فصل شصت و یکم

اگر حوا کمی دقت میکرد از لرزش صدای الهه میتوانست بفهمد که او چه حالی دارد . میتوانست بقهمد که او با خودش بوی امیر را برای الهه هدیه آورده است . میتوانست بفهمد که الهه دردلش چه آشوبی برپاست . چشمهای الهه بعلت نخوابیدن کمی پف آلود بود و با آنکه سعی کرده بود با کمی دستکاری در صورتش در اولین دیدار به نظر حوا خیلی پیر و شکسته نیاید ولی نگاه نگرانش همه چیز را میتوانست به راحتی القا کند .  حوا هم گویا حال درستی نداشت . دوزن در مقابل هم . که هرکدام به نوعی شکستی سخت در زندگی خورده بودند . یکی ناکام و دیگری عمری در حسرت .نگاه حوا اول کمی به صورت الهه خیره شد و سپس انگار میخواست اوضاع زندگی او را با دیدن اثاث خانه اش حدس بزندبهمین جهت  با چشمانش دور تا دور خانه را به دقت برانداز کر د و دو باره به صورت الهه رسید . و با اشاره الهه اولین مبلی را که در کنارش بود انتخاب کرد و انگار کوهی از درد را بر آن می اندازد خود را به روی آن انداخت .الهه ازآن لحظه که حوا تلفن را قطع کرده بود صدها بار این صحنه را تجسم کرده بود . نمیدانست حوا برای چه خبری میخواهد او را ببیند . لحظه ای دلش آرام میگرفت به خیال اینکه شاید حرفهای حوا او را از عشقی که امیر به او داشته و یا شاید ..... نه نمیخواست خبر دیگری داشته باشد . ابلهانه به نظر میرسید که حوا برای خبری خوش به خانه ی الهه آمده باشد . ولی با اینهمه سال و اینهمه فاصله یعنی مگر امکان داشته هنوز رشته ای در میان الهه و امیر مانده باشد که حوا را به الهه برساند؟ زمان هرچه را که تلخ و یا شیرین باشد بالاخره برملا میکند . این تنها دلخوشی بود که الهه به خودش در پایان نتیجهه گیریهایش میزد . پس باید صبور باشد . مثل تمام سالهای که عشق امیر را در سینه اش پنهان کرده بود . صبور و تنگ دل و شاید امیر هم همچون او صبورانه و تنگ دلانه زندگی کرده .

پس از مدتی مکث که نه الهه میدانست چه باید بکند چون کاملا دست و پایش را گم کرده بود و نه حوا . بالاخره الهه شروع کرد به تعارفات معمول .از اوضاع زندگی حوا پرسید که چند بچه دارد و بچه ها چه میکنند و خودش هم در مورد زندگی داخلیش اطلاعاتی را که لازم میدید به حوا داد . او میخواست هرچه زودتر حوا دهانش را باز کند . بی تابی الهه حد و مرزی در این زمان نداشت . وقتی کمی یخ میان آن دوبا حرفهای الهه تقریبا  آب شد حوا به خود جرات داد و به الهه گفت . میخواهم بی تکلف و دور زدن با شما صحبت کنم . این حرف حوا دلشوره ی الهه را بیشتر کرد و در حالیکه با چشمانش از او میخواست ادامه دهد به صورتش خیره شد . از طرز رفتار حوا معلوم بود که برای گفتن بسیار تردید دارد . انگار میخواست با گرفتن  زمان برای خودش جرات وشهامت دست و پا کند . وقتی الهه حال او را دید برای اینکه او را هرچه زودتر وادار به حرف زدن بکند گفت حوا خانم اگر حالتان خوب نیست اول چایتان را بخورید وکمی آرامش بگیرید و بعد صحبت کنید . حوا گفت نه الهه خانم باید هرچه زودتر به خانه بروم ضمن اینکه میترسم شوهرتان سر برسد . الهه گفت نه او دیر به خانه میاید . ولی من منتظر هستم شما حرفتان را بزنید .

حوا حالا کمی آرام شده بوددر حالیکه معلوم بود هنوز حال و احوال درستی ندارد رو به الهه کرد و گفت .ببخشید که میخواهم به یکباره بروم سر اصل مطلب راستش حال درستی ندارم اگر مجبور نبودم نه شما را اذیت میکردم و نه خودم اینطور پیش شما ی  آمدم  چشمان الهه یک لحظه از صورت حوا برداشته نمیشد . حتی مژه هم نمیزد . این حال الهه درست حال دیوانه ای را داشت که زمان و مکان را از یاد برده . نمیدانست چه حالی دارد . حوا هنوز نتوانسته بود به درست حرفهایش را جمع و جور کند . با مکثی طولانی رو به الهه کرد و گفت از این حرفی که میزنم حتما تعجب خواهید کرد ولی مجبورم . من امروز آمده ام اینجا که  شما را به خانه ام دعوت کنم .  و سپس با آه بلندی که کشید انگار کوله بار سنگینی را به زمین گذاشته .

چشمان الهه گرد شد . هر چیزی را حدس میزد غیر از این تقاضا . با همان شوکی که به او وارد شده بود گفت . مرا برای چه به خانه تان دعوت میکنید؟

حوا گفت . خوشبختانه مثل اینکه وقت دارید .راستش نگران این بودم که چنین زمانی را در اختیار نداشته باشم ولی وقتی گفتید شوهرتان دیر میاید  برای همین با خیال راحت من با شما حرف میزنم . مرا که میشناسید من روستائی هستم و صادق. از اول هم همینطور بودم. یادتان که هست . الهه با چشم تائید کرد . حوا گفت . میخواهید بگویم شما چه نقشی در زندگی من داشتید ؟ الهه گفت خوب بله مشتاقم که بدانم . حوا ادامه داد .بگذارید از همان زمان که از هم جدا شدیم داستان را شروع کنم که هیچ جای ابهام و نقطه ی تاریکی به جا نماند . الهه چشمش به دهان حوا دوخته شده بود . آری احساس میکرد حرفهائی خواهد شنید که سالها و سالها پیش حسرت شنیدنش را داشت . حرفهائی خواهد شنید که سالهای سال است در رویا هایش از دهان امیر میشنود . حرفهائی را خواهد شنید که میتوانست از او یک زن خوشبخت بیافریند و حرفهائی خواهد شنید که باورش برایش سخت خواهد بود .حرفهائی خواهد شنید که به او گوشزد کند که اینهمه سال آیا دلش به او دروغ گفته یا راست . او همیشه در رویاهایش امیر را عاشقانه میدید . یک لحظه از او بی مهری ندیده بود . و حالا منتظر بود . میخواست بداند رویاهایش کاذب بوده یا واقعیت داشته .

حوا گفت . بعد از رفتن شما از آن محل  امیر قبول کرد که ما هم جا به جا شویم . این را هم بگویم که  سالها بود خانواده ی امیر یعنی خواهر هایش دیگر آن محل را در شان خودشان نمیدیدند و مصرا  میخواستند از آن خانه بروند همه بجز امیر این تصمیم را داشتند ولی هرگز نتوانسته بودند حریف امیر بشوند امیر گفته بود خانه را بفروشید من در همین محل جائی اجاره میکنم و مینشینم امکان اینکه من از این محل کنده بشوم وجود ندارد وهیچکس نمیدانست چرا امیر اینهمه به این خانه و این محل به این حد علاقمند است . بالاخره با رفتن شما طلسم این جابجائی شکست و خود امیر قدم جلو گذاشت و به سرعت برق و باد ما هم از آن محل کوچ کردیم و آمدیم به همین محلی که الان من شما را به آن دعوت میکنم. بعد از مزدک ما صاحب دو فرزند دیگر هم شدیم . دختر دومم مهنوش  و پسر کوچکم مازیار . من خیال میکردم امیر از فکر شما فارغ شده . و این به زندگی روحی من سرو سامانی داده بود . مزدک که مدرک مهندسیش را گرفت زمانی بود که من به این خیال باطلم خندیدم . نه امیر هرگز از خیال شما فارغ نشده بود  . حال میپرسید چرا ؟ حق دارید . وقتی من این مطلب را فهمیدم متوجه شدم که چقدر ساده اندیش بودم و نادان . چشمم را بسته بودم و خیال میکردم از دل برود هرآنکه از دیده برفت . در حالیکه نمیدانستم هرکجا او برود دل به همانجا برود .

البته نا گفته نگذارم که گه گاهی به سادگی خودم میخندیدم . میپرسید چرا؟ خوب بالاخره من زن امیر بودم . میگویند اولین کسیکه بفهمد همسرش به او راست میگوید و یا دروغ طرف مقابلش است . من در حقیقت به آنچه میخواستم جامه ی حقیقت پوشانده بودم مه عاشق امیر بودم . من حاضر بودم امیر زن دیگر بگیرد و حتی اگر مرا طلاق هم بدهد من از او دور نباشم . امیر با اینکه تمام هوش و حواس و قلبش پیش شما بود ولی از نظر یک شوهر مسئول هرگز شانه خالی نکرد و هرگز نگذاشت بچه هایمان بفهمند که من فقط و فقط نقش یک زن را بازی میکنم نه زنی که شوهرش عاشقانه او را دوست دارد . بهر حال همین اخلاق امیر برای من قابل ستایش است من خودم میدانم که از اول هم من تکه ی امیر نبودم این آشی بود که سرور برایم پخته بود . دامی بود که او برای نفع خودش پهن کرده بود . من خیلی چیزها در این سالها فهمیدم و واقعا شرمنده هستم از اینکه خواهری مثل او دارم . حالا به حرف پدرم میرسم که همیشه و همیشه با ازدواج من و امیر مخالف بود میگفت او پسری از خانواده شهری و بسیار با ما متفاوت است . هرگز تو نمیتوانی با او زندگی کنی.میگفت معلوم نیست سرور چه کلکی توی سرش هست . آخر تو کجا و خانواده ی گلستانی کجا . اصلا آنها چطور با سرور ارتباط دارند که البته بعدها فهمیدم که نه خانواده ی گلستانی که ربابه با سرور ارتباط داشت یعنی در حد کلفت خانه چنانچه بعد از ازدواج من که آنهم خودش داستانی دارد هرگز خواهرهای امیر و خود امیر خیلی سرور را تحویل نگرفتند تا کار به جائی رسید که حضور او و دو دخترش باعث شد که من بین او و خانواده شوهرم یکی را انتخاب کنم .

هرچه گاهگاهی به سرور درد دل میکردم که تو مرا در این زندگی انداختی میدانستی امیر الهه را دوست دارد چرا اینکار را کردی او به لطایف الحیل از زیر بار پاسخ دادن فرار میکرد . و گاهی نهایتا میگفت مگر الان این پسر چیزی برای تو کم گداشته . والااز تمام دختران اطراف تو خوشبخت تر هستی حالا تو دلش هرچی هست باشه بالاخره فر اموش میکنه .

البته این حرفهای سرور هم تقریبا درست بود و هم بهر حال مرا آرام میکرد . ولی اصل ماجرا هرگز از چشم و دل من پنهان نبود . امیر تو را دوست داشت تا تمام وجودش . الهه همچنان محو حرفهای حوا شده بود . لب از لب باز نمیکرد . حرفهای حوا در حقیقت همان چیزهائی بود که او آرزوی شنیدنش را داشت . دلش میخواست این لحظات تا عمر دارد طول بکشد .

حوا گفت بله روزی من به این عشق پی بردم که مزدک مدرکش را گرفت .    فصل شصت و دوم

حوا داشت توضیح میداد و الهه مسخ شده هنوز به او نگاه میکرد . اتفاقی که افتاده بود از حد تصور الهه فراتر بود هنوز در این فکر غوطه میخورد که علت آمدن حوا به خانه او پس از حدودچهل سال چه معنائی میتواند داشته باشد . اولین چیزی که در نظر اول برای الهه مهم بود وجود امیر بود . او هنوز عاشق امیر بود تار و پود وجودش در او حل شده بود دیگر دست خودش نبود فکر او همیشه و همیشه با او بود . لحظه هایش خصوصا وقتی تنها بود با او بود برایش آواز میخواند . همه با خنده میگفتند الهه عاشق است ولی به ذهن کسی خطور نمیکرد که زنی به آن سن و سال و داشتن شوهر و حتی نوه عاشق باشد ولی صدای الهه از ته دلش نشات میگرفت و اگر کسی مثل اوعاشق بودمیتوانست این حس رادرصدای الهه حس کند.هر چند باورش سخت بود.برای همین اولین چیزی که برای الهه مهم بود امیر بود و بس . پس به محض اینکه در را که باز کرده بود به لباسهای حوا نگاه کرد او در لباس عزا نبود همین باعث شد که الهه نفس راحتی بکشد ولی به یک باره ذهنش را شیطان ربود نکند مدتهاست ؟؟؟؟؟؟؟ ولی نه اگر اینهمه مدت گذشته باشد چه لزومی داردحوا حالا به فکرافتاده باشد که شاید مثلا پیغام امیررا به اوبرساند آنهم با اینهمه ملاحظات . بهر حال دلش را به بودن امیر گرم کرد . صد البته که بیشتر مشتاق شد تا بداند حضور حوا بچه منظور است.حالا هرچه باشد حتما پای امیر در میان است . درست این زمان حوا داشت به حرفش ادامه میداد و به الهه میگفت که علت آمدنش چه هست .

وقتی مزدک مدرکش را گرفت یک روز امیر به او گفت . مزدک یادت هست کوچک که بودی من برایت همیشه یک قصه را تکرار میکردم ؟ و میگفتم وقتی مهندس شدی میرویم خواستگاری سمر دختر الهه خانم که همسایه روبروی خانه ما بود ؟ مزدک گفتم بله پدر مگر میشود یادم برود ولی حالا منظورتان چیست ؟ اون یک داستان و قصه بود و سالهاست که گذشته والان معلوم نیست آن دختر که سمر اسمش بود الان کجا هست و چه میکند . اصلا شرایط ازدواج با من یا هرکس دیگر را دارد تازه ممکن است ازدواج کرده باشد . ولی با این حرف شما من فکر میکنم شما به این نتیجه رسیده اید که حالا درست همان زمان است . بله؟ من که شاهد حرف زدن امیر با مزدک بودم گفتم . حالا کجا ما بگردیم خانه الهه خانم را پیدا کنیم ؟ . امیر گفت من هم خانه الهه را میدانم و هم خانه مادر و پدرش را . همه ی فکرهایم را هم کرده ام میدانی که این آرزوی من بوده و هست . حالا از تو که مادر مزدک هستی میخواهم که آستینهایت را بالا بزنی و بروی برای مزدک خواستگاری سمر. لازمه اش این است که تو به بهانه ای بروی و سروگوشی آب بدهی ببینی سمر چه میکند . شاید این وصلت تا من زنده هستم به سرانجامی برسد .

از آنجا که من میدیدم هم این آرزوی امیر است واز طرفی  مزدک هم  بچه خوب و سربراهی هست وهرجا پا برایش جلو بگذارم شرمنده نخواهم شد و ضمنا به شما و خانواده شما هم ایمان داشتم و حس میکردم هر دختری زیر دست شما بهترین خواهد شد با این دلگرمیها بی آنکه شما که مادر سمر هستید مطلع شوید به خانه مادرتان مرضی خانم رفتم .راستش فکر کردم قبل از اینکه به خانه شما بیایم و موضوع را عنوان کنم اگر شرایط سمر جان مناسب است از مرضی خانم اطلاعات را بگیرم و به قول قدیمیها سنگ روی یخ نشوم . به من خرده نگیرید که اینگونه فکر میکردم چون چوب این کار را سر خواستگاری امیر از شما خورده بودم و میدیدم امیر به خاطر همین ملاحظات که نکردند عمری دارد زجر میشکد خوب انسان نباید همیشه از یک جا مرتبا گزیده شود . برای همین با آدرسی که امیر در اختیارم گذاشت سرزده به خانه پدرتان رفتم . مرضی خانم خدا بیامرز به سرعت مرا شناخت و کلی هم تحویلم گرفت . خجالت کشیدم همانوقت بگویم مقصدم چیست . فکر کردم بهتر است به شکل دیگری تقاضایم را مطرح کنم .و در بین صحبت ها عادی حال شما را هم بپرسم برای همین از مرضی خانم حال شما و سمر خانم را پرسیدم مادرتان گفت که سمر دانشجوی دانشگاه است . گفتم من فکر کردم که حالا عروس شده . مادرتان گفت نه بابا داره درس میخونه ضمن اینکه خدا یک پسرهم بعد از سمر به الهه داده او هم الان دبیرستانیست خدا را شکربچه های خوبی داره . زندگیش هم بد نیست . منکه راضیم . با حرفهای مرضی خانم انگار خدا دنیا را به من داده بود احساس میکردم دارم با دست پربه خانه میروم و برای امیر خبرهای خوبی زیر چادرم دارم . .دیگر حرفی نزدم من نتیجه ای را که میخواستم گرفته بودم  لذاخوشحال پس ازکمی صحبت های متفرقه از مادرتان خدا حافظی کردم ومثل برق وباد این خبرهای خوب را اول به امیرو بعد به مزدک دادم . گفتم که سمر ازدواج نکرده و میشود از او خواستگاری کرد . دو سه روزبعد تلفن کردم به خانم حسینی وموضوع را با ایشان درمیان گذاشتم .بعد ازتوضیح دادن شرایط مزدک واینکه دیگه مهندس شده وشغل خوبی هم دارد وشرایطش برای ازدواج کاملا مناسب است گفتم اگرصلاح بدانید من باامیرومزدک مزاحم الهه خانم بشویم . وقتی مرضی خانم گفت که بهیچ عنوان سمر شرایط ازدواج  راندارد وعلتش هم اینست که با قبول شدنش دریک دانشگاه خارجی شش ماه دیگرعازم امریکاست مانند یخی که درمقابل گرمای خورشید آب شود ازهم وارفتم .واین بارهم متاسفانه تیرامیر به سنگ خورد . نمیدانستم چطور این خبر را به او بدهم . یکی دو روز امیر را سردواندم او مرتبا از من میخواست که این دست و آن دست نکنم و مسئله راهرچه زودتر پیگیری کنم تابه سرانجام برسد خلاصه با پیگریهای هرروزاودیدم راه گریزی نیست  درحالیکه سعی می کردم خودم را و حالم راعادی جلوه دهم ونمک به زخمش نریزم به او گفتم که این ازدواج امکان پذیر نیست .من با مادر الهه صحبت کردم اول ازاو خواستم  خواهشی دارم که میخواهم از شماخواهش کنم هرحرفی که بین من و شما رد و بدل میشودفعلا به الهه جان و شوهرش چیزی در این رابطه نگوئید و بین خودمان باشد . بعد وقتی تقاضایم را مطرح کردم مرضی خانم بعد از اینکه خوب به حرفهایم گوش کرد گفت متاسفانه شش ماه دیگر سمر به خارج برای ادامه تحصیل میرود و امکان ازدواج ندارد حتی من از آنجا که عمری با تو زندگی کردم و میدانم در پس این خواسته چه عشقی نهفته است از ایشان خواستم اجازه دهد برای مراسم اولیه به خانه الهه برویم شاید مزدک را ببینند و بپسندند . خودت که میدانی مزدک چقدر شبیه توست زیبا و همه چیز تمام اوضاع اقتصادیش هم که دیگر حرف ندارد شاید همین چیزها باعث شود چشم سمر یا خانواده اش را بگیرد . و خدا را که دیده دلشان بخواهد که این وصلت جور شود و یا مزدک حاضر شود با شرایطی بالاخره این ازدواج را جور کند ولی خانم حسینی جوری با من حرف زد که انگار مسئله چیز دیگریست و منهم خیلی حرف را نکشیدم . چون او گفت اصلا حوا جان الهه کسی را به این منظور در خانه اش نمی پذیرد برای همین من اصلا در باره خواسته شما با او حرفی نخواهم زد . چون میدانم جوابم چیست شما هم خواهش میکنم این مسئله را نادیده بگیرید . آخر امیر جواب یک خواستگاری که این نیست . اصلا طرز برخورد مرضی خانم با من طوری بود که انگار بیشتر از همه خود او راضی به این کار نبود . حالا پشت ذهن او چه میگذشت من نمیدانم راستش من هم از این نوع صحبت کردن خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم کاش اصلا پا جلو نمیگذاشتم .

 من حرف میزدم و امیر فقط برای اینکه اشکش سرازیر نشود چشمانش را گاه به عرش و گاه به فرش میچرخاند . برای بار دوم آرزوهایش به باد رفته بود آرزوی که بعد از سی سال باز هم تیرش به سنگ خورده بود . الهه  خانم شاید باورتان نشود آنروز بود که من احساس کردم همان زمان است که تازه با امیر ازدواج کرده بودم و او گرم عشق شما بود . و این بار هم متاسفانه خرد شدن امیر را دیدم . مثل شمع وارفت . دلم به حالش سوخت . کنارش نشستم . سرش را میان دو دستش گرفت . دیدم که چگونه دارد دردهایش را در خودش فرو میبرد . بهتر دیدم او را وادار به حرف کنم . ولی امیر اصلا گویا حال و حوصله مرا هم نداشت . من در این مدت طولانی بالاخره روحیه شوهرم را میشناختیم ( با کلمه شوهرم الهه قلبش فرو ریخت . راستی این زن رقیب منست ؟ ولی نه او زن امیر است . نه رقیب من امیری که من عاشقش هستم شوهر این زن نیست . او مال منست . همیشه مال من بوده و تا دم مرگ هم مال منست . کسی او را از من نگرفته . آری این زن فقط زن امیر است نه عشقش نه آمال و آرزویهایش ببین خودش دارد میگوید . میگوید که امیر همان عاشقی که بوده هست پس در تمام این زمانها امیر هم مثل من دیوانه ی این عشق بوده .)حوا ادامه داد ،الهه خانم من از روزی که با امیر ازدواج کردم یعنی حتی قبل از ازدواجم میدانستم او عاشق شماست . سرور این مسئله را به من فهمانده بود ولی با دسیسه های اوکه بعدا اگر وقت بود برایتان مشروحش راخواهم گفت  کاری کردکه من دخترچشم و گوش بسته ی روستائی یک دل نه صد دل عاشق امیرشدم شما خودتان میدانید که امیرچه شرایطی داشت هم ازظاهرو هم از لحاظ اخلاقی و خانوادگی . اینها باعث شد که دل به دریا بزنم و با نقشه ای که سرور کشید با امیر ازدواج کنم او میگفت حوا شش ماه نمیگذرد که امیر خان از فکر الهه در میاید . تو صبر داشته باش خصوصا وقتی بچه دار شود که دیگر هیچ ضمنا از الهه هم خواستگاری کرده اند و آنها جواب رد داده اند الهه هم که نمیماند . دیر یا زود او هم شوهر میکند و میرود دیگر امیر مال خودت میشود و من احمق هم این حرفها را پذیرفتم . غافل از اینکه انگار عشق شما باشیر به تن امیر رفته و اجین  شده بود و  با جان به در خواهد رفت .

آن رو کنارش نشستم و دل به دلش دادم حالا دیگر میدانستم که عشق شما باعث تمام این برنامه هابوده همانطورکه عشق سرور باعث شد من به این دام بیفتم . و من این را بعدها فهمیدم که سرور دیوانه وار امیر را دوست داشته و شما را در حقیقت رقیب خودش میدیده وبا این برنامه ریزی که موفق هم شده بود میخواست شما را از میدان به در کند و با ازدواج من خودش را به امیر نزدیک کند.آ  فصل شصت و سوم

آری از او خواستم برایم درد دل کند امیر هرگز با من مستقیما از شما حرف نمیزد اوایل از حرکات و رفتارش میفهمیدم ولی وقتی شما از آن محل رفتید وخانواده ما و شما از هم جدا شدنداین دریچه هم بسته شد و من بغلط  فکر کردم به حرف سرور رسیده ام .البته بیشتر اوقات خودم را به نفهمی میزدم من عاشق امیر بودم امیر را از هر زاویه که نگاه میکردم یک شوهر ایده آل بود فکر کردن به شما هم که اثری در زندگی من نداشت با خودم میگفتم بگذار فکر کند . دستش که دیگر به شما نمیرسد . دلم را راستش به این حرفها خوش کرده بودم بچه ها را دوست داشت و مثل پروانه دورشان میگردید . سرور مرا با این کارهای امیر گول میزد . و مرتبا هشدار میداد که مبادا در این رابطه با او وارد صحبت شوم . حالا میفهمم که سرور خوب میدانست که چه دارد میگذرد و آکاهانه هر کاری که میدانست به نفعش هست انجام میداد . راستش سایه شما و این عشقی که امیر به شما داشت همیشه در زندگی من روشنتر از روز بود ضمنا من با مخالفت مادر و خصوصا پدرم و شرایطی که داشتم دیگر روی بازگشتی برایم نبود میباید بسوزم و بسازم .در حالیکه هم از امیر بچه داشتم و امیر هم هیچ کوتاهی در حق ما نمیکرد راستش دستم به عرب و عجم بند نبود . بهر حال همیشه دهان امیر راجع به این موضوع بسته بود و همین هم باعث شده بود که من بیشتر اوقات این مسئله را به فراموشی میسپردم که راحت تر زندگی کنم . و میگفتم هرچه در این مورد کمتر حرف بزنم خودم راحت تر هستم . ولی الهه خانم آن روز دیگر وقت این حرفها تمام شده بود . به قول معروف تغاری شکسته بود و ماستی ریخته . نمیشد خودم را به نفهمی بیشتری بزنم میدانستم بالاخره  صبر امیر هم تمام میشود . حالا کی نمیدانم . اما آنروزبا بسته مانده دهان امیر  تمام رشته های ذهنیم پنبه شد . تا انکه  عاقبت هر شروعی یک پایانی دارد و هر صبر و تحملی زمانی . بعد از آن روز من میدیدم که دیگر امیر مردی که من یک عمر با او زندگی کرده بودم نیست . منتظر بودم تا ببینم بالاخره این داستان به کجا میرسد. منکه سالهائی راصبر کرده بودم باید این چندروزرا هم دندان سر جگر بگذارم یا شامی شام و یا رومی روم . تا اینکه زمانی راکه انتظارش را میکشیدم به پایان رسید و دهان باز شد . درست یادم هست عصر یک روز تابستان بود . مثل هر روز سینی چای را پیشش گذاشتم . چشمم که به چشمش افتاد احساس کردم نگاهش با همیشه فرق دارد . راستش نمیدانم چه شعله ای در چشمش دیدم که چنین احساسی کردم . امیر نگاهی به اطرافش کرد آه بلندی کشید و گفت حوا بنشین میخواهم حرف بزنم دلم دارد میترکد دیگر تحمل ندارم .من شکست بدی توی زندگی خوردم و تو را هم با خودم بردم . نمیتوانم حال و روز آن لحظه ام را برایتان بگویم . رسیده بود زمانی را که سالها در انتظارش بودم . دلم داشت از توی سینه ام بیرون می آمد در حالیکه خودم را بی تفاوت نشان میدادم در حالیکه در درونم آتشی بر پا بود نشستم وگفتم امیر هرچه میخواهی بگو . وبعد  امیر سر درد دلش باز شد نمیدانم میدانید یا نه. امیر بسیار خود دار است حالا حالاها درد دلش را با کسی نمیگوید حتی با من که یکعمرم سر به بالینش گذاشتم .درست است که ازاول هم مرا دوست نداشت ودرحقیقت با دسیسه ی سرور بود که با تحریک شکسته شدن غرورش پیش شما او را که در آن زمان صدمه خورده بود و نمیدانست از چه راهی این شکستگی را جبران کند استفاده کرد و مرا نادانسته وارد این بازی کرد ولی بهر حال من مادر بچه هایش که بودم . هرکاری از دستم بر میامد برای رضایت و راحتیش که میکردم با بد و خوب اوکه می ساختم با آنکه میدانستم دلش با من نیست من او را همیشه و همیشه دوست داشتم اوایل عاشقش بودم ولی وقتی دیدم اوعاشق شماست خودم راازعشقش کنارکشیدم وشدم زن فرمانبرداری که حاضر بودم وهستم که جانم را برایش بدهم او آدم خوبیست . پاک ومنزه وصادق است .و این برای من بسیار مهم است هرگز مرا گول نزد . همه چیز را به من گفت و حتی یکبار پیشنهاد کرد که اگر دراین زندگی آسیب می بینم حاضراست هر طورکه من راحت هستم ازاوجداشوم وبه کسی دل ببندم که مشکل اورا نداشته باشد ولی من اولابه او وابسته شده بودم و راستش راضی نمیشدم زندگی خوبم را به این خاطر خراب کنم. با او ساختم .ساختم تا به امروز.

در اینوقت الهه به حوا گفت . درست شنیدم که سرورعامل تمام این مشکلات بود ؟ البته من سرور را باندازه شما که نمیشناسم ولی تا آنجا که در همسایگی ما بود و خبرها بالاخره به گوش ما هم میرسید خیلی زن سر بهوائی بود از قرار گذشته ی نه چندان خوبی هم هم داشت ولی مادرم میگفت بیچاره دست خودش نیست روزگار با او بد تا کرده خوب یک دختر روستائی وقتی به ورطه ی انسانهای بد می افتد خدا باید به دادش برسد . مادرم خیلی از پدر و مادر شما تعریف میکرد و همیشه دلش به حال آنها میسوخت . میگفت انگار خواهر شما آتشی بود که به جان این خانواده افتاده بود . و این آخر و عاقبتی که الان شما تعریف کردید انگار تقاسی بود که خداوند به خاطرآزردن پدرو مادرش به سرش آورده . ضمنا ازدواج شما با امیر چه ربطی به خصومت سرور با من داشت . منکه کاری نکرده بوداصلامن درتمام مدتی که درهمسایگی باسروربودم حتی بااوخیلی همکلام هم نشده بود ضمن اینکه اینجا نمیشود حرفی زده و خیلی هم گذشته ولی من اصلا دل خوشی از او نداشتم و او را قابل معاشرت نمیدیدم . چندین و چند بار هم به مادرم گفتم من خوشم نمی آید که اوگه گاهی به خانه ما می آیدمادرم میگفت منهم هم راضی نتیستم ولی چه کنم نمیشود که دررا به رویش بست .سرش را می آندازد پائین و می آید معلوم هم نیست دنبال چه میگردد. حوا گفت بله میفهمم شما چی میگوئید . البته من هم بعدها پی بردم که خیلی دیر شده بود.الهه گفت خوب حالاسرور کجاست چه میکند.شرمنده نیست از این راهی که تو را مجبور کرد بروی ؟ حوا گفت نپرس الهه خانم اونهم تقاص خودش را پس داد. همین جا باید بگویم که پس از ازدواج من با امیر بعلت اینکه دیگر رفت و آمد سرور به خانه ما خیلی زیاد شده بود وبه بهانه ی کارهای من اغلب سروکله اش پیدا میشدیکبارامیر به من تذکرداد که ازحضورسروردرخانه ماخیلی ناراحت است و هرطور شده سعی کنم پای او را قطع کنم ولی با شرایطی که داشتم و همیشه سرور طلبکارانه به من میکفت این نان چرب را من برایت درست کردم و مرا مدیون خودش میدانست و از طرفی خوب خواهرم بود و بچه هایش را هم من خیلی دوست داشتم مانده بودم چه کنم . حتی شنیدم که امیر به ربابه گفته بود تو یک کاری کن که این زن پایش را از زندگی من بیرون بکشد ولی نه من و نه ربابه هرچه کردیم حریف سرور نشدیم تا اینکه کاسه صبر امیر تمام شد و یکروز به من گفت هروقت بیام اگر او اینجا باشد من به خانه نخواهم آمد من از نگاه و حرکات این زن نسبت به خودم احساس بدی دارم . منهم که جوان بودم و نادان و در آخر من به مادرم متوسل شدم و کفتم این امد و رفتهای سرور دارد زندگی مرا از هم می پاشد و آنقدر در این کار پا فشاری کردم تا مادرم پای پدرم را هم به میان کشید و دو تائی این مشکل مرا حل کردند ولی سرور اغلب موقعی که امیر نبود رفت و آمدش را به خانه من حفظ کرده بود . بخدا هنوز هم سر در نمیاوردم خلاصه سرتان را درد نمی آوردم این زندگی من بود تا اینکه چند سالی پس از آنکه ما و شما از آن محله بیرون آمدیم . نمیدانم میدانید که مهرداد پسر سرور بود البته او پنهان میکرد . مهرداد به خدمت سربازی رفت زمانی بود که یکی از کشورهای همسایه وارد جنگی شده بود که ایران به آن کشور کمک میکرد و سرباز داوطلب به آنجا میفرستاد . جنگ ظفار را میگویم . پول خوبی هم میداد مهرداد که در راستای زندگی خودش و مادر و پدری که نمیدانست کی هست گیر کرده بود داوطلبانه به آن جنگ رفت . پدر و مادرم اگر بگویم خون گریستند تا مهرداد را از این تصمیمی که گرفته منصرف کنند راضی نشد . خوب وقتی فکر میکنم می بینم این بچه از زمانی که خودش را شناخت در حقیقت در این برزخ گرفتار بود که پدرش کیست . یکی دو بار ضمن درد دلهائی که میکرد شنیدم که پوشیده در حرفهایش میگفت حالا اگر کسی حرامزاده باشد چه باید کرد ؟ دلم میگرفت میگفتم مهرداد این حرف چیه تو میدانی پدر چقدر به دین و مذهب مقید است اگر کوچکترین شکی در این مورد داشت سرور را میکشت . و اغلب اوقات مهرداد نشان میداد که با حرف من قانع شده او عاشق پدر و مادر من بود ولی به گفته ی خودش هیچ احساس به سرور نداشت و بیراه نیست اگر بگویم که از او مننفر هم بود هرگز بچه های سرور دوتا دخترش را میگویم به چشم خواهری نگاه نمیکرد. وقتی پدرم به او تذکر میداد که اینها خواهرهایت هستند و ناموس تو چرااینطور با آنها برخورد میکنی میگفت . اینها با من هیچ نسبتی ندارند.زیردست کسی دارن بزرگ میشوند که خودش راه به تکلیف زندگش نمیبرد .شما میدانید که هرگز مهرداد یکبار هم قدم توی خانه ی سرور نگذاشت . این درد ها بود که این جوان پاک و بی آلایش را به نیستی و فنا داد . بعضی اوقات به این فکر می افتم که شاید درست گفته اند که ار آتش آب پدید می اید . از سرور با آن همه کارهای نابخردانه کسی مثل مهرداد به ثمر میرسد که مثل موم نرم .مثل آب پاک وبی آلایش بود. آری مهرداد درحقیقت خودکشی کرد .به جنگ رفت و دیگر بر نگشت . حتی تا آخرش ما نفهمیدیم چه به سر این بچه آمد . برای پیگیری خیلی باید جستجو میکردم که متاسفانه کسی را نداشتیم . بعد از مدتی سرورکه در حقیقت خودش راعامل این تصمیم مهرداد میدانست عقلش بهم ریخت وکم کم آثار آن پیدا شد .کارهای عجیب و غریب میکرد . گاه میرفت و دو سه روزی اصلا پیدایش نبود کجا میرفت و چه میکرد را کسی نمیداند . یکی خبر آورد که میرود به گورستان و دنبال مهرداد گورها را میکردد . خلاصه کارهایش آنقدر آزار دهنده بود که همه را به این فکر برد که باید برایش فکر درستی کرد . خیلی دوا و دکتر کردند ولی انگار حسابی عقلش را از دست داده بود . روز به روز هم حالش وخیم تر میشد .دخترانش بچه های بدی نبودند . خیلی هوایش را داشتند ولی زیاد طول نکشید که دیگر تحملش برای آنها که  حالا دیگر بزرگ شده بودند بسیار سخت  و سختر شدبالاخره بچه هایش  با کمک شوهرش که میدانی اوضاع اقتصادی خوبی داشت به یک بیمارستان روانی بردندش . مدتی آنجا بود ولی حالش رو به وخامت گذاشت و یکسالی طول نکشید که نتوانست با این درد کنار بیاید . و در همان بیمارستان به رحمت خدا رفت . دخترانش را پدر و مادرم نگهداری کردند حالا هر دوتاشان شوهر کرده اند وضعشان خوب است خدا را شکر ولی سرور هم جزای کارش را دید . خلاصه سرتان را درد نیاورم آن روز سردرد دل امیر باز شد . حرفهائی زد که باورش نه تنها برای من که اگر الان برای شما هم بگویم باور نمیکنید .

فصل شصت و چهارم

آن روزامیر گفت . حوا دلم میخواهد در زندگی مشترکی که باتو دارم مثل همیشه که هیچ چیز را از تو پنهان نمیکردم چون میدانم هرگز مثل من در زندگی با احساست درگیر نبودی . برای همین هیچگاه با تو در این رابطه حرف نمیزدم . چون حس میکردم جنبه درک مرا داری . البته این هیچ ایرادی ندارد هرکس در مسیر زندگی به راهی کشیده میشود و ربانش را کسانی میدانند که حال او را درک میکنند. تو با من خیلی فاصله داری تو یک زندگی ساده را تجربه کردی و من یک زندگی پر از احساس و درد را . حالا فکر میکنم با تمام فرقی که با تو دارم دلم میخواهد دردم را به کسی بگویم شاید سبک شوم و شاید پس از این مدت طولانی که باهم زندگی کرده ایم تو بتوانی به من کمک کنی . و به تو بگویم من در تمام مدت زندگی باتو دو نفر بودم یکی شوهر تو و دیگری یک غریبه ولی این بارمیخواهم  همه چیز را به تو بگویم . دیگر از بس در خودم ریختم خسته شدم . چه کسی بهتر از تو. تو  یک عمر سنگ صبور بودی . شایدبه خاطر احساس زنانه ای که در تو هست گاهی به حال و روز من پی برده بودی ولی با گذشت و بزرگواری به روی من نیاوردی نشستی بچه هایمان را بزرگ کردی و این برای من بسیار با ارزش است و من اکنون از صمیم قلبم . واقعا از خدا متشکرم که ترا به من داد.

دستش را گرفتم احساس کردم تب دارد . داغ بود مثل تنور میسوخت . گفتم تب داری ؟ حالت خوش نیست؟ در حالیکه دستش را از دستم بیرون میکشید گفت . نه حالم بد نیست هیجان دارم . میخواهم دردهایم را بیرون بریزم . برای این هیجان است که اینگونه داغ شده ام  خیالت راحت باشد . گفتم بگو امیر سراپا گوشم .

امیر گفت این چندین سالی که از خانواده حسینی دور بودیم . من از روز اول که آنها ار محله ی ما نقل مکان کردند با پرس و جوئی  که مدتها به طول انجامید  کردم آدرس آنها را پیدا کردم . راستش من به این نزدیکی نیاز روحی داشتم اگر یادت باشد زمانیکه آنها رفتند من رضایت به تغییر مکان دادم .گمانم به خاطر داری که هرکس هرجا را پیشنهاد میکرد من مصرا میخواستم که در همین حول و حوش خانه بخریم . میدانم هیچکس حتی به ذهنش خطور نمیکرد که چرا من اینگونه در گرفتن خانه در این جا پافشاری میکنم باید عاشق بود تا احساس مرا درک کند . و حالا به تو بگویم اینجا که الان سکونت داریم   تقریبا نزدیک خانه الهه است من روی حساب به این خانه آمدم یادت که هست خودم این منزل را پیدا کردم . با انتخاب این خانه من احساس راحتی میکردم روحا آرامش داشتم بعد از آمدن به این خانه من مرتبا الهه رازیر نظر داشتم . شاید باورش برایت سخت باشد ولی نفس کشیدن من وابسته به دیدن او بود . اورا  میدیدم . و از دور نگاهش میکردم . او حتی یکبار هم مرا ندید و هرگز نفهمید که چطور عاشقانه قدم به قدم او را چون سایه تعقیب میکنم . اگر یک هفته حد اقل یکبار او را نمیدیدم دیوانه میشدم اگر بدانی وقتی چندین بار پیش آمد که به سفر رفت و مدتش کمی طولانی شد من چه حالی داشتم . با یکی دوتا از همسایگانشان بی آنکه مرا بشناسد سر آشنائی را باز کردم تا بدینوسیله از حال و احوالش با خبر باشم . میدانستم سمر در دانشگاه درس میخواند ولی نمیدانستم که عازم امریکاست . سمر را هم دیده ام . دختر قشنگی هست . الهه یک پسر هم دارد به اسم سهند . سهند خیلی به خود الهه شبیه است . زیباست . فکر میکنم او شش هفت سال از سمر کوچکتر باشد . حرفهای امیر هم به دلم آتش میزد و هم بخاطر او سعی میکردم تظاهر به آرامش کنم . شاید شما که زن هستید و یک عمر سر به بالین یک مرد گذاشته باشید و او را از صمیم قلب دوست داشته باشید بتوانید حال مرا درک کنید . ولی چاره ای جز گوش دادن به حرفهای امیر نداشتم . او مدت دوساعت یکریز حرف زد . گاه صدایش میگرفت . گاهی بغض به گلویش می آمد و گاهی نمی اشک را هم گوشه ی چشمش حس میکردم . در تمام مدت من فقط و فقط او را نگاه میکردم انگار امیر داشت برای من عوض میشد. شاید باورش برایتان سخت باشد ولی شکل امیر را هم داشتم طور دیگر میدیدم .نمیدانم دلم به حالش میسوخت یا داشتم از او متنفر میشدم . من میدانستم که او دلش هیچوقت پیش من نبوده میدانستم هرگز نتوانستم آن زنی باشم که لایق او باشم ولی بهر حال عمری را تباه کرده بودم و دلخوش به روزی بود م که بالاخره این عشق را شکست دهم  . ولی نشد که نشد و حالا میدیدم همه اش تصور غلطی بوده که کسانی مثل سروردر ذهن من رخنه کرده بودند .در آن لحظه احساس میکردم که امیر از عشقی دارد داد سخن میدهد که من بیزار از شنیدش بودم . تا حال اینگونه در مقابل عشق امیر خرد نشده بودم . شکستگی ام را در سلول سلولم حس میکردم . امیر بی خبر از حالم بود .

الهه خانم در این مدت که ما از شما دور بودیم خیلی بلاها سر خودم و زندگیم آمد . تنها پشتیبانهایم که پدر و مادرم بودند به رحمت خدا رفتند . رفتار خواهرهای امیر با من بسیار تحقیر آمیز بود . بچه هایم هم عمه هایشان را بیشتر از من قبول داشتند . خوب من یک دختر روستائی به تمام معنی بودم ازدواج با امیر گذشته از اینکه او یک سرو گردن از همه جهت با من و خانواده ام فرق داشت یکی از آرزوهای من هم این بود که به شهر بیایم و اینجا شوهر کنم . همانطور که گفتم سرور هم که به تمام این افکار من آشنائی داشت کسی بود که مرا به این ازدواج ترغیب میکرد . پدرم کاملا مخالف بود هم با ازدواج من با امیر و هم برای اینکه این لقمه را سرور برای من گرفته . میگفت این دختر هر کاری که میکند روی حساب و کتاب است . پیر مرد راست میگفت . بعدها فهمیدم که دست آویز سرور شده بودم او عاشق امیر بود . برای در کنار او بودن مرا طعمه کرد . و منهم که دختری ساد بودم حسابی گولش را خوردم و امیر که در آن زمان با جواب ردی که مادر شما به او داده بود واقعا درشرایط بدی گیر کرده بود .حال و روز خوشی نداشت . ضمن اینکه ربابه هم به تحریک سرور آتش این ماجرا را تند کرده بود خدا از آنها نگذرد که زندگی مرا بخاطر خودشان تباه کردند . بعدهاا فهمیدم که شوهر ربابه را سرور فراری داده بود تا به دست قانون نیفتند من از تمام ماجراها تقریبا با خبر هستم . البته ربابه در آن زمان واقعا بی تقصیر بود ولی بعدها گویا موسی را پیدا کرده بود یا خود موسی به سراغش آمده بود نمیدانم و ربابه هم بلاخره زن او بود با دستیاری سرور جان سالم از مهلکه به در برد و در خفا با ربابه ارتباط داشت . تمام این اوضاع و احوالی که در اطراف امیر میگذشت بیشتر حال او را به وخامت میکشید . سرزنش سرور و ربابه باعث شده بود که امیر را برای ازدواج بامن آماده کنند وهمین جوی که به وجود آمده بودعاملی بود که خواهرهایش هم خیلی نگران حالش بودند همه وهمه دست به دست هم داد و شد اینکه میبینید .. البته بعدها زمانی که من فقط مزدک و مهنوش را داشتم در رابطه با سرور جریانی اتفاق افتاد که امیر به من گفت یا من و دو بچه ات و یا خواهرت بین ما یکی را انتخاب کن . راستش من نفهمیدم چرا امیر چنین حرفی زد . آخر همانطور که به شما گفتم امیر بسیار مرد صبور و سازگاریست با اینهمه علاقه که به شما داشت هرگز مرارنجیده خاطر نکرد . پدری مهربان و پاک برای بچه هایمان بود منهم او را بر سرور ترحیح دادم و تا وقتی هم که سرورزنده بود انگار نه انگار خواهری به نام سرور دارم . او خیلی دور و بر من گشت ولی من راهم را از او جدا کرده بودم . پدر و مادرم هم که به رحمت خدا رفته بودند . ارتباط من تاوقتی مهرداد بود تلفنی با او صحبت میکردم بعد همانطورکه توضیح دادم  دیگر معلوم نشد که زنده است یا مرده .

بله الهه خانم من یک از هزار برایتان گفتم چون میخواهم به اصل مسئله بپردازم و علت آمدنم را برایتان بگویم .

در تمام مدتی که حوا حرف میزد الهه مثل یک مجسمه جلوی او نشسته بود و به حرفهایش گوش میداد . هیچ قدرتی برای هیچ حرکتی در او نبود . او داشت به رازهائی پی میبرد که هرگز در مخیله اش نمی گنجید . سرور را تازه شناخته بود . عشق امیر را تاره کشف کرده بود . حال و روز و عاقبت سرور را و حال و روز امیررا . همه و همه برایش شوک آور بود . او به خودش به عشق پایمال شده اش به زمانهای جوانی از دست رفته اش فکر میکرد . حالا سمر شوهر کرده بود و دوتا هم بچه داشت پسرش سهند هم ازدواج کرده بود و یک بچه داشت . الهه مادر بزرگی بود که همه او را سعادتمند میدیدند . ولی اودر حقیقت یک درد را در گوشه ی قلبش با تمام سنگینی اش حمل میکرد این درد مثل یک جسد مرده بود جسد مرده ی عشقی که هنوز گاهگاهی با او زندگی میکرد و حالا حوا آمده بود به این جسد جان بدهد . تن الهه داشت گرم میشد . یواش یواش گرمای قلبش داشت به این جسد روح تازه میداد . احساس میکرد جوان شده الان این امیر است که دارد به او ابراز عشق میکند . در حقیقت او بجای حوا امیر را میدید . حوا داشت حرف میزد و الهه در عالم خودش سیر میکرد . چه لحظات شیرینی را داشت سپری میکرد حالا که دیگر حتی یک موی سیاه در سرش پیدا نمیشد .انگار دانه ای که در دلش کاشته شده بود تازه داشت سر از خاک بر می آورد . هوای دلش آفتابی شده بود . ثمر یک عمر درد کشیدن را داشت به شیرینی زیر زبانش حس میکرد . او هرگز در تصورش هم نمی گنجید که عشقی این چنینی را نادیده گرفته است چه او هم مثل حوا سرخورده از زندگی بود . به ظاهر همه چیز بر وفق مراد بود ولی حوا از عشقی که در دل امیر رخنه کرده بود میسوخت و الهه از عشقی که هرگز در دل منوچهر نبود رنج میبرد . در طول زندگی مشترک الهه با امیر حتی یک لحظه منوچهر از نظر احساسی آنی نبود که الهه ارزو داشت . همیشه مثل مجسمه ای در زندگی فقط بود و زندگی میکرد ولی حالا . حالا به این نتیجه رسیده بود که  درست گفته اند گاهی چه زود دیر میشود . این بار برای الهه همه چیز چه دیر شده بود .

 

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران