فصل چهل و نهم

آخرین حرفی که ربابه به آنها زداین بودکه ایا فکرمیکنید من ذره ای ازحرفهائی که به شما زدم دروغ بوده؟ بخداقسم که اینطور نیست  سرِ افسرنگهبان خلوت شد ومدعیان رافراخواند ساعتی هم طول کشید تاربابه تمام حرفهائی راکه به مرضی زده بودبرای افسر نگهبان تکرارکرد  .افسر بعد از اینکه خوب به حرفهای ربابه گوش کرد به او گفت بهر حال ما چاره ای نداریم جز اینکه ترا زندانی کنیم تایا موسی و یا از آن دو نفر ردی پیدا کنیم . اینطور که پیداست خیلی هم نمیتوان امیدوار به پیدا شدنشان باشیم .

نگاه ملتمسانه ربابه به مرضی و قاسم وآقامحمود هرچند دلشان را برای او به درد آورد ولی نه کاری از دستشان بر میامد و نه صلاح بودکه اورا ول کنند چون همین دست آویز هم از دستشان به در میرفت . پس بهتر بود که ربابه در حبس بماند و آنها هم به امید راهی برای پیدا کردن مجرمین باشند .

دو هفته ای از بازداشت ربابه نگذشته بود که مریم خانم روزی به دیدن خانواده ی حسینی آمد . او روابط خوبی با مرضی خانم داشت اصولامریم زن بسیارنرم وآرامی بود . اوگفت در این ماجرا هم ما و هم شما اهمال کردیم . من نمیدانم چرا این زن این کارها را کرد ماکه به او بدی نکرده بودیم . یکروز دیدیم بلند شد و گفت میخواهم بروم . خوب ما هم گفتیم به زور کسی را نمیشود اجیر کرد ضمن اینکه فکرکردیم شایدمیخواهد برودسرخانه وزندگیش باور کنید که من به خواب هم این ماجرا را نمیدیدم . آخر چند سال بود توی خانه ما خدمت میکرد و ما هرگز ناراستی از او ندیده بودیم ولی با حسابهائی که در این مدت کردیم دیدیم خوب خانه ما هیچوقت خالی نبود همیشه بالاخره یکی از ما حضور داشت لابد خانه خالی آقا قاسم و زندگی پر و پیمان او به چشم موسی آمده . خدا شیطان را لعنت کند که زندگی این زن بیچاره را بهم ریخت خلاصه بعدازکلی حرف وتعریف به آقای حسینی گفت ببینید هم شما و هم ما مطمئن هستیم که ربابه ی بیچاره این وسط سوخته .هیچ چیزنصیبش نشده الان هم من پیش خودم فکر میکنم بودنش در حبس هیچ گره ای از کار ما باز نکند خدا راخوش نمی آید ضمن اینکه میدانم شماهم با من همعقیده هستید .همانطور که گفتم این بدبخت ربابه خیلی هم مقصر نیست ما چیزهائی ازاوشنیده ایم که متوجه شدیم خودش خیلی مقصرنیست گرچه از روی ما و شما شرمنده است ولی در حقیقت خودش هم توی این ماجرا سوخته .ضمن اینکه تا اوحبس است کلانتری پیگیرماجرنیست ودست وبال ما هم بسته است ما فکر کردیم اگر شما رضایت بدهیداوبیاید بیرون وخودمان دنبال موسی وهمدستانش بگردیم با بودن ربابه که از ما وارد تر است و حالا هم که شرمنده هست میشود زیرزبانش راکشید من اورا میشناسم ذات بدی نداردشایدباحضورش بتوانیم ردی از موسی در جائی که زندگی میکنند پیدا کنیم بالاخره روغن نشده اند که به زمین بروندبا اجازه شماما میتوانیم دراین مدت اورا در خانه خودمان نگهداریم . هم زیر نظر است و هم خودش زخم خورده بهترمیشودامید ردیابی داشت . البته مامیدانیم فقط در این میانه بیشتر از همه  قاسم آقا ضرر کرده ولی خوب ابروی ما هم رفت خدا میداندمردم پشت سر ما چه میگویند . چون ربابه از خانه ما به شما پناه آورد راستش ما خیلی هم او را تهدید نکرده بودیم به نظرم چون پیش خودش فکرکرده بوداگر به خانه آقا قاسم برودهم کارش کمتراست ولابدبیشترهم میتوانداستراحت کند و برایش تنوعی هم هست . ازطرفی روی ماهیانه بیشتری که ایشان به اومیدادند هم حساب باز کرده بود حالا زده و بد آورده . آدم بیچاره اگر لب دریا میرودباید یک ظرف آب هم باخودش ببردکه ازتشنگی نمیرد. این ربابه بیچاره هم از مادر بدبخت دنیا آمده . بهر حال ما در این میانه نه سودی داریم و نه ضرری من امروز آمدم اینجا که در راه رضای خدا کاری کرده باشم چون مطمئن هستم که بودن ربابه در حبس هیچ گره ای از این کار باز نمیکند به نظرم بیرون که آمد ما و شما دستمان برای اینکه کاری انجام دهیم باز است . در تمام مدتی که مریم صحبت میکرد مرضی و آقا محمود بدون کلامی اظهار نظر گوش میکردند . مرضی اصلا موافق رها شدن ربابه نبود او گفت اگر آزادش کردید و یک روز صبح بلندشدید دیدید غیبش زده چی؟ فکر اینجایش را کرده اید؟ لابد آنوقت هم حرفهائی برای تبرئه ی خودتان دارید . منکه اصلا صلاح نمیدانم ضمن اینکه تا جائی که ما فهمیدیم راست یا دروغش را نمیدانم شما و هیچکس دیگر آدرس درست وحسابی ازخودربابه نداردضمن اینکه بچه هم نیست که پایش را ببندیم حالا دیگر انگار خبره هم شده . مریم در جواب مرضی گفت . من با خواهرهایم هم مشورت کردم آنها هم میگویند از ماندن ربابه در حبس چیزی نصیب ما نمیشود بهر حال انسان عاقل بین بد و بدتر بد را انتخاب میکند بله شما درست میگید . ولی نهایتا ما مجبوریم در این شرایط به ربابه اطمینان کنیم اگر حرفهایش درست باشد راهی جز کنار آمدن با ما ندارد . اینجا هم جا و مکان دارد و هم در رفاه است . اینها برای کسی مثل ربابه کم اهمیت نیست . ضمن اینکه من آمدم تا اگر بشود در این ماجرا به شما کمکی بکنم و خودمان را هم از زیر ضربه افکار همسایه ها کمی راحت کنیم . باز میل خودتان است آنها که باید رضایت بدهند شما هستید . باز هم میگویم غیر از این راه اگر راه دیگری به نظرتان میرسد که ما میتوانیم کمک کنیم به شما قول میدهم که صد در صد میتوانید روی ما حساب کنید .

خلاصه آنکه حرفهای مریم خانم آنقدردرست وحساب شده بودکه آقای حسینی و مرضی هم قانع شدند که با بیرون آمدن ربابه از حبس هم در راه رضای خدا کاری کرده اند و هم بین همسایگان وجهه ای خوب پیدا خواهند کرد و هم بهتر میتوانند به دنبال گناهکار اصلی بگردند . لذا به مریم خانم قول دادند که با قاسم صحبت میکنند اگر توانستند او را راضی کنند حتما سعی در آزادی ربابه خواهند کرد وبا این حرف و قول آنها مریم خانم دست پربه خانه برگشت وبه امیرهم قول داد که ربابه به زودی آزاد خواهد شد . برای این به امیر قول داد که در این مدت که ربابه نبود او بیشتر از همه در مضیقه بود . و با امدن ربابه زندگیش سر و سامانی مثل قبل خواهد گرفت ضمن اینکه مریم نمیدانست که این رفتن ربابه باچه ترفندی وبا آگاهی امیر صورت گرفته.وامیربی آنکه با کسی در این مورد صحبت کند خودش رادر این ماجرا مقصراصلی میدانست او حساب میکرد که ربابه فقط و فقط به خاطر او به خانه آقا قاسم رفته بود حالا چه پیش آمده بود که به این تراژدی ختم شده بود او کاملا بی خبر بود                 فصل پنجاهم

محمود ومرضی که یک عمر دلشان ازرحم وشفقت به دستشان بودبه قاسم گفتند بهتراست گذشت کند از بازداشت و زندان بودن ربابه چیزی عایدشان نخواهد شدحرفهای آقای حسینی ومرضی قاسم راهم راضی کردواوبارفتن به کلانتری ورضایت دادن ربابه را ازحبس بیرون آورد به شرط آنکه اودرپیدا کردن موسی ودوستانش از هیچ کمکی به آنهادریغ نکند.ربابه گفت میدانستم که شما به بیگناهی من ایمان میاورید به خدا قسم که خودم بیشتر از شما در این ماجرا زیان کردم در خانه شما واقعا احساس خوبی داشتم ولی چه کنم که خدا هیچوقت روی خوش بمن نشان نمیدهد.خودتان میدانیدخداهم میداندمن حاضرشدم به هرکاری که شما وقانون صلاح میداند تن در دهم ولی حالابااین بزرگواری که شماکردید قول میدهم ازهیچ کاری که درتوانم باشددریغ نکنم.ربابه به قران قسم خورد که اگر کوچکترین رد پائی از موسی پیدا کند لحظه ای را هدر ندهد . و با این حرفها ربابه آزاد شد /.

بااین رضایت نامه که قاسم دادربابه دو باره به خدمت خانواده ی گلستانی در آمد و داستان عشق امیر و الهه انگار جان تازه ای گرفت ازنظرامیرربابه مونس وهمراز او بودوآمدن اوامیررابسیار خوشحال کردچون احساس کرد کسی را که همدم و همصحبتش بوددو باره  پیدا کرده .دراین مدت تنهائی ودر خودفرو رفتن بسیار به امیر تلخ گذشته بود . از طرفی آزاد شدن ربابه بسیار زیاد به نفع سرور بود درمدتی که اونبودپای سرورهم از خانه امیرقطع شده بودوسرورخود رابه دیدن دورادور امیر راضی میکرد و گاهگاهی به بهانه های مختلف با امیردر کوچه و احوالپرسی آتش درونش را کمی سرد میکرد ولی سرور همیشه در حسرت دیدن امیر بود حتی یکی دو بار بعناوین مختلف و با بردن مثلا غذای نذری به خانه امیر میخواست راهی پیدا کند ولی نه امیر و نه خواهرهایش چنین روئی را به او نمیدادند . خصوصا امیر که اصولا از سرور خوشش هم نمی آمد و حالا که ربابه آمده بود درِ بهشت  به روی سرورهم باز شده بود.

طی چند بار که سرورمثل سابق بابهانه های خودش باربابه تماس گرفت بازرنگی خاصی که داشت درجریان تمام ارتباطهائی که امیر وخانواده اشن بامرضی خانم گرفته بودند ونهایتا جواب ردی که به آنها ازطرف خانواده حسینی داده شده بودهمه و همه را ربابه یکجا تحویل سرورداد. سرورخوب میدانست که اگربخواهدبه مقصد اصلیش که رسیدن به امیرباشد برسدباید هیچ مسئله ای رانادیده نگیرد با چند باررفت وآمد باربابه ازاو بقول معروف زیرپاکشی کردکه این مدت که نبودکجا بوده البته از همان اول که ربابه به خانه قاسم رفته بود اوبوبرده بودواین اطلاع راهم از دخترش که همشاگردی خواهر الهه بود شنیده بود . مریم خانم و مرضی هر دو از ربابه خواسته بودند که مسائلی راکه پیش آمده خیلی برای همسایگان بازنکندگو اینکه همه چیزهائی فهمیده بودند روی همین اصل هم ربابه خیلی باز با سرور حرف نزده بودولی سرورآنچه را که میخواست اززیر زبان ربابه بکشد موفق شده بود با این دانسته ها  و این اتفاقها او نقشه دیگری را در سرپروراند.واین بارآنقدرماهرانه وحساب شده اقدام کردکه بدون هیچ ظنی توانست آنطورکه کسی حتی بوئی ببرد مو به مو اجرا کند.

خانواده سرورآدمهای آبرودارومتدینی بودند. ودرجائیکه زندگی میکردند به این صفات معروف بودند . آنها وجود سرور برایشان سر شکستگی بودکه خلاصی هم نداشتند.بقول معروف سروربرای آنها مثل درِمسجد بود نه کندنی بودونه سوزاندنی . و تقریبا راه گریزی نداشتند مهرداد راازاو گرفته بودند زیرا او را لایق بزرگ کردن این بچه نمیدانستند. ولی فاطمه و فائقه بهر حال پدر داشتند آنها تقریبا حسابشان رابا سرورورابطه داشتن با اوودوبچه اش بسته بودند .پدرسرورهرگزراضی نمیشد مهرداد را حتی به خانه سرور ببرند وازطرفی هم خیلی برایش حضورسرورخوشایند نبودولی بهرحال روی اجبارسکوت میکردزیرامهردادفرزند سروربود ومهرداد که درخانه پدر بزرگ ازهیچ نعمتی برایش دریغ نمیکردند بازهم سروررا دوست داشت اومادرش بودپدرکه نداشت اگرسرور را هم از او جدامیکردند حتما آسیب میدید و پدر سرور آنقدر مهرداد را دوست داشت که حاضر بود حضور سرور را به خاطر  مهرداد تحمل کند ازطرفی مادر سرور هم دوست نداشت که سرور از آنها کاملا جدا شود میگفت در واقع سرور شوهر سرو سامان داری که ندارد دوتا هم دختردارد اگرول کنیم ممکن است به این دوبچه هم صدمه ای بخوردبهتر است بهر شکلی که هست سروررادر کنار خودمان داشته باشیم ازهمه چیز گذشته اومادربودوسرورراباهرخصوصیاتی میتوانست تحمل کند ولی پدرسروربا تمام این اوصاف هرگزروی خوش به سرور نشان نمیداد .

سرور خواهری داشت به نام حوا که درست هم سن وسال الهه بوددختری بود کاملا روستائی به نهایت مذهبی وبسیار محجبه و متدین وبااین سن وسالی که داشت بعلت اینکه صورت زیبائی نداشت وازهیکل مناسبی هم برخوردارنبودهنوز کسی  پیشنهادی برای ازدواج بااوبه خانواده اش نداده بو.دختر بودن حوا تا این سن آنهم در روستائی که همه یکدیگر را بخوبی میشناختند وجهه ی خوبی نبود وپدر و مادر حوا تقریبا قید شوهر کردن او را  زده بودند. این درخانه مانده این دختر هم شده بود غم این خانواده .حوا دختری درشت اندام با پوستی سفید و موهائی بسیار مجعد روشن و صورتی که هیچ ظرافت دخترانه ای در آن جلب نظر نمیکرد با این اوصاف او تقریبا هیچ جاذبه ای نداشت . از طرفی بعلت همان مذهبی بودن خیلی در خارج از خانه ظاهر نمیشد همه ی اینها دست به دست هم داده بود و تا آن سن این دختر به خانه بخت نرفته بود ..البته ازدهان پدرش گاهی شنیده میشد که عامل ماندن حوا وجود سرور است که بعلت آن رفتارهای ناهنجاری که داشت و درمحیط کوچک به سرعت دهان به دهان میگشت این دختردر خانه مانده است . معمولا در محیط های روستائی اینگونه افکار رواج دارد که وقتی برچسبی بیکی ازافراد خانواده بخوردخیلی ها وصلت با آنها راجایز نمیبینند.این خودراهی شد که سرورازآن کمال استفاده را ببرد

سرور با حساب و کتابهائی که توی سرش بود و با فرفندهائی که به عقل جن هم نمیرسید چه رسد به پدر و مادر ساده و روستائیش با تمام ممانعتی که پدر میکرد چندین باربه عناوین مختلف حوا رابه خانه خودش آورد و بی آنکه کسی حتی حس کند باب آشنائی حوا را باربابه جور کرد .دراین اثنا امیررا پنهانی به حوا نشان داد. حوائی که در روستا بزرگ شده بود دیدن قد و قامت امیر و چهره ی زیبا ومردانه اش وامکانات اقتصادی اوهمه وهمه دست به دست هم داد وبا تعاریفی که سروردر گوش حوای بیچاره البته باحساب و کتابی که کرده بودوخواهرخود رامیشناخت این دختر ساده ی روستائی را یکدل نه صد دل عاشق امیر کرد او حتی از سرور هم عاشقتر شد وباز هم با در سبز و سرخی که سرور نشانش داد امید به نزدیک شدن امیر و وصلت با او دیگر حال و روزی برای حوا نگذاشته بود نقشه ی سرور داشت حسابی جا می افتاد با این دلبستگی که سرور مکارانه در دل حوانهالش را کاشت و آنقدر به آن رسیدگی کرد تا آهسته آهسته بارور شد و حوا عاشقی شد بی تا ب بی  آنکه امیر حتی روحش از وجود حوا خبر داشته باشد .

فصل پنجاه و یکم

امیرهمچنان در چمبره ی عشق الهه در گیر بود . گو اینکه امیدهایش همه به یاس تبدیل شده بود . او رنجور دلشکسته فقط به این امید که هر روز به نوعی میتوانست الهه را ببیند دلخوش کرده بود . او را میدید و در خلوت خودش با او زندگی میکرد کمتر دیگر حرف میزد و آنچنان منزوی و گوشه گیر شد که کم کم خواهر ها نگرانش شدند . به ربابه می سپردند که ببیند آیا واقعا امیر این گونه عاشق الهه است که جواب منفی خانواده الهه اورا به این  حال وروز انداخته است ؟. و جواب ربابه همیشه مثبت بود . میگفت آری  اقا امیر دیوانه وار الهه را دوست دارد من میدانم او به من همه چیز را گفته میترسم الهه اگر ازدواج کند امیر خان کار دست خودش بدهد . من خودم سر درگریبانم دلم خیلی برای او شور میزند من می بینم که او روز به روز حال و روزش بدتر میشود . یک لحظه از خانه ی الهه چشم بر نمیدارد . حرفهای ربابه بیشتر خواهر ها را نگران کرده بود . حرفهائی که ربابه به مریم و مینا میزد بی آنکه خودش متوجه باشد آبشخورش درپشت پرده سروربود اوبود که حال امیررا مرتبازیر گوش زبابه زمزمه میکردو او را به وحشت می انداخت  سرور آگاهانه داشت قدم به قدم به مقصدی که داشت نزدیک میشد . تنها او بود که نقشه میکشید . زیرا هدفی داشت که بخاطر رسیدن به آن الزامی بود که حواسش را کاملا جمع کند و مثل یک فرمانده که در جنگ برای پیروزی از جانش هم حاضر  است مایه بگذارد خرج این هدف میکرد . مریم و مینا با حرفهای ربابه دلشان به دستشان بود آنها امیر را بی اندازه دوست داشتند و دلشان به درد میامد وقتی میدیدند که امیر ساکت میاید و میرود و هیچ حال و روز خوبی هم ندارد بیچاره ها مانده بودند که راه چاره چه میتواند باشد . در این راستا آنچنان سردرگم بودند و نگران که ناخود آگاه حاضر بودند به هر ریسمانی برای نجات امیر متوسل شوند . در پش پرده این سروربود که به این نگرانیها دامن میزد اوربابه را وادارمیکرد که علنا برای امیردل بسوزاندو حال او را شاید وخیمتر از آنچه بود به رخ خواهر ها بکشاند . ربابه هم که ازهمه جا بی خبربود تن به این دوز و کلکهای سرور میداد و کم کم سرور به ربابه تفهیم کرد که اومیتواند این مشکل را حل کند وربابه هم که امیررا مثل فرزندش دوست داشت به این نتیجه رسیدکه این گره ای است که ممکن است به دست سرور باز شود

ربابه تمام این نگرانیهای خواهرهارا به گوش سرور رسانده بود یعنی با پیگیریهای همیشگی سرور که مثل یک خبر نگار ماهر عمل میکردربابه ناخواسته ازسیرتا پیازاتفاقهای زندگی امیررا کف دست سرورمیگذاشت بی آنکه خودش بداندداردآب بآسیاب دشمن میریزد سرور هم به ربابه گفتن تنها راه چاره اینست که آقا امیر زودتر از الهه ازدواج کند . اولا برا ی انکه روی خانواده ی حسینی کم شود و ثانیا آقا امیر پیش آنها سرشکسته نشود و غرورش نشکند و صد البته آنها بدانند که اگر امیر راقبول نکردند سر خودشان کلاه رفته . و امیر خان خیلی زودتر از الهه سرو سامان گرفته و خیال نکنند عشق الهه توانست ضربه ای به امیر و خانواده اش  بزند .

این حرفها اگر چه اوایل خیلی بچه گانه به نظر میرسید ولی کم کم ذهن ربابه را تسخیر کرد و به این جا رسید که ممکن است این راه حل خوبی باشد. نقشه ای راکه سرورکشیده بودنقطه به نقطه  به ربابه دیکته میکردواورا وادارمیکرد که برای خواهرهای امیر و خود امیراین سازرا بزندسروربه ربابه گوشزد کرده بود که شاید در اول کار آنها به حرفهای او گوش ندهند ولی او باید  آنقدر به گوششان بخواندکه آنها از ربابه بخواهند اگر دختر مناسبی سراغ دارد حتی بی آنکه امیر متوجه شود برایش در نظر بگیرد . ربابه وقتی به این نقطه رسید احساس کرد بزرگترین قدم را درراه خوشبختی امیر میخواهد بردارد . او حتی ظنش به این نبرد که ممکن است تحت تاثیر حرفهای سروربه این کاردست زده پس بهتردید برای رسیدن به هدفی که داشت ازسرورکمک بگیردو از او بخواهد اگر مورد مناسبی را درنظر دارد بهتر است هرچه زودتر قبل از آنکه خواهرها از این پیشنهاد پشیمان شوند به او معرفی کند.سرور در این مرحله بهتر دیدکه به قسمت بعدی نقشه اش جامعه عمل بپوشاند او مثل ربابه نبود . به قول از آن مارها بود که حال افعی شده بود میدانست در این زمان نظر امیرشرط اول است درست است که خواهرهاموافق هستند ولی تا امیر بله را نده هیچ کاری نمیشود کرد پس بهتر دید ربابه را برای این منظور حسابی تعلیم دهد . پس سرور به ربابه گفت تو باید هر طور شده زیر زبان امیر را بکشی و به او بگوئی حالا که خانواده ی حسینی ما را اینطور سنگ روی یخ کرده اند دیگر حتی اگر الهه هم راضی باشد و برنامه ازدواج تو با او به هر شکلی به نتیجه برسد توهمیشه بازنده هستی . یعنی درحقیقت آنها غرورترا خرد کرده اند در این موقع بهتر است به جای اینکه به زندگی با الهه دل ببندی به این قصد باش که آنها را سر جایشان بنشانی . در حال حاضر هم که خیلی محتمل است که الهه ازدواج کند پس بهتر است توهرچه زودترکسی را انتخاب کنی و این تو دهنی را به خانواده ی الهه بزنی که آنها تقریبا سرجایشان بنشینند . خلاصه این حرفهای پیش پا افتاده برای ربابه که زنی روستائی و بی خبر از دوز کلکهای سرور بود بسیار مقبول افتاد و کمر به این بست که از حیثیت و غرورامیر دفاع کند  ربابه هم همانطور که سرور خواسته بود شروع کرد به زمزمه کردن زیر گوش امیر . بی توجهی امیر در اوایل داشت کم کم ربابه را از کاری که میخواست انجام دهد نا امید میکرد ولی مگر سرور بیدی بود که به این بادها بلرزد . او عاشقی بود که دیوانه وار داشت هرچه را که داشت بر سر این عشق میگذاشت از امیرگذشتن برایش سختراز جان گذشتنش بودآنقدر از پا ننشست و ربابه را راهنمائی کرد و کرد تا بالاخره روزی ربابه برایش خوبترین خبرها را آورد او گفت که امیر از او خواسته نهایتا بگوید که باید بکند واین یعنی اینکه امیر اختیاراتی به ربابه داده است .   و از او خواسته نظرش را بگوید . البته شاید او نمیدانست که امیر  در حقیقت دراین دنیا نیست اوبرای خودش والهه زندگی مشترکی دررویاهایش ساخته بود و با او زندگی میکرد . او عاشقی بود که هرگز در تصور هیچکس نمی آمد که چه حالی دارد چه رسد به ربابه و امثال ربابه . حتی خواهر هایش هم نمیتوانستند عشق امیر را حس کنند . امیر عاشق نبود دیوانه ای بود که در تار و پود عشقی عجیب گرفتار شده بود.

زمزمه های مکرراطرافیان یعنی خواهرها وربابه دیگرصبر و توان امیر را تمام کرد . خسته شد . او در حقیقت فکر میکرد هرکاری آنها میخواهند بکنند اینها یک ظاهرسازیست او دارد با الهه عشق میکند برای همین طاقتش طاق شد و خسته و درمانده روزی رو به مریم خانم کرد و گفت خواهر هرکار میخواهید بکنید ریش و قیچی دست خودتان است . این حرف امیر چراغ سبزی بود که ربابه به سرور داد امیر گفته بود برای او شاهزاده خانم یا کنیز مطبخی فرقی ندارد . آخرین حرفی که در این رابطه از امیر شنیده بودند همین بود . گفت هرچه صلاح میدانید بکنید من حرفی ندارم

                                                

                                           

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران