فصل پنجاه و هفتم

الهه شب قبل اصلا با منوچهرنبوداودرمنزل مادرش بعلت اینکه حامله بود منوچهراورا گذاشت وگفت امشب اینجا بمان کمی استراحت کن فردااگر حالت مناسب نبودبپزشک مراجعه میکنیم . و این اولین و نه آخرین باری بود که الهه نسبت به منوچهر مشکوک شد البته فردای آن روز در جیب منوچهر دو بلیط باطل شده سینما را هم دید . به روی خودش نیاورد . گفت شاید اشتباه میکنم حتی با منوچهر هم در میا ن نگذاشت با همان صبوری تامل کرد.زمان زیادی طول نکشیدکه این کارهای منوچهربیشتروبیشترشک الهه رابه یقین تبدیل کردووقتی که پای زنی راکه بامنوچهر ارتباطی یکساله پیدا کرده بود درمیان دید دیگر تاب و قرارش تمام شد و بی آنکه به خانواده اش چیزی بگوید با داشتن سمر که در حال حاضر دو ساله بوددو پایش را توی یک کفش کرد و حتی با گذشتن از سمرهم دیگر قادر به ادامه زندگی با او نبود . این داستان بیش از یک هفته طول نکشیده بودکه منوچهر به هر ریسمانی متوسل شد تا به قول خودش الهه را از خر شیطان پیاده کرد و با قسم و آیه قول داد که دیگر به اوخیانت نکند.الهه هم با این تفکر که رفتنتش به خانه پدری به همه ی آنها اسیب خواهد زد خود را قانع کرد که درِ این به قول خودش لجن زاررا گل بگیردوبی آنکه هیچکس از ماجرابوئی ببرد با قولی که منوچهر داد خود را راضی کند  ولی اعتماد چیزی هست که المثنی ندارد.الهه دیگر بمنوچهر نگاهش عوض شده بودوتقریبابارفتارهای بعد از آنهم که میدید بی تفاوت شده بود . شاید هر روزاین کارهای منوچهر باعث میشد که تصویرکمرنگ امیر در ذهنش رنگ بگیرد . او با خودش فکر میکرد امیر با داشتن زنی مثل حوا وبا شرایطی که صد بار بهتر از منوچهر بود هرگزبه او خیانت نکرده بود. تنها به فکر کردن به الهه بسنده کرده بود که البته این راهم ازدهان حوا شنیده بود.ولی خودش رامیدید وحتی مطمئن بودکه باداشتن آنهمه شرایط خوب منوچهرهرگزبه اووفادارنخواهد بود . البته نمیباید این احساس الهه راناشی ازعشقی دانست که درته قلب الهه سالها ود جا خوش کرده بودهرچندبه ظاهر و بعلتهای گوناگون الهه خودش راراضی کرده بود که پا روی تما احساسش بگذاردنه کارها و کس العمهای منوچهر روزبه روزالهه را در این تصور که او مردی که بتواند دیگر به او اعتماد داشته باشد نیست. به قول دوستانش که کم وبیش به گوش اورسانده بودن هرکس به خوردن لجن عادت کند دیگر نمیشود اورا با بهترین غذاهای دنیا اورا ازلجنزارش بیرون کشید.منوچهر عادت به زندگی رنگین کرده بود و از آنجا که با انواع زنان از هر قشر و طبقه ای دمخور بود خوب میدانست که برای زندگیش بایددنبال چه کسی باشد بی جهت نبود که الهه را انتخاب کرده بود ولی برای الهه کاملا برعکس بود او دختری بود که چشم باز کرده بود و منوچهر را بعنوان شوهر و شریک زندگی انتخاب کرده بود پا روی تمام احساس گذاشته بود و هرچه در توان داشت برای زندگی بهتر با منوچهر در طبق اخلاص گذاشته بود . ولی حالا متوجه شده بودکه مزداینهمه ازخودگذشتگیش هیچ و پوچ بوده اوحتی بعدها متوجه شد که منوچهر در بیشتر میهمانیهای حتی اداریش اززنان دیگربعنوان همراه استفاده میکند مردی بودکه دارای شخصیتی جاذب برای زنها داشت خوب پول خرج میکرد و برای خود نمائی از هیچ بذل و بخششی دریغ نمیکرد شاید در وحله اول با همین خصوصیات بود که مورد توجه الهه قرار گرفته بود . حالا دیگرالهه هرچه داشت رادردرون خودش دفن میکردمیدانست که چه بارسنگین وننگینی راداردتحمل میکند وقتی به گذشته فکر میکرد به یاد امیر می افتاد دلش آتش میگرفت و همین کارهای منوچهرباعث شد که الهه درضمیرناخود آگاهش هر روز بیش از روز قبل به امیر نزدیک میشد.وهمیشه این احساس را داشت که درزندگی یک بازنده است .الهه در ذات دختری بسیار مذهبی بود گاهی از خودش واحساسی که به منوچهر پیدا کرده بودخجالت میکشیدخودش رامذمت میکردولی معمولاطولی نمیکشید که بازازگوشه و کنار حرفهائی میشنید که هیچگاه دنبال نمیکرد . او میدانست توان جدا شدن از نظر خانوادگی از منوچهر را ندارد میگفت این سرنوشت من بوده از اوجدا شوم هم مشکلم نه تنها حل نمیشودکه چه بسا بیش ازبیش میشود.شرایط زندگی درخانواده الهه طوری بود که طلاق با هر شکلی یک برچسب بسیار بدی برای زن به حساب میامد دیگر اگرخدا هم ازآسمان میامد ومیگفت که حق باالهه بود هرگز کسی باور نمیکرد همه گویا با هم همعقیده بودند که در یک طلاق این زن است که گنهکار است برای مرد ننگ نیست . و این تصویری که بعد از طلاق الهه به آن فکرمیکرد پای اورابرای گرفتن حقش لنگ کرده بود.مادرش همیشه گفته بودخدایکی شوهرهم یکی . به هرحال باید زندگی میکردپس بهتر دید پیش ازآنکه جلوی دیگران حرمتش ازبین برود وضمنا روی منوچهر را بیشتر باز نکند بهتر است دندان سر جگر بگذارد و بگذرد . ولی درهمان وقت هم ازآنجا که ذاتا زن متعصبی بودرنج میبردوبا خودش فکرمیکرد.درخانه ات کسی هست که در کنارش قدم میزنی همپایش میدوی میخندی وگریه میکنی  دربسترش میخوابی.برای آرامشش باوخدمت میکنی و به ابراز احساساتش پاسخ مثبت میدهی .به یاد بیاورکه صبور و تنگدل سکوت کردی .دلت شکست فقط دیدی و دم نزدی . اشکهایت را هدیه بالشت کردی ودردهایت را درخیالت زیروروکردی . همانوقت .و شاید بارها خود رامذمت میکرد . او نمیخواست و حتی در تفکرش هم نمی گنجید که زندگیش به این نقطه برسد. یکی دو بار با منوچهر درگیر شد حتی یکبار که کار مشاجره ی آنها بالا گرفت و الهه گفت من را فقط و فقط شرایط اجتماعی به این ازدواج مومن کرده منوچهر درحالیکه گره کراواتش رامحکم میکرد وخود را برای گذراندن شبی خوش آماده میکردبه الهه گفت من تو وسمررا دوست دارم نمیخواهم زندگیم ازهم بپاشد . ولی تو هم قبول کن که من شرایطی دارم که باید با هروسیله شده آن راحفظ کنم درست است که من اصولا نمیبایدازدواج میکردم ولی خوب اینهم اشتباهی بودکه کردم حالاهم برای اینکه این مسئله نه به توونه به من زیان برساند میتوانم توو سمر را به خارج بفرستم تمام نیازت را هم خودم تقبل میکنم آنوقت میتوانی آنجا هم آزاد باشی و هم اگر واقعا نتوانستی مرا تحمل کنی با جدائی هم رضایت دارم توهم مجبوربه پاسخ نخواهی بود. این حرف منوچهر آخرین ضربه و کاری ترین ضربه ای بود که به ریشه وابستگی الهه خورد. او دختری بسیار باهوش بود میدانست که دیگر روی این زندگی نمیتواند حسابی باز کند باید سعی کند خودش به تنهائی زندگی کند با منوچهر درظاهروبی منوچهر در باطن . و آنوقت شروع کرد به پایه ریزی کردن زندگیش با امیر . از اول شروع کرد که عاشق امیر است به گذشته برگشت .تک تک لحظه هایش با امیر را سعی کرد در ذهنش زنده کند و بی آنکه هیچکس از دلش خبر داشته باشد زندگی زنانه اش را با امیر آغاز کرد . حالا الهه دو زندگی داشت در ظاهر زن منوچهر بود زنی پاک و آراسته و سازگار و همانی که همه آرزوی داشتنش را داشتند مادری فداکار برای سمر و باعث افتخار خانواده . او ضرب المثل زنی بود که آرزوی هر مردیست . زیرا کم و بیش همانطور که آفتاب زیر ابر پنهان نمیماند همه از رفتار و خصوصیات منوچهرآگاه شده بودن حتی مادرالهه . ووقتی میدیدند که الهه اینگونه به زندگی و شوهر وبچه اش وابسته است واقعا الگوی بهترینها شده بودکسی ازدل الهه خبرنداشت نمیدانست اودرچه برزخی زندگی میکند در ظاهر زنی مومن به خانواده وشوهر ودر باطن؟؟؟؟ ووقتی آن افکار از ذهنش میگذشت که دیوانه وار به امیر فکر میکند و تمام ساعات زندگیش را بی هیچ توقعی به امیر هدیه داده  .آری همانوقت درخودش میشکست ودر نهانخانه دلش زمزمه که .خیانت کردی.خیانت به او ، خیانت به این ،  و از همه مهمتر خیانت به خودت آری این اسمش خیانت است .درست است که دریچه ی این خیانت رامنوچهر به روی توبازکرد.ولی اگرامیر نبود .اگر فکر او نبود . اگر و اگر واگر.این اگرها شب وروزالهه رابه هم ریخته بود.ولی دست خودش نبودمنوچهر به سفرهائی میرفت که به ظاهر مجوز داشت و وقتی هم که نمیرفت اکثرا شبها بسیار دیر میامد و حتی در شرایطی که الهه و یا سمر مریض بودند و نیاز به پزشک داشتندمنوچهرمعلوم نبود کجا بودوبعدهم که می آمد باچاپلوسی وزبانبازی به خیال خودش دل الهه رابه دست میاورد ولی او نمیدانست که دیگر در دل الهه جائی ندارد . الهه فقط نگاه میکرد و گاه زهر خندی میزد ومنوچهر آنقدر مست خودش و شرایطش بود که هرگز به باورش نمی گنجید که الهه هر روزبیشتر ازروز پیش از او دورمیشود  فقط و فقط  به خاطر خانواده اش و سمر او را تحمل میکند .الهه در حقیقت حالا تنها شده بود تنهای تنها . خودش با خودش سرگرم بود . به سمر عشق میورزید و او شده بود تمام آرزوهایش. و منوچهرهم به خیال اینکه درزندگی آدم موفقی هست خانه وزندگی مرفه وزنی زیبا ودختری زیبا داردوضمنا بساط بیرون از خانه اش هم جوراست خودش را بسیار توانمند میدید . او نمیدانست که الهه همان روز یعنی شش ماه بعد از ازدواجش در حقیقت از او جدا شده بود . منوچهر ظاهر را میدید و الهه تاسف میخورد به حال خودش و او .زمانی طول کشید تا بالاخره 

دفترالهه پر شد ازشعرو همه حالا میدانستند که الهه شاعر شده است .هیچکس نپرسید اینهمه دلتنگی . اینهمه درد . اینهمه آه و سوز از کجای دل الهه میاید . الهه از چه میسوزد و دم نمیزند . همه او را میستودند عجیب اینکه منوچهر اصلا هیچ توجهی به الهه نمیکرد نه به خودش ونه به نوشته هایش . منوچهر اصولا مردی خودخواه به تمام معنی بود اوالهه وسمر را میخواست برای اینکه به همه بگوید که آنقدر توانمند است که میتواندبا تمام قدرت هم مرد یک زندگی کاملا سعادتمندانه در کنار زن و فرزندش داشته باشد و هم بیرون از خانه از هیچ خوشگذرانی چشم نپوشد ومثل جوانهای به قول خودش یکه یالغوز زندگی کند وهر زن و یا دختری را که بخواهد انتخاب کند. او عادت کرده بوداوهرگز حتی یکباربه چهره الهه نگاه نکرده بودکه ببیند چطوردارد او رامیشکند وچطور او ذره ذره دارد آب میشود . او با تمام زرنگی که داشت حتی تصورنمیکرد که هر روز یک قدم اززنی که عاشقانه میخواست تمام هستیش راهدیه زندگی با او کند دور میشود و مردی از فرسنگها دارد روح و تمام احساس زنش را از او میدزدد . آری او بیراهه میرفت و خودش هم خبر نداشت . الهه داشت عاشقتر میشد . فصل پنجاه و هشتم

 و حالا هر روز الهه بیشتر و بیشتر از نظر روحی تضعیف میشد . احساس میکرد که در دل منوچهر جائی ندارد . او مترسکی بود که بازیچه ی دست بچه ای هوسباز و شیطان شده بودالهه هرگر چنین روزهائی را گمان هم نمیبرد او آنقدر به تصمیماتی که میگرفت معتقد بود که احساس میکرد سزاوار چنین سرنوشتی نیست . او پا روی تمام امیال خودش گذاشته بود سعی کرده بود از حد و حدودی که برایش چه از نظر خانوادگی و چه از نظر اجتماعی گذاشته بودند سرسوزنی کجروی نکند و حالا باید اینگونه بسوزد و بسازد . این رفتار های منوچهر و احساساتی که الهه داشت باعث شده بود که الهه مشتاقانه به منزل پدرش میرفت گو اینکه منوچهر آنقدر به الهه اطمینان داشت که ذره ای به او سوأ ظن نمیبرد ولی خودش هم خواسته اش این بود که الهه هرچه بیشتر سرش به رفت و امد با خانه پدرش گرم باشد تا او بهتر و بهتر به قول خودش از جوانیش لذت ببرد . او نمیدانست که الهه برای دلش به آن خانه پناه میبرد هروقت از سرکوچه وارد میشد چشمانش فقط و فقط به خانه امیر بود اینکه شاید او را ببیند میگویند عاشق اصلا به این فکر نمیکند که معشوقه اش به چه کسی دل میبندد و یا که را دوست دارد او پروانه وار عاشق شمعی هست ممکن است جمعی را در کنار خود و به عشق نور خود جمع کند . ناخود آگاه وقتی وارد کوچه میشد نقسش عمیقتر از سینه بیرون میامد و این برای آن بود که شاید بوی امیر را حس کند . او بوی عطر امیر را خوب میشناخت اگر او در همان حوالی بود و یا به تازگی از آن حا گذر کرده بود بوی امیر الهه را به وجد میاورد . خدایا این چه حسی هست که عشاق دارند . اگر برسبیل اتفاق امیر را میدید در حالیکه اغلب دست سمر دردستانش بود از خاطر میبرد همه چیز را حس میکرد همان دخترک پانزده شانزده ساله است صورتش سرخ میشد ضربان قلبش آنقد ر تند میشد که احساس میکرد الان صدای قلبش راز دلش را فاش خواهد کرد . در این زمان حال امیر هم بهتر از الهه نبود . امیر هم میشد همان پسری که گاهی از پشت در بستهی پنحره در انتظار دیدن یک لحظه دیدار الهه میماند . زمان چه بازیهائی دارد .وقتی الهه به خانه میرسید به این امید بود که شاید حوا به عنوانی به خانه آنها بیاید میدانست حوا او را دوست دارد . الهه هم حوا را دوست داشت او را دختری ساده و بی شیله پیله میدانست حوا بی آنکه بداند برای الهه همیشه از امیر خبر میاورد گویا متوجه شده بود که وقتی از امیر حرف میزند الهه مشتاق شنیدن است و چون الهه را دوست داشت دلش میخواست به هرشکلی شده به او نزدیک شود . حوا به الهه میکفت که امیر همیشه به بهانه های مخلتف از او حرف میزند . و حتی میگفت وقتی شما هستید و من به خانه میروم میدانم که امیر دوست دارد ببیند بین من و شما چه حرفهائی رد و بدل شده . حوا میکفت اصولا امیر از اینکه من نزد شما بودم احساس خوبی دارد او نمیدانست که الهه هم از حضور حوا لذت میبرد او هم احساس میکرد که حوا بوی امیر را با خودش میاورد . چه باید گفت و چه باید کرد با اینهمه دلدادگی . حالا دیگر میشود گفت که الهه واقعا عاشق امیر بود . امیر تمام وجود الهه را تسخیر کرده بود . اما همچنانکه رسم روزگار است هیچ عشقی نیست که در سکون بماند عشق یعنی تلاطم . ونوبت  این بزرگ لرزه به عشق الهه و امیر هم  زمانش فرا رسید . زیرا .خانواده حسینی با بزرگ شدن بچه ها تصمیم به تغییر مکان گرفتند . و آن روز حوا نمیدانست باید خوشحال باشد یا نه از طرفی احساس میکرد. شاید مرگ عشق امیر را در این جابجائی میدید .بالاخره هرچه بود او یک زن بود با تمام سادگیهای روستائیش دوست نداشت امیر اینچنین وابسته ی گذشته اش باشد گو اینکه این گذشته هیچ آسیبی به زندگی او نمیزد . و یا ناراحت بود از اینکه الهه را دیگر نمیدید .چون او صادقانه الهه را دوست داشت و.رفتن خانواده حسینی یاز آن محل آنچنان با سرعت انجام شد که هیچ اتفاقی نتوانست اثری بر این جابجائی بگذارد .بارفتن خانواده ی الهه دیگر هرچه امید در دل امیر بود مرد و او نا امیدانه به زندگی با حوا فقط با حوا رضایت میداد و خیال حوا از هرجهت راحت شد .زیرا  اوسنگینی سایه الهه را همیشه روی زندگیش حس میکرد . او امیررا دوست داشت . خصوصا  حالا که پای مزدک هم در میان بود  ولی هربار که امیر او را مهربانانه نگاه میکرد ته ته چشمان امیر صورت الهه را نمیتوانست نادیده بگیرد . او با رفتن خانواده حسینی احساس میکرد دارد واقعا وارد یک زندگی جدید  میشود که سالها آرزویش را داشت . حالا او صاحب شوهرش بود .  چون دیگر الهه نبود .این درک حوا کاملا درست بود . زیرا وقتی بعد از رفتن خانواده حسینی هروقت حوا و خواهرهای امیر زمانی باهم بودند و اتفاقا حرفی از خانواده حسینی به میان می آمد خواهرها علنا میگفتند که امیر از آن روز دیگر امیر سابق نیست انگار دیگر هیچ حسی در وجوش قابل رویت نیست . میخورد . میخوابد و به بچه و زندگیش توجه دارد ولی کاملا مشهود است که دلش مرده . آنها برادرشان را خوب میشناختند . و میدانستند که الهه دل امیر را با خودش برده .و اما دلداری به حوا میدادند که بالاخره چقدر میتواند این خواستن ادامه پیدا کند امیر هم وقتی دیگر مدت مدیدی الهه را نبیند فراموش میکند . گدشت زمان بدترین دردها را علاج میکند .ولی همیشه اینگونه که انسانها استدلال میکنند نیست . و خیالات همیشه درست از آب در نمیاید .شاید سالها بود که خانواده گلستانی از امیر میخواستند که از آن محله بروند در حقیقت آنها دیگر خود را بالاتر از این میدانستند که در آن محل سکونت داشته باشند ولی این تصمیم با مخالفت بسیار زیاد امیر روبرو بود امیر بهیچ قیمتی حاضر به ترک این خانه نبود او به عشق الهه صبح برمیخاست و نفس میکشید اگر کوچ کنند آنوقت او چه کند ؟ مگر بی الهه امیر میتوانست زندگی کند حتی وقتی ازدواج کرد و بچه دار شد حتی وقتی الهه مال مرد دیگری شد و تقریبا از این محل رفت ولی خانه او در حقیقت اینجا بود هر یکی دو روز یکبار حتما میامد و میرفت همین برای امیر امید بود . ولی حالا دیگر در خانه آقای حسینی بسته شد و تا آمدن همسایه ای دیگر هیچکس به آن خانه آمد و رفت نمیکرد . دل امیر گرفت و امیری که از مدتها قبل هرچه خواهرها و خصوصا حوا می گفت راضی به ترک این خانه نمیشد خود قدم پیش گذاشت یکماه بعد از رفتن خانواده ی الهه آنها هم از آن محل به تقریبا شمال تهران رفتند و زمانی چند نگذشت که هرد و خانه خراب شد و به جایش خانه هائی بلند و مدرن بنا شد و خاطرات الهه و امیر به تاریخی بی تاریخ سپرده شد .ولی گویا این عشق می باید پایانی میداشت . مثل تمام جریانهای زندگی .  فصل پنجاه و نهم

زندگی به سرعت برق وباد گذشت.الهه در پیله ی عشقی نا فرجام خود فرورفت اومیدانست که امیررا دیگرنمیشد دراین تهران بزرگ پیدا کرد .کم کم در ذهن الهه همه چیز مرد .  گویا اصلا نه الهه ای بود و نه امیری . امیر هم حال و روزی بهتر از الهه نداشت . بی الهه زندگی مثل یک ابری بی سرانجام در آسمان زندگیش پراکنده شد . آری مثل یک ابر . شاید اگر لحظاتی به ابرهای آسمان خیره شوید احساس میکنید که ابرها هرلحظه به اشکال مختلفی در میایند . بی آنکه زیاد یا کم شوند گاهی منسجم و گاهی بسیار پراکنده . این نشانی از زندگی امیر بود الهه هرگز در امیر نه فراموش شد و نه مرد . حتی سایه اش هم کمرنگ نشد . و تنها کسیکه بجز خود امیراین رامیدانست حوا بود.اومیدید که نگاه جستجوگرامیرهمیشه الهه را میکاود . او حس میکرد که هیچ چیز به نفع او رقم نخورده . امیرهمان شوهردلسوز برای اوو پدری دلسوزتر برای بچه ها و عاشقی عاشقتر برای الهه مانده است . هرگاه که ربابه برای دلداریش میگفت حوا خانم دیدی همه چیزتمام شد وامیرماندبرای توو بچه هایت؟ حوا سری تکان میداد و میگفت ربابه مگر میشود کسی خودش راگول بزندمن میدانم هرکارامیردرمورد من و بچه ها میکند وظیفه است . او مرد خوبیست . برای من شوهری متعهد و برای بچه ها پدری به تمام وکمال است ولی دلش مال ما نیست. این حال روزامیربود در واقع  برای هرکدام از این دو عاشق زندگی به روال کسل کننده و روزمردگی ادامه پیدا می کرد .نپرسید که عاقبت این عشق به کجا کشید . عاقبتش به آسمانها رفت . به این امید که شاید در آسمانها به هم برسند . گوشه ای از قلب هرکدام از این لیلی و مجنون آنچنان به هم تعلق داشت که فقط مرگ میتوانست پایانی بر آن در این دنیا باشد .زمان مثل برق وبادگذشت.انسان وقتی ناعلاج باشدخودرا بدست ان میسپارددرست مثل مرگ است که راهی جزقبولش نمیتوان داشت  ..الهه مادر بزرگ شد و امیر پدر بزرگ . دهها سال گذشت. در این مدت هیچ اتفاقی نیفتاد . ولی نه فراموشی به سراغ  امیرآمد و نه لحظه ای میشد که  الهه امیر را بتواندازذهنش بیرون کند . جای امیر در ذهن الهه مثل معبدی بود که در زمان تنهائی و یا وقتی خیلی دلش میگرفت به آن پناه میبرد . آری عجیب نیست اگر بگویم  . هردو هنوز عاشق بودند . درست مثل همان زمانها که هرروز چشم درچشم هم داشتند و امید به دیدار. این عشق مانند نقش کنده شده روی قلب آنها بودکه حتی اگر خودشان هم میخواستندخلاصی از این شیفتگی امکان پذیر نبود .

تلفن خانه الهه زنگ زد.صدای زنی مسن ونا آشنا الهه رامخاطب قرارداد و گفت. ببخشیدمزاحمتان شدم .سئوالی داشتم .الهه با شک و دودلی جواب دادبفرمائید  صدا ادامه داد شما الهه خانم هستید؟ منظورم الهه ی حسینی است . الهه که نمیدانست طرف صحبتش کیست گفت.بله ولی شما کی هستید؟ او گفت  سلام الهه خانم من حوا هستم.امیدوارم مرا بخاطر بیاورید. الهه اول متوجه نشد . دو باره پرسید کی ؟ مخاطب گفت من حوا هستم زن امیرگلستانی ..وصدا منتظر جواب الهه ماند. حال الهه دگرگون شد . حالا او مادر بزرگی پیر و درهم شکسته شده بودولی درآن لحظه احساس کردهمان دخترک نوجوان عاشق است .کمی که به نظر طرف مقابل الهه بسیار طولانی آمد الهه مکث کردزبانش بند آمده بود.احساس میکرد این صداباید خبری به او بدهد . دلش لرزید. یک آن که هجوم افکار باندازه سالی او را در خود غرق کرده بود . حوا؟ برای چه ؟ از کجا و چرا مرا پیدا کرده ؟ زنگ زدنش نمیتواند خبر خوبی را برایم بیاورد . وای خدا.نکند....وقلبش فرو ریخت .در آن لحظه نمیدانست بیدار است یا خواب . یعنی درست میشنود این صدای حواست ؟ زنِ امیر ؟ پس از اینهمه سال ؟ همانطور که گفته اند عشاق ضربان قلبشان بهم نزدیک است دراین لحظه گویا ازهمین تلفن الهه میخواست بداند حال امیرچطور است کاش میتوانست اولین سئوالی که از حوا میکند این باشد که امیر کجاست ؟ چه میکند؟ و........ ولی اینها فقط خیالاتی بود که میتوانست درذهن یک عاشق نقش ببندد . تمام این افکار فقط و فقط به چند ثانیه بیشتر دوام نداشت .الهه به سرعت خودش را جمع و جور کرد و گفت . بفرمائید حوا خانم . یادم آمد ببخشید خوب سن و سال است دیگر انسان خاطراتش راهم فراموش میکند خصوصا با اینهمه سال .خوب رسیدن به خیرچی شد که یادمن کردید ازکجا مراپیدا کردید ؟ حوا که منتظر همین سخنان ازطرف الهه بودگفت . من آدرس شما را میدانستم . دلم میخواهد یک لحظه شما اجاره بدهید مزاحم وقتتان بشوم . دلم میخواهد شما را از نزدیک پس از اینهمه سال ببینم . ممکن است ؟ الهه گفت باشد خوشحال میشوم ولی خیلی نگران هستم شما خبری میخواهید به من بدهید ؟ وای انشا الله که خیرباشد . حوا گفت امروز عصر وقت دارید ؟ ضمنا میخواهم خواهش کنم زمانی به من وقت بدهید که درخانه تنها باشید. یعنی دلم میخواهد این ملاقات را هیچکس نفهمد . حتی شوهرتان . . البته هرچه زودتر باشد بهتر است . الهه هنوز در وهم و خیال داشت سیر میکرد و هزاران سئوال بی جواب ذهنش را مشغول کرده بود راستش نمیدانست چه باید بکند سرانجام این ملاقات به کجا ختم میشد . نکند عواقبی داشته باشد . الهه زن محتاطی بود هیچگاه در زندگیش ریسک نکرده بود همیشه با دست باز بااطرافیانش خصوصا منوچهرزندگی و رفتار میکرد . هیچ نقطه ی مبهمی در زندگیش نبود . برای همین زندگی بسیار آرام و راحتی را باشوهرواطرافیانش داشت و حالا حوا از او میخواست که این مسئله که بسیار هم از نظر او مهم بود از دید افراد خانواده خصوصا شوهر مخفی بماند.باهمه ی این افکار دلش میخواست حوا را ببیند . دلش میخواست همسر امیر را ببیند شاید در ضمیر نا خود آگاهش میخواست او را در این زمان با خودش مقایسه کند میخواست ببیند امیر کجاست  چه میکند . خوشبخت است زندگیش در ارامش است آیا هنوزبه او فکر میکند که این فکر آخر در همان لحظه خنده ای استفهام امیز به گوشه لبانش آورد . امیر آن روزها که میتوانست به من بگوید دوستم داردنگفت .زمانی فهمیدم که حوا برایم روشن کرد حالا بعد از اینهمه سال چطور او به یاد عشق و عاشقی آنهم با من که دیگر از تمام وجودم چیزی جز یک مشت استخوان پوسیده و صورتی که شبیه صورتک است باقی نمانده ؟ حالا؟؟؟؟به حوا گفت باشد حواخانم امروز اتفاقا من وقت دارم کسی هم در ساعتی که به شما میگویم در خانه نیست . منتظرتان هستم .شما میدانید محل زندگی مرا ؟ حوا گفت بله همه چیز ر ا میدانم . حتما مزاحمتان خواهم شد . و ارتباط قطع شد .   فصل شصتم

الهه  صبح فردای آن روزرا به حوا قول داد . چون در آن ساعت هیچکس در خانه نبود . و اما از لحظه ای که حوا تلفن را قطع کرد دیگر الهه حال درستی نداشت . نمیدانست چه بر سرش آمده . تمام تنش مثل کسیکه در آتش تب میسوزد شروع به سوختن کرده بود دلش میخواست ساعتهای پیش رو ثانیه ای شود . او میدانست که این تلفن و این درخواست حوا اتفاق پیش پا افتاده ای نیست . هرگز نمیتوانست فکرش را متمرگز کند . اصلا گویا ذهنش از کار افتاده بود . روی صندلی نشست . تمام دنیا برایش شده بود امیر . خدایا نکند ؟. نه او نمیخواست به نبود امیر فکر کند . گو اینکه سالها بود امیررا یک لحظه هم ندیده بود ولی خودش که میدانست امیر درکجای دلش مسکن کرده . او روزی نبود که به امیر فکر نکند . احساس کردکه شاید بیهوده نیست که مدتهاست چشم که بر هم میگذارد نقش امیر در جای جای قلبش زنده میشود . چشمم را می بست و به امیر و روزهای گذشته فکر میکرد . احساس میکرد همان دختر هفده هجده ساله است که از کوشه و کنار خانه هرجا میشد سرک کشید به دنبال دیدن یک لحظه صورت امیر بود .یادش میامد که هر شب دفترش را باز میکرد و هرچند بار در روز او را دیده بود ضربدر میزد . هر ضربدر گرمی دلنشینی را به او هدیه میداد . بعضی اوقات مینشت و سرگرمیش این بود که تعداد ضربدر های آن ماه و یا آن هفته را بشمارد . و حالا شبها بی آنکه دیگر از آن دفتر نشانی باشد به خاطر میاورد که چقدر اورا دیده . کجا دیده . الهه از زمانی که از آن محل آمده بود دیگر هرگز به آنجا نرفته بود تا اینکه سالها بعد چند بار بی آنکه کسی بداند تنها به آن محل رفته بود میدانست امیر دیگر در آن جا سکونت ندارد اما گویا هنوز عطر امیر را حس میکرد . حضورش را حس میکرد . نگاهش را و آرزوهای جوانیش را در آنجا حس میکرد . و حالا با این تلفن دگرگون شده بود . نمیدانست چه اتفاقی افتاده او با امیری زندگی میکرد که میدانست دیگر امیدی به دیدارش ندارد میتوانست حدس بزند که حوا تنها به دیدارش میاید . ولی چه شده که حوا به یاد او افتاده ؟ از کجا آدرسش را میداند؟ چرا اصلا باید این دیدار با این فاصله ی زمانی پیش بیاید . حقیقت داشت که الهه خود را در مرز دیوانگی میدید . او حالا زنی بالای شصت سال را داشت ولی در این لحظه به دخترکی میمانست که گویا منتظر است در باز شود و خواستگاری که مدتها در انتظارش بود به دیدارش بیاید . ولی در ضمیرش حال خوبی نداشت میدانست خبر خوشی همراه حوا نخواهد آمد . حتما؟؟؟؟؟ ولی نه امیر نمرده . اگر مرده بود که دیگر جائی برای این دیدار نبود . و اگر زنده بود؟؟؟.

گویا ساعتها الهه در همین حال بود . زمان می گذشت و او درگیر این ماجرا شده بودوقتی منوچهر کلید را در قفل در چرخاند تازه الهه متوجه شد ساعتهاست که بیخود از خود روی همان کاناپه که نشسته بود بی هوش و بی گوش افتاده است . وقتی منوچهر الهه را به آن حال دید کمی متعجبانه به او گفت . اتفاقی افتاده ؟ الهه کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت نه . گویا کمی از صبح که بلند شدم فشارم افتاده . راستش به حال نبودم . منوچهر که این حرف حسابی قانعش کرده بود آمد دستی به سر و روی الهه کشید و بعد که مطمئن شد حالش عادیست گفت . بلند شو مثل اینکه مرا دیدی حالت خوب شد . احتمالا ناهار هم نخوردی. الهه کفت نه اصلا گویا به خواب رفته بودم . ترس الهه را در بر گرفت . نکند اتفاقی بیفتد و منوچهر بوئی ببرد ؟ منوچهر در همان زمانها فهمیده بود که امیر عاشق الهه بود و همیشه به الهه میگفت من نمیدانم با  داشتن چنین خواستگارهمه چیز تمامی چرا به او جواب رد دادی . و هنوز هم با اینکه سالها از آن زمانها گذشته بود وقتی حرفی از زمانهای قدیم می افتاد منوچهر اسم امیر را می آورد . شاید ناخودآگاه متوجه شده بود که با آوردن اسم امیر الهه حالش فرق میکند . بهر حال این یاد آوریهای منوچهر الهه را ترساند . میدانست که اگر اسمی از حوا ببرد و بگوید که میخواهد به دیدنش بیاید ممکن است منوچهر مشکلی ایجاد کند و کار به جائی بکشد که هیچکس نمیتواند پیش بینی کند پس بهتر دید تا میتواند خود را کنترل کند تا ببیند فردا چه پیش خواهد آمد .

صبح آن روز وقتی منوچهر چشمش به الهه افتاد با ناباوری گفت . الهه گویا حسابی مریض هستی احساس میکنم پای چشمت گود افتاده او نمیدانست که الهه آنشب را تا صبح نخوابیده . مگر میشود با حالی که الهه داشت خوابید . منوچهر درست فهمیده بود او سالها کنار الهه زندکی کرده بود . هر چند در جوانی بسیار به الهه صدمه زده بود و در حقیقت مردی بود که پای بند زن و زندگی نبود ولی حالا دیگر آبها از آسیاب افتاده بود و او هم که مردی بود در مرزهفتاد سالگی نه تنها به خانه و زندگی وابسته شده بود بلکه میخواست ظلمی را که در تمام طول زندگی به الهه کرده بود جبران کند برای همین بسیار به او مهر میورزید . ولی متاسفانه دانه های زهرآگینی را که در جوانی در دل الهه کاشته بود . آنقدر در جان الهه ریشه دوانده بود که فقط ظاهر زندگی الهه بود که به نظر دلبستگی او را به منوچهر نشان میداد . الهه زنی بود وابسته به اصول خانوادگی . ضمنا هرچه بود گذشته بود و الان دیگر زمانی برای تصفیه حساب نبود . جوانیش که به هدر رفته بود حالا حد اقل در پیری زندگی ساکت و آرامی را میگذراند وظاهر امر هم نشان میداد که با منوچهر خوشبخت است . همین برای الهه کافی بود .

در جواب منوچهر که حال الهه را پرسیده بود او گفت . نه هنوز احساس میکنم فشارم متعادل نشده . چیزی نیست یکی دو ساعت دیکر حالم خوب میشود منوچهر گفت نه من به این حال و روز نمیتوانم ترا رها کنم یا میمانم و یا تو باید ترا به درمانگاهی ببرم میترسم فشارت کار دستمان بدهد . این حرف منوچهر دل الهه را لرزاند. بالاخره به هر ترفندی بود منوچهر را راضی کرد که به سر کارش برود و قول داد اگر لازم شد با تلفن به او و یا به سمر اطلاع دهد ضمن اینکه از منوچهر خواست به سمر اصلا حرفی نزند. تا اینجا الهه موفق شده بود . منوچهر که رفت تازه حال الهه بدتر شد انتظار داشت دیوانه اش میکرد یک لحظه چشمش را از ساعت بر نمیداشت . تا.......

درست سر ساعت مقرر حوا زنگ خانه الهه را زد . الهه وقتی در را باز کرد با زنی در هم شکسته تر از خودش کمی هم خمیده روبرو شد . باخود فکر کرد حتما منهم به همین روز افتاده ام و خودم خبر ندارم چون حوا و الهه درست هم سن و سال بودند . الهه با لبخند از حوا استقبال کرد از جلو در کنار رفت و او را دعوت به داخل شدن کرد .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران