکس رویواشکی از توی کیف مامانم برداشتم . اگر بفهمد پدرمرا درمیاورد . پری که انگارغنیمتی جنگی به دستش افتاده باشد قول داد و قسم خورد که فردا عکس را بیاورد .ضمنا فاطمه گفت پری بشرطی هم میدم که وقتی به اونها نشان دادی برام  بگی مامانت و خواهرهات بعد از دیدن این عکس چی گفتن . چون برای من وتو که خیلی جالب بود. میخوام ببینم اونها هم مثل ما تعجب کردن یا نه. پری با این نظرفاطمه هم موافقت کرد وعکس عصر آن روز دست به دست از مادر به خواهر وسپس به الهه رسید .عشق درهر لباسی خدا میداند که چه کارها را قادر است انجام بدهد . خصوصا وقتی عاشق تمام داشته هایش را به حراج می گذارد

نقشه ای که سرورکشیده بود موبه موتوسط فاطمه دخترش اجرا شد وخانواده ی الهه و خود الهه بی آنکه حتی بدانند از کجا این برنامه طراحی شده و پای چه کسی درمیان است حسابی این عکس افکارشان را بهم ریخت .الهه شبیه این عکس را البته نه همین عکس چرا که سرورباصطلاح عکس راعوض کرده بودکه الهه نفهمد ازکجا دارداین عکسها میاید ولی الهه می باید خیلی احمق میبود اگر متوجه نمیشد. زیرابه نظر او واضح بود که پری این عکسها را از کی گرفته  ولی از آنجا که اصلا به این فکر نمیکرد که سرور چه در سر دارد ونمیدانست ارتباط سرور و ربابه را . مانده بود که چرا در یک فرصت زمانی کوتاه اینطور دارد عکسهای امیر به او نشان داده میشوداز طرفی او هرگز فکر نمیکرد که حتی امیر او را نگاه میکند چه برسد به اینکه به ذهنش خطور کند که همه ی این اتفاقها فقط وفقط به خاطرعشقی هست که امیربه اودارد ودراین میانه سروربود که هیچکس سرازکارش نمیتوانست دربیاورد .بهر حال الهه خیلی خودش را خسته نکرد و همه ی این مسائل را بر مبنای یک اتفاق گذاشت .

نتیجه نهائی اینکه ،همان عکس العملی را که سرور میخواست و فکر میکرد با دیدن این عکس از خانواده ی الهه ببیند بعینه دید . مادر الهه با دیدن عکس گفت . من میدانستم مثل روز روشن بودکه این خانواده از چه قماشی هستند لازم به دیدن این عکسها نیست . مگرما کور هستیم اون ازخواهرهای مطلقه این خانواده و اون ازبرادر کوچکشان رضا که هر روز افتضاحی به بار میاورد . حالا هم که امیرخان را پای بساط دیدیم . خودمانیم من فکرنمیکردم امیر از این تیپ و طایقه باشد خیلی با اینها به نظرم فرق داشت ولی خوب بالاخره سریک سفره نشسته اند .با این حرف روبه پری کرد وگفت تو این عکس را ازکجا آوردی ؟ پری هم که دختری بسیار شیطان ورند بود با اون سن کمش آنقدر حرف توی حرف آورد که آخرش به اینجا رسیدکه دست یکی ازبچه ها بودمنم دیدم برای ماهمه جالبه وقتی ازم پرسید تواین عکس تو کسی را میشناسی منهم زرنگی کردم ازش گرفتم تا بیاورم شماهم ببینیدهمین.مرضی مادر الهه بعد از شنیدن حرفهای پری که تقریبا اورا قانع کرده بود گفت راستش منکه سر در نمی آوردم ولی میتوانم حدس بزنم این از کجا اومده . آخه جزسرورکسی با این خانواده آنقدرنزدیک نیست ازطرفی به نظرم این عکس رافاطمه ازمادرش یواشکی آورده مدرسه قصدش هم لابد این نبوده که به پری بده حالا چطوراین همه اتفاقها اینطور راست و ریست شده سردرنمیاوردم ولی از نجا که سرورزن پر حاشیه ای است اگر حدس من درست باشد باید زیرکاسه ی این عکس نشان دادن یک نیم کاسه ای هست . خدامیداند .ولی من مطمئن هستم آفتاب زیرابرپنهان نمی ماند بالاخره یا چیزی نیست واین فقط یک اتفاق است و یا چیزی هست که دیریا زود میفهمیم . ولی راستش من فکر میکنم این شیطنت روباید فاطمه کرده باشد وحسابی ازپری قول گرفته که به ما چیزی نگه . غیر از این نمیتواند راه دیگری باشد .. و بعد در حالیکه آه بلندی میکشید گفت . خدا به خیر بگذراند ما که به کسی کاری نداریم ببین مردم چه کارها که نمیکنند من میدانم که نه امیر و نه خانواده اش ازدرز کردن این عکس خبر ندارند . حالا چطور این عکس به دست فاطمه افتاده و تا خانه ما راه پیدا کرده خدا میداند . ودر حقیقت داستان عکس  به همین جا از نظر خانواده الهه ختم شد . ولی از نظر سرور این  سند خوبی بود که او به آنچه که میخواست رسید . واما این داستان درروح الهه چه آشوبی به پا کرد ؟اوبا دیدن این عکسها بی آنکه کسی در مورد او  حتی حدس بزند ویا بوئی ببرد ا درون شکست .الهه احساس میکرد که تمام آرزوهائی که میتوانست داشته باشد شد حبابی وبه هوارفت. احساس میکرد دیگرحتی با خیال امیرهم نمیتواند خوش باشد . اوبچه نبود میدانست که احتمال وصلت این دوخانواده تقریباممکن نبود ولی با این اتفاق دیگربه کلی امیدی اگردر گوشه ای ازذهنش کور سو میزد و الهه گاهی در خیال خود را به آن دلخوش کرده بود آنهم دیگر نمیتوانست شبهای تنهائی او را که همیشه با فکر امیر بود پر کند

هرچند الهه هرگز فکر نمیکرد که روزی درخانه شان راخواهرهای امیر بزنندولی دلش خوش بود. خوش به اینکه کسی را که دوست داردلایق این عشق پاک و مطهرش هست . ولی حالا میدید که دیگربرای برای خودش هم فکرکردن بامیر کاردرستی نیست . او غافل ازاین بود که عشق امیرتارتار وجودش رامانند غده سرطانی پیش رفته ای درچنگال خودگرفته است. او نمیدانست که هیچ سدی جلوی این سیل خروشان را نخواهد گرفت .وشما خواهید دید که هرگز الهه نتوانست دربرابراین عشق مقاومت کند.اومیخواست ولی نتوانست امیرراهرگزوهرگزدرهیچ برهه اززندگیش حتی برای لحظه ای فراموش کند .اوباامیربزرگ شده بوداودر تمام زندگیش جز امیر کسی رانداشت .شب وروزش با فکراو وبا خیال اوبه سرمیشد او تمام خودش را در امیر خلاصه شده میدید. اگر این عشق را ازاو میگرفتند دیگر الهه ای وجود نداشت .

فردا صبح پری عکس را صحیح و سالم به دست فاطمه رساند. وقتی فاطمه عکس العمل خانواده ی او را پرسید پری تمام چیزهائی را که در این رابطه دیده و شنیده بود بدون کم و کاست برای فاطمه تعریف کرد . فاطمه اولین سئوالی که از پری کرد این بود که پرسید راستی تو را بخدا پری مرا لو که ندادی ؟ نگفتی که از کی این عکس را گرفته ای؟ پری گفت آنقدر آنها شوکه شده بودند که انگار اصلا یادشان رفته بود بپرسندتازه مادرم یک سئوال کرد ولی من حسابی پیچاندمش ولی خیالت جمع اگر بازهم ازم بپرسند که مطمئن هستم مامانم ول کن نیست و میپرسد من یک جوری از زیر جواب دادن در میرم .حالا تو خودت را ناراحت نکن یک فکری برای این سئوال میکنم . و فاطمه هم با حرفهای پری با خیال راحت بعداز تعطیل شدن مدرسه به محض رسیدن به خانه مادرش را از دلواپسی بیرون آورد . عکس را به او داد فاطمه هم مثل پری امانت دار خوبی بود چون از سیر تا پیاز شنیده هایش را بمادرش منتقل کرد . واین سرور بودکه ازخوشحالی درپوست خودش نمی گنجید وبخودش نویدمیداد که ازاین ببعد هر لحظه باید شاهد عمل کردنقشه ای باشد که اینگونه ماهرانه کشید وبه راحتی هم توسط فاطمه اجرا شد . وبه خیال خودش آب هم ازآب تکان نخورد و هیچکس نفهمید که این برنامه برای چی به دست کی و چرا اجرا شد . در این میان اتفاق دیگری هم افتاد که حتی اگر سرور اینهمه سعی هم برای به نتیجه نرسیدن خواستگاری امیراز الهه نمیکرد این ماجرای جدید میتوانست خیلی کاری تر این ضربه را به آرزوی امیر بزند .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران