فصل چهل و دوم

فردای آن روز مریم در زمانی که مناسب که میدانست جز مرضی خانم و پسر کوچکش کسی در منزل آنها نیست به دیدن او رفت . مرضی که با باز کردن درودیدن مریم خانم وباحساب دیداردیروزش باامیر متوجه شد این ملاقات ازکجا آب میخوردخیلی تعجب نکرد  اوباروئی بازازمریم خانم استقبال کردواورابداخل منزل دعوت کرد.مریم خانم همیشه مورداحترام مرضی بود.زیرا اززمانی که پدر و مادرامیرزنده بودنداین دوخانواده همیشه رابطه خوبی با هم داشتند ومریم خانم ازهمانوقتها رفتاری مهربانانه با این خانواده خصوصا با مرضی داشت ضمن اینکه بزرگتر از او هم بود و بهمین جهت و طبق رسم و رسوم آنزمان که برای بزرگترها احترام خاصی قائل بودند مرضی ازاین نظرهم بمریم خانم نظرخاصی داشت .درحقیقت بعدازفوت پدرو مادر امیرهم او را بزرگتر این خانواده میدانست ضمن اینکه مریم خانم آنقدرمتین وموقربود که ناخودآگاه همه را وادار به احترام میکرد و مرضی هم از این قاعده مستثنی نبود.دعوت مریم به خانه از دید امیردور نماند زیرا اواز پنجره مشرف بخانه ی الهه این دیدار را زیر نظر داشت .مریم خانم بعد از کمی مقدمه چینی که دراینکار بسیار هم استاد بود به مادر الهه گفت .مرضی جان تو میدانی که من هیچوقت بی جهت و برای منافعم حرف نمیزنم ضمنا کاری را که میخواهم انجام بدهم درست در باره اش فکر میکنم و میدانم حرفی و یا تقاضائی که امروز میکنم تا عمر دارم باید پاسخگوی آن باشم . البته نه تنها پاسخگوی شما که باید به خودم هم جواب پس بدهم من در این حرفهائی که الان میخواهم به شما بزنم خودم را متعهد میبینم . و میدانم چقدراین مسائل مهم است راستش نمیدانم از کجا باید شروع کنم . شما و من هردو امیر را از کوچکی میشناختیم در حقیقت توی دامن مابزرگ شده میدانید که اوزمین تا آسمان بارضا فرق دارد.بخدا تعریف نمیکنم من اگر رضا میخواست چنین پادرمیانی رابرایش بکنم اگرمیمردم هم پاجلونمی گذاشتم ولی به امیر ازهرجهت ایمان دارم میدانم که شماحرفهای مرا میفهمید.و متوجه میشوید که تعریف نمیکنم بلکه دارم کاملا از واقعیات حرف میزنم . امیر دارد دیوانه میشود  او واقعا الهه جان را دوست دارد باور کنید که منهم الهه را مثل دخترخودم دوست دارم درست مثل امیرازکوچکیش.  او عزیزنه تنها من که اگر خاطرتان باشد پدر و مادرماهم علاقه عجیبی به خانواده شما خصوصا به الهه خانم داشت . بعید نیست اگر بگویم  که ما هم به الهه مثل همه ی دخترها نگاه نمیکنیم . خوب بعد ای زاینهمه سال میشود گفت یک وابستگی هم به هم داریم . این از نظر شخص من به شما و خانواده تان و الهه خانم . صد البته من اعتفاد دارم که در هر وصلتی اول خانواده مطرح است کل ما در این مدت طولانی از چشممان بدی دیدیم و از شما ندیدیم اگر بگویم که شما تنها خانواده ای هستید که ما از هرجهت افتخار میکنیم که باشما فوم و خویش شویم دروغ نگفته ام از طرف دیگر از قدیم گفته این مادر را ببین و دختر را بگیر . این حرفها شاید اگر کسی مرا نمیشناخت به حسابهای خوبی نمیگذاشت ولی از آنجا که شما مرا و خانواده ما را میشناسید و من میدانم نظرتان چیست به زبان میاورم . خوب از این دو جنبه که ما جدا از هر پیشنهادی که میخواهم بدهم شما برای ما خاص هستید .ولی حرفی که میخواهم بزنم اینست که  برادر من واقعا عاشق الهه خانم  است .با این حساب که دیگر او بچه نیست و به من هم گفته که سالهاست باین منظور الهه را زیر نظر دارد و از همه جهت به این پیشنهاد فکر کرده از من خواسته که خدمت شما برسم .همانطور که گفتم من تضمین میکنم که او واقعا پسر شایسته ای هست و لیاقت همسری الهه را دارد . نمیدانم چرا شما به ما جواب رد داده این این را هم بگویم که اگر شما راضی به این ازدواج شوید اولین کاریکه به شما قول میدهم انجام دهیم اینست که برای امیر خانه و زندگی کاملا مستقل میگیریم . و هرچه شما بخواهید ما متعهد میشویم . فقط بگوئید باتمام این حرفها آیا بازهم جوابتان منفی هست ؟ حالا من منتظرم که جواب شما را بشنوم ازدیروزتا حالا امیرحال و روزش بهمریخته  بد جوری داره از خودش انتقام میگیره . به من گفت زندگی من بی الهه امکان پذیر نیست ضمن اینکه ما میدانیم شما به الهه خانم هم هنوز نگفته اید . آیا موردی هست که ما خبر نداریم . این جوانها اگر میشود در زیر یک سقف خوشبخت شوند آیا عاقلانه است که به دلایلی که احتمالا فقط احساسی برخورد شده آنها را از این امکانات به بهره کنیم؟ خواهش میکنم به من جوابی بدهید که قابل قبول باشد و من بتوانم اکر جوابتان باز هم منفی هست امیر را راضی کنم قول هم میدهم که هرگز مزاحم شما نشویم .

مرضی گفت . مریم خانم ما نباید خودمان را گول بزنیم اولا الهه در حال حاضر آمادگی ازدواج ندارد .خودتان شاهد هستید که تا حال چندین نفرحتی ازفامیل دور و نزدیک که اکثرا شرایط بسیار مناسبی هم داشته اند امده و رفته اند و همین الان هم که من با شما حرف میزنم یکی هست که پا به جفت ایستاده همه ما از پدرش وبرادرهایش همه راضی هستیم ولی هنوزاوجواب درست وحسابی به ما نداده  ایرادهائی هم که میگیره به قول معروف ایرادبنی اسرائیلی هست .راستش یکدفعه میگویدمیخواهم درس بخوانم وقتی میگویندمابا درس خواندنت موافق هستیم باز ازدردیگروارد میشودآخر میترسم این کوچولوهه شوهرکنه ولی الهه بمون بیخ ریشمان.بهر حال این داستان ما با الهه است ولی ازجانب دیگر.من به این پیشنهاد شماسرسری جواب ندادم مسئله را با حسینی و پسرانم هم در میان گذاشتم ما باین نتیجه رسیدیم  که شرایط زندگی شما باما زمین تا آسمان متفاوت است وبااین وصلت ما دوخانواده هرگزنمیتوانیم درکنار هم خوشبختی این دوتا جوان را تضمین کنیم . ما ازآن میترسیم البته نه تنها من که همه ما اگرامروزبگوئیم بله دو سال دیگر با وضع بدتری مواجهه میشویم انسان نبایدتاسربینی اش را ببیند تمام ازدواجهائی که به ناکامی ختم میشود اولش همه خوب وخوش هستند میگویند و میخندند و شیرینی میخورند وهرگز فکر نمیکنند که دارند چه کاری میکنند و نهایتش به کجا می انجامد .اول کارفکر نمیکنند و بعد کفاره اش را پس میدهند خوب چرا باید انسان عاقل کاری کند که میداند احتمال پشیمانیش بسیار زیاد است . آخر سری را که درد نمیکند چرا انسان باید دستمال ببندد مریم خانم ما این را یادگرفته ایم که هرگزپایمان را ازگلیممان بیشتردرازنکنیم . و لقمه را هم اندازه دهانمان برداریم تا دچارمشکل نشویم .درزندگی زناشوئی بالاخره درگیری پیش میایدهرکس بگویداینطورنیست یا نمیداند ویا خودش را به نفهمی میزند ولی خوب اگر اصول هروصلتی درست باشدنهایتا کمتر به ناکامی می انجامد ولی وقتی ما از حالا پیش بینی خوبی نداریم خدا میداند که بااولین درگیری کاربه کجا میکشد اینهاجوان هستندوگرم شما از نظر امیر مطلع هستید . ولی پرسیدید که چرا به الهه چیزی نگفتیم وازاو نظرش را نخواستیم .الهه هم دختراست وجوان من نمیدانم اودرذهنش چه میگذردما همسایه هستیم اگرشما دور بودید چیزی گفته بودید و ما نه گفتیم و شما میرفتید ولی با حضور امیر جلوی چشم الهه ما میترسیم که دانه ای را در ذهن دخترمان بکاریم که نمیدانیم نتیجه اش چه میشود درحال حاضر من مطمئن هستم که الهه اصلا به این مسئله فکرنکرده ولی خوب حرف نزده را میشود همیشه زد ولی وقتی زدیم دیگر پس گرفتنش بسیارسخت است البته این نظرمن وپدرالهه هست ضمن اینکه من به شما اطمینان میدهم که تقاضای شما را من سرسری نگرفتم و روی آن حسابی فکر کرده ام و الان هم فکر کرده دارم به شما جواب میدهم و از شما هم خواهش میکنم دانستن الهه رافراموش کنیدبگذاریم این دوجوان بروند سرزندگی خودشان که صد البته درخور شان واداب ورسوم خانوادگیشان  باشد آنوقت خواهید دید که هردوخوشبخت میشوندچرا کاری امروزبکنیم که فرداما که بزرگتر هستیم وباید جوابگویشان باشیم از رویشان به خاطراینکه یادرست فکر نکرده ایم ویا اختیارمان رابه دست کوچکترها داده ایم شرمنده شویم .خواهند گفت ماجوان بودیم و نمیدانستیم شما که چند پیراهن از ما بیشتر پاره کرده بودید و سرد و گرم روزگار چشیده بودید شما چرا ما را از این کار منع نکردید چرا چراغ راهمان نشدید . ببخشید دارم سرتان را درد میاورم ولی میخواستم یکبار برای همیشه این داستان را شما پایان یافته ببینید و وقت من و شماوجوانها سراین ماجرائی که آخرش ازالان پیداست تلف نشود .بشما راست و درست بگویم که ما بهیچ عنوان با این ازدواج موافق نیستیم .من برای امیرخان و خصوصاشخص شمااحترام زیادی قائل هستم ولی بااین وصلت هیچ آینده روشنی نمی بینم عشق و عاشقی یک شبه تمام میشود  آقا امیر جوان است و نمیداند من و شما که میدانم شما هم در ضمیرتان با من همعقیده هستید ولی روی عشقی که به برادرتان دارید الان اینگونه پافشاری میکنید ولی من به شما بگویم که سعادت این دو نفر اینست که هرکدام به راه خودشان بروند .

تاوقتی مریم ازخانه حسینی بیاید دل توی دل امیر نبود .امیرمیدانست با تسلطی که مریم روی مرضی و خانواده ی حسینی دارد بسیار احتمال آن میرود که موافقت آنها را جلب کند ودر حقیقت دست پر بیاید . او در تمام مدت زندگیش متوجه شده بود که مریم زنی هست که بسیار آرام و متین حرفش را به کرسی مینشاند . و با التماس و درخواستها و تهدیدهائی که امیر کرده بود به خیال خودش تا ته خط رفته بود و حس میکرد مریم آنچنان از خط و نشانهائی که او کشیده ترسیده که تا سرحد امکان از هیچ کوشش و دست آویزی نمیگذرد ضمنا احساس میکرد اگر مریم میدانست که این کارآب درهاون کوبیدن است اصلا پاجلونمیگذاشت بااین تفکرات که بیشترش دلخوشی بود که امیر به خودش میداد چشم ازدرخانه الهه برنمیداشت تا ببیند ین بارهدیه مریم برای او چیست . او حتی تصور کرده بود که بعد ازخبرموافقت خانواده ی الهه چه عکس العملی در مقابل مریم نشان بدهد . او حاضر شده بود که دستهای خواهرش را غرق بوسه کند  درهمین احوال وقتی باینجا میرسید اشک درچشمانش پرمیشد . انتظاراوبه طول انجامید ولی وقتی درخانه ی الهه بازشد امیر احساس کرد که مریم از بهشت خواهد آمد و خبرهای خوب را به او خواهد داد.

دیدن چهره ی ناامید مریم بی آنکه دهان باز کند امیر را متوجه اوضاع کرد . بی آنکه منتظر حرفهائی که بین خواهرش و مادر الهه رد و بدل شده باشد به سرعت به اتاقش رفت و در را بست . و مریم را با یکدنیا رنج و دلواپس تنها گذاشت

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران