فصل هشتم

در همسایگی عموی مینا خانواده ای زندگی میکردند که پسرشان مدتها بود مینارا زیر نظر داشت . این خانواده روابط بسیار خوب و نزدیکی با خانواده عمو سعید داشتند . با مرگ سهراب به بهانه ی دلجوئی  این خانواده به زندگی عمو سعید بیشتر داخل شدند که صد البته عنوانش این بود که میخواستند با سرگرم کردن آنها به این درد و رنج کمی التیام بخشند ولی گویا زیر این ظاهر بسیار انسانی نظر دیگری هم داشتند . پسر خانواده حسین کسی بود که عامل اصلی این نزدیکی دو خانواده بود .

مدتی از بهبودی حال مینا نگذشته بود که پدر حسین  به خاطر پسرش که فهمیده بود چگونه عاشق و واله ی مینا هست سعی کرد که روابطش را با سعید هرچه بیشتر کند تا راهی باز کرده باشد برای آنکه حرفهایش را به او بزند . مدتی زیاد طول نکشید . پدر حسین مردی بسیار متین و با صطلاح امروزیها با کلاس بود برای عمو سعید وجهه بود که آقای تدین پدر حسین با او تا این حد نزدیک است او مردی با سواد وبازنشسته ی یکی ازادارت بود .مردی فهیم و شاعر مسلک .نشستن با اقای تدین هرگز کسی را خسته نمیکرد این خصوصیات پدر حسین خودش یکی  ازبرگهای برنده ای بود که دست حسین بود چون آرام آرام آقای تدین این خصلتهای خاصش باعث شده بود که مینا هم تحت تاثیرش قرار بگیرد . اربابی میدانست چگونه و چه وقت باید حرفش را بزند تا بهره برداری کامل و دلخواهش را بگیرد . لذا زمانی نگذشت که او با احتیاط کامل با عمو سعید در مورد مینا و حسین وارد صحبت شد . او با حرفهائی که زد عموسعید را قانع کرد که در مورد این ازدواج فکر کند و تقر یبا هم موفق شده بود او نمیدانست که خود عمو سعید و محبوبه خانم هم درهمین فکر هستند آنها مینا را مثل دختر خودشان دوست داشتند ضمن اینکه با داشتن نوه ای که متعلق به پسرشان بود نمیخواستند موئی ازسرمینا کم شود لذا در باطن بسیار هم خوشحال شدند . آقای تدین پدر حسین با شادمانی به اطلاع او رساند که بهر شکلی بوده نظر اقا سعید را جلب کرده .

حسین پسری که با راهنمائی دوست قابل اعتماد عمو سعید آقای تدین  برای مینا در نظر گرفته شده بود در اداره راه آهن که آن روزها که تازه سرپا شده بودرئیس قسمتی بسیارحساس بود . حسین پسر تحصیل کرده ای بود ولی اخلاقی تند و عصبی مزاج داشت . این را بعدها مینا فهمیده بود .اما در ظاهر آنطور که مینا و دیگران میدیدند به نظر کم کسری نداشت . حسین آنطور که خودش بعدها برای مینا تعریف کرده بود درهمان زمان که مینا وسهراب زن وشوهر بودند عاشق مینا بوده و تنها آرزویش این بوده که زنی بگیرد که درست مانند مینا باشد.وقتی هم که سهراب درجنگ کشته میشود حسین که احساس میکند رقیب ازمیدان به دررفته  وبهترین  زمان برای رسیدن به آرزوهایش است  دندانش را برای ازدواج با مینا تیز میکند . خلاصه با پا درمیانی عموسعید وپدر مادرها این ازدواج سر میگیرد گو اینکه مینا دیگر یک زن به تمام معنا سالم از نظر روحی نبود . او مرگ سهراب را هرگز نمیتوانست فراموش کند . ازطرفی بعلت اینکه بچه اش را عامل مرگ سهراب میدانست ومیگفت قدم شوم او باعث شد سهراب برود و برنگردد خیلی به او مثل مادرهای دیگر رغبت نشان نمیداد او توان روحی برای  نگهداری از این بچه را هم در خود نمیدید. اغلب او را به بهانه های واهی  کتک میزد به قول خودش که گاهگاهی از دهانش بیرون می آمد  در کنار بچه اش همیشه احساس خوبی نداشت . آنقدر رفتار مینا با پسرش بد بود که آخر عموسعید ومحبوبه خانم که حمید را اندازه جانشان دوست داشتند واورا یادگار پسرجوانمرگ شده شان میدانستند تحمل رفتا رناهنجار مینارا با حمید نداشتند تصمیم گرفتند که فکری به حال عزیزدردانه شان بکنندچون نصیحت و دلالت به گوش مینا نمیرفت . پس دیدند بهترین راه اینست که حمید را از مینا دور کنند هم حمید از رفتار نابهنجار مینا راحت میشد و آینده اش به مخاطره نمی افتاد و هم نبودش باعث میشد که مینا کمی آرامش داشته باشد با این محاسبات با تماسی که با عموی او که در خارج اوضاع بسیار روبراهی داشت و خودش هم جسته گریخته به پدر و مادرش گفته بود که بعلت تنهائی حمید و مینا را نزد او بفرستند و یا لااقل بچه را به او بسپارند عمو سعید موقعیت را برای رهائی حمید از وضعی که در آن گیر کرده بود مناسب دید و حمید را به خارج پهلوی عمویش کیومرث فرستاد که هم درس بخواند و هم زیر نظر عمویش که بسیار مهربان بود باشد  ضمنا عمو سعید به کیومرث نوشت که تمام خرج حمید در خارج از کشور با پدر بزرگش یعنی خود سعید است  .کیومرث در حالیکه هنوز حمید را ندیده بود ولی درست باندازه سعید او را دوست داشت چون  احساس میکرد که یادگار برادرش است  . بهمین جهت این پیشنهاد پدر را با روئی باز پذیرا شد .و به پدرش گفت او را مثل فرزند خودش قبول میکند . هیچ نیازی هم به کمک از طرف عمو سعید ندارد  .

تصمیماتی که عمو سعید در زندگی مینا میگرفت هم آگاهانه بود و هم از روی دلسوزی و خردمندانه  . محبوبه خانم زن عمو سعید هم همیشه حواسش بود که از امانت سهراب پسرش خوب مراقبت کند لذا محبوبه با رضایت مینا و با دلیل و برهانهائی که برایش آوردند دست حمید را گرفت و او را با خود برد تا به کیومرث بسپارد . و اما از بخت خوب و یا بد هرچه میخواهید اسمش را بگذارید حسین بچه دار نمیشد . همین باعث شد که مینا زندگی آرامی رابا حسین داشته باشد .زیرا همه نگران این بودند که اگر مینا صاحب فرزندی شودهم حال وروزش دو باره بهم خواهد خورد وهم او هرگز قادر به نگهداری و بزرگ کردن بچه با شرایط روحی که داشت نیست .

خوب این سرنوشت سه دختر خانواده آقای گلستانی بود. که تا حد امکان شما را با آنها آشنا کردم  . و اما آنها دو پسر هم داشتند . یعنی برادرهای مریم و منیژه و مینا که هردو از این سه خواهر کوچکتر بودند.پسر اول که بعد از مینا بود حدودا بیست ساله بود . پسری زیبا مثل خواهرهایش قد بلند وبرازنده بود .خوب لباس میپوشید و بسیار آرام و متین به نظرمیرسید . همه میگفتند چون بعد از سه تا دختر به دنیا آمده بسیار مورد توجه پدر و مادر است امیر را خواهر ها باندازه ی چشمشان دوست داشتند . امیر پسری مودب و مهربان بود . آرزوی پدرومادر این بود که سرو سامان دادن امیر را هر چه زودتر ببینند . سن و سالی از آنها گذشته بود و دل نگران این بودند که حسرت دامادی امیربه دلشان بماند .ولی متاسفانه عمرشان کفاف نداده بود وهنوز امیربه سرو سامانی نرسیده بود که آنها رخت از این جهان بستند .امیر به علت اینکه بسیاردردانه بزرگ شده بودوخانواده اش ازمال و منال بهره کافی و حتی بیشتر از کافی  داشتند وخواهرها هم او را بسیارمورد توجه قرارد داده بودند  این توجهات باعث شده بود که امیر خیلی دل به درس خواندن ندهد . صد البته هیچکس هم به او فشاری در این مورد نمی آورد . بقول پدرش آنقدر داشتند که امیر نیازی نداشته باشد که تا آخر عمر کار کند .و حتی نوه ی امیر هم نیاز نخواهد داشت و همین پشت گرمیها بود که امیر را پاک از مدرسه و درس دور کرده بود . صد البته این افکار پوسیده  ی خاص آن زمان بود که خیال میکردند زندگی همین خوردن و خوابیدن است . غافل از اینکه جوهر وجود هر آدمی کار است .من خیلی از آدمها را می شناختم که در آن زمان حتی به فکر اینکه بچه ها را به مدرسه بفرستند نبودند . البته این خصلت تنها به کسانی که دارای ثروت بودند و وضع اقتصادی خوبی داشتند نبود اصولا درس خواندن در خانواده ها مسئله ی قابل توجهی مثل این روزها نبود به علل گوناکون بچه ها از درس خواندن محروم بودند یکی کشاورز بود و فرزندانش خصوصا اگر پسر بودند سرمایه زمین آنها به حساب میامد و یا اگر شغل آزاد داشتند در همان شغل بچه ها ادغام میشدند . و آینده آنها از زمانی که از مادر متولد میشدند گویا تدارک دیده شده بود . زندگیها خیلی وسیع نبود در همان چهار چوب زندگی پدر و مادرها خلاصه میشد . و امیر هم با همین اوضاع و احوال بود که نه درسی خوانده بود و نه کاری داشت البته تا حدود شانزده سالگی به مدرسه رفته بود و گویا در اواخر دوره متوسطه بوده که قید درس را زده بود . و در شرایطی که داشت خیلی هم بیراه نرفته بود دور و بر هرکس را که نگاه میکردی به ندرت کسانی را میدید ی که درس خوانده باشند .

خلاصه آقا امیر خوانده نخوانده درس را ول کرده بود و با پول پدر و مهر مادر زندگی مرفه و بی دردسری را میگذراند . کارش این بود که خوب بخورد و خوب بپوشد . بقول آن روزیها دلبری کند . زیبا بود و شیک پوش . هروقت از هر مسیر میرفت تا مدتی بوی عطروادوکلنش که آن روزها فقط مخصوص اعیان بود پشت سرش حس میشد .ولی هیچکس نمیداند که در آن بالا( اسمان را میگویم) برای هرکس چه سرنوشتی رقم خورده است .

پسر دوم خانواده گلستانی رضا بود . رضا درست از بیشتر صفات عکس امیر بود . بسیار شرور و زرنگ و حراف بود همه میگفتند رضا از دیوارراست بالا میرود  از زیبائی بی بهره نبودولی امیر یک سرو گردن از رضا بالاتر بود رضا بسیار تیز بود و بر عکس امیرکه صبور بودوساکت.رضا با دوسال فاصله سنی  با امیر موفق شده بود که دیپلمش را بگیرد که در آن روزها بی جا نیست بگویم که بیشتر از دکترای امروزی بین مردم ارزش داشت . او تازه وارد دانشکده شهربانی شده بود. که آنهم شاید اوایل تاسیش بود و این قبولی باعث شده بود که خانواده گلستانی بین تمام فامیل یک سرو گردن خودشان را بالاتر ببیند  . الحق که وقتی رضا لباس افسران شهربانی را میپوشید دل هر دختری را میبرد همین سرو شکل و خانواده و خلاصه داشته هایش دست به دست هم داده بود و ازرضا یک پسر مغروروسر بهوا ساخته بود .صد البته که او ذاتا این خصوصیات را دارا بود  هروقت رضا در خانه بود صدای غش غش خنده همه بلند بود . او همه را وادار به زنده بودن و زندگی کردن میکرد اما با همه ی این داشته ها رضا خیلی مقبول اطرافیان نبود برعکس امیر که همه دوستش داشتند رضا پسری حریص بود در تمام زندگیش یاد گرفته بود هرچیزی را که میخواهد به زورهم که شده صاحب شود . پدر و مادر دلخوشی از رضا و رفتار وکردارش نداشتند انها همیشه رضا را با امیر قیاس میکردن غافل از اینکه یکی از مشکلاتی که همیشه رضا با آن درست به گریبان بود همین تفاوتهائی بود که با امیر داشت و خانواده خصوصا پدر و مادر در به رخ کشید صفات خوب امیر و قیاس اوبا رضا باعث شده بود که رضا بیشترنا ارام شود ودر همه ی زمانها میخواست به هر نحوی که شده برتری خود رابا امیربه چشم همگان بیاورد که صد البته در اغلب موارد نا موفق بود . مادرش میگفت من را رضا پیر کرده . هر کاری که میکنم بلکه او یک کمی مثل امیر صبور و ارام باشد نمیشود . بخدا ذله شده ام .او با هیچکس کنار نمی آید و اصولا به حرف من و پدرش اصلا توجه نمی کند . وقتی حرف از آینده ی این دو پسر میشد مادر میگفت اگر روزی رضا بخواهد زن بگیرد من دخالتی نمیکنم . بگذار همه به من که مادرش هستم ایراد بگیرند .ولی من رضا را بهتر از هرکسی میشناسم او به یک زن و دو زن کارش درست نمیشود . حضرت فاطمه هم که زن این پسر شود یک روز نمیتواند طاقت اینهمه بی بند و باری و لاابالیگریهای رضا را تحمل کند ضمنا رضا هم کسی نیست که اهلی باشد . روی این حسابها به در هر خانه ای که بروم باید آخرش با شرمندگی مواجهه شوم . مادر میگفت من از آینده زندگی مشترک رضا واهمه دارم . و البته بعدها معلوم شد که حدس مادرش درست بوده بی جهت نیست که از قدیم گفته اند آنچه را که جوان در آینه می بیند پیر در خشت خام نظاره میکند .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران