فصل نهم

تاآنجا که اطلاع دارم ودرحقیقت این پسرآنقدرکارهایش قابل انتظاربودکه تمام اطرافیان ازارتباطاتش باخبر بودند. او همیشه رفتارهای ناهنجارخود را دال برتوانائیهایش میدید. مثلا درارتباطش بازنان به زیبائی وشغل وسوادش و خانواده و مال و منالش مینازیدو میگفت کدام زن است که به توانددرمقابل اینهمه دارندگیهای یک مردمقاومت بکند؟همه میدانستند که درذهن رضا چه میگذرداو همیشه با امیر حسادت میکرد ولی امیرآنقدر نرم وملایم ودوستانه باهمه خصوصا بارضا رفتار میکردکه به اواجازه رودرروئی را نمیداد امیردرذات عاشق پیشه بود .عاشق همه وهرکس . وصد البته رضا که تنها برادرش بود وآنهم برادر کوچکترخصوصا  که امیر به حساب خودش میباید هوایش را  حتی بیش از حد تصور اطرافیان  داشته باشد .

چیزی که بیشتر به چشم می آمد علاقه مادربه امیر بود شاید همین علاقه ی بی حساب و کتاب مادر بود که همه گاهگاهی به رضا حق میدادند که اینگونه رفتارکند . میگفتند او میخواهد به این وسیله توجه مادر را به خود جلب کند . ولی درست نتیجه عکس میشد. امیر که خودرا درمرکزتوجهات میدید دیگر تلاشی نمیکرد اوبرای خانوده ارزش زیادی داشت مادرش هم که بعداز سه تا دختر( که البته چهار تا دختر چون دختر اول خانواده در سن دو سالکی فوت کرده بود) چشمش به این پسر روشن شده بود و همه و همه ی این موارد باعث میشد که امیر خصلتی دخترانه و پسرانه داشته باشد . بسیار لطیف و زود رنج بود . مهربان بود و نرم و حسی که داشت باعث میشد تمام اطرافیان او را دوست داشته باشند نگاه امیر بر عکس نگاه وقیحانه رضا  خصوصا در رویاروئی با زنان و دختران پر بود از حجب و حیا  

رضا گاهگاهی بی خبر برای مدتی  گم میشد . نه پدر و نه مادر و نه کسی از او سراغی داشت و بعد از اینکه سرو کله اش پیدا میشد مادر و پدرش خدا خدا میکردند که او دسته گلی به آب نداده باشد . که صد البته با خصلتی که آنها دررضا میدیدند کاملا حدسشان به جا بود.رضا گاهی با زنانِ آنچنانی مدتها غیبش میزدوگاه به علت لکه دارکردن حیثیت دخترو یا زنی برای اینکه به دام نیفتد در ناکجا آبادی که کسی نمیدانست  پنهان میشدوبعدهم رفتن به ماموریت خوب بهانه ای برای این نبودنها یش بود خلاصه رفتارش آنقد ربرروح و روان خانواده خصوصا پدرومادردرد آور بودکه گاهاخواهرهای میگفتند پدرو مادرمان از کارهای رضا دق مرگ شدند

چند سالی که از مرگ پدر و مادر گذشت بی سرو صدا فهمیدیم که رضا زن گرفته ما هرگز زن رضا را ندیدیم و حتی وقتی هم که بچه دار شد هیچوقت او را با خانواده اش ندید یم خواهرهایش میگفتند او از یک خانوده بسیار متشخص زن گرفته البته از بریز و به پاشهای رضا هم این موضوع کاملا مشهود بود . و حالا خانواده زنش ناهید او را به عنوان داماد سرخانه قبول کرده بودند و از جهت اینکه خانوده رضا حاضر نشده بودند با این شکل ازدواج کنار بیایند و هرگزهم به دیدن زن رضا نرفته بودند او هم رابطه اش را با این خانوده اصلا باز نکرده بود .و فقط این خود رضا بود که مرتبا به خانه پدری میامد و چند ساعتی مثلا بعنوان سر زدن یا مهمان بودن نزد خانواده میماند.و صد البته خواهرها هرگز راضی به این رفت و آمد هم نبودند . میگفتند رضا خودش را بیهوده به ما میچسباند . اگر او از ما بود به اینگونه زندگی رضایت نمیداد . ما هرگز از زبان خواهرهایش( البته با خبرهائی که ربابه میاورد وگرنه آنها با هیچ کدام از همسایه ها ارتباطی نداشتند و خودشان را در پیله ای پیچانده بودند که کسی هم رغبتی به ارتباط باآنها نداشت )چیزی در باره رضا و زن و بچه اش نشنیده بودیم .

رفتار های نا خوش آیند رضا در تمام جوانب  باعث شده بود که خواهرها امیدشان را از رضا ببرند و  امیر تنها  و تنها تکیه گاه و نورجشم آنها  باشد . و این عشقی که خواهرها به امیر داشتند آنچنان در امیر تاثبر گذاشته بود که بعدها خواهیم دید او بعلت این علاقه ها و از ترس آنکه مبادا در آنها رنجشی احساس شود از بیان خواسته هایش که آینده اش در آن تمایلات خلاصه میشد چشم بپوشد . صد البته این روش خانواده امیر قسمتی از داستانیست که من میخواهم برایتان شرح دهم .

نفر دیگری هم در زندگی خانوادگی گلستانی نقش داشت که در حقیقت شاید یکی از موثرترین اعضای این خانواده به حساب میامد. اگر بگویم او که بود شاید سخت باورتان شود ولی با روالی که زندگی خانواده گلستانی داشت بودن چنین فردی بسیار خاص بود . تعجب نکنید اگر بدانید این فرد زنی بود در حدود سی ساله با ظاهری کاملا دهاتی و رفتاری روستائی که نقش کلفت این خانواده را داشت . این زن روستائی به واسطه زندگی پر نشیب و فرازی را که طی کرده بود و حالا در خدمت این خانواده درآمده بود زنی بود بسیار چشم و گوش باز و درست عکس رفتاری که در این خانواده مرسوم بود این زن نامش ربابه بود .

ربابه بنا به گفته های خودش که از درد دل کردن با همسایه ها درز کرده بود در 13 سالگی زن مردی سی ساله شده بود این مرد در روستائی که ربابه زندگی میکرد دارای مال و منال پدری بود .خودش بود و هفت خواهر و برادر دیگر . پدرشان زمین داربود که از دو زن چهار دختر و چهار پسر داشت . موسی یعنی شوهر ربابه برادر سوم بود یعنی فرزند ششم هم به حساب میامد . پسری بود که به عادت خانوادگی بسیار پر ماجرا و بی بند و بار . تمام این هشت خواهر و برادر همه از یک جنس بودند . تمام اهالی روستا سعی میکردند هرگز با این خانواده درگیر نشوند . روزی نبود که صدای جار و جنجال خانواده موسی بلند نباشد . انگار سفره دلشان را وسط روستا پهن کرده بودند هیچ ابائی از اینکه مسائل خانوادگیشان نقل مجالس همسایگان باشد نداشتند.چهار دختر این خانواده که همه از پسرها بزرگتر بودند ازدواج کرده بودند و در حقیقت میباید از خانواده جدا شده باشند ولی چون ازدواجهایشان یا فامیلی بود و یا با آشنایان و هم ولایتیهایشان بود همگی در کنار هم زندگی میکردند و شاید این یکی از درگیریهای روزانه ی این خانواده عجیب و غریب بود . از چهارپسر که موسی سومی بود. دو تاشان ازدواج کرده بودند و فقط پسر آخر که از همه کوچکتر بود هنوز باصطلاح درخانه نزدپدر و مادر زندگی میکرد. موسی هم زن داشت . زنش نوه عمویش بود . دختری ساده و کاملا روستائی که بقول اطرافیان بیچاره بین این ایل یزیدی گیر کرده بود. گل اندام زن موسی با هراتفاقی که برای موسی می افتاد کنارامده بود او دختر یکی یکدانه ی پدر و مادرش بود با پنج برادر.وضع پدرش هم بد نبود گل اندام تنها مشکلی که داشت بچه دار نمیشد همین بچه دار نشدنش دستاویزی بودکه همیشه در بلاهائی که موسی به سرش میاورد سکوت کند . بعد از هفت سال که از ازدواجش با موسی میگذشت بهر دری که زده بود موفق نشده بود و این درد داشت گل اندام را از پای در میاورد مادرش از هیچ دوا و درمانی و التماس به اولیا و انبیا کوتاهی نکرده بود ولی تمام این کوششها دری را به روی این دختر سیاه بخت باز نکرده بود . طولی نکشید که گل اندام بیمار شد . بیماریش از چهره اش کاملا مشهود بود . موسی با تمام خصلتهای بدی که داشت نسبت به گل اندام همیشه مهربان بود حتی بچه دار نشدنش را هم جدی نمیگرفت . به او دلداری میداد وهمیشه میگفت مهم اینست که ما دوتا همدیگررا دوست داریم ولی حرفها  و نیش و کنایه های اطرافیان خصوصا در آن محیط روستائی و بسته لحظه ای جان و تن و روح گل اندام را ول نمیکرد. در چهره ی زیبایش همیشه آثار درد و رنج پیدا بود . گوشه گیرو منزوی شده بود در اکثر میهمانی و نشستهای خانوادگی ظاهر نمیشد . تا جائیکه صبر موسی هم تمام شد و اوهم حال روزخوبی را در کنار گل اندام نداشت .بهر حال هر دوجوان بودند هرچند موسی رعایت حال گل اندام را میکرد ولی ذاتا عاشق این بود که بچه هائی داشته باشد تا جلوی برادرها و خواهرهایش کم نیاورد . صد البته که این خواسته ی موسی بیجا هم نبود چون همه میدانیم که در خانواده ها حضور بچه اصل و اساس است و خصوصا به پسر و دختر بودن در آن فضا بیشتر از بیشتر اهمیت داده میشد . موسی همه ی این دردها را میدانست . ولی خدا میداند که از راه عشقی که به گل اندام داشت زبان درقفا کرده بود و یا فکرهای دیگری او را وادار به این کرده بود که خیلی هم به گل اندام فشار نمیاورد . خانواده گل اندام باعث شده بود که موسی بین خواهر و برادرهایش وجهه ای داشته باشد . برادرهای گل اندام آنقدر به موسی مهربانی میکردند که او را در رو دربایستی این میگذاشتند که با گل اندام درشتی کند . خلاصه با این همه رعایت باز هم درد موسی و گل اندام درد بزرگی بود . چندین بار گل اندام به موسی گفته بود که حاضر است درد هوو را تحمل کند تا او بچه دار شود ولی عجیب بود که موسی هرگز تن به این خواسته ی گل اندام نداده بود و حرف و حدیث حتی خواهر ها و زن برادرهایش هم در او تاثیر نداشت . تا اینکه

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران