فصل پنجاه و دوم

از آنجا که سرورمیدانست حالا درست زمان انجام تمام نقشه هائیست که چیده بالطبع گوش به زنگ بود و لحظه ای را از دست نمیداد اواصولا زن بسیار حواس جمعی بودخصوصا در مواردی که پای چنین عشقی هم در میان باشدو حالا هم که کاری جز این نداشت که به هدفی که ذهن و زندگیش تحت الشعاع آن قرار گرفته فکر کند . لذا حتی وقتی هم ربابه خیلی حال و حوصله نداشت او ول کن نبود و بهر وسیله ای از زیر زبان ربابه میکشید که در منزل امیر چه خبر است و بنا به حرفهای ربابه برنامه اش را طراحی میکرد . ربابه هم که ازهمه جا بی خبر بودوضمنا سرش دردمیکرد برای حرف زدن ودل به دلی دادن و تقریبا هیچکس هم جز سرور اینگونه به اواهمیت نمیدادهرجلسه ای که بین خانواده گلستانی برگزارمیشد همه را بی کم وکاست دراختیار سرور میگذاشت اووقتی از آخرین حرفهای ربابه که همان جلسه ای بود که امیر رضایت داده بود با هرکس درهر شرایطی حاضر به ازدواج است آگاه شد  با تردستی و بسیار به جا نانی را که مدتها بود پخته بود باصطلاح به تنور چسباند و به ربابه گفت بیا خواهر مرا به آنها پیشنهاد کن . تو که حوا را دیده ای دختر بسیارخوبی هست با هر کسی میسازد.خوب در این زمان به نظر من سخت است کسی را پیدا کنید با این حرفها که پشت سراین خانواده هست ضمن اینکه اگراین دست وآن دست بکنید مرغ از قفس ممکن است بپرد و امیرخان متوجه شود که لزومی ندارد تن به ازدواج با هرکسی بدهدآنوقت است که دیگراز دست کسی کاری بر نمی آید و این بیشتر از آنکه به خانواده گلستانی صدمه بزند باعث خوشحال خانواده حسینی میشود یعنی دیربجنبیدالهه ازدواج میکند وبا این اتفاق ممکن است بامیرخان هم بیشترازحالا فشار بیاید وصد البته صدمه روحی ببیند وآنوقت دیگر کار از کار گذشته است آدم زرنگ باید از فرصتها استفاده کند حالا که او راضی شده حوا بهترین کسی هست که میشود برای امیرخان درنظرگرفت البته تومیدانی که خانواده پدری من بسیارمومن هستند واتفاقاهمین باعث می شود که دخترانشان با هر شرایطی بسازند . برای دختری از جنس حوا خیلی مهم نیست که امیرخان چه کسی را دوست داشته و دارد او میخواهد سرش را به بالینی بگذارد . به نظر من بهتر است تو پادر میانی کنی البته نامی از من نبری انگار من در جریان نیستم از طرف خودت بگو که حوارا دیده ای وبه نظرت بهترین کسی هست که دراین موقع میتواندامیرخان را از این مشکل رهاکند . تو از آن طرف ومنهم سعی ام را میکنم که اوو خانواده ام راراضی کنم در این راه همانقدر که تو دچار مشکل هستی منهم هستم  راضی کردن مادروخصوصا پدرم خیلی ساده نیست آنها خیلی خوب این خانواده رانمیشناسند ولی من بالاخره میتوانم این کاررا برای تو بکنم . خود حواهم راضی کردنش با من .وخلاصه آنقدربا ربابه سرو کله زد تا ربابه ی بیچاره را آماده کرد که این پیشنهاد را به خانواده گلستانی خصوصا به امیر بکند ضمنا آنچنان ربابه را با کلی دلیل و برهان به این کار تشویق کرد  ربابه هم با خیال اینکه اگر این وصلت سر بگیرد خواهران امیر چقدر از او راضی خواهند شد و دلیل دیگرش هم که به زبان نیاورد این بود که بعد از رسوائی که موسی برایش به وجود آورده بود باز هم او را اسکان داده بودن شاید این کارش باعث شود که جبرانی برای خوبیهای آنها باشد ربابه با این هم دلش را خوش کرد . (در حاشیه بگویم که هنوز ربابه گوش به زنگ بود که اگر از موسی خبری پیدا کرد هم تقاص خودش را از او بگیرد وهم ازخجالت آقا قاسم وخانواده حسینی که به آنها قول داده بوددربیایدولی هنوز نتوانسته بود ردی از موسی پیدا کند ).ربابه نمیدانست که با این عمل بیشتر از آنکه او سود ببرد سرور است که متمتع خواهد شد   نا دانسته  او مامور رسیدن سرور بود به خواسته هایش . چون باازدواج حوابا امیرالبته کارمشکلی بود که معلوم نبود سرانجامش به کجا بکشد و آیا بشود یا نه که نشدنش بیشتر به ذهن میرسید . امیر با آن عشق و با آن داشته ها آیا راضی میشد زنی مثل حوا را قبول کند ؟ اما اگر میشد  سرور به آرمانش میرسید و میتوانست بعد از این وصلت بی هیچ مانعی به خانه گلستانی رفت و امد کند و در کنار امیر باشد . خدا میداند که با این کار چه در سر داشت و درحقیقت داشت حوا راوجه المصالحه عشقی ممنوعه ای میکرد که مدتها بود  در سر میپروارند . به نظر میرسد که عشق امیر سرور را دیوانه کرده بود که چنین راهی را پیش پای حوا و ربابه گذاشته بود .

حالابزرگترین اشکال این وصلت این بودکه مادرو خصوصا پدر سرور با تکه ای که سرور برای حوا گرفته بودمسلما  راضی نبودند آنهانمی خواستند حوارا به دامی بیندازند که معلوم نبود.زیرا آنها به سروراصلااعتماد نداشتند وکارهایش را با بد بینی  نگاه میکردند و او را آدم با عقلی در این رابطه ها نمیدانستند بقول پدرش همیشه از وجود سرور شر بلند میشد و دامن آنها را میگیرد و امااین باربرد باسروربوداولا او جاده را صاف کرده بود حوا را عاشق امیر کرده بود و این برگ برنده ی سرور در مقابل خانواده اش بود و از آن جائیکه حوانه قیافه بسیارخوبی داشت ونه هیچ چیزجذابی نه هنری داشت ونه خصوصیتی که جالب باشدوبتواندامیدوار بخواستگارانی . سنش هم که داشت زیاد میشد و در محیطی که آنها زندگی میکردند دختر بیست و یکی دو ساله دیگر وقت ازدواجش هم گذشته بود اینها دست به دست هم داد و بیچاره پدر و مادر سرورهم که خودشان تمام این کاستیها را خوب میدانستند نا خواسته تن به قضا دادند و با خواستن نظر حوا که صد البته مثبت بود با پیشنهاد سرور موافقت کردند . و این توافق باعث شد امکان اینکه این دو وصله ناجور زیر یک سقف بروند از نظر سرور و خانواده اش حل شود .

بعد ازاینکه سرورخبررضایت خانواده اش رابه ربابه دادربابه هم وقت را تلف نکردوبه مریم خانم این پیشنهاد را کرد . مریم که اول از این حرف ربابه شوکه شده بود با ترشروئی گفت ربابه حواست هست چه میگوئی ؟ امیر و این دختره ی روستائی ما جواب فامیل ودوست وآشنا را چه بدهیم .مریم خانم غافل از این بود که ربابه طبق دستوری که از سرور گرفته بود اول با امیر  صحبت کرده بود اوامیررا با این دلیل که بیا وبه خانواده حسینی خصوصا مرضی که اینطور شما را سنگ روی یخ کرده خودی نشان بده لازم نیست با دختری که ازدواج میکنی به الهه سر باشد . همینکه تو ازدواج بکنی تو دهنی محکمی به آنها زده ای . یادت باشد که تو از هیچ راهی برای رسیدن به الهه مضایقه نکردی . آنها غرورت را پایمال کرده اند . یک لحظه چشمت را ببند و تصور کن که الهه را جلوی چشم ماقبل ازاینکه تو سرو سامان بگیری شوهر دهند . آنوقت تو از دو طرف باخته ای هم الهه را ازدست داده این و هم به غرورت لطمه خورده .خلاصه آنقدرربابه بیخ گوش امیرازاین دلایل زمزمه کرد که امیرتحت تاثیرقرار گرفت و وقتی از او خواست اگر کسی را که شایسته میداند به اومعرفی کند .ربابه هم با یک مقدمه چینی بالاخره کارخودش راکرد و حوا را پیشنهاد کرد امیر آنچنان در چمبره ی حرفهای ربابه پیچ وتاب خورده بودکه انگار گیج و منگ بود چون بلافاصله با او موافقت کرد و احساس کرد حالا که الهه را از دست داده لااقل غرور پایمال شده اش را حفظ کند .امیر حتی یک نظر هم حوا را ندیده بود . با انکه سرور را به هیچ عنوان قبول نداشت و او را زنی بی حیا و سطح پائین میدید اما حرفهای ربابه که تماما نقل حرفهای سرور بود باعث شد که حتی امیر از ربابه در باره این دختر چیز زیادی نپرسد . در حقیقت امیر در وضع و حالی نبود که بتواند تصمیمی درست بگیرد . این حال و روز امیر به تنها کسیکه سود رساند سرور بود .

بعداز اینکه ربابه با مریم خانم صحبت کردودیداوخیلی داغ کرده به اوگفت خانم من قبلا با امیرخان صحبت کرده ام او خودش راضی است بیائید قبل ازآنکه امیربه مشکل سلامتی برخوردکند دست به کار شوید بالاخره که او باید ازدواج کند این دختر روستائی هست ما میدانیم که امیر از عشق الهه جدا نخواهد شد و این در زندگی مشترکش با هرکس که باشد او را دچار مشکل میکند ولی خواهر سرور دختری هست که حتی با این مشکل هم کنار خواهد آمد ضمنا با آمدن یکی دوتا بچه آقا امیر اصلا از فکر و خیال الهه بیرون میرود . برای شماچه فرقی میکندشما میخواهیدامیریک زندگی ساکت و آرام و بی درد سر داشته باشد چه کسی بهتر از حوا دیگر مشکل زمان را هم نخواهید داشت من با سرور حرف میزنم و او را راضی میکنم .و این بار هم ربابه فاتح میدان شد و با حرفهایش که تقریبا از سروربه امانت گرفته بودمخ مریم خانم راهم زد و رضایت او را هم  گرفت. صد البته با این شرط که مریم با خواهرهایش هم درمیان بگذارد .مریم میدانست همانطور که او کاملا مخالف با نزدیک شدن سرور به خانواده شان است ولی در این زمان که حال امیر ممکن بودمشکلاتی را برای سلامتی او به وجود آورد باعث شد که به ربابه بگوید کمی صبر کن تا با منیژه و مینا هم صحبت کنم . اگر انها هم راضی شدند بقیه کارها را سامان میدهیم . تو الان به سرور حرفی نزن .

یکی ازشرایطی که مریم خانم بعد ازصحبت کردن با منیژه و مینا گذاشت این بود که ما به خواستگاری نخواهیم آمد تو به جای ما برو امیر را هم با خودت ببر. اگر راضی شدند چه بهتر وگرنه این دختر در شرایطی نیست که ما برای خواستگاریش به روستا برویم .

حرفهای مینا ومنیژه همان حرفهای مریم بود ولی با دلایلی که مریم آورد آنها هم تن به قضا دادند . ووقتی به مریم گفتند که ما به هیچ عنوان در شانمان نیست که به روستا برای امیر به خواستگاری برویم مریم پیشنهاد کرد اگر همه چیز خوب پیش رفت میگوئیم پدر و مادرسروروخواهرش به خانه سروربیایند مابعد از موافقت آنها به آنجا میرویم و کار را تمام میکنیم بهترین موقعیت اینست که با حالی که امیر دارد ما در هر خانه ای را نمیتوانیم بزنیم این دختر روستائیست و تقریبا با هر مشکلی میسازد . حتی با عشقی که میدانیم امیر به سر دارد . با حرفهای مریم خواهرها هم ناچارا موافقت کردند و این توافق از ربابه به گوش سرور هم رسید

درزمان بسیارکوتاهی تمام حرفها بین دوخانواده برگزار شد . و با پا در میانی سرور در خانواده خودش و ربابه در خانواده امیرنهایتا  این وصلت به سرانجام رسید .


فصل پنجاه و سوم

وامامعلوم نشد بچه علت جشن عروسی امیرباحوا بی سروصدا برگزار شد.حتی هیچکس نفهمید خانواده ی گلستانی برای پسرشان آنهم پسربزرگشان زن گرفته اند.این بنظرکسانیکه درآنزمان ودرآن شرایط زندگی میکردند بسیارعجیب مینمود.ولی یکروزدرخانه امیرباز شد وحواراهمه دیدند و انگشت تعجب به دهان که این دختر چگونه عروس این خانواده شده . خانواده ای که مینا و مریم و منیژه درآن اززیبائی وآلامد بودن حرف اول رامیزدند بایدعروسی مثل حوا را برای پسرعزیز دردانه و با آن همه محاسن انتخاب کنند . این مسلم بودکه آنها برای امیردرهر خانه ای را میزدند برو برگرد نداشت که جوابشان مثبت بود البته در این اتفاق که به نظر بسیار عجیب می آمدحرفها وزمزمه هائی هم شنیده میشد . میگفتند شاید به خاطر افتضاحی که رضا به وجود آورد خانواده گلستانی به خودشان نمیدیدند که در خانه افراد آبرو دار را بزنند. از آنجا که سرور راهمه میشناختند و نمیدانستند که خانواده اش از چه قماشی هستند به راحتی این ظن رامیبردند که برای خانواده ی سرورامیریک تکه ی ناب است .ضمن اینکه سرور هم خیلی آدم آبرو داری نبود که مسئله ی رضا برایش مهم باشدولی تعجب بیشترهمه از امیربود که چگونه رضایت داده که دختری مثل حوا را که اولا ازقیافه و حتی هیکل بهره ای نداردو از آن گذشته دختری تقریبا روستائی و بسیار محجبه است قبول کرده حتی مینا و مریم و منیژه هم برای اهالی تعجب آور بود . ولی پیراهنی راکه سروربرای این خانواده دوخته بودآنچنان با استادی و مهارت به تن افراد این خانواده و حتی خانواده ی خودش کرد که انگارهمه چشمشان کور و حواسشان پرت شده بود . بهر حال هرچه بود که عروس خانواده ی پر زرق و برق و امروزی گلستانی دختری شد به نام حوابا داشتن خواهری مثل سرور. ونهایتا سرور به مقصدی که داشت رسید . این اتفاق آنچنان همه را گیج کرده بود که هرکس ناخواسته میخواست گره از کار باز کند ولی هرگز کسی نتوانست این معما را حل کند .

الهه حوا را دید.مادرش به اوگفت که امیر با حوا خواهر سرور ازدواج کرده و الهه هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . الهه همیشه همینطور بود .دختری بسیار خود دار و درون گرا بود او میسوخت و کسی را آگاهی نبود حتی مادرش . الهه یاد گرفته بود که چگونه با خودش درد دل کند . آتش گرفت و سوخت و لب باز نکرد . فقط نگاهی به مادرش و نگاهی به اطراف برای اینکه اشکی که درون دیدگانش بود را پنهان کند . خدا میداند آنشب به الهه چه گذشت .

واما امیر،حال اوهم دست کمی از الهه نداشت . و این هردو بی آنکه خودشان مطلع باشند راهی را که دیگران برایشان رقم زده بودند برگزیدند .امیر به ظاهرزن گرفت و سرو سامان دار شد ولی او شوهر الهه بود نه شوهر حوا . او حتی حوارا به چشم الهه قبول کرده بود . هرگاه دستان حوا را میدید که به دور گردنش حلقه زده حس میکرد الهه است که او را اینگونه مهربانانه به آغوش کشیده . چشمانش درتمام حرکات حوا الهه را جستجو میکرد.واین رازی بود که اورا از همه جدا میکرد . امیر دو زندگی جدا گانه داشت .یک زندگی عاشقانه وپنهانی با الهه ویک زندگی ظاهری وبی هیچ انگیزه با حوا .او بسیار حساس و مهربان بود گاهی دلش برای حوا می سوخت . ودر این مواقع سعی میکرد اگرچه خودش از زندگی بی بهره مانده لااقل حوا را در این میان قربانی نکند او دریافته بود که حوا هم مثل او و الهه قربانیست . برای همین منظور تمام هدفش این بود که حالا آب از سرش گذشته . چه میشود کرد شاید به خودش میگفت.این سرنوشتی بوده که میباید به آن تن دهد.ولی با تمام این احوال نمیتوانست خود را راضی کند که الهه زندگی و هستی اوست . دیدن الهه هنوز عادتش بود صدای پای او را میشناخت هروقت امکان این بود که خود را برای یک لحظه دیدن الهه به کناری بکشد غفلت نمیکرد .

بعد ازازدواج امیر الهه هم وضعی بهتر از امیر نداشت . او هم در دنیای خودش بود او نمیدانست که امیر دوستش دارد . او نمیدانست که در خلوت امیرهمه ی وجود امیررا تسخیر کرده است. ولی الهه در آن حال وهواعاشقی بود که عشق یکطرفه اش را دوست داشت او امیررا برای خودش نگهداشت  وهرگز اورا به حوا نبخشید . امیری که با حوا ازدواج کرده بود عشق او نبود . عشق او امیری بود که ساخته وپرداخته ذهن خودش بود. درخلوتش به اودل بست ودرخلوتش به اوعشق ورزید وهرگزبه این فکرنیفتاد که امیر دیگر مال او نیست . آخر امیری که مال او بود با شوهر حوا خیلی فرق داشت .

میگویند علم ثابت کرده که دونفرکه عاشق واقعی هستند بی آنکه خودشان بخواهند بهم تمایل دارند و این از آن جهت است که ضربان قلب این دو نفر درست مثل هم میزند و همین عامل است که عشق را به وجود میاورد . الهه امیر را دوست نداشت . او را میپرستید . عشقی پاک که نیاز به ازدواج و زیر یک سقف بودن را نداشت عشقی بود که سلول سلول الهه به آن نیاز داشت و هرگز هیچکس جز دیدار امیر او را آرام نمیکرد . او امیر را در صندوقخانه ی قلبش زندانی کرده بود و تمام لحظات تنهائیش را با امیر پر میکرد با او حرف میزد و برایش شعر میخواند . الهه شاعر هم شد.

و امیر هم زندگی میکرد . غذا میخورد . خنده میکرد . بچه دار هم شد. با دوستانش در ارتباط بود . اینها زندگی ظاهری امیر بود . بنظرخواهرها و اطرافیان هم چه خوب شد که امیر سر و سامانی گرفت . و آنها به خیال خودشان امیر را ازورطه ی فکر الهه بیرون کشیده بودند و به راهی که میدانستند برایش بهتر است کشیده بودند ولی ...

ولی عجیب این بودکه حوا میدانست امیرعاشق الهه بوده و هست و خواهد بود . امیر این را نتوانسته بود از حوا پنهان کند .

میگویند اولین کسی که بفهمدزنی یامردی به همسرش خیانت میکند بی هیچ شبهه ای همسر اوست .دراینجا خیانت که معنی و مفهومی را که ما در ذهنمان داریم نیست بلی کسی به کسی خیانت نکرده ولی در تفکر چه ؟ حوا خوب فهمیده بود که امیر با او از سر رغبت زندگی نمی کند ودرطول زندگی امیر به او گفته بود که تنها عشقش الهه است . به او گفته بود ازمن انتظار عشق نداشته باش من با تو فقط ازدواج کردم .زندگی من چه توبخواهی ونخواهی وحتی خودم چه بخواهم وچه نخواهم با الهه است حواهمه این حرفها را کاملا قبول داشت او میدانست که با کلکهائی که سرور زده باعث این پیوند شده است چندین بار سرور خودش بعناوین مختلف به حوا گفته بودکه اگرمن نبودم توخواب ازدواج با امیرراهم نمیدیدی. اوکجاوتوکجا .به حوا گفته بود که ترفندهائی که من زدم باعث شدخانواده ی امیرحاضر شوند ترا برای پسرشان انتخاب کنند . همه ی این حرفها را سرور به حوا میزد و نتیجه ای را که میخواست از این حرفها بگیرد کاملا اشکار بود . او میخواست به حوا بگوید حضور من در کنار تو و امیر الزامیست این منم که باعث این وابستگیها میشود وحوای ساده دل هم کاملا دست بسته در اختیار تمام خواسته های سرور شده بود . سرور به حوا گفته بود که من از آب گل آلود ماهی گرفته ام من باعث شدم که تا تنورداغ بودو بین خانواده ی گلستانی و حسینی اختلاف افتاد ترا جایگزین الهه کنم . در ضمن این حرفها بودکه حوا را هوشیار کرد که الهه تنها کسی بوده که امیر عاشقش بوده وبا آنکه بسیار پافشاری کرده خانواده ی حسینی رغبتی به این ازدواج نداشته اند . سرور به حوا گفته بود که از امیر انتظار نداشته باش که الهه را فراموش کند ولی اگر تو کمی دوام بیاوری و پای یکی دوبچه هم باز شودامیر پسر بسیار خوب و نجیبی هست امکان ندارد به تو خیانت کند فقط کمی تحمل لازم است . و حوا هم گوش به فرمان سرور بود  .

حوا کم کم رابطه اش با خانواده ی حسینی برقرار شد او میخواست بداند که الهه چه دارد که اینگونه امیر دیوانه وار او را دوست دارد سعی سرور در اینکه نگذارد حوا با این خانواده ارتباط داشته باشد بی حاصل بود حوا کم کم به الهه دلبسته شد. آشکارا به امیر میگفت حق با توست الهه دختر بسیار خوبیست . پاک و بی الایش است منهم دوستش دارم . حرفهای حوا بی آنکه خودش بداند آتش دل امیر را تند تر میکرد ولی سعی میکرد محیط زندگیش را با این احساسات که میدانست نتیجه ای ندارد خراب نکند. حوا برای آنکه خودش را بیشتر به الهه نزدیک کند سعی میکرد به او بگوید که چقدر بین او و شوهرش محبوب است با این تفکر بچه گانه به او میکفت که امیر ترا دوست دارد .من میدانم که ازدواجش با من به زور بوده و هنوز به تو علاقمند است . عکس العمل الهه در جواب این حرفها فقط خنده ی تلخی بود که تحویل حوا میداد ولی قلبش میگریست .

سالی از ازدواج امیر گذشته بود صد البته با توصیه هائیکه سرور به حوا کرده بود و ضمن اینکه آن روزگاران رسم هم همین بود که میگفتند برای اینکه کسی را پایبندزندگی کنندخصوصا مردان را باید زن هرچه زودتر بچه دار شود این رسم و این توصیه سرور کار ساز شد واولین بچه امیر زندگی حوا را شیرین و به زندگی امیر هم رونقی دارد به هر حال این رسم زمانه است . ولی با حضور این بچه هم کوچکترین خللی به عشق امیر وارد نشد . او هنوز عاشق بود و عاشقانه الهه را میپرستید . عشق چیز دیگریست.

 سه سال از ازدواج امیر گذشته بود که الهه هم به خانه بخت رفت . شوهر الهه از یک خانواده بسیار اصیل بود . شوهر او شخصی بود با  تحصیلات عالی و دارای عنوان و تشخص اجتماعی . پسری برازنده و با عنوان که خانواده الهه به وجود چنین دامادی افتخار میکردند . ازدواج الهه حسرت تمام دختران هم سن و سالش شده بود . منوچهر را یکی از دوستان خانوادگی الهه به آنها معرفی کرده بود این ازدواج الهه را در نظر همه ی دخترهای فامیل و حتی دوستان دختری موفق جلوه میداد.ولی خانه ی دل الهه اندورن ابر بود و بیرون آفتاب .


  فصل پنجاه و چهارم

منوچهر واقعا عاشق الهه بود وصد البته لایق عشق الهه هم بود . اوایل الهه آنچنان مست عنوان و شکل و قیافه و خلاصه دارندگیهای منوچهرشده بود که سراز پا نمیشناخت . اوناخواسته خودش را با حوا  و زندگی اومقایسه میکرد و منوچهر را با امیر. الهه از خودش که نمیتوانست پنهان کندکه دلش سوخته بود.اوتقریبا میتوانست حدس بزندکه پس پرده این ازدواج که امیرکرده چه چیزهائی نهفته است صد البته اوازدسیسه های سروروپادرمیانی ربابه اصلا خبر نداشت ولی حس میکرد رضایت دادن امیر به این ازدواج که چون وصله ی ناجوری به او چسبیده بود میباید پای کسانی وسط باشد که امیر را با جبر و درمیان گذاشتن حس حسادتش او را وادار کرده باشند . اودرموردخواسته ی امیرکه ازدواج با اوبودپیش خودش فکرمیکردکه چه بسا خواهرهای امیراورالایق برادرشان نمیدانستندبی ربط هم نبود.البته این فکر آنها وقتی ازظاهر نگاه کرده میشد کاملا قابل درک بود زندگی الهه و خانواده اش یک زندگی سنتی و بسیار متوسط بودخودالهه هم درظاهرخیلی وجهه خاصی نداشت دختری ساده وبی پیرایه بوداینراباید گذاشت درمقابل زندگی امیرکه پرازتجمل وبی نیازی بودو خود امیر که به ظاهر هیچ جای ایراد و اشکال که نداشت خیلی هم برازنده و چشمگیر بود . اینها را الهه خوب میدانست ومیدانست که اولین ایرادی که خانواده امیرازازدواج برادرشان بااومیگرفتندهمین قیاسها بودآنهافکرمیکردنداگرامیرالهه رانگیردزندگی زناشوئی که انتظار الهه رامیکشد نباید چیزی بهترازاین باشد که او زن امیر بشودو چه بسا خط و نشانهائی هم برای امیرکشیده بودند. که باش وببین .حتی مینابه امیر گفته بود که (امیرجان خودت را ناراحت نکن خانواده حسینی خیالشان که الهه تافته جدا بافته ای هست بگذارببین حالا چه کسی به سراغ دخترشان می آید . بعید نیست که یا با اخلاقی که الهه دارد حالا حالاها راضی به ازدواج با کسی که خیالش رادرسرمی پروراند پیدانمیشود یامیماند و یا مجبور میشود به ازدواجی تن دهد که کسانی از قماش خودشان باشند . الهه به این افکاربودوهمیشه هرکسی که برایش پاپیش میگذاشت ناخودآگاه اوراباامیرمقایسه میکرد.البته اینکه شخص مورد نظر را با امیر مقایسه میکردامری عادی بودچون تمام هوش وحواس الهه به امیر بود انسان به کسیکه علاقمند است این حال رادارد ولی در این موقعیت که الهه قرارگرفته بود قیاس نه تنها امیربود که شرایطی که الان امیرباحواداشت هم برایش مدنظربودنمیخواست زندگیش از زندگی امیرو حواپائین ترباشد.همیشه ته دلش ترس ووحشتی ناشناخته چنگ میزد.ولی گذشت زمان غیر از اینها را رقم زد. و خواست الهه خواست خدا شد . الهه ازخوشحالی در پوست نمی گنجید زن امیر حوا بود و شوهر الهه منوچهر . مقایسه اش بسیار ساده بود . اینهاچیزهائی بودکه بردل سوخته ی الهه پنهانی مرهم میگذاشت.دلش میخواست با امیرروبرومیشد.نه تنها با او که با خانواده ی امیر .زیرا شرایطی پیداکرده بودکه درآن حوالی زبانزد شده بود.نه تنها خودش گمان بچنین ازدواجی نمیبردکه خانواده واطرافیان هم نظراتشان تائیدیه ای بود براحساسی که الهه داشت . ولی کجا وچطور میتوانست از نظر و احساس امیر با خبر شود . میدانست هیچ راهی وجود ندارد ولی میدانست که بالاخره افتابی بود زندگی و ازدواج الهه که زیرابر پنهان نمی ماند  .

ولی امیر . او با ازدواج الهه با منوچهر بیشتر و بیشتر در خود شکست . روزیکه فهمید الهه میخواهد ازدواج کند لحظه ای بود که در سر میزغذا با زن و بچه اش نشسته بود.ربابه رو به حوا کرد و گفت راستی حوا خانم شنیده ای که دختر آقای حسینی میخواهد ازدواج کند؟حوا که بیخبر از همه جا بودگفت . راستی ؟ الهه را میگوئی؟ و ربابه در حالیکه از گفته خودش پشیمان شده بود مجبوربود جواب حوارا بدهد گفت آری  الهه را میگویم . حوا گفت از داماد چیزی میدانی ؟ ربابه که نمیخواست ادامه بدهد ولی سئوال حوا او را وادار کرده بود گفت .میگویند از یک خانواده بسیار خوب است . خدا شانس بدهد . کاملا مشخص است در این لحظه امیر از سر میز ناهار بلند شد وتا شب کسی او را ندید . دررا به روی خود بسته بود.فقط در آخرین لحظه هم ربابه و هم حوا دیدند که چشمان امیر را اشک پر کرد.همه ی خط و نشانها ئی که خواهرهابرای آرامش اوکشیده بودندغلط از آب در آمده بود و الهه با کسی که خیلی بهتر از او بود داشت به خانه بخت میرفت و این دل امیر را سوزاند همانطور که حوا دل الهه را سوزاند.

ازآن ببعدربابه و حواسعی میکردند درباره ی الهه مقابل امیر حرفی نزنند . میدانستند که چه در دل امیر میگذرد . امیر حال و روزی داشت که از پنهان کردنش عاجز بود.ربابه فهمیده بودکه امیراز هرفرصتی برای دیدن منوچهراستفاده میکند . کم کم وصف منوچهر و داشته هایش زبان به زبان گشت تابه گوش خواهرهای امیررسید.مریم خانم اولین کسی بود که این خبر را از دهان ربابه شنید . ووقتی ربابه گفت که شوهر و خانواده ی شوهر الهه از چه تیپ و قماشی هستند اونتوانست احساساتش را پنهان کند به ربابه گفت راستش من میدانستم که این دخترمیداند چه میخواهد خیلی زرنگ است.توآیا با ارتباطاتی که داری فهمیدی این پسرازکجا پیداشدمن هنوزمانده ام . ربابه گفت من هرگز نتوانستم بفهمم زیرا ازهمه چیزگذشته آنقدرزندگی این خانواده بی سرو صدا هست و از آنجا که با کسی هم خیلی حشرونشر ندارندنمیشود به آسانی پی به این مسئله برد ولی خوب الهه هم دختر بسیار خوبی هست میدانم که در محل کارش هم بسیار جلوی چشم است .من این را ازدهان خواهر حوا سرور شنیده ام او با یکی از همکاران الهه آشنائی خیلی نزدیک دارد . تمام زیر و ته ماجرارا در آورده اوبه سرور گفته بودکه الهه درمحل کارش بسیارشاخص است خیلی ها یاپیشنهاد کرده اند و الهه رد کرده ویا دلشان میخواهدولی جرات اظهارش راندارند با این حرفها واینکه گویاهیچ نسبت فامیلی با خانواده حسینی این داماد ندارد بعید به نظر نمیرسد که ازاین مسیرکسی پیدا شده باشد.مریم خانم گفت البته الهه.هواهائی توی سرش بود.من ازرفتارش کاملاحس کرده بودم . خوب شانس هم آورد.ولی با اینهمه برای من خیلی عجیب است آخراین دخترکجا واین پسر که تو ازاو اینهمه تعریف میکنی کجا ؟این اظهار نظرها  ازمریم خانم به مینا ومینژه هم رسید. مینا عکس العملش این بود که . سرمان حسابی کلاه رفت الهه واقعا تکه نابی بود. من آن روزها به امیردلداری میدادم ولی ته دلم حس میکردم که این دخترواقعا شایسته است انسان که نمیشودآنچه راکه میبیند و عقلش هم تائید میکند منکر شود.اصلا رفتار ومنش او ورای دخترانی بود که من درفامیل و اطرافم میبینم . خوب کسی هم که او را انتخاب کرد سرش کلاه نرفته .میدانسته چه میکند بهرحال شاید قسمت نبودبا قسمت که نمیشودجنگید.مریم گفت من وامیر هردوخیلی سعی کردیم .هیچ کوتاهی نکردیم ولی مرضی اصلاراضی نشد.ولی من معتقدهستم که الهه امیررادوست داشت دلیلم هم اینستکه تاآخرین لحظه مادرش نگذاشت تقاضای مابه گوش دخترش برسد.لابد میدانست که اگر بگوید ممکن است الهه مشتاق باشد و نمیخواست که با گفتن این حرفها دخترش هوائی شود. مینا گفت ما بالاخره نفهمیدیم چرا خانواده ی الهه با این وصلت مخالف بودند . هرچه فکر میکنم عقلم قد نمیدهد امیر یک سروگردن از نظر ظاهر ازالهه سر است .خانواده ی ماهم که از آنها خیلی بالاتر هستند ازهرجهت . راستی مریم تو چیزی فهمیدی؟ مریم گفت من کاملا میدانم چرااولاآنها بسیارسنتی هستند وازجهت دیگرنقطه منفی زندگی مارضا بود احتمال میدم اونها از وصلت با کسانی که چنین وصله هائی درزندگی بهشان چسبیده بودوحشت داشتند.تازه حرف دیگری هم این وسط هست من خیلی مطمئن نبودم ولی بعداکه حوارابه ریش مابستند فهمیدم پای سروردراین ماجراکاملادخالت داشته اوبا نزدیکی باربابه ازکم و کیف حرفهاو تصمیمات ماباخبرمیشد خودش هم که ازآن کلکهای روزگار است توانسته بود آب را گل کند و ماهی بگیرد . بعدا ها این حسی که من کرده بودم با ازدواج امیر که با زرنگی سرور از بالای سرما انجام شد حدسم تبدیل به یقین شد . حالا هم دیگر کار از کار گذشته امیر هم سرش به زندگیش گرم است حواهم گذشته ازاینکه تکه ناجوری با خانواده ی ما هست و توی فامیل هم تقریبا با این وصلت انگشت نما شدیم ولی در نهایت دارد به دل امیرراه می آید من مطمئن بودم هردختر دیگری جای حوا بود و حال و روز امیر را میدانست دوام نمیاورد . این دختر با اینکه میداند امیر دلبسته ی الهه بوده و هست و خواهد بود باز نشسته و زندگی میکند . برای ما همین هم کافیست .

خلاصه چه بسا روزها وساعتها از آن ببعد حرفهای بین سه خواهردورهمین مسئله میگشت.وهمیشه هم ندامت وپشیمانی آخرین حرفی بود که زده میشد . چندین بار خواهرها گفتند کاش حرف امیر را می فهمیدیم . یکبار هم مریم در حالیکه امیر سرش با بازی با مزدک گرم بود وحواهم کنارشان نشسته بوددرحالیکه به منیژه چشمک میزدگفت نگاه کن بجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزدآخراین دختر لایق برادرشاخ شمشادماست؟ کاشکی ( و بقیه حرفش راخوردچون احساس کردکه امیردارد بحرفهایشان گوش میدهد و او هرگز نمی خواست که امیررا هوائی کند وبه قول خودش امیرداشت نزده میرقصید وای به حالشان اگر ازاظهار نظر خواهرهایش مطلع میشد).

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران