فصل ششم                                                               

هنوز یکسال از زایمان سوسن نگذشته بود که در یک سفر به شمال ماشین علی با خانواده اش یعنی با سوسن و بچه ی آنها در سد کرج که تازه هم سد بندی شده بود و حفاظی هم هنوز بر آن نگذاشته بودند سقوط کرد . تا آنجا که خبر به گوش همگان رسید جنازه سوسن و بچه اش بعد از ساعتها توسط مردم پیدا شد ولی جنازه علی هرگز پیدا نشد . بعد از مدتها بقیه ثروت علی که به شیرین رسیده بود باعث شد که زندگی مریم روبراه تر از آن بشود که نیازی به خانه پدری داشته باشد. شیرین هم در زیر سایه این مادر فداکار بزرگ میشود.شیرین دختر بسیار زیبائی بود و با تربیتی هم که مریم کرده بود میشد گفت که از هر نظر یک دختر همه چیز تمام بود سال دوم دانشگاه بود . یکی از اقوام که پسرش در خارج از کشور درس میخواند شیرین را از مریم برای پسرش فرهاد خواستگاری کرد . ولی مریم هرگز راضی نمیشد که ندیده و نشناخته به قول خودش دسته گلش را به کسی که اطمینانی به او ندارد بدهد . برای همین اولین جوابی که به خانم گلشن مادر فرهاد داد واضح است که منفی بود . برای همین خانم گلشن که زنی دنیا دیده و بسیار نکته سنج بود میدانست که دنبال چه میگردد و با دیدی باز شیرین را انتخاب کرده بود و از این رو برایش ارزش داشت که فرهاد را وادار کند که به ایران بیاید . طولی نکشید که فرهاد که دوره ی آخر مهندسی سازه های گاز را میگذراند با تعاریفی که مادرش از شیرین کرده بود بار سفر را بست خوب به قولی هم فال بود وهم تماشا اگر خوب بود و صلاح میدانست که زندگیش سرو سامانی میگرفت زیرا خود فرهاد اعتقاد داشت که باید با یک دختر ایرانی ازدواج کند و اگر هم مطابق میلش نبود دیداری از مادر و پدر و خانواده کرده است . آمدن فرهاد و دیدار شیرین و فرهاد و زیر نظر رفتن اخلاق و رفتار فرهاد در چشم مریم خانم خلاصه همه و همه دست به دست هم داد و عروسی سر گرفت حالا دیگر مریم خیالش از جانب شیرین جمع شده بود و برای همین با رضا و رغبت شیرین را به دست فرهاد سپرد و بنا به گفته ی خودش که به همه میگفت این بار بزرگ را به منزل رساند  و بعد از ازدواج انها و رفتنتشان  . مریم خانم هم تمام دلخوشیش میشود آمد و رفت به خانه ی پدریش و مواظبت از والدین پیرش .

دختر دوم این خانواده یعنی خانواده گلستانی منیژه خانم بود . او هم بسیار زیبا بود با قدی بلند و صورتی سبزه با چشمانی درشت و اندامی بسیار برازنده که د رحقیقت درست مثل هنر پیشه ها بود . او بسیار خوش پوش و آلامد بود . همیشه با آن کفشهای پاشنه بلند و چادر توریش نشان میداد که یک سرو گردن از تمام زنان اطرافش متفاوت تر است . منیژه که سه سال از مریم کوچکتر بود زن یک افسر بسیاربرازنده شده بود .شوهرش ازخانواده ای بسیارسرشناس ومتشخص بو .منصورشوهر منیژه  حتی در بین افسران ِ همدرجه خودش هم فردی شاخص بود  هم از نظر ظاهری و هم از نظر خانوادگی . این را هم بگویم که در زمانی که من داستان را برایتان نقل میکنم مردم نظر خوبی نسبت به افسران چه ارتش و چه رده های دیگر نداشتند افسران شهربانی را که به غلط میگفتند همه و همه از فرزندان پرورشگاهها هستند که صد البته این یک فکر بسیار غلط بود حالا من نمیدانم این تفکر ریشه اش از کجا بود و برای چه منظوری این شایعه را پراکنده بودند .

منصور مردی خوش مشرب و بسیار رفیق باز بود . همیشه دور و برش پر بود از افسران و کارمندان رتبه بالای ارتش . زندگی منیژه و منصور مورد حقد و حسد همه اطرافیانشان بود . پدر و مادر منیژه از اینکه دخترشان چنین شوهری کرده بود به خودشان می بالیدند . ولی زیبائی بیش از حد دختر آنها کار دستش داد . او سه سالی بیشتر از زندگیش با منصور نگذشته بود که عاشق یکی از دوستان بسیار نزدیک  منصور که افسر ارشد بود شد . این عشق و عاشقی مدت زمانی طول نکشید که برملا شد . معشوق منیژه مردی بود تقریبا میانسال . هرگز نفهمیدیم چگونه شد که منیژه او را به منصور ترجیح داد . داستان زندگی و طلاق منیژه خودش کتابیست . با تمام علاقه ای که منصور به او داشت ولی پافشاری منیژه در جدائی نهایتا به طلاق منجر شد . .

خسرو مردی که منیژه او را به منصور ترجیح داده بود مردی بسیار هرزه و خوش گذران و زن باره بود درست نقطه مقابل منصور بود بسیار زبان بازبود و از شخصیت فقط و فقط همان درجه هائی بود که بر روی شانه اش میدرخشید . منصور بعد از جدائی مدتها به پای منیژه نشست و حتی بعد از طلاق هم کسی نفهمید که کجا رفت ولی از آنجا که محیط کوچک بود و خبرها خیلی در لفافه نمی ماند سالهای بعد همه متوجه شدیم که منصور بعد از منیژه هرگز زن نگرفت . ولی زندگی منیژ هم هرگز سرو سامانی نگرفت زیرا اونتوانست بعدازطلاق ازمنصوربا آنکه خسرو به او قول ازدواج داده بود به قولش عمل نکرد . خسرو بدون اینکه منیژه بداند( و البته هیچکس نمیدانست . زیرا او برای ارتباطهای غیر معمولی که داشت زندگی خصوصیش را از همه پنهان نگاهداشته بود و اطرافیانش خیال میکردند که او فردی مجرد است در حالیکه خسرو هم زن داشت و هم بچه های متعدد او منیژه را فقط  برای خوشگذرانی خصوصا پای میزقمار میخواست .) البته این خسرو بود که پای منیژه زیبا را برای امیال خودش به این بازیهای کثیف  کشانده بود . خسرو چنانکه بعدها از منیژه شنیده شده بود در زمان جوانی عاشق زنی میشود که دختر خدمتکار خانه شان بوده و چون با مخالفت خانواده اش موجهه میشود دختر بیچاره را وادار به فرار با خودش میکند . دخترچشم وگوش بسته هم نادانسته طبق معمول گول میخورد .چندی نمیگذرد که با پیگیرهای دو خانواده یعنی خانواده ی اسم و رسم دار خسرو و خانواده ی خدمتکار رد آنها را پیدا میکنند وقت پدر و مادر خسرو متوجه میشوند که پسرشان چه دسته گلی به آب داده او را وادار میکنند که با دختر خدمتکار (فریده) ازدواج کند . ازدواج خسرو با فریده خیلی به طول نمی انجامد و معلوم نمیشود که چرا فریده دست به خودکشی میزند و مرگ فریده باعث میشود که پدر و مادر خسرو او را برای همیشه طرد میکنند . او در آنزمان تازه به دانشکده ی افسری امده بود .چیزی نمی گذرد که با دختر یکی از کارمندان اداره ی ارتش که او را دیده بود ازدواج میکند و حالا از او بچه های متعدد داشت ولی این ازدواجها هیچکدام نتوانسته بود این مرد هرزه را به زندگی وابسته کند . او زندگی خصوصیش را کاملا اززندگی خانواده اش جدا کرده بود . در این مسیر زنهای بیشماری را برای خوشگذرانی انتخاب کرده بود و متاسفانه این شده بود تمام هّم و غّمِ او حالا دیگر حسابی خبره هم شده بود و گول زدن منیژه برایش مثل آب خوردن بود و ولی این رابطه برای منیژه بسیار گران تمام شد.هم منصوررا که واقعا از هر نظربی عیب و نقص بود را از دست داد و هم در حقیقت آبروی خودش و خانواده اش را .خلاصه اینکه منیژه هم که دیگر روی برگشتن به طرف منصور را نداشت و از طرفی خسرو هم او را در زمین و هوا نگهداشته بود مدتی گم و گور شد . با وضع اقتصادی خوبی که داشتند همه فکر میکردند منیژه به خارج از کشور رفته ولی طولی نکشید که سرو کله اش با یک شخص دیگر پیدا شد . او میگفت با این مرد ازدواج کرده ولی بعدها معلوم شد که متاسفانه منیژه راهی را انتخاب کرده بود که دیگر بازگشتی نداشت . او با همان زیبائی چه بسا که میتوانست گلیمش را از آبهای هرچند گل آلود بیرون بکشد . ولی افسوس که ضعف او در مقابل خسرو همه ی زندگیش را به باد داده بود همه می گفتند تنها نقطه ضعف خانواده گلستانی منیژه است پدر و مادر او همیشه از اینکه مجبور بودند روی کارهای غیر معقول او سر پوش بگذارند در رنج بودند . . ولی به قول معروف او درِب مسجد بود نه خراب کردنی بود و نه سوزاندنی . بعضی وقتها شنیده بودیم که زیبائی باعث بدبختی افراد میشود .این مثال در مورد منیژه کاملا مصداق داشت .

                                                                                       فصل هفتم

  دختر سوم خانواده گلستانی یعنی همان خانواده که مقابل خانه الهه بودند مینا بود . عجیب بود از این خانواده با آن پدر متدین و مادر مذهبی و پاکدامن چرا این دختر ها هیچکدام خوشبخت نشدند . میناه هم سرنوشتی خیلی متفاوت با منیژه و مریم نداشت . پدر مینا برادری ناتنی داشت این عموی ناتنی مینا که بسیار کوچکتر از پدر مینا بود پزشک بود . او در تهران زندگی میکرد . در همان زمان خانواده مینا در اطراف تهران بودند .0آقا سعید عموی ناتنی مینا سه پسر داشت . پسرانش هم هر سه تحصیل کرده و بسیار برازنده بودند . پسر بزرگ عمو سعید درسش تمام شده بود و با آنکه پدرش راضی نبود برای ادامه تحصیل به خارج رفت . .

پسر دوم سهراب خان بود . او افسر ارتش بود . مردی زیبا بسیار با صلابت و باوقار . سهراب عاشق مینا بود . یعنی از زمان بچگی دل به مینا بسته بود . مینا هم مثل خواهرانش از زیبائی بهره ی کافی داشت . عشق و علاقه مینا و سهراب را همه فامیل و آشنایان میدانستند . یعنی از روزیکه مینا به دنیا آمده بود . محبوبه خانم زن عمو سعید تلویحا گفته بود این یکی مال ماست . همین حرفها که مرتبا ادامه داشت و در هر نشست خانوادگی کم و بیش وقتی حرف به میان میامد تکرار میشد باعث شده بود که سهراب ناخود آگاه به مینا دل ببندد . و صد البته مینا هم دلبسته ی سهراب بود . این دلبستگی تا آنجا پیش رفت که وقتی کیومرث برادر بزرگ سهراب به خارج رفت و گفت منتظر من نباشید اگر سهراب میخواد ازدواج کند از نظر  من مانعی ندارد . صد البته این حرف در آن زمان معنی وحساب شده بود. زیرا در خانواده های سنتی ایرانی هم دختر و هم پسر را تا وقتی خواهر و برادر بزرگ ازدواج نکرده بودند پدر و مادر راضی به اینکه کوچکترها ازدواج کنند  نمیشدند . در حقیقت وقتی خواهر و برادز بزرگ هنوز به سر خانه و زندگی خودشان نرفته بودند اگر کوچکترها ازدواج میکردند پشت سرشان حرفها بسیار زیاد بود . یا برچسب به خواهر و برادر بزرگ میزدند و یا دنبال علتی بودنذ که بهر حال این برچسب را به کوچکترها بزنند و از آنجا که میشد در دروازه را بست و در دهان مردم را نمیشود بست همه ملاحظه ی این سنت را میکردند . روی این حساب بود که کیومرث این مشکل را از جلوی پای سهراب و مینا برداشت.پدر و مادر ها هم وقتی دیدند مینا و سهراب بسیار مشتاق هستند و شرایط هم دارند دیگر تامل را جایز ندانستند . دست بالا کردند و این دو زندگی خودشان را شروع کردند.سهراب و مینا هم مثل همه زن وشوهرهای جوانی که ازمال ووجهه ی اجتماعی چیزی کم نداشتندزندگی بسیار خوبی را می گذراندند تازه میناحامله شده بود که سهراب را برای جنگی که در یکی از کشورهای همسایه شروع شده بود فرستادند . بی تابی مینا را همه به حساب حاملگی و علاقمندیش به سهراب و دوری از او میگذاشتند .کار مینا شب و روز شده بود زاری و اشک و آه . بالاخره در نبود سهراب بچه اش به دنیا آمد . عمو و زن عموی مینا و پدر و مادرش خودش تمام تلاششان این بود که مینا از این برهه به سلامت بگذرد .زیرااو  زایمان سختی کرده بود . تا پای مرگ پیش رفته بود گاهی میگفت اگر این بچه به دنیا بیاید تا سهراب نیاید چشم به این بچه نخواهم انداخت ولی بخت با مینا یار نبود . قبل از اینکه سهراب از جنگ برگردد پسرشان به دنیا آمد . هنوز دو ماهی از زایمان مینا نگذشته بود که خبر مرگ سهراب را برای خانواده اش آوردند . مینا که عاشق سهراب بود تاب و تحمل این چنین فراغی را نداشت آنچنان ضربه روحی به او وارد شد که مجبور شدند او را در یک بیمارستان روحی روانی بستری کنند. مینا حدود یکسال و نیم تحت درمانی سخت بود . تقریبا کسی امید به بهبودش نداشت .بچه ی مینا را مادرش نگهداری میکرد . گاهی اوقات هم پدر و مادر سهراب به او کمک میکردند . به گفته ی همه کسانی که سیاوش (پسر مینا و سهراب) را دیده بودند با آنکه بچه هنوز شکل نگرفته بود همه یک صدا میگفتند سیاوش کپیه سهراب است . همین شباهیت کار خودش را کرد . مینا به سختی راضی شد سیاوش را حتی نگاه کند . بچه را با سختی بسیار مادر مینا به جائی رساند که وقتی حال مینا کمی رو به بهبود رفت حاضر شد به سیاوش شیر بدهد . همین نزدیکیها و رسیدگیهاو مهربانیهای اطرافیان باعث شد که روحیه مینا رو به بهبود برود . زیبائی و شباهت سیاوش به سهراب به گفته ی خود مینا یکی از عللی بود که در خوب شدن حال مینا بسیار موثر بود . خلاصه از آنجا که زمان بعضی اوقات حلال سخترین مشکلات لاینحل است کم کم حضور بچه و دلداری پدران و مادران باعث شد که مینا بتواند به خانه بیاید  . حالا مینا حالش خوب شده بود. بچه داشت بزرگ میشد ولی هنوز سایه سهراب از ذهن مینا کمرنگ نشده بود . او شب و روزش به یاد او بود تمام در و دیوار خانه اش پر بود از عکسهای خودش و سهراب . هرگز کسی ندیده بود که مینا در مجلسی بنشیند و حرف سهراب را نزند. کم کم نگرانی اطرافیان زیاد شداینکه بالاخره میبایست مینا کم کم مرگ سهراب را ونبودش را باور کند . تنها چاره این کا راین بود که باید فکری اساسی برای اوکرد . مینا هنوزسنی نداشت که بتواند تنهازندگی کند . مینا فقط بیست و سه سال داشت پدر شوهرش که عمویش هم میشد در نشستهائی که با برادرش یعنی پدر مینا و زنهایشان داشتند مکررا عنوان میکرد که زندگی مینا به این صورت امکان پذیر نیست وباید فکری برایش بکنیم ما هم تاکی میتوانیم باشیم و هوایش را داشته باشیم بالاخره او باید یک سرو سامانی بگیرد و به آنها میگفت بهتر است بهر ترتیبی که هست وادارش کنیم که به یک ازدواج مناسب تن در دهد . ولی معمولا این حرفها را زمانی مطرح میکردند که مینا درجمعشان حضور نداشت .درد مرگ سهراب آنچنان ضربه عمیقی به مینا زده بود که هیچکس به خود نمیدید که این حرفها را جلوی اوبزنند . ولی از آنجا که گاهی زندگی کارهائی رامیکند که از عهده بزرگترین تئوریسینهای جامعه بر نمی آید این بار هم همین اتفاق در زندگی مینا افتاد . یعنی بساط عیش خودش جور شد.

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران