فصل سی و نهم

این اتفاقها همه را ناراحت کرده بود هرکس هر نسبتی که با خانواده امیر داشت ازاین فاجعه متاسف شده بودتنها کسیکه قنددردلش اب میشد سرور بود . اوحالا دیگر مطمئن بود که این وصلت به جائی نخواهدرسید پس درته ذهنش داشت تدارک نزدیک شدن به امیر را بررسی میکرد . اوآنچنان شیفته وواله امیر بود که جانش را نیز در طبق اخلاص میگذاشت . ولی امیر حتی در همین اواخر هم برای اینکه از سرور و کارهایش بسیار رنج میبرد و میدانست یکی از کسانیکه این اخبار مربوط به رضا را پخش میکند همین سرور است بازهم مرتبا به ربابه تاکید میکردکه حضورسروررا حتی برای زمانی بسیار کم هم درمواقعی که او هست منتفی کند امیر میگفت حتی برای زمانی بسیارکم این زن بااین حرکات ورفتاربرای اوقابل تحمل نیست.شاید سرورناخواسته نگاههای مهرطلبانه اش به امیرآنچنان بودکه امیرراآزارمیداد.هرچند باورش حتی برای امیرسخت بود.روی همین تقاضای امیربود که ربابه هم سعی میکرددرزمانی که امیر در خانه است از آمدن سرور بهر بهانه ای که شده جلوگیری کند .

ازاین وقایع سرورکه همیشه گوش به زنگ بودبهترین بهره بردای راکرد وارتباط پیدا کردن با خانواده الهه که صد البته هرگز از آنها روی خوش هم ندیده بود.واین باردخترش که همشادگری پری وملیحه درمدرسه بود رابهانه کردو با دوز و کلک به مرضی خانم مادر الهه نزدیک شد ودرهمین ارتباط متوجه شد که آنها چقدرنسبت به اینگونه مسائلی که اتفاق افتاده حساس بودند.اوبعد از مطمئن شدن از جانب خانواده الهه مانندماری که به گوشه ای چنبره میزند تا زمان مناسب که رسید حمله کند در چمنبره خود منتظر زمان موعود ماند شش ماه زمان زیادی نیست ولی برای امیر که میترسید در این ماجراها دیگردستش به الهه نرسد لحظه به لحظه اش سالی می نمود و برای سرور هم که میخواست آخرین تیر ترکشش را خالی کند بهمچنین .

عجله امیر باعث شد که ربابه به مریم خانم ازطرف امیربگوی اگر دست به کار نشوید مرغ از قفس خواهد پرید و صد البته به خاطر اینکه امیر همیشه رفت و آمدهای خانه الهه را رصد میکرد متوجه رفت و آمد های مشکوکی هم شده بود که صد البته شاخکهایش این بار درست عمل کرده و خبرهای ناخوش آیند را به او رسانده بودند .

بیچاره مریم خانم با این اتفاقها که افتاده بودوبااطلاعاتی که بیش وکم اززندگی خانواده آقای حسینی پدرالهه داشت  مانده بود سرگردان میترسید تیرش به سنگ بخورد و از طرفی با شناختی که از روحیات امیر داشت بیشتر از این میترسید که جواب منفی آنها ضربه ی بدی به امیربزند اوامیررا باندازه جانش دوست داشت.زیرا امیرازهرنظربرادر شایسته ای برای آنها بوددرست نقطه مقابل رضا بوددر حالیکه رضا باعث شده بود که زندگی همه ی آنها درحقیقت بهم بریزدامیر هرگز کاری نکرده بود که سر سوزنی این خواهرها را از خود برنجاند وحالا مریم مانده بودچه باید بکند پس بهتر دید با خود امیر صحبت کند از این رو به امیر گفت بهتر است کمی صبر کنیم درست است که تو لقمه چربی برای خانواده حسینی هستی این را نه من که خواهرت هستم میگویم بلکه همه میدانند که الهه باید خواب چنین شوهری را ببیند ولی درحال حاضرمیترسم با این اتفاقهائی که رضا موجب آن بوده این خانواده را به این وصلت راضی نکند. ولی این حرفها به گوش امیرعاشق که درحال حاضرهم بخودش امید داده بود وازطرفی احساس میکرد نکند پای کس دیگری هم وسط باشد نمیرفت . نهایتا با اصرار امیرخواهرش قول داد که ظرف همین یکی دوروز خودشان را برای خواستگاری از الهه آماده خواهند کرد . و آخرین حرف مریم این بود که ببینیم سرنوشت چه میگوید . اگرقسمت توالهه باشد که کسی نمیتوانددخالت کند اگر هم نباشد که دیگر کاری از دست نه ما بلکه هیچکس بر نمیاید .

 آنروزوقتی ربابه ماموریت گرفت که به اطلاع خانواده الهه برساند که عصرهمانروزمریم خانم ومینابرای امرخیری میخواهند خدمت برسندچون مرضی خانم درمنزل نبوداین خبرراربابه به پری دادوبعد ازآن همه منتظر نشستند تا اعلام آمادگی خانوده الهه را بشنوند .ساعتی نگذشت که قاصد خبر آورد که مرضی خانم منتظر ربابه است تا ببیندحرفشان چیست.وآیا این خبرکه پری میدهد درست است یا نه . ربابه وقتی به مادرالهه گفت که خانواده گلستانی میخواهند الهه خانم رابا هر شرایطی که شما دارید برای امیرخان خواستگاری کنند دود ازسرمرضی بلند شد.متوحشانه پرسید.ربابه چی گفتی؟ خانواده گلستانی گفته که میخواهند بیایند خواستگاری الهه؟ ربابه گفت بله مگر کاربدی کرده اند ؟مرضی گفت نخیر کار بدی که نکرده اند ولی ما الان در شرف تدارک کارهای اولیه ازدواج الهه هستیم . البته قراربودتا کاملامطمئن نشده ایم به کسی خبرندهیم .خوب یک سیب رابالا بندازی صدتاچرخ میخوره تا بیادزمین.ماهم دختر داریم دلمان نمیخواهد هرروزسر زبانها بیفتند برای همین گذاشتیم تا کاربه یک سامانی برسدبعد عنوان کنیم . برو به آنها سلام برسان و بگو متاسفانه دیر خبر شدید .

صد البته که تمام حرفهای مرضی خانم دورازحقیقت بود.گواینکه برای الهه چند روز پیش خواستگاری آمده بود ولی الهه کلی عیب و ایرادمثل همیشه گرفته بود که این بارلهجه داشتن وقد کوتاه آقا داماد حرف اساسی الهه بود. هرچند این بار خواستگار شغل و حرفه ی خوب ودهان پرکنی هم داشت ولی برای الهه هیچ چیزنمیتوانست جای امیررادردلش بگیرد. او حتی خودش هم نمیدانست چرا هیچکس به دلش نمی نشیند .نمیدانست چرا دلش راضی نمیشود که تصویر کسی رادر ذهنش بنشاند . او عاشقی بود که میترسید عاشق باشد. برایش عشق یک امر ممنوعه بود آنهم عشق به کسی مثل امیر.امیر رابا تار تار وجودش میپرستید . ولی حتی خودش هم باور نداشت که دیوانه اوست . ناخواسته به او فکر میکرد بی آنکه بداند چرا هرکس که می آمد او را با امیر مقایسه میکرد و صد البته که همه در این آزمون همیشه مردود بودند.امیر درجائی ازقلب الهه خانه داشت که هیچکس یارای مقابله با او را نداشت . همه اینها در باطن الهه بود الهه ای که چنین احساساتی را در خودش سراغ نداشت . او فقط میدانست که مشتاق دیدن امیر است هر بار او را در هرکجا میدید قلبش به طپش می افتاد تنش داغ میشد. و او همه ی اینها را به حساب حجب و حیائی میگذاشت که از بچگی خانواده اش در او نهادینه کرده بودند روزبعد جواب مادرالهه به خانواده ی مشتاق رسیدکه الهه قصدشوهرکردن ندارد ودرحقیقت این خواستگاری هم مثل تمام خواستگاران الهه تا اینجا به خواسته ی الهه  ختم به خیر شد.

مادرالهه هرگزخواب چنین پیشنهادی راازطرف خانوده ی امیرنمیدید راستش دست وپایش راهم کمی گم کرده بودمیدانست این خانواده راازسرواکردن خیلی ساده نیست.ولی چون ازعاشقی امیروسوزی که به جانش بودخبر نداشت خیلی خود را نباخت .وبه نظرش رسید که این تصمیمی هست که خواهرهای امیر گرفته اند .او بعد از اینکه از ازدواج قریب الوقوع الهه خبر میداد برای آنکه درِ این تقاضا رابرای همیشه ببنددبه ربابه گفت اصلا ازاین بابت هم که بگذریم نه ما تکه آنها هستیم و نه آنها به ما میخورند بهتر است در همین حد همسایگی باشیم . این حرف آخر مرضی خانم وقتی از دهان ربابه به گوش خانواده امیر رسید درنظرآنها توهین تلقی شد پس زدن این خواسته آنهم به این سرعت و بی آنکه حتی این خواسته به گوش الهه رسیده باشد(چون در آن ساعت روز الهه سر کار بود ) بدینگونه بازتاب داشت آنچنان برایشان سخت بود که تحملش برای امیرِ دلداده فقط راحت مینمود . این را هم اضافه کنم که ربابه قبل از اینکه این خبر را به مریم خانم و مینا بدهد با زرنگی و گوش به زنگی که سرور داشت تا ربابه آن روز از خانه الهه بیرون آمد او ربابه را مورد مواخذه قرارد داده بودوبه حساب خودش بهترین راه را انتخاب کرد او زن زرنگی بود که عاشقی هم دیوانه اش کرده بود بهمین جهت به سرعت راه را برای برهم زدن بیشتراین آتش مناسب میدید . لذا سعی کرد از علاقه ای که میدانست ربابه به خانواده گلستانی خصوصا به امیردارد با تردستی به او گفت  ببین تو الان باید کاری کنی که خانواده امیر آتشی شوند و انتقام این رد کردن را بگیرند . زیرااگراین حرف بگوش اهالی برسدآبرویتان میرودودرهیچ خانه دیگری راهم نمیتوانیدبزنیدبهتراست گربه رادم حجله بکشی و کاری  کنی که آنهاحساب خانواده حسینی راکف دستشان بگذارندمن میدانم که برای الهه خواستگاری درحال حاضرنیست چون اگر بود فاطمه ازپری میشنیدوبرای من میگفت درحقتیقت مرضی شمارادست بسر کرده و جریان ازدواج هم یک جواب سربالا بوده.خلاصه آنقدر به گوش ربابه بیچاره که امیررا مثل بچه اش دوست داردخوند که ربابه را پاک بهم ریخت . اولین کسیکه دیوانه وار منتطر بود که ربابه خبررا بیاورد کسی نبودجز امیر . ولی ربابه وقتی از خانواده الهه امده بود کلی توی کوچه مشغول سئوال و جواب با سرور بود برای همین مدتی طول کشید تابه خانه امدوقتی ربابه از در وارد شد امیر که لحظه شماری میکرد وقتی چشمش به ربابه افتاد از سیر تا پیاز موضوع را از حال وروزظاهرربابه خواند ودر حالیکه در یک آن صورتش مثل آتش شده بود با چشمانی که ناباورانه به ربابه دوخته شده بود گفت .خوب دیدی گفتم مرغ از قفس خواهد پرید ؟ درست بود ؟ و بی آنکه منتظر جواب ربابه شود به اتاق خودش رفت و در را بست ربابه هم طبق تعلیمی که ازسرورگرفته بود وخودش هم خیلی از اینکه تیرشان به سنگ خورده از نظر روحی داغون بود در حقیقت برای خانواده ی حسینی سنگ تمام گذاشت وموقع رساندن خبربه خانمش آنقدرآب و روغنش را زیاد کرده بود و رفتار مرضی خانم راآنچنان توهین آمیربه گوش آنهارساند که ناخود آگاه آنها احساس کردند که بایداین خانواده را سر جایشان بنشانند . ولی نه راهی بلدبودند ونه ارتباطی با خانواده الهه داشتند .بهر حال آتشی افروخته شده بود که درست مطابق خواسته ی سرور بود . این آتش آنچنان روح و روان این خانواده را بهمریخت که حاضر بودند به هرکاری دست بزنند تا این لکه را باصطلاح از دامنشان پاک کنند.و سرور به این وسیله اولین تخم کینه را در بین این دو خانواده بدون اینکه خودشان خبر داشته باشند کاشت .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران