فصل چهل و سوم

درتمام این ماجراها تنها کسیکه ازسیرتا پیازدرجریان بودالبته کسی نبود جزربابه.این ربابه بود که بی آنکه سهمی در این ماجرا داشته باشد دلش درتب و تاب بوداوامیر را خیلی دوست داشت دلش میخواست به این خواسته اش برسد ووقتی پایان ماجرا خبردار شد  حالی بهتر از امیر و مریم خانم نداشت.و ناخودآگاه کینه خانواده ی حسینی در دلش نقش بست .امیرهنوزبا اینهمه نه گفتنها قانع نشده بودهنوزفکرمیکردکمی دیگر اگر مایه بگذارد حتما موفق میشود . شنیده بود .درره خانه لیلی که خطرهاست بجان . شرط اول قدم آنست که مجنون باشی. وکی ازاو مجنون تر. پس بهتردید که با خود الهه صحبت کند ولی این راه به نظرش خیلی عاقلانه نیامد  پس بهتر دید که دراین راستا با ربابه مشورت کند.چون باین نتیجه رسیده بودکه تنها اوست که هنوز گوش شنوابرای حرفهای اودارد.ازطرف خواهرها کاملامایوس شده بود صد البته حق هم داشت.چون رفتارمرضی خانم واب پاکی که روی دست مریم خانم ریخته بوددیگرجائی برای پافشاری نگذاشته بود. این امیرعاشق بود که هنوز دلخوش بود و امیدوار.او وقتی به ربابه گفت  آیا به نظر تو بهتر نیست خودم با الهه صحبت کنم چون میدانم که مرضی خانم به الهه حرفی نزده . ربابه به او گفت . امیرخان این مسیراصلا به نتیجه که نمیرسد هیچ عواقب خوبی هم در بر ندارد اولا که الهه دختری نیست که باشما یک کلمه هم حرف بزند من اورا میشناسم تازه از این گذشته شما خیال میکنید او دختری هست که روی حرف خانواده اش که به این قرص و قایمی به این ازدواج جواب منفی داد ه اند بشما جواب مثبت بدهد؟ نه بنظر من نه تنها منطقی نیست اصلاامکان پذیر نیست خطرش بیشتر از منفعتش هست بگذارید فکربهتری بکنیم .میترسم عجله همه ی راههای ممکن را هم سد کند . ربابه درست فکر کرده بود اومیخواست با ترفندهائی که به نتیجه میرسد واردمیدان کارزارشود برای همین بود که امیر را به صبوری تشویق میکرد.دیگر امیرشب و روزنداشت . هزاران فکروخیال اورا احاطه کرده بود . راهی به نظرش نمیرسید . حالا بیشتر از قبل احساس میکرد که الهه را دوست دارد حس میکرد بی او حتی نفس کشیدن برایش مشکل است فکر میکرد مگر میشود من باکسی غیر ازالهه بتوانم در یک خانه زیریک سقف زندگی کنم؟ ووقتی به اینجا میرسید احساس میکرد که نفسش بند آمده .حال وروز امیر حسابی ربابه را هم بهم ریخته بود . این بار تنها دفعه ای بود که از این رفت و آمدها و سئوال و جوابها و حال وروز امیرسروربی خبربود . سرورمثل اسفند روی آتش بودنمیدانست چه کند باهر کلکی که میتوانست وارد شد تا از زیر زبان ربابه حرف بکشد ولی ربابه بعلت آنکه این را کسر شان امیرو خانواده ی گلستانی میدانست ونمیخواست که امیربهیچ عنوان در نظر کسی کوچک شود دهانش را در اینمورد حسابی بسته نگاهداشته بود .

بعد ازدیدار مریم با مرضی بود که امیر عزمش در گشودن این گره به دست ربابه جزم شد .او میدانست برعکس خواهرش . ربابه به ترفندهائی وارداست که نه تنها خودش وخواهرهایش بلکه خانواده ساده وبی غل وغشی مثل خانواده حسینی حتی به ذهنشان هم خطور نمیکند.زندگی ربابه وهزاران این سنگ و آن سنگ شدن باعث شده بودکه راههائی که حتی به عقل جن هم نمیرسدبرای او مشکل گشا باشدوضمناازآنجائیکه بمحبت ربابه نسبت بخودش اشراف کامل داشت بامیدرسیدن به معشوقه شایداوتنها کسی بودکه میتوانست کمکش موثر باشد .ربابه وقتی ازامیر خواست که تامل کند کارشب وروزش این بود که ازچه دری وارد شود. او خود را حاضر بود به اب و آتش بزند تا امیردراین میدان مبارزه پیروزشود .نقشه ای که ربابه کشید ومدتی هم دور بر این نقشه فکر کرد و وقتی تمام جوانبش را سنجید با امیر در میان گذاشت. و اینجا بود که نقشه ی خطرناک ربابه مورد تائیدامیر قرار گرفت .امیر به مرحله ای رسیده بود که به هردستاویزی متوسل میشد .اوتنها و تنها آرزویش رسیدن به الهه بودو بس حال از چه مسیری ؟ به نظر امیر مهم نبود  او تقریبا دست ازجان شسته بود. و اینجا بودکه نقشه خطرناک ربابه مورد تائید امیرقرار گرفت . نقشه ای که ربابه به امیر توضیح داد اگر در حالت عادی بودنه اوجرات چنین پیشنهادی رابه امیر میکردو نه امیر چنین دل و جرات و ذاتی داشت که قبول کند ولی در حال حاضر امیر به تنها چیزی که فکر میکرد انتقام بودگویا عشق وقتی به مرحله ی خاصی از ناکام شدن برسد نتیجه اش تنفر میشود و این تنفر نیست بلکه انتقام است .حالا دیگر امیر به این مسئله خود راراضی کرده بود که غرورش شکسته شده .نه تنها درمقابل اطرافیان خودش بلکه در مقابل خانواده الهه . او خود را مستحق چنین شکستی نمیدید .ربابه درآن محیط همسایگی دهان به دهان کم و بیش شنیده بود برادر الهه آقا قاسم که دو سالی بود  ازدواج کرده حالا دارای یک بچه حدودیکساله است بعلت اینکه خانمش ثریامعلم است نگهداری این بچه دراینزمان مشکل اساسی زندگیشان شده چون بتازگی پرستاری که از شهرستان آورده بودند نتوانسته بود در تهران بماندو به شهر خودش رفته بودوچند روزی بود که خانم برادرالهه حتی نتوانسته بود به مدرسه سرکارش برود وازاین حیث بسیارآنها درمضیقه بودند.و این را هم متوجه شده بود که الهه حاضر شده در این راستا به برادروزن برادر ش کمک کند وبعضی ساعات را با مرخصی گرفتن از اداره به منزل برادرش برود تا ثریا بتواند به سرکارش برود ودر حقیقت در این برزخ به دنبال این بودند که کسی را که مطمئن باشند برای نگهداری بچه پیدا کنند بنا براین آگاهیها نقشه ای طرح کرده بود وبا توافق امیرامروز روزاجرای این نقشه بود.ربابه با خانواده الهه خیلی نزدیک نبود ولی گاهی برای کارهائی جزئی به ندرت به خانه آنها رفت و آمد داشت . آن روز وقتی مادر الهه دررابازکرد وربابه گریه کنان خودرا به آغوش اوانداخت برای مرضی بسیارتعجب آوربود . چون اوهرگزبا ربابه آنقدرخودمانی نبود که اوچنین صحنه ای را عادی ببیند .بهرحال درحالیکه برسم معمول اورا بداخل خانه دعوت میکرد ناخود آگاه نگران و دلواپس هم شده بودمرتبا ازاومیپرسید .بچه علت چنین آشفته و گریان است . بعد ازکمی که مرضی ربابه را دلداری داد از او پرسید چه شده ؟ اول فکر کرد برای خانواده امیر اتفاقی افتاده و کسی مرده ولی با توضیحات ربابه متوجه شد که کاملا در اشتباه است  .ربابه توضیح داد که شوهرش موسی مریضی سختی گرفته بوده وبه اواطلاع داده که باید برای مدتی برای پرستاری اوبرود امابعلت اینکه امیر نیاز به وجود ربابه دارد به او این اجازه را ندادند ربابه هم بی خبردوروزی به ده رفته تا ازشوهرش مراقبت کند ودیروز که برگشته مریم خانم پس از کلی دعوا و مرافعه او را جواب کرده و حالا ربابه آمده بود پیش مرضی خانم که اگر ممکن است با وساطت او ( که صد البته همه این حرفها دسیسه ای بود) پیش مریم خانم ویا آقا امیرربابه دو باره بسر کارش برود وقتی حرفهای ربابه تمام شد . مرضی که همه ی حواسش درتمام مدت حرف زدن ربابه رفته بودپیش قاسم ومشکل نگهداری بچه اش بی آنکه به روی خودش بیاورد گفت . من هرگز نمیتوانم پیش مریم خانم و یا آقا امیر بروم نمیدانم تو اطلاع داری یا نه . آنها از الهه خواستگاری که کردند و من جواب رد دادم یکبارخودآقا امیرو کبارهم مریم خانم آمدند پیش من خیلی خیلی هم اصرارداشتند که من بااین ازدواج موافقت کنم ولی من راستش برایم امکان پذیرنبودکه با خواسته آنان موافقت کنم زیرامثل روز برایم روشن بود که این وصلت سرانجامی تلخ دارد من یکعمر ازاین ازدواجها دیدم که چه عاقبتی داشت نمیتوانم جکرگوشه ام رابه جهنمی بیاندازم که میدانم سرانجامش چه میشودنه آقا محمود راضی بود ونه قاسم ونه محسن البته من به الهه چیزی نگفتم ولی اگرهم میگفتم او هرگز موافقت نمیکرد ما از هیچ نظر با آنها سازگاری نداریم . خوب حالا نمیتوانم برای توبه آنها رو بیندازم اصلا صلاح هم نیست تو تا حالا با آنها مثل شیر و شکر بودید حالا چطور شد یک دفعه اینطوربینتان بهم خورد که من باید با این فاصله بیایم و به آنها رو بیندازم ؟ مگرمن مغز ندارم ؟ خودت کلاهت را قاضی کن ببین چه وضعی پیش میاید . به من چه ربطی دارد مگر من ترا به آنها معرفی کرده ام که حالا بیایم و پادر میانی کنم و یا تا حالا من به آنها آنقدر نزدیک بودم و یا با تو چقدر مگر خصوصی بودم که حالا تو از من میخواهی چنین کاری بکنم ؟ راستش الان هم خودم مانده ام که بین اینهمه همسایه چطور تو مرا انتخاب کرده ای؟

ربابه گفت البته منکه از تمام قضیه شما با این خانواده مطلع نبوده ام میدانستم که به آنها در خواستگاری جواب رد دادید خوب آنها هم به نظرمیرسید خیلی ساده ازاین مسئله گذشته اند به قول مریم خانم که به گوش خودم شنیدم به امیرومنیژه میگفت قرارنیست ما در هر خانه ای را که میزنیم ودخترشان راخواستگاری میکنیم آنها به ماجواب مثبت بدهند . مردم هزارجور فکر میکنند و برنامه دارند اصلا شاید الهه رابرای کسی کاندید کردند ونمیخواهند بگویند وبه این خاطربما اینطورجواب داده اند .من این حرفها را شنیدم .حالا میپرسید حالا چراوبرای چی بین همه همسایه ها پیش شما آمدم ؟اولا راستش من به شما طور دیگری نگاه میکنم شما را مثل مادر خودم میبینم وازاین گذشته بعلت همین جواب دادن شما آنها هرگز فکر نمیکنند که من پیش شما آمده باشم ضمنا منکه نمیدانستم مریم و امیر به شما دوباره درباره الهه خانم روانداخته اند به همین جهت از آنجا که همیشه از شما و خوبیها و متانت شما و خانواده تان حرف میزنن گفتم لابد حرف شمابیشتر از همه پیش آنها ارزش دارد حالا هم با این حرفها که شما زدید نمیخواهم که خودتان را کوچک کنید . باشد .این را هم به شما بگویم که الان که من اینجا هستم نه امیر و نه خانواده اش هیچ اطلاعی ندارند که من به خانه شما آمده ام .و اما پشت پرده چه گذشته بود که مادر بیچاره الهه خواب چنین دسیسه ای را هم نمیدید .


                                 فصل چهل و چهارم

بعد از نشستهائی که بین مریم و منیژه و ربابه و امیر برگزار شد. مریم خانم گفت بهترین راه اینست که خود امیر با الهه صحبت کند و صد البته آنها فکر میکردند (که البته درست هم بود اینکه الهه از تمام قضایا بی خبر است  یعنی نمیداند که امیر و مریم خانم چقدر پافشاری کردن و هرگز الهه نفهمیده بود که مادرش چه شکل آنها را جواب کرده است. ) البته آنها بی خبر بودند از اینکه الهه وقتی فهمید که خانواده امیر برای خواستگاری او قدم جلو گذاشته اند تنها حسی که او را دگرگون کرد این بود که پس امیر هم نسبت به او بی تفاوت نیست ولی با حرفی که مادرش به او زد این نورکمرنگ هم در دل الهه خاموش شد . مادرش به او گفت امیر این پیشنهاد را نکرده بلکه مریم خانم بسیار مشتاق است .و از همان وقت برای الهه مسجل شد که امکان زندگی او با امیر زیر یک سقف ممکن نیست . او تمام وجودش به امیر بسته بود . در خواب و خیالهایش جز او کسی نبود . زندگیش را گویا با او شروع کرده بود و بی او هرگز برایش ادامه نمیتوانست داشته باشد . ولی با شرایطی که در میان این دو خانواده وجود داشت هرگز نمیتوانست به این مسئله فکر کند . ولی اگر مادرش اینگونه امیررا از او نگرفته بود شاید دلش به این خوش میشد که حد اقل امیر به او نظر دارد . مادر الهه شاید میدانست که امیر پسری است که امکان ندارد دخترها به او بی تفاوت باشند از ترس اینکه نکند با گفتن اینکه این پیشنهاد خود امیر بوده باعث بشود که الهه هوائی شود به این علت مسئله را آنطور که خودش صلاح میدانست به الهه منتقل کرده بود .و به همین منظور هم بود که اصرار و پافشاری امیر و مریم خانم را از الهه پنهان کرد و شاید از آنجائیکه مادرها ناخواسته از درون فرزندانشان خبردارند حس میکرد که الهه به امیر بی نظر نیست و وحشت اینکه گفتن حقیقت دخترش را به سمت امیر سوق دهد از همه  ترفندها برای دور نگهداشتن این آتش سوزان از الهه استفاده میکرد . اگر الهه و امیروخانواده اش از یک زاویه به این وصلت فکر میکردند مادر الهه جنبه های زیادی را در نظر میگرفت .او با داشتن دخترهای دیگر و شرایط زندگی خودش با خانواده گلستانی وحشت داشت از اینکه این وصلت زندگی او را از هم بپاشد . ضمن اینکه اصولا به این ازدواج خوشبین نبود و الهه را لایق زندگی بسیار بهتر از این میدید . و اما او از بازی روزگار بی خبر بود حتی اگر بر وفق مرادش به ظاهر میگردید. او زنی بسیار خود رای وازنظر فکر مستقل بود با این خصوصیات بود که حتی این پیشنهاد را به آقا محمود هم نگفت . ضمن اینکه با یک عمر زندگی با این مردصدیق میدانست که نظرش چیست .بهرحال بااین توصیفات بودکه این خواستگاری بصورت رازتامدتی دردل مرضی ماند. ازطرف دیگرمادر الهه مطمئن بودکه برادرهای الهه یک قدم هم برای چنین ازدواجی پا جلونخواهند گذاشت . آنها آنقدر مقید بودند که حتی پس ازسالهاهمسایگی حتی باامیروبرادرش درحدسلام و علیک هم ارتباط نداشتند و بهمین دلیل وقتی در یک فرصت مناسب البته وقتی دیگرمرضی حسابی پنبه تصمیم خانواده گلستانی رازده بود این مسئله رابا آقا محمود درمیان گذاشت هردو الهه تصمیم گرفتندکه بهیچ عنوان نگذارند این تقاضا به گوش قاسم و محسن برسد که صد البته این تصمیمی بسیار درست بود .خوب حالا باید بدانیم چرا در نشست خانواده گلستانی تصمیم گرفته شد که ربابه به خانه الهه برود و این گونه با دوز و کلک با مرضی خانم درد دل کند .

گفتم که برادرالهه قاسم خانمش ثریامعلم بود بچه ای بسیار کوچک داشتند به نام صدف که با استخدام یک زن میانسال مشکل نگهداری ازبچه راحل کرده بودند .درست دراینزمان حدودیک هفته ای بود که این زن بخاطرمشکل خانوادگی که برای دخترش در شهر ساری پیش آمده بود آنها را ترک کرده بود وبی آنکه زمان برگشتش رابه آنها بگوید بقولی دست قاسم و زنش را در حنا گذاشته بودندمرضی خودش بچه کوچک داشت وخانه شان ازخانه قاسم بسیاردوربود حتی الهه هم پیشنهاد کرده بود که اگر مدت زمانش کوتاه است میتواند باگرفتن مرخصی به آنها کمک کند حتی کاربه جائی رسیده بود که قاسم راضی شده بود ثریا اصلا سرکار نرود ولی هرگزراضی  به این کار نشد . او میخواست این معضل را که ممکن است مدت کوتاهی دوام داشته باشد حل کند ضمن اینکه میدانست مشکلش یکی دو روز نیست بایداساسی فکری بکنند ودرحال حاضر در صدد این بودند که یا از بتول خانم همان پرستار خبری شود و یا دنبال راه کار همیشگی ودرست و حسابی بگردند .این بلاتکلیفی کم وبیش به گوش اطرافیان خانواده گلستانی توسط ربابه  و همسایه ها رسیده بود . یکی ازنکته های قابل توجه ربابه همین مسئله شده بوداین خبر بعد از رسیدن به گوش ربابه به امیر و خانواده اش هم منتقل شده بود . روزی که برای کشیدن نقشه ای که بنظرربابه رسیده بودامیر و مریم و ربابه باهم صحبت میکردند ربابه فکرش را برای آنها توضیح داد اوگفت ممکن است من بتوانم ازاین راه به حساب این خانواده آنطور که شما را راضی کند برسم وقتی امیر و مریم نا باورانه به او نگاه کردند حرفهای ربابه برایشان هم تعجب آورو هم قابل اجرا بود ربابه گفت من برای نگهداری بچه آقا قاسم که الان ناعلاج هستند به خانه آنها میروم و بعد ازچند روز با برنامه ای که حساب شده میچینم زمانی که زن قاسم سرکار است الهه را وادار میکنم که برای کمک به من وبچه بخانه آقا قاسم بیاید درهمین زمان هم مریم خانم وهم امیر خان به آنجا بیایند .وهر طور هست الهه را هم در جریان این خواسته امیر بگذارند وبهرشکلی که میتوانند اوراراضی به این ازدواج بکنند. آنها میدانستند که اگر الهه تمایل داشته باشد هیچ کس با اومخالفت نمیکند.آنها الهه را دارای آنچنان وجهه ای ازشخصیت در خانواده حسینی میدانستند که با این برنامه مطمئن بودند همه ی کارها درست میشود . ضمن اینکه میدانستند که خبر خواستگاری به گوش الهه نرسیده است فکر میکردند که الهه خودش امکان ندارد بااین تقاضا مخالفت کندزیرا امیر با دقتی که دررفتار الهه کرده بودبه آنها هوشدار داده بود که من میدانم الهه هم بمن بی نظر نیست . اصرارو پافشاری امیر و بی قراری او عقل را از سر اطرافیانش پاک گرفته بود .امیر دیگر آن پسر سابق نبود . حال و روز و وضع روحی درستی نداشت کم کم خواهرانش داشتند دلواپس او میشدند . برای همین این نقشه که خیلی هم عاقلانه و قابل اجرا نبود برایشان مفری بود . آنها مثل انسانی بودند که در دریای متلاطمی درحال غرق شدن بودند و بهر تکه چوبی هم که میدانستند مشکلشان را حل نمیکند میخواستند پناه ببرند شایدراه نجاتی برایشان باشدحد اقل این بود که برای ناراحتی امیر زمان میخریدند . شاید با این نقشه مدتی امیر را دلگرم کنند حالا بشود یا نشود با خدا بود .

بادرددل ربابه واطمینان دادن اوبمادر الهه از اینکه این رازی خواهد بود بین او و خانواده حسینی و هرگز هیچکس خصوصا خانواده گلستانی از این ماجرابی خبر خواهند بود.بالاخره مرضی راراضی کرد که اوبه اودراین برهه اززمان کمک کند و اگر بخواهد ومایل باشد میتواند درمنزل اقا قاسم ازصدف نگهداری کند.اونمیدانست که تمام این درددلها و غریت نمائیها همه و همه روی حساب و کتابی که اوروحش هم نمیتوانست خبر دار شود کشیده شده بود . مرضی بعد از اینکه کاملا مطمئن شد که میتواند از حضور ربابه برای حل مشکل قاسم کمک بگیردباانتقال حرفها وقولهائی که ربابه به او داده بودمسئله را در حضورآقا محمود با قاسم و ثریا در میان گذاشت . این خبر اوبه قاسم وزنش مثل این بودکه خداوند دری رابرایشان بازکرده باشد .آنها در چنان معضلی درگیر شده بودند که با روی باز ومقرری دوبرابرآنچه ازخانواده گلستانی میگرفت حاضر به این شدند که ربابه برای نگهداری صدف دخترشان را نزد خود ببرند ولی تنها شرطی که ربابه گذاشت و خانواده حسینی هم کاملا با این نظر موافق بودند این بود که (صد البته به ظاهرچون من و شما میدانیم که خانواده گلستانی از تمام کم و کیف ماجرا خبر داشتند و این حرف ربابه برای این بود که بیشتر و بیشتر اعتماد خانواده حسینی را جلب کند) که خانواده امیر از این انتفال حتی بوئی نبرند . این حرف ربابه به مادر الهه قوت قلب داد که این مسئله هیچ نقاری بین این دو خانواده به وجود نمیاورد.زیرا خانواده حسینی از اینکه این نقل و انتقال از دید همگان هم ممکن است خوش آیند نباشد و با اختلافی که بین دوخانواده که درهمسایگی هم بایدسالها زندگی کننددرست نباشد و نظر همه نسبت به آنها برخواهد گشت و البته خانواده حسینی بسیارمقیدبه این بودند که درشرایطی که هستند نظراطرافیان برایشان بسیارمهم است با قولی که چندین بارازربابه گرفته بودندخیالشان کاملاجمع شد .ضمنا از آنجا که بی طاقتی امیر برای ربابه که او را مثل فرزندش دوست داشت مهم بود وبعد از اینکه او با خوشحالی رضایت خانواده حسینی را به امیر ومریم خانم اطلاع داد  بیست و چهارساعت بیشتر طول نکشید که ربابه اسباب و اثاثش را که فقط یک بقچه لباس بود از خانه گلستانیها به خانه آقا قاسم حسینی منتفل شد .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران