فصل سی و هشتم

همانطورکه قبلا ازخصوصیان واخلاق ومنش رضا برادرامیرگفته بودم اودرست نقطه مقابل امیربود . اوکارهای خلافش در زندگی شخصی اش نمایش کامل داشت وگویا مدتی بوددورازچشم خانواده به یک ازدواج غیراصولی تن داده بودصد البته معلوم بودکه علتش چه میتوانست باشد.ولی انگاراین بشرحیوانی بودکه اصلاح پذیرنبود.زنش با آنکه دختری ازخانوده مرفه بودوبالاجبار به خاطر حیثیت خانوادگی به ازدواج با اوتن داده بودولی ازآنجا که خانواده دار بودجدا از مشکلات اولیه زندگی بسیارروحیه سازش پذیری داشت . ازوقتی هم که بچه اش به دنیا آمده بودسعی کرده بود کاملا زن زندگی ومادری پاک ومنزه باشداین رفتارش نشان میداد که درحقیقت اودخترسربراه و ساده بود که با حیله ونیرنگ رضا به دام افتاده بودورضا هم که خیال میکردمیتواند ازاین سادگی و نا آگاهی او سوء استفاده کندغافل از اینکه خودش به دام افتاده بودوناچاربه ازدواج بااو تن داده بود زیرا خانواده زنش کسانی بودند که او خوابش را هم ندیده بود.بعدازاغفال دخترشان آنچنان طنابی به گردن رضا انداخته بودند که مجبور شد تن به ازدواج دهد.بهر حال با خصوصیاتی که ناهید زن رضا داشت بخیال خودش توانسته بودرضا راتاحدودی به راه بیاورددرحالیکه اشتباه میکردکسیکه به هرزه خوری و خلاف کاری عادت کند خدا هم از آسمان بیاید نمیتواند او را درست کند .

درست مقارن با تدارکی که مریم میخواست برای خواستگاری امیر از الهه بچیند خبری دهان به دهان در بین همسایگان پیچید . شاید یادتان باشد که رضا افسر شهربانی بود.درهمین راستا اغلب باافسران درارتباط و دوستی نزدیک ورفت وآمد خانوادگی بود . و بیشتر میهمانیهایشان درحقیقت میهمانی افسران باخانواده هایشان بود . در همین آمد و رفتنها  رضا عاشق زن یکی از افسران مافوق خودش میشود . این زن با داشتن سه بچه آنچنان شیقته رضامیشود که با برنامه ریزی که رضا کرده بود بااو اقدام به فرارمیکند.یک ماهی هم رضا وآن زن غیبشان میزند البته آنها فکر نمیکردند که به این سرعت تشت رسوائیشان به این شکل ازبام می افتد افسرمافوق رضا که حتی ظنش هم به رضا نمیبردمتوحشانه ازهرراهی که میشد به دنبال زنش میگشت. البته برای ناهید زن رضا گم شدن شوهرش  خیلی ضایعه نبوداومدتها بودکه باحس زنانه ای که داشت برضا مشکوک شده بود ولی با صبوری تحمل میکرد زن افسر عالیرتبه که اسمش آذربودواوآنچنان دل رضا رابرده بود که تقریبا ذهن رضارا ازکار انداخته بود. چند روزی که باهم بودند و کمی اتششان سرد شد تازه متوجه شدند که دست به چه کار خطرناکی زده اند.آنوقت بود که رضا تنها و تنهاکاریکه سعی درانجامش میکرد این بود که بهر شکل ممکن این رسوائی راطوری رفع و رجوکند که نه به زندگی خصوصی آذرلطمه بخوردونه به خودش . صدالبته ضربه ای که به رضا میخوردقابل قیاس با ضرروزیان آذر نبود.چون آذرنهایتا از شوهرش جدا میشد ویا بخاطربچه هایش میتوانست شوهرش را راضی کند که سرپوشی برروی خطایش بگذارد. صد البته خیلی از ما شاهد چنین اتفاقاتی درزندگی اطرافیان خودبوده ایم . چه بسا مردها و زنها به خاطرپاچیده نشدن زندگیشان کلاه بی غیرتی راحاضر هستند به سرشان رابگذارد و یا به قولی خودشان را به کوچه علی چپ بزنند وبزندگی مشترکشان همچنان ادامه بدهند. من خودم سراغ داشتم مردی را که بعلت عشقی که به زنش داشت حتی با اینکه پای بچه ای وسط نبوداز گناه سنگین زنش صرفنظرکرد . بهر حال اینها همه مفری بود که میتوانست بر بی آبروئی که آذر به وجود آورد سرپوش بگذارد. واحتمال برگشتن به زندگی سابقش را بدهد.ولی کاررضازاربودازخانه وزندگی که بگذریم با سمتی که شوهرآذر داشت کارش درشهربانی وبا شغلش معلوم نبودچه بشود.لذابعدازچندروزی که گرمای عشق فرو کش کردتازه رضافهمیده بودکه آفتاب زیرابر پنهان نخواهدماند وبالاخره این رسوائی برملا میشود.هنوز یکماه کامل ازغیبتشان نگذشته بودکه معلوم نشد بچه وسیله و با زرنگی چه کسی رازشان مثل توپ توی شهربانی پیچیدوشوهر آذربه سرعت ازمحل اختفای آنهاباخبر شد. و به سر رضا همان آمد که از فکرش خواب وخوراکش مدتی بودکه به مخاطره انداخته بود. شوهرآذرهم قسم یاد کرده بوداگر درغیبت زنش بفهمد که به او خیانتی شده هم او را و هم عامل این رسوائی را به بدترین مجازاتها خواهد رساند از آنجا که عضو ارشد هم بود و دستش به عرب و عجم بند بود این تصمیم برای رضا وآذرممکن نبود که به سادگی حل شدنی باشدمرتضی شوهرآذرباتصمیمی راسخ به سراغ آدرسی که اززنش به اوداده بودند میرود از شانس بدویا خوب آذرزمانی مرتضی به آذردستش میرسد که رضا درکنارآذرنبوده وشوهرآذرکه قادر به کنترل خودش نبوده اسلحه را میکشدودردم به قول خودش وفا میکندوآذر را به سزای عمل خودش میرساند.وفریاد زنان درحالیکه کنترلش کردنش   برای هیچکس امکان پذیر نبوددیوانه واربه دنبال رضا میگردد که موفق به پیدا کردن او نمی شود . و بقیه ماجرا اینکه رضامیدانست که بد جائی این باردستش را دراز کرده وبه این سادگیها نمیتواند ازجزای عملش فرار کند برای همین مدتها گم وگورمیشود وشوهرآذرهم که بعلت عصبانیتی که داشت و با جنونی آنی دست به کشتن همسرش زده بود با آنکه اینکارش نهایتا دفاع ازحیثیتش بود ولی با تمام این هاو حتی با مقام و منصبی  هم که داشت در این زمان به بازداشتگاه جلب میشود .

ازآنجائیکه وقتی بد به کسی رومیکند ازدرودیوارهم آواربه سرش میریزد بدبختی بزرگتری هم در این میان اتفاق افتاده بود . ناهید زن رضا که برای دومین بار حامله شده بود پس از شنیدن این خبرها ی غیر مترقبه در آن وضعیت  آنچنان برایش سخت و ناگواربود که منجربه سقط جنینش شد. وحال وروزناهیدهم بعلت این سقط که خصوصا با بهم ریختن حال روحیش همراه بود اصلا به گفته پزشکان معالجش قابل پیش بینی نبودازطرفی اینحال اواوضاع خانواده اش راکه این تنهادخترشان بودآنچنان بهم ریخت که پدرومادرناهید نمی دانستند چه باید بکنند برای همین آنها برای پیدا کردن رضا که دراین زمان فراری بود به خانه امیر آمده بودند تا شاید ردی از رضا پیدا کنند . آنها آنچنان سردرگم بودند که درحقیقت داشتند به در بسته لگد میزدند التماسها و ناله های مادر ناهید هیچ مشکلی از آنان را حل نکرد زیراهیچیک ازاهل خانه ازمخفیگاه رضا خبرنداشتند فقط این آمدنهای آنها وسرو صداها باعث شد داستان رضا با تمام سعی ای که خانواده در پوشاندن آن ازچشم اهل محل کرده بودند مثل  بمب درمحله بپیچید ودیگربقولی فقط خواجه حافظ شیرازی نمیدانست جریان ازچه قرار است .وحال با این افتضاح حساب کنید که مریم درتدارک خواستگاری برای امیرباشد.هیچ عقل سلیمی چنین چیزی را قبول نمیکند.زیراواضح بود که با این رسوائی وبا شناختی که خانواده گلستانی ازرسم و روش خانواده ی الهه میدانستند هرگز این خواستگاری سرانجام خوبی نداشت. پس بهتر دیدند که مدتی بگذارند تا آبها که از آسیاب افتاد و از طرفی سرانجام کار رضا به نتیجه ای رسید آنوقت آنها بنشینند وروی مسائلی که پیش آمده برنامه ریزی کنند . بعضی اوقات مسائل طوری حل و فصل میشود که انسان اصلا انتظار ندارد. بهمین جهت مریم و ربابه به امیردلداری میدادند که شاید کارها آنچنان خوب پایان یابد که بشود به کار امیر هم به نحو دلخواه سر و سامان داد . در حالیکه با بدی حال ناهید بوی خوشی از این اتفاقات به مشام نمیرسید.

شش ماهی از این ماجرا گدشت ، گذشت زمان بهترین مسکن برای بدترین دردهاست .و همین زمان باعث شد که تقریبا همه چیز به دست فراموشی سپرده شود . این یک امر عادیست که همه میروند دنبال کار و زندگی خودشان . و همین فراموشی هست که متاسفانه نمیگذارد انسانها از کارهای خلاف درس عبرتی بگیرند .

شوهر آذر بعلت اینکه به جنون آنی این عمل را انجام داده بود که درهرجامعه ای قابل درک است وضمنا دلایل آنچنان مستدل و کافی برای این حال وروزی بود که اودر آن موقع داشت به سرعت تبرئه شد وبا کمی تغییردر اوضاع کاریش درحقیقت به کارش ادامه داد او سه تا بچه داشت می بایست در نبود مادرشان آنهم به این شکل و با این برچسب نه چندان خوش آیند به وضع آنها سروسامان میداد و این اوضاع هم در تبرئه ی او بی تاثیر نبود . و در حقیقت توانست مرتضی انگ قاتلی را با انگ غیرتمندی عوض کند و اما رضا در یک نشست که درغیبت اودر رده ی بالای شهربانی تشکیل شد اورا از خدمت درشهربانی اخراج کردند.گواینکه هنوز کسی خبری ازاونداشت. گروهی می گفتند به خارج رفته وعده ای هم عقیده داشتند که به جنوب کشور فرار کرده . او میدانست که اگر آفتابی شود نه راه پس دارد ونه راه پیش .اوبا خصوصیات واخلاق ناهید کاملا آشنائی داشت ومطمئن بود دیگرهرگزناهید به زندگی با اورضایت نخواهد داد . تازه کسی نمیدانست که رضا ازبلائی که به سرناهید آمده بودوبا عنایت خداوند جانش ازخطر مرگ رهائی یافته بود خبر دارد یا نه . وشاید نمیدانست درمحل خدمتش هم تنبیه سختی بجزعزل شدنش درکارنامه کاریش برایش تدارک دیده بودند .در خانواده خودش هم که دیگرروئی نداشت البته پدرومادرناهید گفته بودند کسانی رابه شهرهای دورونزدیک فرستاده اندتا اگرخبری از رضاپیدا کردند آنها رادر جریان بگذارندولی بعدها معلوم شد که این کاررانکرده اند فقط برای آرام کردن ناهیدچنین اخباری راپخش کرده اند تا شاید به این وسیله به ناهید امیدبدهند که تقاص تمام رنجهائی را که کشیده ازرضا بگیرند .پدر ناهید به کسی گفته بود که یک نفر برای او خبر آورده که رضا را در شمال کشور دیده ولی هرگز کسی این خبر را تائید نکرده بود و جای مشخصی را هم طرفی که این خبر را به گوش آنها رسانده بودنشانی نداده بود.برای همین اصلا نمیشد جا ومکان رضا راحتی حدس زد . رضا ماری بود که در راههای خلاف افعی شده بود شیطان را هم درس میداد . و در حال حاضر هیچکس نمیتوانست حتی حدس بزند که رضا کجاست.

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران