تقریبا زندگی(داستان دو برادر سید)
مقدمه
این بار میخواهم از دیده های خودم که تماما بر پایه حقیقت است برایتان بگویم . از ناباورهایم که در این راستا مرا به مرز دو گانگی کشید . و حالا هنوز سردر گم هستم . از اینکه چگونه دیده هایم را که تمام حقیقت است نادیده بگیرم و اگر به آنها پایبند شوم با حسی که یک عمر به آن معتقد و معترف بودم چگونه میتوانم پشت پا بزنمدر هر سن و سالی که داشتند شاید پنجاه یا پنجاه و پنج . در آن زمان من در سنی نبودم که بتوانم از روی قیافه سن و سال کسی را حتی حدس بزنم ضمن اینکه ظاهرآنها هم نشان دهنده ی سن و سالشان نبود . هردوسید بودند. از آن سیدها که با یک نگاه انسان را جذب میکنند . منهم که در یک زندگی سنتی و پایبند دین بزرگ شده بودم بی آنکه از خود اراده ای داشته باشم ملزم به احترام به این قشر از مومنین بودم .  هردو این سیدها که برادر هم بودند بنا به گفته ی اطرافیان پیشگو بودند . این هنر ایشان حتی در همان زمان هم برای من جذبه ای نداشت چون  من هرگز در عمرم به پیش گوئی اعتقادی نداشته و حالا هم میتوانم به جرات بگویم که در این سن و سال هرگز نمیتوانم خودم را قانع کنم که کسی یا کسانی میتوانند آینده را پیش گوئی کنند و راستش این اعتقاد را به خرافات بیشتر نزدیک میبینم . و برای همین هرگز خودم را به دست این اظهار نظرها نمیسپرم .ولی گاهی ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد که ورای تمام اعتقادات و تفکراتتان که به آن بسیار هم پایبند هستید اتفاقاتی بیفتد که در یک دو راهی عجیب چنان در گیر شوید که ندانید پای بندی به اصولی که به آن سالها معتقد و معترف بودید بمانید و یا بقولی صدو هشتاد درجه بچرخید . اگر در عمرتان چنین لحظاتی را تجربه کرده اید اکنون میخواهم بگویم که حال مرا درک میکنید . آری این دو برادر مرا به این مسیر پر از شک و شبهه کشاندند .شاید هنوز در باورم سخت است که به این تجربه ها حتی فکر کنم . ولی وقتی انسان از مرز جوانی و در گیریهایش میگذرد برای سرگرمی هم که شده به گذشته در حقیقت آویزان میشود شاید اینهم موجبی باشد برای بودن . این روزها زندگی من به گذشته برگشته و یاد این خاطرات برایم مثل یک نقاشی متحرک ذهنم را پر کرده . وقتی خوب فکر میکنم بد نیست در این راستا آنچه را دریافته ام صادقانه با شما در میان بگذارم شاید و شاید همین گذشته دور برای شما هم به خواندنش و فکر کردنش خوش آیند باشد. داستان از زمانهای دور است . البته که خیلی دور . بعضی از تصاویر زندگی در آن زمان نا آشناست برای کسانیکه نبودند و ندیدند ولی خوب خودش زندگی بود  از این جا شروع میکنم که ....میخواهم بدون حاشیه رفتن داستان واقعی دو سید را برایتان بگویم صد البته آنچه را که اول باید بگویم دراتفاقاتی که افتاده و در طول مسیر بازگو میکنم به خودی خود  گفته خواهد شد . اگر کاستی در نوشتارم به نظر میرسد تقاضای بزرگواری از شما را دارم . امیدوارم برایتان خوش آیند باشد که لحظه ای را در دورانهای گذشته و اعتقاداتشان بگذرانید .مادرم خدا بیامرز زن بسیار مذهبی و معتقدی بود خصوصا یکی از دل مشعولیهایش همین مذهب و همین وابستگیها  بود  . و در راستای همین افکار اوهم مثل بیشترمذهبیون آن روزها برای  افراد معمم احترام خاصی قائل بود . البته تا زمانی که من عقل برس نشده بودم مادرم برایم مثل تمام بچه ها الگو بود ولی کم کم مسیر ذهنیم با اوجدا شد و این تفاوتها تا به آنجا رسید که انگار من هرگز زیر نظر چنین مادری با این عقاید بزرگ نشده بودم . همین علاقه و ایمان مادرم به مذهب در حالیکه در قیاس با زنان آن روز بسیارروشنفکر و آگاه هم بود و حتی گرایشش به شاعران از او زنی مطلع وپیشرو ساخته بود ولی در مقابل مذهب و خصوصا خرافات فرق چندانی با همه ی زنان آن سامان نداشت . من پی برده بودم که او برسر دو راهیست چون هروقت با او جدلی در این رابطه میکردم باعصبانیت میگفت . من بهشتم را با حرفهای شما به جهنم تبدیل نمیکنم . عمریست اینگونه زیستم . خلاصه این اعتقاد و ایمان راسخ مادرم به این نوع خرافات پایه و اساس داستانیست که به درستی میخواهم برایتان باز گو کنم . میدانم آنقدر زمان بر این اتفاقات افتاده که گاهی به نظر داستانسرائی می آید ولی احساس میکنم هنوز هم در گوشه و کنار این کشور و شاید کشورهای دیگر هم این گونه مسائل وجود داشته باشد . و حالا برویم سر مادرم و این داستان دو سید . کمی هم همین اول داستان برای روشن شدن مسئله خود را ملزم به آشنائی شما با این دو مرد معمم میکنم . تا با آشنائی بیشتر به ادامه بپردازم .دو برادر سید . از همان قشر آدمها که ساخته و پرداخته ذهن افراد مقیدی همچون مادر من و بقیه که سالها در ذهنشان شکل گرفته بود. باصطلاح روحانی و وابسته به عالم بالا . و مطلع از گردش زمین و زمان . آشنا به قوه ماوراء طبیعه و داننده ی رازهای پوشیده . رازهائی که همه ی انسانها از بدو تولد دل نگران اتفاق افتادنش هستند و میخواهند در مقابل سرنوشتی که برایشان از غیب رقم خورده ایستادگی کنند و صد البته اگر مورد پسندشان نباشد آن را تغییر دهند . و متاسفانه به ظاهر یکی از بارزترین خصوصیت این دو سید که نام بردم همین  علم پیشگوئی هایشان بود وخلاف نیست اگر بگویم که خود شاهد بودم که  در همین راستا پیروانی هم بهم زده بودند .و اما این سکه دو رو داشت . یعنی میخواهم بگویم که درست برعکس مادرم پدرم بود که کلا از الف تا  یا با اینگونه حرفها سخت مخالف بود وتمام این اعتقادات را دکانی میدید که این قشر از جامعه باز کرده اند و سر آدم و عالم را کلاه میگذارند . او آنچنان با این رمل و استطرلابها مخالفت میکرد که مادرم هرگز جلوی او از خواسته ی باطنیش صحبتی نمیکرد چون میدانست که پدرم با چه حقارتی از این دسته مردم یاد میکند . شاید به همین دلیل بود که منهم نا دانسته به افکار پدرم بیشتر بها میدادم و بقول مادرم در جبهه ی او میجنگیدم . زندگی در گذر خود انسان را وادار به تجربه هائی میکند که به نظر من آنقدر با ارزش هستند که نمیشود بر آنها قیمتی گذاشت . پدرم هرگز و هرگز نتوانست خللی در اعتقادات مادرم ایجاد کند و این مسئله دو طرف داشت پدرم هم سخت در سنگری که داشت هم با او میجنگید و هم خود را و تفکراتش را حفظ میکرد و ما بچه ها همه نمیدانم از چه رو بیشتر به پدر گرایش داشتیم . شاید برای این بود که پدرم مردی کتابخوان بود و از زمانی که ما به عرصه میرسیدیم این خصلت را در ما تقویت میکردو تمام کتابهایش را با واسواس خاصی در اختیار ما میگذاشت . ماهم عادت کرده بودیم که درهمان مسیر حرکت کنیم . الحق که وقتی خودر ا شناختم متوجه شدم همین طرز تفکر پدرم باعث شده بود که از تمام همسالان و همدرسان سرکی بلند تر باشیم . و پدرم همیشه به این طرز تربیتی که خود عامل آن بود مینازید . و حال شروع میکنم از جائیکه شما را با این داستان واقعی آشنا کنم  فصل اولدست اتفاق و یا هرچیز دیگر که بشود اسمش را گذاشت توسط یکی از همسایگان که این دو سید را در خانه اش مهمان کرده بود خبر به گوش مادرم رسید . واوهم مثل پرنده ای که سالها در گوشه قفس در انتظار اینگونه اخبار بود مشتاقانه با آنکه میدانست پدرم سخت با اومخالفت خواهد کرد دور از چشم او به دیدن این دو برادر درخانه همسایه فوق الذکر رفت . نمیدانم دردیداری که مادرم از این دو برادرو حاضرانی که مثل همیشه در اینگونه مجالس هستند چه ندیده هائی را که گویا سالها بوده در ذهنش خیالبافی میکرده مواجهه شد و یا  چه حرفهائی بین حاضران در آن جلسه رد و بدل شد که مادرما دربست با همان یکبار از پیروان سفت و سخت این دو برادر شد بطوریکه در این راستا اولین باری بود که حتی ما بچه ها بعینه دیدیم که او در مقابل پدرم قد علم کرد و پدر هم مثل همیشه که راه صبوری را خوب بلد بود وبسیار پرتحمل واغلب  بیشتر از آنکه به فکر خودش باشد به فکر ما وآرامش خانه بود بازهم به همان منظور و نهایتا برای آنکه زندگیش دستخوش تلاطم نشود و بقولی این یکی راهم گذاشت کنار تمام بخشندگیهایش واز تفکرش گذشت و از آنجائیکه ما میدیدیم که واقعا مادر را دوست دارد این را هم  به مادرم بخشید وبزرگوارانه در حالیکه ما میدانستیم او تا بن دندان از اینگونه ارتباطات چقدر متنفراست وحتی گاهی این را دون شان خودش میدانست و نمیخواست ما بچه ها هم در این مسیر حرکت کنیم ولی باحرفهائی که بی جا نیست بگویم "با التماسهای مادرم " به اواجازه دادکه هرطوردلش میخواهدرفتار کند. حال شما خواهید پرسید اینهمه گذشت چه بود ؟مگرخواسته ی مادرتا چه اندازه با تفکر پدرم متفاوت بود  ؟وضمنا  چرا این خواسته آنقدر مهم بود که مادر را اینگونه تحت تاثیر قرارداده بود واز طرفی پدرچرا احساس کرد ممکن است خللی در زندگی ما به وجود آورد.  این  مستلزم آنست که کمی توضیح بدهم و آنوقت شما خواهید دانست که پشت این تصمیم مادرم چه خواسته ای بود که بسیار هم عجیب می نمود . بعد از توضیح من شما خواهید دید که خواسته ی مادر یک امر پیش پا افتاده و معمولی نبود بلکه او چیزی را از پدر میخواست که به این التماسها می ارزید ولی با ترفندهای مادراین بار هم مثل اغلب اوقات که اوهمیشه برگ برنده ای را در دست داشت  و آنهم آگاهی به روحیات پدر و حتی واضح بگویم نقطه ضعف پدر در رابطه به آرامش بود آنچنان بازی را گرداند و گرداند تاقبل از آنکه کار به جاهای باریک بکشد پدر بعنوان تسلیم دو دست بالا برد و در مقابل اصرار و خواهش و تمنای مادر کار فیصله پیدا کرد.و حال من باید قبل از اینکه به داستان خانوادگیمان برگردم شما را با بیوگرافی این دو سید آشنا کنم . زیرا با آشنا شدن با این دو نفرآقا سیدشما خودتان از هم اکنون به عمق ماجراهائی که می افتد آشنا میشوید .تاآنجا که میدانم برایتان بگویم این دوبرادرهمانطورکه گفتم معمم بودندو از اهالی شهر مذهبی قم . یکی حدود 55ساله و دیگری حدود 50 ساله مینمودند.هردولال بودند.آنطورکه شنیدم گویا لال مادرزاد.ولی خوب خیلی حرفها به قول پدرم پشت این بی زبانیشان بود . پدراعتقادداشت که این هم کلکیست که سوارکرده اندچون بقول او" حالا درست یا غلطش را نمیدانم "اولین عامل لالی مادر زاد کری هست . پدراعتقادداشت بچه ها اگر وقتی به دنیا میایدن  کر باشند  چون چیزی نمیشنوند بالطبع نمیتوانند حرفی را به زبان بیاورند پس این دو نفرمیباید کرهم باشند.ولی برخلاف حرفهای پدرو گفته مادر این دو بزرگوار هم به خوبی میشنیدند و هم آنگونه که مخاطبنشان متوجه بشوند با ایما واشاره مطالبشان رابیان میکردند.درجواب پدرم مادرمیگفت خوب نظرکرده هستند.اینهم شاید معجره ی خداست . اینها حتما نظر کرده هستند . اتفاقا همین حرف تو باعث میشود که من بیشتر به اینها ایمان داشته باشم .و پدر ساکت میشد  او بارها به ما گفته بود بالای خرافه پرستی حرفی نمیماند . چگونه میتوان به مادر که با تمام وجود و اعتقاد این حرف را میزد ثابت کند . ضمن اینکه دلیل قاطعی هم در دست نبود که پدر درست میگوید . بهرحال..هر دو شیعه و تا آنجا که به ما فهماندند در علم تصوف سالهائی را گذرانده بودند . پدرِ این دو سید هم معمم بوده و در کنار ضریح حضرت زینب کارش خواندن قران بوده . در آن زمانها گویا این شغل در شهر های مذهبی یک شغل پابرجاو نان وآب داری بودهپدرِ این دوبرادر را کربلائی یوسف می گفتند . کربلائی یوسف چندین بچه و گویا دو زن داشته که از زن دومش  که صیغه ای هم بوده فقط همین دو پسر را داشته و بچه های دیگر از زن اول کربلائی بودند. کربلائی در زمان مرگ از برو و بیائی برخوردار بوده ولی پسربزرگش که اززن عقدی واولش بوده تمام اموال پدررابین خودش وبرادروخواهرهای تنی تقسیم میکند وبه این دو برادر که از زن صیغه ای پدرش بوده چیزی نمیرسد.بهرحال زندگی درچرخش است ازانجا که این دوبرادرخط وربطی داشتنداینکارکنونیشان  شده بودممردرآمدشان.آنطورکه شنیدیم وراویان هم گویاآدمهای مطلعی بودنداتفاقاازهمین راه زندگی خوب وروبراهی جورکرده بودند. آنهادرشهرقم دارای زن وفرزند بودند.میگفتند بیشتردرآمدشان اینست که درشهرهائی مثل تهران و شیراز و اصفهان خلاصه شهرهای بزرگ که هم وضع رفاهی مردم بهتر بوده واحتمالا بعلت بزرگ بودن هم درآمد بهتری داشتند وهم میتوانستند خوب گم و گوربشوند کارشان را ادامه میدادند.درتمام این شهرها برای خودشان بین زنهای خانه دارکه خوب خریدار کالایشان بودنداسم ورسمی هم بهم زده بودند . این دو برادر سید بیشتر حرفهایشان را با ایما و اشاره و یا با نوشتنهای بسیار کوتاه که بیشتر عربی بود تا فارسی به اطرافیان حالی میکردند.اسم برادربزرگ کمال وبرادرکوچک کریم بود.این دوبرادرکاراصلیشان کف بینی ورمل واسطرلاب و پیشگوئی بود و برایتان عجیب است اگربگویم مادرم که تا حدودزیادی باین مسائل وابستگی داشت آنچنان دراین عقیده پا برجا و استوار بودکه توانست پدرم ومن که هم تقریبا بزرگ بودم  صد درصد موافق با پدر و مثل همیشه در سنگر او میجنگیدم به مقابله بر خیزد .همانطور که قبلا هم اشاره کردم من وپدرم هردواین آدمها راشارلاتانهائی میدانستیم که برخرافه پرستی کسانی مثل مادرم سوار هستند و نانشان را از این راه به دست میاورند پافشاری مادر و دلیل و برهانهایشان که اغلب بر پایه باورهایش بود کم کم من و پدر را کم و بیش به زانو در آورد و او به خیال آنکه ما هم به این نتیجه رسیدم که حرفهایش کاملا درست است خیالش کاملا از طرف ما جمع شد  این را هم بگویم طبقه گفته های مادرکه باید کمی هم با تردید به آن نگاه کرد  .گویا  این دوسید چیزهائی در رابطه با گذشته خانوادگی مابه مادر و حتی به کسانیکه در این روزها مادر با آنها در همین راستا در تماس بود گفته بودند که نه تنها آنها که زمینه ی اینگونه چیزها را داشتند بلکه آنقدرمادر روی مخ ما کار کرد که ما ناچار قبول کردیم  که اگر این پیشگوئیها درست باشد خوب خیلی عادیست که به آنها باید ایمان آورد .آنها طوری در کارشان موفق بودند که  ما هرگز فکرش را نمیکردیم فصل دوم 

حال میخواهم روش آنها را دراین پیشگوئیها برایتان بگویم . این دوبرادرنه کف بینی میکردند ونه ازرمل و اسطرلاب استفاده میکردند بلکه فقط و فقط چند دقیقه مات بر صورت طرف نگاه میکردند و سپس میگفتند آنچه را که طرف پاک شوکه میشد .آنچنان از گذشته و زندگی خانوادگیشان ونقطه های سیاه وسفیدی که برسرشان آمده بودبه روشنی ووضوح میگفتندکه نمیشدانسان فکرکند دراین درحقیقت پسگوئی حقه ای نهفته است.هرکس با اینها مواجهه میشد بی برووبرگردمحومیشد.گاه میدیدم حتی برای طرف احوالی را که برای پدر و مادرش قبل تولد اواتفاق افتاده بود میگفت . من هنوزبعد سالها نمیتوانم برباور خودم استوار باشم که اینها همه یک ترفند بوده . حتی کسانی مثل پدرم هم بی آنکه صحه برکارهایشان بگذاردمن متوجه میشدم که خودش هم بعد از شنیدن حرفهای این دوبرادردر رابطه با افراد متعددی که به اینها مراجعه میکردند و تائیدآنها کمی درافکارش سست شده بود. صد البته که اینکار آنها باعث شده بود مادرم هم درایده های تثبیت شدهاززمانها دوربرافکارش پابرجا تر باشد وضمنا جلوی پدرهم بعد سالیان سال بالاخره به زعم خودش آبروئی بهم زده بود وبعضی اوقات من میدیدم که در این راه برای پدرم شاخ و شانه هم میکشید و میگفت ببین توبه همه چیز بد بین هستی .خدا و رسول خدا که دروغ نیست؟ هروقت تونستی آنها را انکار کنی کار این دو سید را هم منکر بشو. اینها اولاد پیغمبر هستند . دروغ که نمیگویند از قدیم گفتنددروغگو دشمن خداست .اینها بچه سید هستند اگر دروغ بگویند سنگ میشوند . ببین همه به آنها اعتقاد پیدا کردند  در جواب مادرپدرم سکوت معنا داری میکرد وسرش رابعلامت اینکه خوب کوتاه بیا تکان میداد.من احساس میکردم پدر ضمن اینکه شمشیرش در مقابل کارهای این دو برادر چوب است ولی هنوزبرسر عقایدش کاملا استوار است که اینها شیادانی بیش نیستند فقط تنها موفقیتشان در اینست که ما دستشان را نمیتوانیم بخوانیم . و بفهمیم کلکشان چیست . من مطمئن بودم پدر تمام فکر و ذکرش اینست که ببیند اینها با چه ترفندی اینهمه اطلاعات را در مورد آدمها به دست میاورند . زیرا انکارش را نمیتوانست .همانطورکه قبلا گفتم واین بارمشروح ترمیخواهم توضیح دهم ، این دو که ساکن قم بودند نمیدانم چگونه پایشان به تهران رسیده بود  و چطوربا کسانیکه درخانه شان مسکن میکردند آشنا شدندهمینقدر میدانم که در این زمان که من دارم برای شما داستان را تعریف میکنم درمنزل یکی ازهمسایگان ما اطراق کرده بودند وتاآنجا که مطلع بودم آنها درتهران خانه ومسکنی نداشتندکسانیکه به آنها ایمان داشتند با منت  خود وزندگیشان رادراختیارآنهامیگذاشتند.وبا عزت واحترام بسیارهم با آنها رفتار میکردند . کوچکترین بی حرمتی را این دو برادرتحمل نمیکردند آنقدرپیروداشتند که هرجا قدم میگذاشتند درحقیقت همه چشم میگذاشتندکه اینهاپا بگذارند. برای همین حضورشان برای همه غنیمت بود.هرگز پولی از کسی نمیگرفتند فقط گذران روز وشب بود .این رفتارهایشان انسان را بی اختیار وادار به احترام نسبت به آنها میکرد . در رفتارو حرکاتشان هم بسیار متین و متدین بودند .زمانی که آنها درخانه ای اقامت داشتند صاحبخانه ازصبح تا شب پذیرای همه مراجعین  بودند .البته پذیرائی که نه . درست مثل اینکه شما به مغازه ای بروی وبخواهی چیزی بخری .مراجعین نه پولی میدادندنه برای صاحبخانه مشکلی برای پذیرائی داشتند . هرکس که بدیداراینهامیامدآنها بهمان روشی که گفتم بعدازچنددقیقه خالصن مخلطن تاجائیکه میشدبرایشان قبل ازاینکه ازآینده مراجه کننده حرفی بزنند شمه ای ازگذشته شان رابرای جلب اعتمادبه آنها میگفتند وزمانیکه مطمئن میشدند که حرفهایشان برای مخاطب قابل قبول است ازآینده نیزبرایشان حرفهائی میزدندخلاصه کاروبارشان خوب گرفته بود.آنها نیازی به پول نداشتند هنوز هم نمیدانم چرا مفت و مجانی برای همه اینگونه با رضا و رغبت کار میکردند . بارها از پدرم شنیده بودم که به مادرم میگفت این فال بینها اگر خیلی از آینده خبر دارند بروند فال خودشان را بگیرند که به اینگونه دریوزگیها نیاز نداشته باشند.ولی درمورد سید کمال و سید کریم مادرم جواب دندان شکنی برای شوهرش داشت و همیشه به او گوشزد میکرد مگر نمیگوئی اگر اینها خیلی زرنگند بروند حال و روز خودشان را سرو سامان بدهند خوب درست نگاه کن  اینها فال خودشان رااز من و تو بهتر گرفته اند داری می بینی چه راحت همه جلوی پایشان خم و راست میشوند وهیچ نیازی به دریوزگی هم ندارند . همه مشتاق هستند که اینها پایشان را به خانه شان بگذارند و من میدیدم که برای اولین بار پدر دراین مورد حرفی نمیزد.یعنی در حقیقت حرفی برای گفتن نداشت وگرنه همیشه سعی میکرد در این مورد جلوی مادر کوتاه نیاید .منهم مثل پدردرمانده بودم ..ولی هر دوی ما هنوز که هنوز است سّر این معما را کشف نکرده ایم .رفت و آمد مادرم به خانه همسایه ای که سیدها آنجا مستقر بودند ادامه داشت . مادر سر از پا نشناخته با آنکه زنی بسیار مدیر بود و درخانه تقریبا تکیه گاه همه ی ما بودوبقولی زندگیمان مثل ساعت منظم روبراه بودولی این روزها مثل فرفره کارهای خانه را روبراه میکرد تا جائیکه نه کاری روی زمین میماند و ضمنا جلوی غرغرهای پدر را که این روزها بیشتر در صدد ایراد گیری بود بگیرد و ته مانده ی این سرعت عمل درخانه همسایه وکنارسیدهامیگذشت و شب هم وقتی به خانه میامد انگار فرمانده ای بود که در مبارزه ای سخت پیروز شده .به محض اینکه گوشی برای شنیدن پیدا میکرد و اغلب هم طوری توضیح میداد که پدرم متوجه شود (چون معمولا پدر خودش را به بی توجهی میزد و ضمنی متذکر میشد که این حرفها نه برایش جالب است و نه تاثیری در عقایدش دارد ) مادر از پیشگوئیهائی که آنها برای اطرافیان میکردند و همه هم بی بروبرگرد درست بود و باعث تعجب همه میشد میگفت و میگفت .  شاید او میخواست به نتیجه ای برسد که بالاخره هم رسید .طولی نکشید تلاشهای مادرهم دراین راستا روشن شد وکاشته هایش به بار نشست و نتیجه ای راکه اینهمه بخاطرش به خودش زحمت داده بود و از دل و جان مثل نیاز تشنه ای به آب در کویرسعی کرده بود  رسید یعنی بقول قدیمیها عروسی به خانه ما هم رسید واین دو بزرگوارمیهمان خانه ما شدند واما جریان از چه قرار بود ؟ را برایتان شرح میدهم . (دلم میخواهد این مطلب را بگویم بعد از این پیروزی مادر من به این ضرب المثل قدیمی که میگویند خواستن توانستن است ایمان آوردم ).                                             

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران