فصل چهلم

جواب منفی خانواده حسینی باتحریکاتی که سرورربابه راکرده بود واوهم عینا ازراه دلسوزی آتشی راکه نباید به تن امیر انداخت واین حرفها کارخودش راکه وبه جای اینکه امیرراازصرافت این فکربیندارد.اورا برای رسیدن به این آرزو جری تر کرد .وازاو که پسری ساده و بی آلایش بود مردی ساخت که قدم در راهی میخواست بگذرد که خبری از ناکامی و شکست در آن نباشد او میخواست در این مبارزه تاهرجا که لازم باشد پیش برود.اولین باری بود که امیرمیخواست در راه بدست آوردن خواسته اش عقب نشینی نکند . او حتی ازغرورش نیزدراین راه خبری نبود.بی آنکه با کسی مشورت کند تصمیم گرفت یکباربرای همیشه آنچه راکه میخواهد بی کمک کسی بهرقیمتی که شده به دست بیاورد.

در نشستهای خانواده اش میدید که چطورآنها ازجواب منفی خانواده الهه عصبی وناراحت هستند این جواب بیشترازآنکه آنها را نگران زندگی آینده ی امیربکند به این اعتراض داشتند که چرااصلا چنین اقدامی را خصوصا درزمانی که رضاچنان دسته گلی را به آب داده کرده اند . در بین حرفهایشان بیشتر به این استناد میکردند که خوب مردم حق دارند با این گندی که رضا زده میترسند دخترشان را به خانه ای بفرستندکه چنین آدمی توی آن پرورش یافته ولی دراصل این رامیگفتند که خودشان راآدمهای منصفی قلمداد کنند ولی به نظر آنها آنقدرامیربه الهه وخانواده اش سربود که این مسئله خیلی مهمی نبایدمیبود. ولی حرف آخرشان این بود که تغاری شکسته و ماستی ریخته.دیگر کاری نمیشد کردیعنی خیلی دردلشان بودکه حساب این توهین را آنطور که شاید و باید نشان خانواده ی حسینی بدهند آنها درواقع احساس میکردند که دراین رابطه دست ردزدن به سینه ی امیر با این خانواده و شرایطی که به خانواده الهه بسیار ارجح بودند خصوصا اگر این خبردرزهم بکندکه صد البته بعیدهم به نظرنمیرسید لطمه ی شدیدی خورده اند  ولی خوب راهی نداشتند و کاری هم ازدستشان برنمی آمد تنها توصیه آنها بامیراین بودکه فکر الهه راازسربه درکند.آنها نمیدانستند ه امیر سلول سلوش به الهه فکر میکند. نمیدانستند امیرسالهاست خواب الهه را میبیند.وجزالهه بهیچ زن و یا دختری فکر نکرده آنها نمی دانستند که عشقی که به سرامیر است تارتاروجودش را تسخیر کرده و چشمهای امیر در تمام لحظات به دنبال الهه بوده وهمین نادانسته های آنها بود که کار منصرف کردن امیرراازخیال این خواستگاری ونهایتا الهه راحت کرده بودهمین نادانسته هابودکه آنهابرای امیربآسانی راه چاره انتخاب میکردند حتی وقتی ربابه به مریم خانم گفت که امیر عاشق الهه است او گفت مهم نیست مدتی او را به خارج میفرستیم . خدا را شکر آنجا هم پایگاه محکمی داریم میرود و حال و هوایش عوض میشود ما هم فرصت داریم خیلی بهتر از الهه را ازهرنظر برایش پیدا کنیم .جوان است و این چیزها را نمیداند چشم باز کرده الهه را دیده . شرایط هم مناسب بوده و او درگیر شده . خودم میدانم چگونه او را از این برزخ نجات دهم . مریم خانم نمیدانست عشق یعنی چه. حد اقل نمیدانست این عشقی که در دل امیر است از چه جنس عشقیست.

گاه پیش میایدکه وقتی انسان رااز کاری نهی میکنندمشتاقتر میشوداحساس میکنداین حقی بوده که ازاوگرفته اند . تازه به فکر پافشاری درآن کارمی افتد.به قولی لج میکند ودراین لجبازی گاه آنقدرزیاده روی میکند که گره ای راکه میشودبا دست بازکرد با دندان میخواهد باز کند که صد البته باز نخواهد شد که هیچ هزاران مشکلی که نمیباید اتفاق بیفتند به وقوع میپیوندد.

امیردرحال حاضرچنین حال وروزی راداشت. حالا نه تنهاعاشق بودکه احساس میکرد بغرورش لطمه خورده .و از طرفی احساس اینکه این دست ردی که به سینه اش خورده عاقبتی دارد که اوحتی ازفکرکردنش هم وحشت داشت.او در این ساعات احساس می کرد که خیلی دیرودرشرایطی نامناسب به این کارمبادرت کرده. گاه شانس بدخودش رالعنت میکرد وترس اینکه حرفهای مادر الهه درست بوده (درحالیکه همانطورکه سرورربابه راشارژ کرده بودوگفته بود الهه اصلا خواستگاری ندارد اگر داشت دختر من از زبان خواهر الهه حتمامی شنید وبرای من خبرش رامیاوردآنها در حقیقت با این حرف میخواهند جواب سربالا بدهندهمه این حرفها راربابه به گوش خانواده امیروخودامیررسانده بود) ولی ته دل امیروحشتی بودکه ناشی ازعشقی بودکه اودرگیرش بودویا ازاینها گذشته امیر میخواست خودش رااثبات کندواین حس بسی ازعشقی که درسرداشت درآن زمان خطرناکتربود.آنهم برای امیری که هرگزدر زندگیش با اینگونه مسائل دست به گریبان نبود.چه بسا که فکرمیکرد کاش رضا دم دستش بودوبه اوراهنمائی میکرد. زیرارضاختم تمام کارهای خلاف و بیراهه رفتنها بود دراین مشکلی که اکنون زندگی امیررا تحت الشعاع قرارداده وجود رضا کیمیائی بود که از دسترس امیر خارج بود  اصولاوقتی کاری نخواهد جورشودشرایطش خواسته ناخواسته جورمیشود گویازندگی امیردراین زمان نمیخواست بمیل او پیش برود . بهرحال امیرازآن لحظه تنها وتنها فکرش این بود که این باردراین خواسته که داشت جسم و جانش رامیسوزاند موفق شود .اولین قدمی که امیربرداشت این بودکه گستاخانه جلوی مرضی خانم رابگیرد بنظرش این بهترین وسهلترین راه بود.خیلی هم ساده است که انسان فکر کند این مادر است که بیشترین نفوذ را روی دخترش دارد . امیر فکر کرداگر بتواند مرضی خانم را رام کند و از او جواب مثبت رابگیرد کار تمام است . پس بی آنکه بهیچ کس در این باره چیزی بگوید و راهنمائی بخواهد مدتی با خودش تمرین کرد او میخواست با حساب و کتاب وارد این کار زار شود .چه ساعتها در خلوت خودش صحنه ی رویاروئی با مرضی خانم را مجسم کرده بود . اوایل کمی وحشت وشک ودودلی داشت ولی آنقدردر این بازی که شروع کرده بود تمرین کرد که باصطلاح کم کم ترسش ریخت . و هربار بیشتروبیشتردر تصمیمش پابرجا تر میشد . او میگفت باید تا زودتر است کاری بکند و از ترس اینکه اگر دیر بجنبد ممکن است دیگر دستش به جائی بند نباشد او را به وحشت می انداخت .

پس اول بایددریک جای مناسب ودرزمان درست مرضی خانم راگیربیاورد.اینکارمدت زیادی راطلب میکردولی ازآنجا که امیرنمی خواست زمان راازدست بدهد و کاری را که میخواست انجام بدهد آنقدر به تعویق بیندارد که خلاصه کارازکارگذشته باشد حتی از یک لحظه کوتاه هم گذشت نمی کرد او میدانست که مسئله ازدواج الهه فقط و فقط بهانه بود چون او کسی بود که آمد و رفتهای آن خانه را زیرنظرداشت امکان نداشت چنین اتفاقی افتاده باشد واومتوجه نشده باشد ازاین مورد دلش قرص بود .زمان زیادی طول نکشید که این فرصت را امیربه دست آورد. وقتی مادرالهه صبح برای خرید از خانه بیرون آمد امیر هم که خود را آماده کرده بود با فاصله کمی به دنبال اوروان شد.وقتی کاملا ازخانه ومحیط آشنا دور شدند خودرابه او رساند. مرضی که ازدیدن امیرتعجب کرده بود اول به حساب اینکه اتفاقی هست بااواحوالپرسی کردووقتی امیراز او خواهش کرد که به حرفهایش گوش کند تازه مرضی متوجه شد که این برخورد اتفاقی نبوده .در حالیکه دست و پایش را گم کرده بود گفت امیرخان مگر اتفاقی افتاده نگرانم کردید .

امیرگفت نه خانم حسینی فقط خواستم بپرسم اولاچرا جواب منفی دادید وبعد بگویم که من باهرشرایطی که شمارا راضی کندچشم بسته موافقم .ولی خواهشم اینست که بی هیچ ملاحظه ای جوابم رابدهید.زیراجواب شماتعیین کننده زندگی منست.من جسارت نباشد میخواهم شمارا مثل مادرم بدانم ودرددلم راکه برای هیچ احدی نگفته ام به شما ابراز کنم .من سالهاست که با شما همسایه هستم .با آنکه الهه را از جان خودم بیشتر دوست دارم تا حال حتی یک نگاه گستاخانه به اونکرده ام .من الهه راخوب میشناسم او تنها کسی هست که میتواند زندگی مرانجات دهد. من حاضرم ازهستی ام برایش بگذرم.پس خواهشم اینست که بگوئید چه کنم تارضایت شماجلب شودضمن اینکه میدانم مسئله ازدواج الهه کاملا سنگی بوده که شماسرراه ما انداخته اید.من بچه نیستم که گول این حرفها رابخورم. برای همین مطمئن هستم که مسئله ای مهمتردراین بین هست اگرشماواقعیت رابمن بگوئید هر موردی که باشد حاضرم شما را راضی به این کار بکنم .

مرضی که تازه توانسته بودازشوکی که به او وارد شده بود خلاص شود .درحالیکه سعی میکرد خودش را کنترل کند و کاری نکند که بعدها درهمسایگی مشکلی برایش به وجود بیایدبا کمی مکث گفت 
                                                    فصل چهل و یکم

ببینیدامیر خان ما با شما از هیچ نظرهم آهنگ نیستیم .راستش همیشه گفته اند و خیلی هم در تجربه درست در آمده که جنگ اول به از صلح آخراست .این خواسته شما زندگی یک عمراست . با عشق و عاشقی نمیشود زندگی را پایه گذاشت . در شرایطی که شما زندگی میکنید با شرایطی که ما هستیم 180درجه متفاوت است . خودمان را که نباید گول بزنیم نه شما و نه ما . من با این چشمهای کوچکم چیزهای زیادی دیده ام که شماهرگز باورتان نمیشود . شما جوان و کم تجربه هستید آنچه شما در آینه میبینید من در خشت خام میبینم از وقتی از طرف شما این پیشنهاد به ما شد و من با آقا محمود هم در میان گذاشتم خیلی فکر کردم اصلا به این نتیجه رسیدم که خوب شمادر گیراحساسات هستید ونمیدانید دراطرافتان چه میگذردمریم خانم که خودش یک زن باتجربه و از منهم جهاندیده تر است مانده ام چرابه شما نگفت که این پایه واساس ریختن برای یک زندگی اصلاعاقلانه نیست .بهیچ عنوان باندازه سر سوزنی ما راضی به اینکار نخواهیم شدباهرامکانی که شما بدهید وهرتعهدی که بدهیداین عمل یک کار خطرناک هم برای شماست و هم برای الهه . ما بچه نیستیم که به قاقالی لی دلمان راخوش کنیم .پس بهتر است شماخیال الهه را از سر به در کنید . شما به مسیر خودتان بروید و از قشر خودتان همسرانتخاب کنید وما هم با خانواده ای وصلت خواهیم کردکه به خودمان بخورند .نه پائین تر و نه بالاتر که هرکدام مشکل خودش را دربرخواهد داشت .این راهی که شما انتخاب کرده اید وبه خیال ورویای خودتان بسیار راه درستی هست به نظر من به ترکستان است نه من نه پدر و برادران الهه و نه خودش هیچکدام به این وصلت خوشبین نیستیم . امیر گفت ولی من هرچه فکر میکنم احساس میکنم شما پیش پای من سنگ انداختید حرفهای شما اصلامرا قانع نمیکند شما فرض کن من پسر شما هستم . خودم را هر طور شما بخواهید درشرایط شما قرارمیدهم . با هر خواسته ای که شما داشته باشید موافقم . چرا باید هنوز هم جوابم منفی باشد؟ مگر معتقد به این نیستید که انسانها قابل عوض شدن هستند.؟من به شما قول میدهم وقسم میخورم که هرتعهدی راکه میدهم تا آخرعمربر آن استوار باشم . ببنید من بچه که نیستم ضمن اینکه سالهاست که باشما همسایه هستم مدتهاست که به این امسئله فکر کرده ام . الهه خانم را حسابی زیر نظر داشتم .باورکنیدالان هم که دارم بار شما حرف میزنم تصور میکنم این من نیستم . شما هم فکر میکنم در اینمدت که با ما همسایه بودید حداقل مرا شناخته اید .شما دخترتان رامیخواهید به من بسپارید نه به خانواده ی من و شرایطی که من و شما داریم . خوب معلوم است دونفرکه باهم ازدواج میکنند قریب به یقین اکثر از یک قشر نیستند بالاخره فرقهائی با هم با هم دارند شما باید مرا شناخته باشید اگر با دیدی که دراین مدت طولانی داشتید عیبی درمن دیده ایدگذشته ازتقاضایم به من بگوئید خوشحال میشوم گفتم که شما را من مادر خودم میدانم که درآنصورت هم ازشما سپاسگزارمیشوم وهم خودم رااصلاح میکنم ولی اگراستناد براه و روش زندگی  و تفاوتها مد نظرتان هست که فکرمیکنم همانطورکه گفتم سنگ پیش پایم می اندازید مرضی گفت هرکس زندگی رااز دیدگاه خودش بررسی میکندو تصمیم میگیرد .نظر ما اینست که اولین شرط تداوم یک زندگی اینست که دونفرازنظر طبقه به هم جورباشندمنظور من این نیست که شما و یا مابا هم ازنظر افتصادی و نظیر آن هم طبقه نیستیم بالاخره به قول خودتان ما سالهاست با هم زندگی میکنیم دریافت ما اینست که برای در کنار هم بودن و خوشبخت شدن این ازدواج اصلا مناسب نیست شما جوان هستید من به شما حق میدهم که اینگونه احساسات داشته باشیدحالا یا به الهه و یا کس دیگری ولی من با دیدگاهی که دارم این وصلت را نه به صلاح شما میدانم و نه الهه و نه خانواده هایمان ضمن اینکه میدانم مریم خانم هم با اصرار شما تن به این تقاضا داده . نهایتا با ید بگویم که شما در خواب و خیال دارید زندگی میکنید ولی ازدواج خواب وخیال نیست.پس بهتراست شمابراه خودتان وماهم براه خودمان برویم پافشاری شماهیچ مشکلی راحل نمیکند وپیش از آنکه دیگر به امیراجازه حرف زدن بدهد بطوری که امیرهم متوجه باشد راهش راگرفت و رفت .اینگونه عکس العمل مرضی خانم جائی برای اصرار نگذاشت . کاخ آرزوهای امیر فرو ریخت .

بعدازاین دیدارامیربه خانه آمد او بی آنکه به کسی چیزی دراین رابطه بگوید ودر حالیکه رفتار مادر الهه را دقیقا توهینی به خودش و خانواده اش تلقی کرده بود نه تنها استدال مادر الهه را اصلا منطقی نمیدید و هرچه هم با خودش فکر میکرد احساس میکرد تنها و تنها این سنگی که جلوی پایش انداخته شده چیزی نیست جزرفتار رضا و اتفاقاتی که هنوز هم در گرما گرمش بودندهست . از امیر ساکت و محجوب فردی مصمم وزخم خورده به جای ماند وحتی اودرتصمیمی که گرفته بود جری ترشد. گویا میخواست حتی به قیمت بسیار سنگینی این وصلت رابه انجام برساند.حالا زمان آن رسیده بودکه دیگرعشق الهه به زهری کشنده آلوده شده بود . امیر احساس میکرد در این گفتگو تمام هستی اش بد جور به باد رفته . او عاشقی بود که نمیخواست باور کند که کسی میتواند سد راه او شود . در حقیقت او حالا ماری زخمی شده بود و ماری که بار عشقی بزرگ را به دوش میکشید . که صد البته توانش را نداشت .

دوسه روزی ازاین ماجراگذشت امیر تمام ساعات ذهنش پربود از اینکه ازچه راهی میتواندبه هدفش برسد حالادیگر دوتا منظور اورا در انتخاب این راه تحریک میکرداول عشق الهه وبعد شکست مرضی خانم.پس بعد از کلی فکروبالا وپائین کردن همه ی جوانب بهتر دیدکه دراین راه ازکسی که بتواند کارسازباشد کمک بگیرد وکی میتوانست دلسوزتروبهترودوراندیش تر از مریم ؟ پس دست به دامان مریم شد . آنشب وقتی مریم برای دیدارمثل  همیشه به خانه آمد امیرزمان را بهتر از این ندید که با او دردش را در میان بگذارد .پس ازکمی مقدمه چینی بخواهرش گفت مریم میشود خواهش کنم توبروی وبا مادر الهه صحبت کنی؟ شایدآنها منتظرهستند که ما روی این مسئله خیلی پافشاری بکنیم من حس میکنم نکندخانواده ی الهه ازاینکه ما ربابه را برای اطلاع آنها فرستادیم بهشان بر خورده باشد چه اشکالی دارد که تو قدم جلو بگذاری شاید اولا بدانند که ما مصمم هستیم خصوصا تو که خواهر بزرگ و جای مادر من هستی و دیگر اینکه توی رودربایست بمانند واجازه دهند لااقل من با الهه روبرو شوم . تازه این توهم که با فرستادن ربابه ما به آنها توهینی کرده ایم هم مشکلش حل شود . من فکر میکنم تو بعنوان خواهر بزرگ من این گذشت را خواهی کرد . من بی الهه زندگی برایم ممکن نیست . تاحالا سنگ بردلم گذاشتم وهرگزعنوان نکردم ولی حالا که تومیتوانی سنگ صبورم باشی به توالتماس میکنم .حرفهای امیر آنچنان از ته دلش بود که سنگ را آب میکرد ولی گویا هنوز نتوانسته بود دل خواهرش را نرم کند . وقتی مریم باشنیدن تمام حرفهای امیرتقریبا روی خوشی به او نشان نداد.امیر ملتمسانه به اوگفت . ببین تو میدانی من چه جور آدمی هستم تو مرا میشناسی که تا کارد به استخوانم نرسد اینگونه ازتو خواهش نمیکنم اصلااین مسئله رااگر خودم میتوانستم حل میکردم ولی سعی ام را کردم.مریم پرسید مثلا چه کردی توکه نشسته ای و داری از دور دستور میدهی که ما برویم و بیائیم و لقمه کنیم و در دهانت بگذاریم تو از روز اول همینطور بودی از بس ما تورا دوست داشتیم وبرای ما وپدر و مادرمان یکی یکدانه بودی و عزیز دردانه هنوز میخواهی ما را واسطه کنی. درست فکر کردی باید خودت وارد عمل شوی . بنظرم متوجه شده ای که حالا دیگر آن پسر بچه ی ناز نازی نیستی مرد شدی . خوب مگر چه کردی که حالا بقیه اش را از من طلب میکنی؟

امیردرحالیکه بغض گلویش را گرفته بود گفت مریم اشتباه میکنی من این بارخواستم خودم این سنگ را از جلوی پایم بردارم . رفتم و چندروز پیش با مادر الهه صحبت کردم البته نه در خانه شان بلکه دور از چشم همه موقعی که مرضی خانم برای خرید میرفت او را تنها گیرآوردم وحسابی باهاش حرف زدم کلی هم التماس کردم ومتعهد به تمام شرایطشان هم بودم ولی جواب او سربالا بود . همه اش فاصله ی فرهنگی و چیزهای دیگر را بهانه قرار میداد مریم او اصلا الهه را در جریان نگذاشته از کجا معلوم اگر به الهه میگفتند او خودش راضی می شد.مرضی خانم گفت نه من ونه پدروبرادرانش راضی هستیم.خوب اینکه نشدحرف مگرالهه خودش آدم نیست بهر حال هرچه گفتم وگفتم بگوشش نرفت ولی من فکرمیکنم بادرایتی که توداری میدانم آاوهم ترا قبول دارد اگر کمی برای من میخواهی مادری کنی حالاموقعش هست. البته نمیدانم چه راهی راانتخاب میکنی ولی چشم من به دست وکار توست زندگی آینده من بی الهه یک مرگ تدریجی هست . خیال نکن دارم جوانی میکنم من دیگر آنقدر بزرگ شده ام که عشق را از خیلی چیزهای دیگر تشخیص دهم .

خلاصه آنقدر امیر گفت وگفت وپافشاری کرد  و با دلایلی که آورد و خواهش و تمنائی که کردنظر مریم را هم برگرداند ووقتی مریم دیگرراه گریزی نداشت رو کرد به اوو گفت ببین امیر من این بار میخواهم با طناب پوسیده تو به ته این چاه بروم از الان به تو بگویم که خیلی امیدوار نباش. اگر تو بامرضی خانم حرف نزده بودی من میگفتم ممکن است بشود کاری کرد ولی باحرفهای توکه از ته دلت بااو زدی واوباهمه ی این حرفها قانع نشد فکرنمیکنم حرفهای من تاثیری داشته باشد ولی با همه ی این تصوراتی که دارم به خاطر تو این کار را میکنم . نکند بعدها تو مرا مقصر بدانی و فکر کنی که من در مورد تو کوتاهی کردم . باشد میروم به خانه شان و با خانم حسینی حرف میزنم . تو فقط بشین و دعا کن . 

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران