فصل پنجاه و چهارم

منوچهر واقعا عاشق الهه بود وصد البته لایق عشق الهه هم بود . اوایل الهه آنچنان مست عنوان و شکل و قیافه و خلاصه دارندگیهای منوچهرشده بود که سراز پا نمیشناخت . اوناخواسته خودش را با حوا  و زندگی اومقایسه میکرد و منوچهر را با امیر. الهه از خودش که نمیتوانست پنهان کندکه دلش سوخته بود.اوتقریبا میتوانست حدس بزندکه پس پرده این ازدواج که امیرکرده چه چیزهائی نهفته است صد البته اوازدسیسه های سروروپادرمیانی ربابه اصلا خبر نداشت ولی حس میکرد رضایت دادن امیر به این ازدواج که چون وصله ی ناجوری به او چسبیده بود میباید پای کسانی وسط باشد که امیر را با جبر و درمیان گذاشتن حس حسادتش او را وادار کرده باشند . اودرموردخواسته ی امیرکه ازدواج با اوبودپیش خودش فکرمیکردکه چه بسا خواهرهای امیراورالایق برادرشان نمیدانستندبی ربط هم نبود.البته این فکر آنها وقتی ازظاهر نگاه کرده میشد کاملا قابل درک بود زندگی الهه و خانواده اش یک زندگی سنتی و بسیار متوسط بودخودالهه هم درظاهرخیلی وجهه خاصی نداشت دختری ساده وبی پیرایه بوداینراباید گذاشت درمقابل زندگی امیرکه پرازتجمل وبی نیازی بودو خود امیر که به ظاهر هیچ جای ایراد و اشکال که نداشت خیلی هم برازنده و چشمگیر بود . اینها را الهه خوب میدانست ومیدانست که اولین ایرادی که خانواده امیرازازدواج برادرشان بااومیگرفتندهمین قیاسها بودآنهافکرمیکردنداگرامیرالهه رانگیردزندگی زناشوئی که انتظار الهه رامیکشد نباید چیزی بهترازاین باشد که او زن امیر بشودو چه بسا خط و نشانهائی هم برای امیرکشیده بودند. که باش وببین .حتی مینابه امیر گفته بود که (امیرجان خودت را ناراحت نکن خانواده حسینی خیالشان که الهه تافته جدا بافته ای هست بگذارببین حالا چه کسی به سراغ دخترشان می آید . بعید نیست که یا با اخلاقی که الهه دارد حالا حالاها راضی به ازدواج با کسی که خیالش رادرسرمی پروراند پیدانمیشود یامیماند و یا مجبور میشود به ازدواجی تن دهد که کسانی از قماش خودشان باشند . الهه به این افکاربودوهمیشه هرکسی که برایش پاپیش میگذاشت ناخودآگاه اوراباامیرمقایسه میکرد.البته اینکه شخص مورد نظر را با امیر مقایسه میکردامری عادی بودچون تمام هوش وحواس الهه به امیر بود انسان به کسیکه علاقمند است این حال رادارد ولی در این موقعیت که الهه قرارگرفته بود قیاس نه تنها امیربود که شرایطی که الان امیرباحواداشت هم برایش مدنظربودنمیخواست زندگیش از زندگی امیرو حواپائین ترباشد.همیشه ته دلش ترس ووحشتی ناشناخته چنگ میزد.ولی گذشت زمان غیر از اینها را رقم زد. و خواست الهه خواست خدا شد . الهه ازخوشحالی در پوست نمی گنجید زن امیر حوا بود و شوهر الهه منوچهر . مقایسه اش بسیار ساده بود . اینهاچیزهائی بودکه بردل سوخته ی الهه پنهانی مرهم میگذاشت.دلش میخواست با امیرروبرومیشد.نه تنها با او که با خانواده ی امیر .زیرا شرایطی پیداکرده بودکه درآن حوالی زبانزد شده بود.نه تنها خودش گمان بچنین ازدواجی نمیبردکه خانواده واطرافیان هم نظراتشان تائیدیه ای بود براحساسی که الهه داشت . ولی کجا وچطور میتوانست از نظر و احساس امیر با خبر شود . میدانست هیچ راهی وجود ندارد ولی میدانست که بالاخره افتابی بود زندگی و ازدواج الهه که زیرابر پنهان نمی ماند  .

ولی امیر . او با ازدواج الهه با منوچهر بیشتر و بیشتر در خود شکست . روزیکه فهمید الهه میخواهد ازدواج کند لحظه ای بود که در سر میزغذا با زن و بچه اش نشسته بود.ربابه رو به حوا کرد و گفت راستی حوا خانم شنیده ای که دختر آقای حسینی میخواهد ازدواج کند؟حوا که بیخبر از همه جا بودگفت . راستی ؟ الهه را میگوئی؟ و ربابه در حالیکه از گفته خودش پشیمان شده بود مجبوربود جواب حوارا بدهد گفت آری  الهه را میگویم . حوا گفت از داماد چیزی میدانی ؟ ربابه که نمیخواست ادامه بدهد ولی سئوال حوا او را وادار کرده بود گفت .میگویند از یک خانواده بسیار خوب است . خدا شانس بدهد . کاملا مشخص است در این لحظه امیر از سر میز ناهار بلند شد وتا شب کسی او را ندید . دررا به روی خود بسته بود.فقط در آخرین لحظه هم ربابه و هم حوا دیدند که چشمان امیر را اشک پر کرد.همه ی خط و نشانها ئی که خواهرهابرای آرامش اوکشیده بودندغلط از آب در آمده بود و الهه با کسی که خیلی بهتر از او بود داشت به خانه بخت میرفت و این دل امیر را سوزاند همانطور که حوا دل الهه را سوزاند.

ازآن ببعدربابه و حواسعی میکردند درباره ی الهه مقابل امیر حرفی نزنند . میدانستند که چه در دل امیر میگذرد . امیر حال و روزی داشت که از پنهان کردنش عاجز بود.ربابه فهمیده بودکه امیراز هرفرصتی برای دیدن منوچهراستفاده میکند . کم کم وصف منوچهر و داشته هایش زبان به زبان گشت تابه گوش خواهرهای امیررسید.مریم خانم اولین کسی بود که این خبر را از دهان ربابه شنید . ووقتی ربابه گفت که شوهر و خانواده ی شوهر الهه از چه تیپ و قماشی هستند اونتوانست احساساتش را پنهان کند به ربابه گفت راستش من میدانستم که این دخترمیداند چه میخواهد خیلی زرنگ است.توآیا با ارتباطاتی که داری فهمیدی این پسرازکجا پیداشدمن هنوزمانده ام . ربابه گفت من هرگز نتوانستم بفهمم زیرا ازهمه چیزگذشته آنقدرزندگی این خانواده بی سرو صدا هست و از آنجا که با کسی هم خیلی حشرونشر ندارندنمیشود به آسانی پی به این مسئله برد ولی خوب الهه هم دختر بسیار خوبی هست میدانم که در محل کارش هم بسیار جلوی چشم است .من این را ازدهان خواهر حوا سرور شنیده ام او با یکی از همکاران الهه آشنائی خیلی نزدیک دارد . تمام زیر و ته ماجرارا در آورده اوبه سرور گفته بودکه الهه درمحل کارش بسیارشاخص است خیلی ها یاپیشنهاد کرده اند و الهه رد کرده ویا دلشان میخواهدولی جرات اظهارش راندارند با این حرفها واینکه گویاهیچ نسبت فامیلی با خانواده حسینی این داماد ندارد بعید به نظر نمیرسد که ازاین مسیرکسی پیدا شده باشد.مریم خانم گفت البته الهه.هواهائی توی سرش بود.من ازرفتارش کاملاحس کرده بودم . خوب شانس هم آورد.ولی با اینهمه برای من خیلی عجیب است آخراین دخترکجا واین پسر که تو ازاو اینهمه تعریف میکنی کجا ؟این اظهار نظرها  ازمریم خانم به مینا ومینژه هم رسید. مینا عکس العملش این بود که . سرمان حسابی کلاه رفت الهه واقعا تکه نابی بود. من آن روزها به امیردلداری میدادم ولی ته دلم حس میکردم که این دخترواقعا شایسته است انسان که نمیشودآنچه راکه میبیند و عقلش هم تائید میکند منکر شود.اصلا رفتار ومنش او ورای دخترانی بود که من درفامیل و اطرافم میبینم . خوب کسی هم که او را انتخاب کرد سرش کلاه نرفته .میدانسته چه میکند بهرحال شاید قسمت نبودبا قسمت که نمیشودجنگید.مریم گفت من وامیر هردوخیلی سعی کردیم .هیچ کوتاهی نکردیم ولی مرضی اصلاراضی نشد.ولی من معتقدهستم که الهه امیررادوست داشت دلیلم هم اینستکه تاآخرین لحظه مادرش نگذاشت تقاضای مابه گوش دخترش برسد.لابد میدانست که اگر بگوید ممکن است الهه مشتاق باشد و نمیخواست که با گفتن این حرفها دخترش هوائی شود. مینا گفت ما بالاخره نفهمیدیم چرا خانواده ی الهه با این وصلت مخالف بودند . هرچه فکر میکنم عقلم قد نمیدهد امیر یک سروگردن از نظر ظاهر ازالهه سر است .خانواده ی ماهم که از آنها خیلی بالاتر هستند ازهرجهت . راستی مریم تو چیزی فهمیدی؟ مریم گفت من کاملا میدانم چرااولاآنها بسیارسنتی هستند وازجهت دیگرنقطه منفی زندگی مارضا بود احتمال میدم اونها از وصلت با کسانی که چنین وصله هائی درزندگی بهشان چسبیده بودوحشت داشتند.تازه حرف دیگری هم این وسط هست من خیلی مطمئن نبودم ولی بعداکه حوارابه ریش مابستند فهمیدم پای سروردراین ماجراکاملادخالت داشته اوبا نزدیکی باربابه ازکم و کیف حرفهاو تصمیمات ماباخبرمیشد خودش هم که ازآن کلکهای روزگار است توانسته بود آب را گل کند و ماهی بگیرد . بعدا ها این حسی که من کرده بودم با ازدواج امیر که با زرنگی سرور از بالای سرما انجام شد حدسم تبدیل به یقین شد . حالا هم دیگر کار از کار گذشته امیر هم سرش به زندگیش گرم است حواهم گذشته ازاینکه تکه ناجوری با خانواده ی ما هست و توی فامیل هم تقریبا با این وصلت انگشت نما شدیم ولی در نهایت دارد به دل امیرراه می آید من مطمئن بودم هردختر دیگری جای حوا بود و حال و روز امیر را میدانست دوام نمیاورد . این دختر با اینکه میداند امیر دلبسته ی الهه بوده و هست و خواهد بود باز نشسته و زندگی میکند . برای ما همین هم کافیست .

خلاصه چه بسا روزها وساعتها از آن ببعد حرفهای بین سه خواهردورهمین مسئله میگشت.وهمیشه هم ندامت وپشیمانی آخرین حرفی بود که زده میشد . چندین بار خواهرها گفتند کاش حرف امیر را می فهمیدیم . یکبار هم مریم در حالیکه امیر سرش با بازی با مزدک گرم بود وحواهم کنارشان نشسته بوددرحالیکه به منیژه چشمک میزدگفت نگاه کن بجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزدآخراین دختر لایق برادرشاخ شمشادماست؟ کاشکی ( و بقیه حرفش راخوردچون احساس کردکه امیردارد بحرفهایشان گوش میدهد و او هرگز نمی خواست که امیررا هوائی کند وبه قول خودش امیرداشت نزده میرقصید وای به حالشان اگر ازاظهار نظر خواهرهایش مطلع میشد).  فصل پنجاه و پنجم

روزها پشت هم سپری میشد .چند ماه مثل برق و باد گذشت . تنها کسیکه آرزویش این بود که روزها به سال تبدیل شود امیر بود . وحشت خیال رفتن الهه امیر را در یک نابسامانی قرار داده بود . نه میتوانست بفهمد که کی این اتفاق شوم می افتد و از طرفی دوست داشت دربی خبری باشد .درست مثل اینکه انسان به مردن ایمان دارد ومیداند بالاخره میمیرد ولی وقتی اگاه نیست حال و روزش بهتر است گوئی به خودش دلخوشی میدهد که شاید مرگ دروغ باشد . حال و روز امیر هم اینگونه بود .

 عقد الهه را درخانه ی دائی الهه گرفتند وتقریبا به خیال خانواده ی حسینی هیچکس ازاهالی متوجه نشد.ولی از آنجا که اینگونه مراسم برای همگان امری جالب است خصوصا زنها این مسئله هم به سرعت بین همه پخش شد. خصوصاوقتی پای کسی مثل سرورو ربابه وسط باشدکه دیگر امکان ندارد بشود سرپوش روی آن گذاشت ضمنا از رفت و آمدها ی غیر معمول خانواده حسینی همه تقریبامتوجه ماجرا شده بودند.درخانه گلستانی این وصلت چیزساده ای نبود .حوا برای چنین لحظه ای ثانیه شماری میکرد او با آنکه به ظاهر هیچ عکس العملی نشان نمیداد ولی در باطن الهه را رقیب عشق و زندگی خودش میدانست . و با فکر اینکه الهه وقتی که پایش از آن محله تقریبا بریده شود اومیتواندزندگی خودش رابا امیرسرو سامانی بدهدباعث شده بود که مشاقتر از همه باشد . و اما  فردای آن روز حال و روز امیردیگروصف کردنی نبود . ساعتها می نشست بی آنکه حرفی بزند . با پسرش بازی میکرد . اما همه میدانستند که امیر حال و روز درستی ندارد . گاهی حوا به ربابه میگفت کاش زودتر الهه عروسی کند و از این خانه برود . شاید هوای امیر هم عوض شود یعنی الان شایدچون جلوی چشمش هست اینطوربی قراراست من دلم خیلی به حال امیرمیسوزد  او احساس میکند که الهه را از دستش دزدیده اند .در این مدت شوهرم را خوب شناخته ام . ربابه به او دلداری میداد و میگفت نه تو خیال میکنی . امیر یک موی مزدک را نمیدهد هزارتا الهه را بگیرد.دلداریهای ربابه برای حواکه میخواست حتی اگر به دروغ است این حرفهای ربابه درست باشد اورا کمی راحت کرد ولی حقیقت همان بود که او حس کرده بود .

متاسفانه آرزوی حوابه طول انجامید والهه یکسال عقد کرده در خانه پدرش بود تا آماده شدن تمامی وسایلی که الهه و منوچهر مد نظر داشتند آماده شود ولی بالاخره زمان قابل گذشتن است بد یا خوب ما همه اجبار به باور گذشت زمان داریم .

روزی که الهه با لباس سفید خانه ی پدری را ترک کرد فقط حوا فهمید که امیر بر امیر چه گذشت .و از آن به بعد بود که حوا هرگز نتوانست باورکند که روزی خواهدرسید که امیرالهه رااز یادببرد . تنها کسیکه همدم حوا بود فقط ربابه بود . دردهای دل حوا را ربابه با کمال صبوری گوش میداد و از آنجا که امیررا مثل فرزندش دوست داشت دلش نمیخواست به زندگی اوبا حوا خللی وارد شود برای همین بود که همیشه به حوا  میگفت صبر داشته باش بالاخره امیر مال توست . الهه حتی وقتی دختر بود امیر را قبول نکرد چه رسد که حالا شوهری مثل منوچهر دارد .حرفهای ربابه کمی به حال حوا موثربودولی حال روحی امیر نمیگذاشت این آرامش دوامی داشته باشد حوا میدید که امیر مثل شمع دارد آب میشود .

درهمین زمان بودکه روزی حوا به ربابه که این روزها انیس و مونسش بود خبر داد که برای بار دوم دارد بچه دار میشود و این خبر آنچنان ربابه راخوشحال کرد که حدنداشت به حوا گفت دیدی گفتم امیردرست میشود ؟ ولی حوا حالی را از امیر دیده بود که  حتی این حاملگی هم گره ای ازمشکلش باز نمیکرد .او به ربابه گفت . پهلوی خودمان باشد من احساس میکنم امیر وقتی هم با من است با خیال اینکه الهه در کنارش هست به من روی خوش نشان میدهد من بیگانگی امیر را با خودم درست حس میکنم . نه ماه گذشت وپسر دیگر امیر هم به دنیا آمد اما حضور مانی هم هیچ تاثیری در زندگی حوا و امیر نداشت . بقولی آش همان آش بود و کاسه همان کاسه .

مدتی نگذشت که الهه هم مادرشدزمانی که چهار سال بودامیرپدر شده بود.مزدک پسرامیرچهارساله بود که سمر دختر الهه به دنیا امد. درتمام مدتی که الهه شوهرکرده ورفته بودچشم امیرهمچنان نگهبان خانه حسینی بودهرگاه صدای در خانه آنها بلند میشد امیر به خیال آمدن الهه پشت پنجره کشیک میکشید.اوحتی با لحظه ای دیدن الهه هم دلخوش بود . به خیالش هنوز الهه مال او بود . شوهر کردن او وزن گرفتن خودش همه بنظر امیریک ظاهری بود که دیگران میدیدند . او الهه را از خود میدید . الهه مال او بود . زن او بود زندگی او بود.به خیالش باور کرده بودکه الهه هم در باطن عاشق اوست مگر میشود او اینگونه بسوزد و الهه بی خبر باشد؟ نه امکان نداشت .به خودقبولانده بودکه الهه هم ظاهرسازی میکند.آری این خیالات امیرهرچندممکن است به نظر احمقانه و عاشقانه باشد ولی مامیدانیم که همین بود.الهه هم فقط شوهرکرده بودولی اومال امیربودو امیر هرگز خیالش یک لحظه الهه را ترک نکرد .الهه به امیدامیربه خانه پدرمیرفت ازسرکوچه که واردمیشدچشمش بخانه امیر بودکه شاید او را ببیند . هرگاه او را میدید حالش بهتر میشد انگار عشق درونش را گرم میکرد او نمیدانست که چه جائی را در دل امیر پر کرده ولی میدانست که امیر تمام هستی اش را پر کرده وفقط این زندگی که دارد میکند یک الزام است وچاره ای نیست.با این عشقی که دروجود الهه بودشاید این فکررا بکنیم که وقتی دید امیر ازدواج کرد الهه درعشقش به امیر خدشه ای وارد شد . از او عصبانی شد، از او کناره گرفت، و یا اینکه حد اقل خواست از او انتقام بگیرد.ولی هرگز کسی نخواهدفهمید که چه عشقی درقلب الهه بودکه ازدواج امیردرذهن اواصلا حک نشد.اوامیرراازآن خودش میدانست. با امیر زندگی میکرد.به اوعشق میورزیددلگرم به عشق او بود. اوامیر را میخواست تا تک تک سلولهایش . مگر میشود کسی بتواند امیر را از الهه بگیرد ؟ امکان نداشت. تمام این اتفاقها ظاهری بود .الهه یک عاشق بود . تمام وجودش با اسم امیر گرم میشد. بهرشکلی اگر کسی نام او را برزبان میاورد دلش میلرزید. حتی بعد از ازدواج وقتی منوچهر فهمید که امیر عاشق الهه بوده از اوپرسید چطوربه ازدواج بااو با اینهمه مشخصه هاجواب رد دادی؟ الهه سری تکان داد وچیزی نگفت . او به منوچهر نگفت که عشق فقط این نیست که درکنارکسی باشی . اونگفت سوزی که دردرون او هست قابل توصیف نیست .به اونگفت که من با توهستم ولی با امیر زندگی میکنم . به او نگفت که من هرگزعاشق تو نبوده ام اگر احساسی که به امیر دارم اسمش عشق باشد . من تا هستم چه امیر باشد چه نباشد . چه او را ببیند و چه نبیند . چه او شوهر حوا باشد چه نباشد من عاشق امیرم .

بی جهت نبود که وقتی الهه حامله شدهیچ چیزدردل امیر نشکست . هنوز الهه مال او بود.مگر نه اینکه عشاق بی آنکه خود بدانند مثل هم فکر میکنن ؟ امیر میدانست که  منوچهر نقشی را در زندگی الهه داشت که حوا در زندگی اودارد  . واواز این فکراحساس آرامش میکرد مگر وقتی او بچه دار شد تغییری در عشقش نسبت به الهه ایجاد شد؟ هرگز.  پس او این مادر شدن الهه را به حساب پدر شدن خودش گذاشت . الهه و امیر مال هم بودند . هیچکس نه میدانست و نه میتوانست بداند ولی امیر و الهه میدانستند .

                                                  فصل پنجاه و ششم

گواینکه ازدواج الهه برای حوامثل این بود که امیررا خداوند دوباره به اوهدیه کرده ولی در اصل اینطور نبود صدای پای الهه و بوی عطرالهه وقتی وارد کوچه میشد قلب امیر ضربان قلبش گویا  تند میشد . و می فهمید الهه به او نزدیک شده . این را هزاران بار حوا حس کرده بودازطرفی الهه آنقدر صمیمی ودوستانه با حوا رفتار میکرد که حوا چندین بار به مرضی خانم گفته بود من حق میدهم که امیرعاشق الهه باشد.همه الهه خانم رادوست دارندمن خودم هم عاشق الهه هستم. آری الهه پاکتر از آن بود که کسی بتواند با او مبارزه کند. گاهی که الهه وسمربخانه مرضی میامدندحواهم به دیدن الهه میآمد.امیراین رامیدانست.واینراهم میدانست که حواهمیشه بعدازآمدن از خانه آقای حسینی کلی حرف از الهه میزند . الهه برای حوا یک خواسته بود . دوستش داشت . حوا دختر پاک و بی آلایشی بود او یک روستا زاده ی به تمام معنی بودازعشق وعاشقی چیزی نمی فهمید.اصلا او را با این افکار کاری نبود . او زنی بود که میخواست شوهرکند بچه دار شود وبقیه کارهائی که مادران و مادر بزرگانش انجام داده اند . عشق از نظر او چیزی بود مثل یک غذای خوب . یک لباس خوب وحد اکثر یک کلمه ی مهربانانه . و امیر خوشدل از اینکه حوا بوی الهه را کلمات الهه را حال و احوال الهه را برای او پیغام میاورد .امیر میدانست که حوابرای جلب او این اخبار را برایش هدیه میاورد . ناخود آگاه میخواست امیر را خوشحال کند . او نمیدانست که با آوردن این خبرها شبهای امیر را با حضور الهه رنگین میکند . نمیدانست که هرچه از الهه بگوید امیر سیر نمیشود . امیر دلش میخواست حوا ساعتها از الهه برای او بگوید . از طرفی هرگاه حوا به خانه ی آقای حسینی میرفت اگر الهه بود بیشتر به حوا خوش میگذشت تقریبا هم سن و سال بودند و ضمنا نشست و برخاست با او برایش این لذت را داشت که بعد ازرفتن به خانه می توانست امیر را راضی و خوشحال ببیند .

الهه هم وقتی او رامیدید آنچنان با روی باز وبا مهربانی برخورد میکرد که هرگز کسی به این گمان نمی افتاد که چه آتشی در دل الهه است .این رفتارالهه باعث میشد که حوا.آنهم دختری مثل اوبقول معروف بی شیله پیله هرگز به مخیله اش نرسد که الهه دیوانه ی امیر است برای همین هرچه راکه حس میکردمانند امانت داری که میخواهدامانتی کسی رابا صداقت به دستش برساندهرآنچه را که از امیر میدانست باآب وتاب برای الهه میگفت.حوا چیزی در زندگی نداشت که بتواند توجه الهه را جذب کند شاید به این وسیله به قول خودش چون الهه رادوست داشت بااین ترفند میخواست به اونزدیکتر شود و یا شاید میخواست حرفی از او بشنود تا دست پر به خانه بر گردد اما او نمیدانست با گفته هایش چه آتشی در دل الهه برپا میکند.

 حوا بیشتر اوقات بی آنکه توجه داشته باشد از امیر برای الهه حرف میزد . از کارهایش از نشست و برخاستش از رفتارش با بچه ها غافل ازاینکه تمام این حرفها برای الهه مثل داروئی بود که به نیازمند دردکشیده ای میدهد.تا شاید دردش کمی ارام شودمثلا دریکی از این دیدارها بودکه حوا به الهه گفت . امیرهنوز شمارا دوست دارد.میدانید ازکجا فهمیدم ؟ الهه که از این حرف حوا تقریبا شوکه شده بودبی آنکه بتواندحرفی بزند با چشمانی گرد از تعجب منتظر بود که علت این احساس حوا را از زبان خودش بشنود . حواگفت . آخر الهه خانم شبها امیر مزدک  راپیش خود میبرد  و برایش قصه میگوید تا او را بخواباند . میدانید چه میگوید و قصه ی هرشب اوکه به گوش مزدک زمزمه میکند چیست ؟ البته همیشه هم یک داستان را تکرار میکند .در تمام مدت که حوا داشت حرف میزد قلب الهه در سینه اش مثل کبوترمیزد .زبانش بند آمده بود وزهر خندی گوشه ی لبانش نشسته بود.اواشکش رادردرونش فرومیداد . حوا گفت  امیر به مزدک میگوید که وقتی توبزرگ میشود.آقا میشوی مهندس میشوی وآنوقت سمرهم یک خانم خوشگل میشودمثل مادرش . تو عاشق سمرمیشوی . به مادرت میگوئی ومادرت هم به من میگوید که مزدک عاشق سمرشده ومن ومادرت میرویم و او را برای تو از پدر و مادرش خواستگاری میکنیم .ولی درآن روزمن اجازه به کسی نمیدهم که تراازعشق سمر بی نصیب کند.جلوی همه می ایستم و ترا به عشقت که سمراست میرسانم .من میدانم که وقتی انسان کسی را دوست دارداگربه آرزویش نرسد تا آخرعمر این درد را در قلبش حس میکند ومن هرگزراضی نیستم توازدرون بشکنی .مزدک میگویدخوب بابا بعدکه سمر زن من شد چه میشود؟ امیر میگوید سمر میشود عروس من ومادرسمرالهه میشودمادرزن تو.تومیشوی داماد آنها وآنوقت ماهمگی کنار هم در یک خانه زندگی میکنیم . و همه احساس خوشبختی میکنیم . توهم همیشه میخندی . ومن عاشق تو و خنده تو و سمرهستم .آخر وقتی انسان ببیند دو نفر همدیگر را بحد پرستش دوست دارند و کنار هم هستند احساس خوبی دارد . مزدک تو سمر را دوست داری و کنارش احساس میکنی که تمام دنیا مال توست امان از وقتی که انسان کسی را دوست داشته باشد و نتواند در کنارش باشد . یکبار مزدک از امیر پرسید بابا شما عاشق شدی ؟ امیر خندید وگفت باشد به موقعش برایت میگویم . بله عاشق شدم . و وقتی مزدک پا فشاری کرد که بگو او کیست امیر گفت خوب حالا که اسرارمیکنی میگم او یک فرشته بود . ووقتی ما عاشق هم شدیم و از هم جدایمان کردند هرکدام رفتیم پی کار خودمان . مزدک پرسید بابا حالا میدونی اون فرشته کجاست . امیر گفت خوب هرکجا باشد دیگه من به او دسترسی ندارم و مامانت رو به جای اون گذاشتم . در حالیکه الهه در درون داشت آتش میگرفت .حوا ادامه میداد . بله الهه خانم من می فهمم که امیر آرزوهای خودش را به گوش مزدک زمزمه میکند . .از آنجا که بچه ها همه چیز را درذهن خودشان نگه میدارنداینکه امیرپدر مزدک عاشق فرشته بوده گویا حسابی مزدک را تو فکر برده بود تا اینکه بالاخره شنیدم که یکروزمزدک ازپدرش پرسیدپدرمیگویندفرشته ها خیلی زیبا هستند.دوبال دارند وهیچ زنی به زیبائی آنها نیست . راست میگویند ؟. امیر گفت .من زنی رامیشناسم که دو بال ندارد ولی از فرشته های خدا هم زیباتر است . مزدک گفت یعنی از مامان هم زیباتر و امیر گفت آری از مامان تو هم زیباتر . گو اینکه امیر دیگر حرفی به مزدک نزد ولی من فهمیدم او شما را میگفت

حرفهای حوابی آنکه خودش بداند روح آرام الهه را متلاطم کرد. و بی آنکه خودش بداند . عشقی را که در زیر خاکستر زمان می باید فراموش میشد شعله ورمیکرد واین شد که الهه برای همیشه این عشق رادرقلبش همچنان حفظ کردوکرد. این عشق مثل یک صندوقچه طلائی درآن قسمت ازقلبش که جای هیچکس نبودمخفی شدوکلیدش را درذهنش الهه جا گذاشت تاهرگاه دلش برای امیر تنگ شد درش را باز کند و آرام آرام با او گفتگو کند . بی آنکه کسی بفهمد .و باز  الهه شاعر شده بود.

الهه آنشب در دفتر خاطراتش نوشت :وقتی هنوزاونودوست داری.وقتی هنوزهروقت اسمش رومیشنوی ضربان قلبت تندترمیشه.وقتی روزوشب خواب وبیدارباو فکرمیکنی دراشکهای یواشکیت خاطراتش رامرور می کنی . ووقتی قلم به دست میگیری اولین کلمه ای که با عشق از سر قلمت دفتر را رنگین میکند نام اوست . وقتی دلت میخواد نام بچه ات را روی او بگذاری و..................

الهه دختری بودبسیار صبور و خود دار . از همان وقت که یادش می آمد در حقیقت هیچکسی او حتی بمادرش نتوانسته بود بگوید که چه میخواهد. همیشه با خودش تنها بود. تنهای تنها . شاید همین رفتارش بودکه میتوانست سالها وسالها عشقی چنین عمیق رادر خودش دفن کند. اوحتی وقتی اولین بارامیررا دید  در زمانی بود که دختر بچه ها عروسک بازی میکردند وعاشق شد  شاید آن روزها هرگز نه معنی عشق رامیفهمید ونه اصلا میدانست که دارد همراه با بلوغش نطفه ی عشقی را در عمیقترین قسمت قلبش میکارد . او ندانسته به این دنیای زیبا پاگذاشته بود.عاشقی شدکه درخودش سوختن وساختن را یاد گرفته بود . همین رفتار او باعث شده بود که در زندگی مشترکش بامنوچهرهم همه اورا بسیارخوشبخت میدانستند. منوچهرمردی بود بسیار جالب توجه خصوصا با وضع ظاهری و شرایطی که داشت . اودر زمانیکه حتی پای الهه به زندگیش باز نشده بود با دختران و زنان زیادی معاشر بود کسی چه میداند شاید هم وابسته . ولی ازآنجاکه تقریبابا هوش وفراستی که داشت توانسته بودبدو خوب را خوب تشخیص دهد با دیدن الهه و کمی کنکاش در مورد او و شرایط زندگیش وسپس باوسواسی که در این زمینه داشت میدانست چه میکند او دریافته بود که الهه برای او زنی به تمام معنی خواهد شد.مقاوم و استوار و پاک و منزه . این صفاتی که منوچهر در الهه پیدا کرده بود او را واداشته بود که به قول خودش تمام زندگیش را به پای الهه بریزد . زندگی خوب واز همه جهت قابل قبولی که منوچهر و الهه در اوایل زندگی داشتند همانی بود که آرزوی هر دختر وزنی بود شوهری همه چیز تمام و زندگی تقریبا مرفه او هر روز با رفتار مردم پسندانه ای که منوچهر در ظاهر و الهه واقعا داشتند شاید میشد گفت که باعث حسد اطرافیان نیز شده بود . اما به قولی هر عروس بدبختی چهل روز خوشبخت است . چهل روز الهه فقط شش ماه طول کشیدواولین تیری که ازترکش رفتارزنبارگی منوچهربه قلب الهه خوردروزی بود که یکی از همکارانش وقتی صبح به اداره آمد بالهه گفت راستی الهه تووقتی باشوهرت هستی پوستیژطلائی میگذاری؟الهه گفت چطور؟همکارش گفت دیشب من و شوهرم شما رادم سینما دیدیم خواستم خودم را به شما برسانم و تو و شوهرت را به همسرم معرفی کنم که متاسفانه شلوغی سینما نگذاشت بعد هم هرچه گشتم ترا پیدا نکردم .  

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران