فصل پنجم

در این زمان سه دخترخانواده گلستانی تقریبابه سر زندگی خودشان رفته بودند و فقط دو پسرکه هردو از دخترها کوچکتربودند  با مادر و پدر در زیر یک سقف زندگی میکردند . زمان زیادی نگذشت که آقا مجید بعلت بیماریهائی که داشت سایه اش از سر فرزندانش کم شد

سلطنت خانم گلستانی هم چند سالی بعد از شوهرش دوام نیاورد و زمانی بچه ها را تنها گذاشت که دیگر نیازی هم به وجودش نبود . در زمانی که من برایتان دارم این سرگذشت را تعریف میکنم مقارن با مرگ سلطنت خانم است

دختر بزرگ سلطنت خانم مریم است . زنی بسیار زیبا و حدود سنی 40 ساله ازدواج کرده بود و اکنون مطلقه است شوهرش تاجر بازاربود . علی آقا عاشق مریم شده بود و با تمام مخالقتی که خانواده داشتند این عاشق و معشوق موفق شده بودند که با هم ازدواج کنند علی مردی خوش برو رو و خوش گذران بود. بعد از ازدواج با مریم بواسطه کاردانی و هوشیاری زنش او که کارش در بازار و زیر دست یک حاجی بسیار اسم و رسم دارمشغول بود  روز به روز وضع زندگیش رو براه تر شده بود خانه ای مجلل و زندگی پر زرق و برقش بالاخره کار دست مریم و خودش داد . در بین دوستان مریم زنی بود که نه تنها زیبا بود بلکه بسیار زیرک و حواس جمع بود . سوسن از دومین شوهرش هم جدا شده بود و در میان مردانی که در زندگیش بودند به دنبال طعمه میگشت که از بخت بد علی به دامش افتاد . مریم که دو بار حامله شده بود و هر دو بار بچه اش را ازدست داده بود برای بارسوم در انتظار به دنیا امدن فرزندش بود . او به علت مشکلاتی که در رابطه با زایمانش داشت و همان دو بار هم بسیار چشمش را ترسانده بود  مجبور بود در خانه ی مادرش مقیم شود تا با پرستاری مادر و زیر نظر او و دکتر خودش این بار کودکش را که تنها ارزوی مریم بود به دنیا بیاورد در این زمان تنها فکر و ذکر مریم به آوردن فرزندی بود که سالها در انتظارش بود . و بهمین علت پاک از زندگی و علی فارغ شده بود . سوسن در این زمان بحرانی و با پی بردن به  اوضاع زندگی مریم و دور بودنش از علی اوضاع را مناسب دید و هرچه بیشتر به علی نزدیک شد . دام سوسن خیلی زمان نبرد که علی طعمه اش شود . وقتی مریم بچه اش را به دنیا آورد خیال میکرد دیگر هیچ کم کسری در زندگی ندارد  ولی تازه متوجه شد که سوسن در غیاب او زن علی شده . مریم در خودش توان تحمل هوو آنهم هووئی مثل سوسن را نداشت . سوسن حریفی خبره بود و مریم دختر یک خانواده که علی اولین مرد زندگیش بود ولی سوسن همه فن حریف بود ومیدانست چه باید بکند .

فرزند مریم دختر بود . دختری که حتی خود علی هم آرزویش را داشت و همیشه به مریم گوشزد میکرد که اگر یک بچه داشتیم خصوصا اگر دختر باشد زندگیمان دیگر کامل میشود ولی حالا در این شرایط علی به تنها چیزی که فکر نمیکرد حضور بچه بود . زیرا دام سوسن آنقدر محکم بود که عشق این بچه و مریم هم نتوانست او را از چنگ زنی هوسران مثل سوسن رها کند .

اوایل وقی مریم تازه وضع حمل کرده بود و علی هم خیلی رو باز با او بازی نمیکرد هرگز باورش نمیشد که در چه بلائی گرفتار شده کم کم زمزمه ها شروع شد از میان دوستان اول به گوش خواهران مریم و سپس به گوش مادرش رسید با آنکه آنها سعی میکردند تا جائیکه ممکن است قضیه را باز نکنند تا وضع جسمی مریم رو براه شود ولی این ابری بود که خورشید را نمیتوانست پنهان کند . یکی دو بار مادر مریم به علی تذکر داد که این روابط بازنی مثل سوسن باعث از هم پاشیدگی زنگیش با مریم میشود اوایل علی زیر با نمیرفت ولی کم کم مادر مریم فهمید که دیگر با علی صحبت کردن سودی ندارد و گوش خواباند تا ببیند ماجرا به کجا کشیده میشود و بالاخره موضوع زودتر از آنکه خانواده ی مریم مایل بودند برملا شد . مریم هنوز دیوانه وار علی را دوست داشت بعد از بدنیا آمدن بچه گوئی مهرش به علی هزار برابر شده بود خیال میکرد که دیگر علی با حضور او و دخترش مردی هست که هیچ کم و کسری در زندگی ندارد . باو این موضوع اول برای مریم دسیسه ای به نظر می آمد که سوسن چیده تا علی را از چشم او بیندارد و خود را به علی بچسباند غافل از اینکه کار از این حرفها گذشته بود و سوسن به عقد علی در آمده بود البته با حساب اینکه مریم بچه دار نشده بود مجوزی بود که به او داده شد تا سوسن را بعقد خود در آورد . ضمن اینکه سوسن با روابطی که با اکثر آدمها ی خلاف کار داشت سر هم بندی این کار برایش به راحتی امکان پذیر بود و بقولی تا تنور داغ بود نان را چسباند و قبل از اینکه مریم بتواند به سر خانه و زندگیش بیاید کار را تمام کرده بود .

مادر و خواهرهای مریم به گوش او ساندند که دیگر گوش علی از نصیحت و شرم و حیا پر شده یا باید با او با همین اوضاع بسازد و یا فکر بکری برای آینده  زندگیش با علی بکند . حرفهای خانواده هرچند تاثیر خودش را گذاشته بود ولی مریم باز سعی کرد که خودش هم اگر میتواند این گره را باز کند . لذااین فکر به ذهنش رسید که رو در رو با علی حرف بزند  پس وقتی مریم به علی گفت یا من و بچه ات و یا سوسن علی بی هیچ دو دلی و بی آنکه به یاد فداکاریها و از خود گذشتگیهای مریم در طول زندگیش  باشداول سعی کرد که مریم را ضی کند که در زندگی علی پنجاه او پنجاه سوسن باشد ولی مریم میدانست که در این تقسیم مدتی نخواهد گذشت که کار از اینهم بدتر میشود و اوست که بازنده ی این بار یست .پس به علی گفت نه . یا من و دخترمان و یا سوسن . و هرگز مریم فکرش را نمیکرد که علی اینگونه به او جواب بدهد او سالها با علی زیر یک سقف زندگی کرده بود او را میشناخت احساس اینکه بعد از اینهمه پستی و بلندی که باهم طی کرده اند هرگز هیچکس حتی سوسن را به او ترجیح نخواهد داد خصوصا حالا که پای دختر ش هم در میان است . ولی کار از این حرفها گذشته بود معلوم نبود سوسن چه کرده بود که علی  رو در روی مریم ایستاد چشم در چشم او دوخت و با کمال وقاحت گفت من راه دوم را انتخاب میکنم . و مریم دیگر حرفی برای زدن و راهی جز جدائی نداشت .

زمان زیادی طول نکشید که مریم از دیگران شنید که سوسن هم حامله شده . و تازه متوجه شد که علی با چه دلگرمی به او جواب رد داده از طرفی علی که دلش به بچه دار شدن سوسن گرم شده بود با طلاق دادن مریم و سپردن بچه به او حسابش را با مریم تصفیه کرد و بعلت داشتن امکانان بسیار خوب مریم را از مال و منال بی بهره نگذاشته بود . مریم هم بعد از علی دلش به دخترش شیرین خوش بود .مریم چشم باز کرده بود و علی را دیده بود او نمیتوانست به راحتی این شکست را پذیرا باشد یاد روزگاری می افتاد که علی یک شاگرد ساده مغازه حاجی محمد بود و او با چه گذشت و فداکاری و گرفتن سهم الارثش از پدرش پایه رشد و پیشرفت او را فراهم کرده بود . اینها دلش را میسوزاند ولی چاره ای جز قبول شرایطی را که در آن گیر کرده بود نداشت . ضمنا بعلت اینکه با دوستانی که دور و بر علی بودند روابط داشت از دور و نزدیک می شنید که سوسن با علی به خوبی کنار آمده . این حرفها بیشتر آتش به جانش میزد گویا او خود را به این خیال راضی کرده بود که بالاخره علی از سوسن هوسران سرد میشود و یا سوسن از علی دل می کند و آنگاه او دو باره زندگی با علی را که هنوز دوستش داشت آغاز میکند . بی پدر بزرگ کردن شیرین برای مریم بسیار دردناک بود او تصویری از این زندگی نداشت همیشه فکر میکرد با آمدن شیرین زندگی قشنگی را ادامه میدهد و حالا درست برعکس تمام آرزوهایش در تنهائی و بی پدر بزرگ کردن شیرین میگذشت . صد البته که وقتی میدید علی حتی از دیدن شیرین هم احساس دلتنگی نمیکند بیشتر دلش به درد میامد . سوسن تمام تار و پود علی را تسخیر کرده بود . بقول مریم گویا علی جادو شده ی سوسن بود.ولی با تمام این دردها مریم دلش به حضور شیرین خوش بود .او بعد از دو بار حاملگی ناموفق شیرین برایش یک موهبت الهی بود و او قدر این هدیه خداوندی را خوب میدانست .

بالاخره ضربه ی آخر از طرف سوسن به مریم وارد شد وقتی شنید که سوسن برای علی پسری به دنیا آورده است تا اینجا همیشه مریم مینالید که ببین خدا را من باید به این روز باشم و این زن مرا به روز سیاه نشاند . خداوند تمام درها را  به روی او باز کرده . و اینگونه دامنش را سبز کرده او میدانست که  علی در یک خانواده سطح پائین بزرگ شده بود گواینکه خودش همیشه میگفت آرزوی دختر دارد ولی در فرهنگی که او درآن بزرگ شده بود مسلم بود که پسر جای ویژه ای داشت . وقتی در زمان حاملگی به علی میگفت اگر بچه مان پسر شد چه ؟ علی میگفت خوب بهتر بچه ی دوممان حتما دختر است پسر بزرگتر از دختر باشد بهتر است اینها در ته دل مریم او را به این نتیجه میرساند که علی خیلی هم بدش نمیاید که بچه ی اولش پسر باشد   یعنی  شیرین پسر باشد . وقتی خداوند به علی  و سوسن پسر داد داغ جدائی مریم از علی تازه شد. او زن صبوری بود ولی زخمی که از سوسن خورده بود برایش خیلی دشوار بود . بهر حال زندگی همیشه با انسانها همانطور که دلشان میخواهد رفتار نمیکند مریم هم به این روز و حالی که داشت بالاخره راضی شده بود و دم نمیزد.                                                                                                              

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران