فصل چهل و پنجم در تمام این زمان سرور یک لحظه آرام و قرار نداشت او از تنها چیزی که نتوانست سردربیاورد این بود که چرا ربابه غیبش زده . ازآنجائیکه نه مریم خانم و نه امیرهرگز به او روی نزدیک شدن به خودشان رانمیدادند این مسئله مهم از نظر سرور پنهان مانده بود البته سرورلحظه ای از این فکروپیگیری ماجراغفلت نکرده بودولی گویاهرچه سنگ میزدبه دربسته میخورد حتی مواقعی که ربابه را درکوچه میدیدربابه آنچنان عکس العملی ازخودنشان میدادکه سرورجرات پرسیدن رانداشت .ربابه هم نمیخواست بهیچ عنوان هیچکس بوئی از ماجراهائی که در خانه گلستانی میگذرد و تصمیماتی که گرفته میشود هیچ احدی خبردار نشود . برای همین اولا سعی میکرد کمتردرملاءعام آفتابی شودوقتی هم که آمدورفتی داشت ضمن اینکه سعی مواظب بود درمواقعی باشدکه کسی درگذرنباشد حتی اگرهم مواجه باهمسایگان میشد بسرعت غیبش میزداین رفتارربابه برای هیچکس نه شبهه ای ایجاد میکردونه اهمیتی داشت ولی برای سرور بسیارحائزاهمیت بودولی دیگرکاری ازدستش برنمی آمدولی درکمین این بودکه بالاخره سراز کاراین خانواده در بیاورد . میدانست که خیلی طول نخواهد کشید که هرچه پنهان است آشکار خواهد شد.برای همین نمیخواست کاری کندکه درراستای آن کسی از ضمیرش آگاه شود .تقریبا یکماه از ماجرای رفتن ربابه به خانه قاسم برای نگهداری از صدف دختر قاسم  گذشت .در این مدت تمام نقشه هائی که ربابه کشیده بودواوبا زرنگی خاص خودش انجام میداد درست ازآب در آمده بودولی  تمام رشته های ربابه برای کشیدن الهه بخانه برادرش برای کاریکه در نظر داشت نقش بر آب میشد. اوحتی یکبار خودش را به مریضی زد با این حساب که الهه بیاید و به او در نگهداشتن صدف کنداما ازبخت بداوبجای الهه مرضی خانم بخانه قاسم رفت چندین بارهم ربابه بعناوین مختلف ازمرضی خانم خواست درزمانی که ثریا منزل نیست الهه برای کمک به او به خانه آقا قاسم برود ولی هربار بی آنکه مرضی و یا الهه بوئی از مقصد ربابه برده باشند تیرربابه به سنگ خورده بود . الهه در آنزمان برای یاد گیری ماشین نویسی که در اداره به او فشار آورده بودند عصرها هم به کلاس میرفت و از بخت بد امیر این درست مقارن زمانی بود که ربابه برای این منظور به خانه قاسم رفته بود شاید این مسئله و شاید صلاح خداوند بود که هرگزربابه نتوانست الهه را به خانه برادرش بکشانداو حتی کشیک الهه را در میهمانیهای خانوادگی میکشید که شاید با نزدیک شدن به اوکاری کند که روزی برای اینکه حوصله اش سرنرودپیش او برود ولی حتی به این نیت هم هرچه کوشش کرد کاملا بی نتیجه بودو خلاصه اینکه هر بارمشکل او را مرضی خانم بی آنکه الهه دخالتی داشته باشد بنحوی حل کرده بود.دیگر داشت طاقت امیر طاق میشد. شب و روزش یکی شده بود . تنها راه زندگی کردنش پای پنجره بود و کشیک آمد و رفت الهه و گاهی هم نا آشنایانی که به خانه آنها آمد ورفت میکردند دل امیر را می لرزاند. ولی با حساب اینکه ربابه به خانواده حسینی نزدیک بود وحواسش هم جمع پشه هم از زیر دست ربابه بی خبر گذر نمیکرد و همین دلگرمی امیر بود میدانست اگر پای کسی در میان باشد ربابه بهر وسیله باشد او را خبر خواهد کرد  .زمان داشت به سرعت از نظر امیرسپری میشد درحقیقت کار داشت به ناکجا آباد میرسید . از طرفی امیر هم مثل مرغ پرکنده بود و از طرفی زندگیش که آن را ربابه میگرداند هم درحقیقت دگرگون شده بود . در این مدت تمام کارهای ربابه را کم و بیش مریم میکرد او هم دیگر صدایش در آمده بود . خلاصه پاک همه چیز به هم ریخته شده بود بی آنکه کاری از پیش برود .در ارتباط ربابه با آقا قاسم اومتوجه شدکه این وصلت یک درهزارهم امکان پذیرنیست. ربابه بعناوین مختلف حرف خانواده گلستانی رابا قاسم به میان میکشید اومیخواست تا جائی که ممکن است ازتمام ذهنیات این خانواده نسبت به تک تک افرادخانواده گلستانی مطلع شود زیرامیدانست که نظرهمه درباره رضا چیست ولی میخواست بداندآیا قاسم درمورد امیرهم همین نظررا داردیانه  میخواست بفهمد درباره خواهرهای امیرچطوروبعد پیش خودش این نظریات راسرهم کند و بااین دانسته ها بتواندبهترنقشه اش راعملی کند ولی همیشه دست خالی ازاین بحثها بیرون میامد چون چند بارقاسم با لحن بسیاربدی نسبت بخانواده امیر صحبت کرد. او در حقیقت تمام افراد آن خانواده را آدمهای بی بند وبارو لابالی میدانست . و نزدیک شدن به آنها را یک خطر تلقی میکرد . حتی وقتی ربابه گفت مثلا اگر از شمابخواهند نظرتان راراجع به آقا امیر و الهه بگوئید جوابتان چیست قاسم گفت من مردن الهه را راضی تر هستم تا چنین ازدواجی و این حرفها تا بدانجا پیش رفت که ربابه نا خواسته کینه این خانواده رابه دل گرفت.ربابه خودرا مدیون خانواده امیر میدانست امیررا به قدرجانش مثل فرزند نداشته که همیشه هم حسرتش به دلش مانده بوددوست داشت ازمریم خانم وخواهرهایش هم جزخوبی چیزی ندیده بود .درحقیقت خودراعضوی ازخانواده آنها میدانست. لذا بعدازاینکه کاملا از هدفی که داشتند نا امید شد خود یک نقشه دیگر کشید که فقط وفقط باین نیت بودکه زهرش راباین خانواده بچشاند.چون با این چیزها که فهمید متوجه شد که دیگررسیدن امیر به الهه غیرممکن است. واووخانواده گلستانی بیهوده دارندبرای این ازدواج نقشه میکشند.برای همین اینباربی آنکه خانواده گلستانی رادر جریان بگذارد مانند ماری زخمی میخواست تا آخرین زهرهای موجود در جانش را به خانواده حسینی تزریق کند و از آنجا که انسان نا آگاه و بیسواد و عامی بود ندانسته نقشه ای کشید که معلوم نبود آخرش چه خواهد شد .عقربه های ساعت هفت بعد از ظهر را نشان میداد . مرضی داشت سبزیهای شسته شده را جا به جا میکرد هرکس در خانه مشغول کار خودش بود . سکوت خانه آرامش افراد را نشان میداد . ناگهان صدای زنگ در که یک لحظه هم قطع نمیشد مرضی را وحشت زده کرد و با شتاب به پشت در رساند . وقتی در را باز کرد با قیافه قاسم که از ناراحتی رنگش سیاه شده بود برخورد کرد .خانم حسینی که آمادگی دیدن چنین صحنه ای را نداشت متوحشانه پرسید . وای قاسم چی شده مادر؟ . حرف بزن دارم سنکوپ میکنم . قاسم که منتطر چنین عکس العملی از مادرش بود در حالیکه او را به کناری میزد تا داخل خانه شود دو دستی به سرش زد وگفت . مادر بدبخت شدیم . بیچاره شدیم . دیدی چه خاکی به سرمان شد؟مرضی که هنوز هاج و واج و متحیر در حالیکه گویا زبانش هم بند آمده بود بعد از کمی مکث گفت زودتر بگو قاسم چی شده دارم دیوونه میشم . سر صدف یا ثریا بلائی آمده ؟ دِ بگو . قاسم که حالا وارد حیاط شده بود روی پلکان ورودی نشست و در حالیکه هنوز سرش را میان دو دستش فشار میداد گفت . وای نه مادر . چه بگویم حتی فکرش را نمیکردم . نمیدانم . هنوز مانده ام .مرضی کنار قاسم نشست و گفت مادر بگو . چی شده که تو اینطور بهم ریخته ای ؟فصل چهل و ششم

مرضی کنار قاسم نشست و گفت مادر بگو . چی شده که تو اینطور بهم ریخته ای ؟قاسم گفت.قراربودامروزمن زودتر بروم دنبال ثریا با او قرار خرید لباس برای صدف را داشتیم . این را به ربابه گفتیم . یعنی ثریا به ربابه گفت دیر به خانه میائیم . هم دلواپس نشود و هم اگر صدف بی تابی کرد او را بخواباند تا ما برسیم . به این تذکرات که ثریا به ربابه داد او متوجه شد که کار ما خیلی زود تمام نمیشود . و احتمالا دیر به خانه می آئیم. طبق برنامه ای که داشتیم من رفتم به دنبال ثریا وبا هم با دل راحت برای صدف وخود ثریا کلی خرید کردیم . غافل ازاینکه چه بلائی دارد به سرخانه   و زندگیمان نازل میشود. یکساعت پیش وقتی به خانه رسیدیم دیدیم اززندگیمان فقط صدف مانده ومقداری خرت و پرت.هرچه داشتیم و نداشتیم ربابه برده بود . دیگر چه بگویم که چه حالی شدیم بیچاره ثریا که الان نمیدانم چه وضعی دارد.من به سرعت آمدم اینجا نمیدانم اصلا کار درستی کردم یا نه راستش مغزم ازکارافتاده .الان هم حال درستی ندارم آمدم ببینم شما .........و شروع به گریه به صدای بلند کرد.در این وقت پدر و الهه و بچه هاهم به دورقاسم حلقه زده بودند وشاهد و ناظراین آواری بودند  که به سر قاسم آمده بودچشمان مادر قاسم انگاردرحدقه خشکیده بودنمیدانست چه کند.هرگز فکرش راهم نمیکرد .زندگی قاسم یک زندگی بسیار خوب و پر و پیمان بود ازفرشهای آنچنانی ووسایل عتیقه که یکی ازعلاقمندیهای قاسم بود و خلاصه از هرجهت و با هر خون دل خوردن خودش و ثریای بیچاره یک زندگی به تمام و کمال درست کرده بود . ثریا با چه جهیزیه  کاملی به این زندگی سرو سامان داده بودخدا میداند و حالا این قاسم بود و یک دنیا چرا و چرا .مرضی روبقاسم کردوپرسیدیعنی ازهیچکس نپرسیدی که آیاچیزی دیده اند یاکسی اون دورواطراف وهمسایه ها چیزی حالیشان شده ؟ آخر نمیشود که.مگرکار کوچکی بودمگر ربابه یک سطل آشغال ازخانه برده که بتواندبی سرو صدا اینکار را بکند به نظر خیلی ساده نمی آید . صدف را چه کرده چه زمانی این کاررا کرده ؟ آیا کسی از همسایگان را در جریان کار یا حرفی یا سفارشی گذاشته یا نه ؟ قاسم گفت با چند کلمه و هوار و داد و بیدادِ من و ثریا معلوم شد ربابه صدف را نزد همسایه دیوار به دیوار گذاشته و بی خبر از همه با نشانیهائی که دادنداو با کمک کسی که احتمالا شوهرش بوده و یک شخص دیگر این برنامه را پیاده کرده اند .البته من آنچنان به سرعت درحالیکه نمیدانستم چه کنم بلافاصله آمدم اینجا راستش اصلا نمیدانم کار درستی کردم یا نه . ثریا هم رفت دنبال صدف . آنقدر حالم بد است و بهمریخته هستم که نمیدانم کجا هستم و چه میکنم زندگیم به باد رفت . هرچه داشتم و نداشتم باد هوا شد . مانده ام سر درگریبان . ترابه خدا کمکم کنید .دارم دیوانه میشوم(البته بعدها معلوم شد که چطور این کار توسط ربابه و موسی شوهرش و یکی از دوستان شوهرش انجام شده ولی این در تحقیقات بعدی بود و در حال حاضر همه آنچنان شوکه شده بودند که فقط نظاره گر ماجرا بودند.این ضربه بزرگی بود که ربابه بی خبر از خانواده بیچاره امیربه آن اقدام کرده بود  . راست گفته اند دشمن دانا به از نادان دوست . این خبر مثل توپ توی محله صدا کرد . هرکس میشنید هاج و واج میشد قابل قبول نبود . از طرفی هم مرضی خودش را حسابی در این اتفاق مقصر میدید درست است که ربابه قبلا در منزل گلستانی مستخدم بود ولی همه میپرسیدند چطور  او سر از خانه آقا قاسم پسر آقای حسینی در آورده همه مثل روز برایشان روشن بود که بین این دو خانواده روابطی وجود ندارد که این جابجائی انجام شود ولی ازطرفی خودخانواده ی گلستانی بودکه مرضی مانده بودبه آنها چه بگوید او نمیدانست که آنها از این انتقال ربابه خبر دارند خیال میکردندکه ربابه واقعا بیخبرازآنها بخانواده حسینی پناه آورده . خلاصه اینکه خبر به سرعت به خانواده گلستانی هم رسید .این دوستی خاله خرسه بود که ربابه از روی نادانی و نابخردی بیش از آنکه به سود این خانواده باشد چنان ضربه ای به آنها زد که خودگلستانیها هم دراین اتفاق ازناراحتی دست کمی ازخانواده الهه نداشتند.بیخبروناعلاج مانده بودندکه نه تنها جواب خانواده الهه که جواب دیگران راکه ازآنها پرسش میکنندچه بدهند حالاچطورباید ثابت کنند که در این ماجرا هیچگونه دخالتی که سهل است حتی خبر هم نداشتند. کسی نمیدانست درسرپرشورربابه چه گذشته البته تاوقتی که دسترسی به اوممکن شود. شاید اوازیکطرف میخواسته ثابت کندکه رفتنش بخانه آقا قاسم دسیسه نبوده.البته وقتی اتفاقی این چنین میافتدهرکس برای خودش استدلالی داردکه اکثراهم باواقعیت بسیارمتفاوت است خصوصا اینکه خانواده حسینی ازاصل ماجرا بی خبربودند بحساب آنها ربابه ازخانه گلستانی قهرکرده بودوبیخبراز آنها به منزل قاسم رفته بودیعنی گلستانیها فقط متوجه شده بودندکه ربابه رفته حالا کجا نمیدانستند . و باصطلاح کاملا بی اطلاع بودند . نهایتا همه به این فکر افتادند که این یک دزدی بوده . چرا ازخانه گلستانی که چند سالی بودچیزی برنداشته هم جواب داشت اولا که خانه امیرهمیشه پر بود وآمدورفت درآن تداوم داشت مثل خانه قاسم اینطورقفل و بستش به دست او نبود.و این برای همه قابل فهم بود خوب دیده خانه ای هست پر از وسایل قیمتی و از صبح تا عصر هم که خالیست درپی فرصت میگشته و دندان طمع به اموال قاسم دوخته بود و آنروز هم با دیر آمدن قاسم و زنش این فرصت را از دست نداده بود . و اما من و شما میدانیم که ربابه برای چه ماموریتی به خانه قاسم رفته بود ولی حالا چه اتفاقی افتاده که او دست به این دزدی زده کسی سر در نمیاورد حتی امیر . امیر منتظر بود از ربابه خبرهای دیگری بگیرد نه اینگونه افتضاحی که به بار آمده بود حالا معلوم نبود چطور میشد سر و ته این قضیه را به هم آورد  ضمنا از نظر امیر حالابا این ماجرا که رخ داده کاملاربابه  ورق را برگردانده بود.امیر مطمئن بود که ربابه به او و خانواده اش هرگز نارو نمیزند ولی چطور میشود با این کار دیگر امیر به این باور باشد اتفاقی افتاده که همه را مات و متحیر کرده وربابه ای که رفته بود حل مشکل امیر را بکند حالا  معضل امیرو الهه را دیگر به ناکجا آباد رسانده بود . خلاصه تنها راهی که به خاطر همه  افراد خانواده حسینی رسید این بود که مرضی با کمال شرمندگی به خانه امیر برود و از آنها بخواند که از ربابه اگر خبری در جائی که مسکن داشته میدانند به او بدهند شاید گره گشا باشد . و با پوزش به آنها بگوید که دلش بحال ربابه سوخته و نا دانسته او را به خانه قاسم برای نگهداری صدف برده البته خود مرضی نمیدانست که پشت پرده خانواده امیرازهمه چیزخبر داشتند . بهر حال او خود را مقصر اصلی میدانست و میخواست بهر وسیله که شده حالا که این بلا به سرشان آمده اگر از دستش کاری بر میاید بکند . و عاجزانه از امیر و مریم خانم بخواهد  که آدرسی از موسی و ربابه اگر دارند به او بدهند . مرضی تن به این کار داد به خانه امیر رفت درست زمانی بود که اتفاقا هم مریم و هم مینا در خانه بودند امیر هم بود . مرضی مانده بوداز کجا شروع کند.اورفتار خوبی با این خانواده خصوصا باامیرنکرده بود هرگزباورش نمیشد که روزی بقول معروف گذر پوست به دباغخانه بیفتد . حال نمیدانست از کجا باید شروع کند کاری کرده بود که در شان دو همسایه نمیتوانست باشد . او ربابه را که خیال میکردخانواده  گلستانی طردکرده پناه داده بودوحالا میبایست جریمه این کاررا آنهم با این زیانی که کرده بدهد.دررا که زد امیر دررا بازکرد سلام مرضی بی جواب نماند وامیر اورا به داخل منزل دعوت کرد .مرضی با چشمش به مریم خانم افتاد با رنگی پریده وحال و روزی که ازآن نا علاجی ودرماندگی کاملا مشهودبودبه مریم خانم گفتم . میدانید که چه بلائی به سر ماآمده ؟مریم خانم سری تکان دادوگفت مرضی خانم خودکرده را تدبیر نیست والاما هم مانده ایم . از ربابه با همه بدی و ناسپاسی که باما کرد اینکاربعید بودشما هم میتوانستید بعنوان یک همسایه که سالهاست باهم زندگی میکنیم لااقل بمن میگفتید گواینکه ماوضعیت شمارادرک میکردیم ولی حالا از ماچه کمکی برمیاید ؟ مرضی گفت تنهاراهی که بنظرما رسیده اینست که از جا و مکان ربابه اگر اطلاعی دارید به ما بگوئید اینطور که همسایه های قاسم میگوینددوتا مردهمراه ربابه بودند.راستش ما هنوز هم از کم و کیف ماجرا خبر نداریم به نظر نمیرسد که اینکار خیلی ساده باشد حالا او چه به همسایه ها گفته و صدف را با چه عنوان پیش یکی از آنها گذاشته نمیدانیم .مریم ومینا وامیرهرسه فقط مانده بودند که جواب این زن پریشانحال راچه بدهند . مریم گفت مرضی خانم من حال شما را درک میکنم با آنکه کارشما به نظر ما درست نبوده ولی ما واقعا راضی به این بلای که او به سر شما آورده نبودیم . اگر هم هرکمکی از دستمان برآید کوتاهی نمیکنیم او دزدی کرده و خیانت در امانت ما هم این را میفهمیم دلمان هم برای آقا قاسم میسوزد ولی باور کنید ما درست نمیدانیم ربابه کجازندگی میکرده البته میدانیم روستایش کجاست .شاید خودتان بدانید که اورا کسی بما معرفی کرده بود.چقدر هم دلمان خوش بودکه آدم درست ودرمانی به طورمان خورده . ولی ذات هرکس راخدا میداند.اواهل جائیست که ما تاحال نرفته ایم ولی آدرسی که ما داریم و خیلی هم مطمئن نیستیم را به شما میدهیم .آدرسی که بمرضی داده شد همانطور که مریم گفته بود خیلی واضح وسرراست نبود. خصوصا برای کسانی مثل خانواده گلستانی بهر حال چاره ای نبود آدرس داده شده بمرضی به قاسم سپرده شد تا برود شاید بتواند کاری کند ضمن اینکه قبلا به کلانتری مراجعه کرد و باصطلاح باقانون میخواست گره را باز کند به او گفتند برو و نشانی را کامل پیدا کن و ردی از او به ما بده تا کمکتان کنیم . حرفهای ماموران قانون خیلی مشکل گشا نبود برای همین قاسم و برادرثریا زندگیشان رادرحقیقت تعطیل کردند و به دنبال یک سوزن در انبار کاه رفتند . زندگی دزدی شده آنقدر گرانبها بود که ارزش اینهمه زیان را داشت .حرمت خودمان را بهتر است حفظ کنیم .فصل چهل و هفتم

بلائی که به سر خانواده حسینی آمده بود تمام زندگی آنها را تحت الشعاع قرار داده بود البته نه تنها زندگی آنها را که زندگی گلستانیها راهم همینطور آنها پاک سردرگم بودند. اتفاقی افتاده بود که آنها خوابش را هم نمیدیدند . ربابه با آنهمه پاکی و درستی که در این مدت طولانی که درخدمت آنها بود نشان داده بود با این دزدی فرسنگها فاصله داشت . او رفته بود که گره ای ازکار امیر باز کند و حالا با این اتفاق معلوم نبودچه خواهد شد.ضمن اینکه گویا اوروغن شده بود و به زمین رفته بود در حقیقت هم دست خانواده ی امیر به جائی بند نبود آنها هرچه میدانستند از زندگی ربابه از شنیده هایشان بود . تنها راه چاره که مانده بود این بود که خانواده حسینی شایداز راه قانون بتوانند راهی پیدا کنند . پس باکمترین نشانه ای که توانستند پیدا کنند دربدر به دنبال سرنخی گشتند .تا با ارائه ی آن به کلانتری شاید بشود کاری از پیش برد. آنها به طرز خستگی ناپذیری به دنبال موسی رفتند و بهر جائی که میشد شکایت بردند هیچ ثمری برای خانواده حسینی نداشت . فقط کفش پاره کردند و بس.ربابه و موسی ستاره شده بودند و به آسمان رفته بودند انگار اصلا از مادر زائیده نشده بودند. دست خانواده حسینی به هیچ عرب وعجمی بند نبود .اصرار مرضی خانم برای شنیدن یک نشانی کوچک از مریم و امیر هم گره ای از کار آنها باز نکرد  خانواده گلستانی واقعا از این اتفاق خودشان شوکه شده بودند. نتیجه این اتفاق در نهایت این بود که خانواده الهه بی آنکه بتوانند گله وشکایتشان راعلنی کنند کینه خانواده ی امیررا به دل گرفتند . از آنجائیکه ربابه به آنها گفته بود من  بخانواده گلستانی نمی گویم شما مرا به خانه آقا قاسم برده ایدآنها از اینکه در حقیقت به کسی که آنها اورا جواب کرده  بودند پناه داده بودند  خودشان را مقصر هم میدانستند بی آنکه  از پشت این ماجرا خبر داشته باشند  . بهر حال نقاری بی صدا بین این دو همسایه که روبرووچشم در چشم هم بودند به وجود آمده بود. در این میان تنها امیربود که میسوخت والهه که خاموش وبی صداعشقش را در خود دفن کرده بود . اوذرات وجودش به امیربسته بودولی بهیچ وجه نمیتوانست امیدی در این عشق داشته باشد. در تمام لحظات فقط و فقط به امیرفکر میکرد . او حتی در خیال هم پی به عشق امیر به خودش نبرده بود . مادرش هم تمام خواهشها و التماسهای امیر و خانواده اش را ازاو پنهان نگاه داشته بود امیرهم هرگزنتوانسته بوداین جرات رابه خودش بدهد که عشقش رابه خود الهه ابراز کند . او چطور میتوانست چنین احساس عمیق و جانگدازی رادر خود مدفون کند عجیب بود .چندبارقبل ازاتفاقی که ربابه باعث وبانی آن بودامیرجلوی مادرالهه راگرفته بود.اوکه هرگزسرپیش هیچکس خم نکرده بود در ملاقات آخربا التماس وحتی آشکارا ازمادر الهه خواست به او فرصت بدهد تا ثابت کند همانطورکه آنها دوست دارند وبهرسازی که آنها بزنند خود را با روش خانوادگی آنها وفق دهد. ولی کاراین وصلت خرابترازآن بود که به وجودامیربه تنهائی بستگی داشته باشد وبار آخر و آخرین حرف امیرکه به یک اولتیماتوم هم میشد شبیه باشد این بود که به مادر الهه گفت ،مطمئن باشید الهه خوشبخت نخواهد شد . بالاخره آهی که از سینه سوزان من در می آید زندگی الهه را خواهد سوزاند. هستید و می بینید که تقاص این بی رحمی را خواهید دید شاید آن روز یا من نباشم و یا اگر بودم شاهد این نفرینی که دارم ازته دل میکنم را نبینم ولی میدانم که آنروزحسرت خواهید خورد که چگونه بااحساسات پاک یک جوان برخورد کردید.مرضی خانم با اینکه زنی بسیارپایبند مذهب بوددرحالیکه ته دلش ازاین حرف امیر لرزشی حس کرد ولی باحسابها و دلایلی که داشت هرگز این حرف نتوانست اراده ی او را سست کند . صد البته این تنها مرضی نبود که مخالف این وصلت بود تمام خانواده ی حسینی خصوصا برادرها نقش اول راداشتند.امیرخیال باطلی در سرداشت .الهه با آنکه تمام روحش به امیر بسته شده بود خودش هم میدانست که این عشق پایانی خوش نخواهد داشت ولی اختیار دل الهه که دست خودش نبود . چشم باز کرده بود و چشمان امیر را دیده بود و آتشی که به جانش ریخته بود جز سوختن و ساختن راهی نداشت .مدتی طول نکشید که سرو کله ربابه در منزل گلستانی پیدا شد اولین بار که مرضی خانم ربابه را دید باورش نمیشد ولی حقیقت داشت اونا خود آگاه تنش شروع به لرزیدن کرد.با خودش گفت یعنی چشمش درست میدید؟ ربابه به خانه گلستانی آمده؟ چطورممکن است ؟ در لحظه ای که مادر الهه ربابه را دید آنقدرشوکه شده بود و از طرفی در شرایطی بودند که خانم حسینی امکان نداشت بتواند با ربابه وارد گفتگو شود زمان بسیار محدود بود و شرایط خاص . وقتی پدر الهه به خانه آمد مرضی با او در این باره صحبت کرد و گفت به نظرم این عجیب ترین اتفاقی هست که افتاده به نظر توچی ؟ و ما الان چه کار میتوانیم بکنیم ؟ " محمود اقا گفت تنها راهش اینست که به قاسم که مدعی هست بگوئیم با ماموری که از کلانتری میگیرد به سراغش بروند و او را بازداشت کنند .البته از تو خواهش میکنم خودت را کنترل کن و نگذار کسی متوجه شود که ممکن است مرغ از قفس بپرد و دیگر همین دم موشی را هم که به دست آورده ایم از دستمان به در رود . فقط هرچه زودتر دست به کارشو.دو ساعت بیشتر طول نکشید که قاسم با مامور به درمنزل گلستانی رفت  و ربابه را بی هیچ مقاومتی بازداشت کردند . و به کلانتری بردند . حالا دیگر داستان دزدی ربابه و شوهرش و بازگشتش به خانه گلستانی تشتی بود که از بالا بام افتاده بود و کسی نبود در محل که از این ماجرا بی خبر مانده باشد . داستانی بود که باورش برای هرکس که می شنید تقریبا قابل باور نبود .فردای آنروزقاسم بامرضی وآقا محمود به کلانتری احضار شدند تا برعلیه ربابه شکایتی تسلیم مقامات بکنند.دیدن ربابه خون مرضی را به جوش آوردودر حالیکه بدنش مثل بید میلرزید رو کرد به او و گفت . ربابه این بود تمام رحمی که در آن شرایط سخت من به تو کردم ؟ اینطور پاسخ مارا دادی؟ میشه بگی داستان واقعی ازچه قرار بوده وچه کاسه ای زیر این نیم کاسه بود و  من بی خبر از همه جا اینگونه خودم و خانواده ی بیچاره ام را به این حال وروز انداخته ام ؟ تو دیگر رویت میشود به چشم من نگاه کنی؟ مانده ام چطور جرات کردی به خانه گلستانیها بیائی ؟ آنها چطورترا راه دادند خودت گفتی که بیرونت کردند تازه آنوقت چنین کاری هم نکرده بودی وحالا آنها هم سوابق ترا از یاد برده اند و هم تو آنقدر برای آنها ارزش داری که حاضر شدند توی چشم ما نگاه کنند و در را به روی تو باز نمایند؟ربابه درحالیکه صورتش را با چادرش تقریبا پوشانده بود گریه میکرد و در جواب مرضی گفت . بخدا من بی تقصیرم اینکه شما به من جا و مکان دادید لطفی بود که فراموش نمیکنم ولی شما که نمیدانید من چه کشیدم . نمیدانید که در این ماجراخودم قربانی بودم .هنوز کلمات بین ربابه و مرضی خانم پا نگرفته بود که افسر نگهبان کلانتری رو به آنها کرد و گفت خواهش میکنم بگذارید ما خودمان همه چیز را روشن میکنیم . اینجا ما هستیم که باید مقصر را بشناسیم و تنبیه کنیم مطمئن باشید که مو را از ماست میکشیم ما امثال این دزدهای خانگی را خوب میشناسیم . نگذارید او با زرنگی شما را تحت تاثیر قرار دهد . اینها مار خورده اند و افعی شده اند همین کارهای بی حساب و کتاب شما خانمها باعث اینگونه حوادث میشود . چرا باید حرف هرکس را قبول کنید و او را به حریم خانه و زندگیتان راه دهید . جرم این زن آنقدر بزرگ است که شما هم بگذرید قانون از آن چشم نخواهد پوشید . مطمئن باشید پای خانواده ی گلستانی هم که این زن از آنجا به خانه شما رسوخ کرده و اکنون دوباره به آنجا آمده در این ماجرا بی تقصیر نیست یک سر ماجرا آنها هستند باید آنها هم جوابگوی قانون باشند . من با تجربه ای که در اینگونه کارها دارم به شما قول میدهم که این ماجرا به همین سادگی نبوده . فقط خواهشم اینست که صبور باشید هرجا لازم باشد ما شما را در جریان میگذاریم . و سپس رو به قاسم و آقا محمود کرد و گفت خواهش میکنم شکایت خودتان را کاملا به طور واضح بنویسید تا ما هرچه زودتر اقدام کنیمحرفهای افسر نگهبان باعث شد که مرضی کمی ارام بگیرد .ربابه همچنان خودش را در چادری که به سر داشت پیچیده بود . از حال و روزش معلوم بود که حرفهائی برای گفتن دارد . منتظر بود که سئوال و جواب افسر نگهبان شروع شود .افسر رو به ربابه کرد و گفت . خوب هرچه که میخواستی به این خانم (اشاره به مادر الهه) بگوئی الان به من بگو ولی بدان که اگرسر عالم و آدم را کلاه بگذاری سر مرا نمیتوانی . خوب منتظر هستم . ضمنا بلند بگو که همه بشنوند . و سپس رو به منشی خودش کرد و گفت گفته های این زن را یادداشت کن .ربابه در حالیکه بعض گلویش را گرفته بود و یا اینطور وانمود میکرد در حالیکه اشکهایش را هم با چادرش پاک میکرد رو به افسر کرد و گفت .من هیچ دسیسه و نیرنگی نداشتم بخدا همانطور که این خانم گفت من به خانواده حسینی پناه آوردم میدانستم که آقا قاسم دارد دنبال پرستار برای بچه اش میگردد. از این خانواده هم جز خوبی و نجابت چیزی ندیده بودم چند سالی بود که همسایه آنها بودم وقتی خانواده گلستانی مرا جواب کردند راه به جائی نداشتم به خانم حسینی گفتم حاضرم بروم و از نوه اش نگهداری کنم . او گفت توی همسایگی درست نیست . ولی من از آنجا که خیلی نیازمند بود التماس کردم و گفتم بی آنکه آنها بوئی ببرند اینکار را میکنم . کاش قلم پایم خرد شده بود و این بلا را به سر اینها و خودم و خانواده ی گلستانی نمی آوردم . خدا میداند که هیچکدام اینها مثل من دربدر و بدبخت نشدند . افسر گفت خیلی خوب اضافه گوئی نکن . موضوع را روشن کن . چرا اینکار را کردی . ولی باز هم میگویم برایم قصه سرهم نکن . بی اینکه حاشیه بروی داستان را تمام و کمال شرح بده ضمنا مطمئن باش اگر مقصرنباشی و تقصیرکار را معرفی کنی به خودت و آزادیت کمک کرده ای . حالا من منتظر هستم . وقتی افسر داشت با ربابه حرف میزد خون خون قاسم را میخورد . چند بار میخواست به طرف ربابه حمله کند که مامور مانع شد و گفت خواهش میکنم اکنون که همه چیز به نفع شماست کار خودتان را خراب نکنید ما خودمان از شما مشتاقتر هستیم مطمئن باشید تنها کسیکه میتواند حریف این دزدان حرفه ای بشود ما هستیم . با این توضیحات قاسم رو به افسر نگهبان کرد و گفت راستش من خانواده گلستانی را هم در این ماجرا کاملا سهیم میدانم به شما این توضیح را بدهم که سابقه اختلاف بین ما با این خانواده گرچه علنی نیست ولی کاملا وجود دارد . البته اگر لازم شد شما این مورد را هم در نظر داشته باشید . ما تقاضا میکنیم که آنها را هم احضار کنید در این صورت شاید بهتر بتوانید ته و توی این دزدی را در بیاورید و سپس سعی کرد خودش را کنترل کند . همه منتظر بودند که ربابه شروع کند . و بیشتر از همه مرضی که سنگی را نادانسته به ته چاهی انداخته بود که حالا صد تا عاقل از در آوردنش وامانده بودند

     فصل چهل و هشتم

درحالیکه همه چشم به دهان ربابه دوخته بودنداونگاهش رابه دوراتاق چرخی داد . نمیدانست رو به چه کسی بکند و از کی باید کمک بگیرد تاصداقت حرفهایش را باورکند . ودر حالیکه به افسر نگهبان نگاهش خیره ماند شروع به صحبت کرد .من معمولا برای اینکه ازجا ومکانم موسی شوهرم خبرداشته باشدرفتنم به خانه آقا قاسم را به اوخبر داده بودم . اوخیلی ازمن پرس و جو نمیکرد ولی همیشه آدرس جا ومکانم را به او میدادم .خوب حساب میکردم که اگرروزی مشکلی داشت بداندمن کجا هستم .ازشما چه پنهان که موسی کار و کسب درست و حسابی که نداشت تازگیها معتاد هم شده بود که صد البته درجائی که ما زندگی میکنیم خیلی مهم نیست اغلب مردها معتادهستند منهم هروقت به ده میرفتم پول به اومیدادم هم برای اینکه بگذاردمن به شهرآمد ورفت داشته باشم و هم او در مضیقه نباشد . یعنی همیشه هوایش را داشتم . برای همین هم آدرسم را میدادم که اگر نیاز داشت به من دسترسی داشته باشد . از بخت بد .من هنوز چند روزی نگذشته بود که به خانه آقا قاسم رفته بودم که سرو کله موسی پیدا شد .

تازه این راهم به شمابگویم که موسی هم بخدا تاآنجا که من بعنوان زنش از او میدانستم هرگز نمیتوانستم فکر کنم که او دزد است البته ازش دفاع نمیکنم کارهای غیر عاقلانه زیاد کرده بود حالا یا من میدانستم و یا نه ولی دزدی هرگز . بعد از آن روز یکی دو بار دیگر به من سرزد .البته وقتی خانه آقا امیربودم هیچوقت نمی آمدمیگفت رویم نمیشود که من بخورم و بخوابم و تو کلفتی کنی . ضمن اینکه خانواده گلستانی راخوب خوب ازدور میشناخت .واز تعریفهائی که من ازاوضاع واحوالم و از آقا امیر کرده بودم او  آقا امیر را خیلی دوست داشت میگفت پسر نجیب و بزرگمنشی هست یعنی یک جورائی به من حالی میکرد که خیالش از جائی که من هستم جمع است ولی وقتی فهمید به خانه آقا قاسم رفتم گویا دلش به شورافتاده بودیعنی من اینطورخیال کردم .  در دفعات اول به حساب اینکه میخواهد  خاطرش ازجائی که کارمیکنم جمع شود می آید .واین را بحساب اینکه به من علاقه داردمیگذاشتم همیشه هم صبحها میامدوکمی میماند ومیرفت ولی بعد هم گویا وقتی مطمئن شد که من تمام روز تنها هستم و هیچ مرد غریبه ای در کنارم نیست رضایت میداد .البته به او گفته بودم که  وقتی آقا قاسم میاید قبل از او ثریا خانم آمده است  این چیزها را من به موسی گفتم بعد از آن دوهم دو سه باری تنها  آمد  راستش کمی شک کردم حتی از او پرسیدم چرا تا خانه گلستانیها بود اصلا نمی آمدی ولی حالا اینقدر زود به زود میائی . او هربار جوابهای سر بالا به من میداد میگفت آنجا خیالم جمع بود ولی این خانواده را نمیشناسم . البته منهم خوب باور میکرد .زمانی نگذشت که این بار همراه دوتا از دوستانی که گویا پاطوقشان  تهران بود  و راه و چاه راحسابی  بلد بودند همراهش  آمدند خانه آقا قاسم .گفتم اینها کی هستند ؟ گفت همشهری هایماننداینها کامیون دارند میان تهران جنس میارن  تحویل میدن و جنس دیگر بار میزنن و میبرند به شهرهای مختلف من هم که بیکاربودم گفتند بیاباما کمک کن و قرار بر این شد که در هر سفر پولی هم به من بدهند . کار و شغل بدی نیست پولش هم خوب است دیدم قابل گذشت نیست حالا با اینها کارمیکنم .من فکر کردم تو که نیستی منهم به اینها در حقیقت هم کمک میکنم و کاری هم به دستم آمده که دراوضاعمان بدنیست. با آمدن تو به این خانه راستش دلم هم کمی لرزید که اگر اینها هم ترا جواب کنند آنوقت اوضاعمان چه خواهد شد خلاصه این افکار مرا بر آن داشت که با اینها وارد کار شوم . امروز گفتم بیایند اینجا هم من به تو سر بزنم و هم ببیند که من زن دارم و به آنها راست گفته ام . .

من بیچاره هم باورم شد.آن روزناهارخوردند ورفتند منهم ازاین ماجراچیزی به ثریا خانم وآقا قاسم نگفتم راستش ترسیدم گفتم نکند آنها مشکوک شوند و خیال بد کنند موسی را که ندیده بودند حالا هم با دو نفر دیگر آمده بودند . بهتر دیدم صدایش را در نیاورم .

غافل از اینکه اوضاع زندگی آقا قاسم چشمشان را گرفت . شاید هم موسی آنها را وادار کرد . راستش من اصلا نمیدانم حرفهائی که موسی به من زد راست بود یا دروغی بود که سر هم کرده بود .

چند روز بعد موسی با آن دو نفرآمدند به سراغم . واز من خواستند که زندگی آقا قاسم را در اختیارشان بگذارم هرچه التماس کردم به گوششان نرفت گفتند ما دست و پای ترا می بندیم و تو بگو دزد آمده . هرچه آنها دلیل و برهان آورند و حتی مرا به مرگ تهدید کردند راضی نشدم گفتم بااینها من نان ونمک خورده ام . ازپشت به اینها خنجر نمیزنم . حرفهای من باد هوا بود دیدم دارند زمزمه های بدی میکنندترس برم داشت گفتم نکندبخواهند سرصدف بلائی بیاورندویا ترسیده باشند ازاینکه شایداگرمرابگذارندو بروند من جا و مکانشان را(چون بهر حال به گفته موسی آنها با ما مسایه بودند . و پیدا کردن جاو مکانشان برای من کار سختی نمیتوانست باشد ) به ماموران و یا به قاسم آقا لوبدهم . برای همین تصمیمشان را عوض کردند اول مرا وادار کردند که صدف را به خانم همسایه که مرا میشناخت و گاهی برای خرید صدف راپیششان میگذاشتم و آنها هم به حرمت اقا قاسم و خانمش او رانگه میداشتند بگذارم و بعد مرا تهدید کردند که اگرصدایت درآید جسدت راهمین جامیگذاریم و میرویم بهرحال زندگی را به سرعت بار کامیون کردند و بی سر و صدا انگار صد سال اینکاره بودند و من را هم در پشت کامیون حبس کردند نمیدانم به کجا رفتیم .اصلا مرا بطوری درکامیون حبس کرده بودند که نه شب رامیدیدم ونه روز را. نمیدانم چه مدت زمانی گذشت ولی حس میکردم که چند روز و شب در راه بودیم اینهم از اینجا متوجه شدم که بی آنکه من متوجه بشوم خوراک مرااز سوراخی که درست کرده بودند میدادند.چند بارهم که مجبور شدند مرا پیاده کنند فقط بیابان میدیدم و بس . بیشتر هم شبها این اجازه را داشتم . بعد از مدت زمانی که نمیدانم چقدر بود  . در شهری که هنوز هم اسمش را نمیدانم دریک خانه تقریبا محبوسم کردندوظرف یک هفته تمام زندگی آقا قاسم رافروختند.وقتی پولی که قسمت موسی شده بود را دادند موسی ازمن خواست که به ده خودمان بروم گفتم ممکن نیست حتمااقا قاسم یا ماموران بالاخره جا و مکانمان را پیدا میکنند . من میدانستم که خانواده آقاامیراصلا محل مارا نمیدانند ولی ازآنجا که میترسیدم سید به آنها گفته باشدو یا از دهانم شنیده باشند میترسیدم . گفتم بالاخره خورشید که زیر ابرنمی ماند.زندگیشان به باد فنا رفته زیرسنگ باشد پیدایم میکنند وسروقتمان خواهند آمد .اگر مرا تکه تکه کنی  من به ده بر نمیگردم .موسی هم گفت همین جابمان . منکه نمیدانستم چه باید بکنم به او گفتم حالا که اینطور است من میروم و هر سه شما را لو میدهم . دستم که به آنها نمیرسد لااقل حساب تو یکی را کف دستت میگذارم . ولی خودم میدانستم که از عهده اینکار بر نمی آیم. موسی چندروزی بامن بملایمت رفتارکردوسپس غیبش زد.خانه ای که درآن اقامت داشتم دریکی ازدهات مرزی ایران بوداین رادر آن مدت که درآن خانه محبوس بودم ازحرفهائی که بینشان رد و بدل میشد بوبرده بودم ولی درست نمیتوانستم حتی حدس بزنم که کجاست من جائی را ندیده بودم و اطلاعاتی نمیتوانستم به دست بیاورم چون جز آن دو نفر و بعد موسی با کسی در تماس نبودم تا بفهمم لااقل کدام گوری هستم .آن مکان هم در حقیقت خانه نبود آلونکی بود که در آن مرا حبس کرده بودند دو سه روزی بعد از رفتن موسی در وحشت و تنهائی سرکردم گفتم شاید رفته و برگردد ولی کم کم از آمدنش مایوس شدم . نمیدانید چه روزهائی را در آن خانه سر کردم خدا میداند.الهی خداجزای موسی را بدهد وقتی خبری ازموسی نشد درمانده و ازهمه جا رانده و مانده دست به کار شدم . حالا دیگر نه خانه آقا قاسم میتوانستم بیایم ونه به دهمان برگردم درده که ازآن دونفر و موسی میترسیدم میگفتم نکند برای مخفی کردن کارشان سرم را زیر آب کنند منم که کسی را نداشتم بی غل وغش مرا میکشتند آب هم از آب تکان نمیخورد این بار از کمک و پشتیبانی موسی هم نا امید بودم زیرا میدانستم موسی آنها را ول نمیکند من بدبخت را بچسبد . هرچه فکر کردم راستش جز دیوانگی ثمری برایم نداشت . آخرش به این فکرافتادم که بخانه گلستانی میروم امیرخان رامیشناختم میدانستم امکان نداردمرا بیرون کندعمری پایشان تلف کرده بودم بهرحال حق نان و نمکی را که باهم خورده بودیم داشتند . آنها نمیدانستند که موسی چه به سر من آورده . گفتم میروم و به آنها میگویم مریم خانم مثل مادرمنست اگرتوی سرم هم بزند حق داردمن نمکشان را خوردم و نمکدان را شکستم . اگر هم آنها راهم ندادند بالاخره تهران بزرگ است بهترازاین کوره دهاتی هست که نمیدانستم کجاست اصلاآدم زیادی درآن دورو برها نبود خدا را شکر کمی پول هم برایم مانده بودبا این فکرخودم را بهر بدبختی بود به خانه گلستانی رساندم آنها هرچه باشد انسان هستند میشناختمشان میدانستم حرفهایم را باور میکنند . تازه هرکار و بلائی هم که به سرم بیاید حقم هست باید تقاص کارهایم را پس بدهم برای همین به خانه آنها آمدم گفتم به پایشان می افتم وازآنها تقاضامیکنم مراببخشند میدانستم خانواده حسینی به سراغم می آیند. ولی چاره دیگری نداشتم .البته مریم خانم وآقا امیر به من گفتند که حق با شماست . وآنها به شما هیچ اعتراضی نمی توانند بکنند فقط گفتند اگرشما رضایت دهید آنها از گناه من میگذرند آخرآنها دیده بودند که این چندسالی که درخدمتشان بودم هیچ کارخلافی از من سر نزده و جز خدمتگزاری کاری نکرده بودم. یک پوش اززندگیشان کم نشده بود.بخدا من سرافکنده ام حالا هم هرچه شما بگوئیدهمانکاررا میکنم .زندان هم میروم تا موسی پیدایش شود . هر اطلاعاتی هم بخواهید در مورد موسی و پیدا شدن اموال آقا قاسم میدهم .

درتمام این مدت مرضی داشت به چشمان ربابه نگاه میکردمیخواست یک لحظه غفلت نکند شاید درچشمانش میخواست حقیقت را بهتر درک  کند.سرافسر نگهبان هم با آنکه سرش  شلوغ بودولی یک لحظه غفلت نمیکردوتمام حواسش به حرفهای ربابه بود محمود وقاسم هم درکنارمرضی تقریبا تمام حرفهای ربابه رابا دقت کامل میشنیدند حتی یکی دوبار که قاسم آمد حرفی بزند مرضی او را ساکت کرد اولا گفت بگذار تمام حرفهایش رابشنویم که بعدا اگرعوض کرد و راه دیگر را پیش گرفت دستمان به جائی بند باشد و از طرف دیگر گفت اینجا کلانتری هست خانه مان که نیست حرمت خودمان را بهتر است حفظ کنیم .

                                           

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران