فصل دهم

بیماری گل اندام یرقان بود . صورت زرد و بی روح او نشانگر پیشرفت بیماریش بود پدر و مادر و برادرانش از هیچ کاری در حق او کوتاهی نمیکردند . موسی هم در مورد گل اندام حق همسری را تمام کرد او هم دارو ندارش را گذاشت ولی گل اندام جام بلوری بود که مدتها بود ترک برداشته بود و حالا در حال فروپاشی بود . سه ماهی بیشتر طول نکشید تا گل اندام شبی در حالیکه دستان سردش را به صورت گرم موسی چسبانده بود برای همیشه او را ترک کرد .

موسی سرازپا نمیشناخت . همه میدانستند که موسی چقدر گل اندام را دوست داشت . ولی به قول آنها که دلداریش میدادند در کار خدا کسی نمیتوانست دخالت کند . سرنوشت گل اندام این بود که در جوانی از دردی که به جانش افتاده بود مثل گلی پر پر شود .البته همه میگفتند او هم چون عاشق موسی بود از بچه دار نشدنش دق کرد زیرا میدانست که موسی چقدر دلش میخواست که بچه ای کانون زندگیش را گرم کند ولی حسی که موسی به گل اندام داشت بیشتر از این بود که او را به خاطر بچه دار نشدنش بیازارد . ولی گل اندام خودش میدانست که دیگر امیدی به اینکه موسی را صاحب بچه کند ندارد .

رنج مرگ گل اندام مانند زخمی بر دل موسی ماندگار بود . دو سه سالی که از مرگ او گذشت با پا در میانی اطرافیان و از ترس دق کردن موسی خواهرهایش به کمک مادرش  ربابه را برایش انتخاب کردند . ربابه درست عکس گل اندام بود . نه چهره ی زیبائی داشت و نه از خانواده ای در حد موسی بود .ولی به قول معروف لنگه کفش کهنه ای بود که در بیابان غنیمت بود . با حال و روزی که موسی داشت و همه فکر میکردند ممکن است از دوری گل اندام خود به سرنوشت او دچار شود تقریبا کسانیکه دختری در حد و حدود خانواده انها داشتند حاضر نمیشدند دخترشان را به او بدهند . برای همین بود که به نظر خانواده موسی ربابه انتخاب خوبی بود

ربابه تقریبا کوچک بود سن و سالی نداشت  و چون خانواده اش اوضاع رو براهی  نداشتند به راحتی حاضر به این ازدواج شدند چون در اون وضعی که پدر و مادر ربابه داشتند یک نان  خور آنهم دختر کمتر برایشان  نعمتی بود . ضمنا برای موسی هم که خیلی مهم نبود . اصلا در این مورد هرچه با او حرف میزدند موسی فقط سکوت میکرد . او دلش پر بود و چشمش هنوز اشکبار معلوم نبود اینهمه عشق و علاقه به گل اندام چگونه در موسی به وجود آمده بود شاید همان صبوری و تحمل و زیبائی مظلومانه ی گل اندام بود که موسی را رها نمیکرد .همیشه وقتی برای ازدواجش از او نظر میخواستند یا سکوت میکرد. و یا تنها حرفی که در نهایت میزد این بود که " هرکاری میخواهید بکنید " خواهرانش به او توصیه میکردند که بالاخره انسان پیری و کوری دارد تو هم که نمیتوانی تا آخر عمر تنها باشی باید فکری کرد . و این حرفها نتیجه اش انتخاب ربابه بود برای موسی . همه اطرافیان اعتفاد داشتند که ربابه بیشتر از اینکه زن موسی باشد نقش پرستار و کلفت را در این خانواده برای موسی دارد .موسی با حرفهائی که بعنوان نصیحت به او میزدند احساس میکرد که شاید باری بر دوش خانواده است برای همین هم به راحتی اختیار زندگیش را به دست هرکسی که میخواست در این راستا کاری برای او بکند سپرده بود . موسی هرگز از خواهرانش نخواست که قبل از ازدواج حتی ربابه را ببیند . گویا با مرگ گل اندام موسی هم مرده ای متحرک بود . از خانواده ای که موسی در آن پرورش پیدا کرده بود اینگونه رفتار بسیار عجیب بود گویا شوک مرگ گل اندام تمام روح و جسم موسی را تحت الشعاع قرار داده بود .

روی این حسابها به قولی نه چک زدیم و نه چونه ربابه اومد تو خونه . موسی برای ربابه یک فرصت خوب بود هم برای خودش و هم برای خانواده اش. چون همانطور که قبلا گفتم اوضاع اقتصادی موسی و خانواده اش بسیار خوب بود . آنها غافل بودند که موسی هرچه داشت و نداشت را خرج دوا و درمان گل اندام کرده بود ولی بالاخره میتوانست برای خانواده ی فقیر ربابه بین همه وجهه ای برای آنها باشد .

چند سالی از ازدواج موسی و ربابه نگذشته بود که پدر موسی فوت کرد و یکسالی بعد از فوت پدر مادر موسی هم طاقت دوری از پدر را نداشت و او هم یک شب زمستانی زندگی را به درود گفت . موسی که از همه ی خواهر و برادرهایش بی دست و پا تر و ساده تر بود در تقسیم مال و اموال دست خالی ماند  همان خواهران و برادرانی که در مرگ گل اندام برایش دل میسوزاندند حالا همه گرگی شده بودند که میخواستند هرچه بیشتر از سهم پدری و مادری بهره ببرند . در زمان مریضی گل اندام پدر موسی خیلی به او کم کرده بود و این شد دست آویزی که به او بگویند تو سهم الارثت را گرفته ای موسی هم که دیگر در این زمان به هیچ چیز فکر نمیکرد بی آنکه تلاشی بکند کنار کشید . ربابه هم که خیلی حواسش جمع بود در موسی هیچ نفوذی نداشت . و این را خودش خوب میدانست ضمن اینکه خانواده ی موسی رفتاری با او داشتند که ربابه به خود اجازه ی عرض اندام را نمیداد .این شد که موسی برای امرار معاش هم دیگر ازپس زندگی  عاری خودش هم بر نمی آمد

ناگفتن نماند که موسی  و ربابه هم صاحب اولاد نشدند و شاید اکنون ما به این فکر باشیم که علت بچه دار نشدن گل اندام بیچاره هم  موسی بود و نه گل اندام جوانمرگ شده  . در آن زمان هرزنی که بچه درا نمیشد علتش هیچ نبود جز اشکالی که در وجود زن بود . شاید اگر این تفکرات در آن روزها مطرح نبود و پیشرفت علم درسطح امروز بود یا موسی درمان میشد و یا لااقل گل اندام در مضان اتهام نبود . زندگی موسی و گل اندام دستخوش چنین طوفانی نمیشد.

ولی از آنجا که گل اندام و موسی بچه دار نشدند و حالا هم ربابه بچه دار نمیشد دیگر موردی برای ربابه نداشت . موسی همیشه در خلوت به ربابه میگفت از خودم شرمگین نیستم چون هیچوقت گل اندام را بخاطر بچه دار نشدن رنج نداده بودم . همیشه مرهم دردش بودم منکه نمیدانستم عیب از من است و میدانم خدا هم از من قهرش نگرفته . و حالا با تمام این حرفها اگر تو بخواهی من حاضرم ترا باهر شرطی آزاد بگذارم که به خاطر  بچه از من جدا شوی .

ربابه نه را پس داشت و نه راه پیش پدرش که در وضعی بود که حتی برای چند روزی هم تحمل نگهداریش را نداشت خوب طلاق گرفت . باید برود به خانه پدرش و منتظر بماند تا کسی بیاید سراغش  . حالا چقدر زمان میبرد خدا میداند .از طرفی یک زن ییوه بی مال و منال و پشتوانه در آن روزگار با وضع نابه سامان خانوادگی که داشت چه کسی به دنبالش بود رنگ و روئی هم که نداشت تمام نقاط منفی در وجودش و در شرایطش نقش داشت پس بهتر دید از را ه دیگری فکری برای علاج مشکلی باشد که اکنون دچارش شده بود. بی پولی و دست خالی ماندن در حال حاضر مشکل اساسی ربابه و موسی بود .

در همسایگی موسی خانواده ای زندگی میکردند که پدر خانواده برای گذران زندگی مرتبا به شهر می آمد . یکی از پسرانش در شهر کار میکرد و اوضاع خوبی نداشت ولی باصطلاح شهر نشین شده بود او کارگری بود که با زن و بچه اش زندگی بخور و نمیری داشت . همسایه موسی که همه او را عمو ولی صدا میکردند رابطه خوبی با موسی و ربابه داشت . اصولا همه موسی را دوست داشتند اوبعد از مرگ گل اندام دیگر آن موسی که شرو شور داشت نبود بقول خودشان بته اش سوخته بود . یعنی دلش سوخته بود واین درد از وقتی با ربابه ازدواج کرده بود بیشتر دل او را میسوزاند چون پی برده بود که گناه گویا از او بوده که بچه دار نمیشده و بیچاره گل اندام مثل گل جلوی چشمش پرپر شد بخاطر همین حال و روزی که موسی داشت و بیشتر در خودش بود همه یا از سر ترحم و یا از بی آزار بودنش به او روی خوش نشان میدادند . عمو ولی هم از این قاعده مستثنی نبود . و به موسی توجه خاصی داشت  برعکس موسی ربابه زنی بسیار جوان و پر شور و شر بود و سر کردن این دو زیر یک سقف همیشه مشکلاتی به همراه داشت . اوضاع اقتصادی موسی که دیگر برای ربابه قابل تحمل نبود و از طرفی میدید که برادران و خواهران موسی همه در وضعی خوب به سر میبرند و در تقسیم ارثیه حسابی سر این بیچاره بی کلاه مانده  او این را بهانه قرار میداد و مرتبا به او سرکوفت میزد و موسی هم که به حال خودش نبودخلاصه اینکه سرو صدای این زندگی نابسامان به گوش همه همسایه ها و مخصوصا عمو ولی که خیلی به آنها نزدیک بود و حال و روز موسی را هم درک میکرد رسیده بود . تا اینکه عمو ولی با مشورت زنش قرار شد اگر میشود و دستش میرسد به این زن و شوهر کمک کند .  پایان فصل دهم

                                                        فصل یازدهم

عمو ولی هم که مردی خیر و به داد برس بود با آگاهی به اوضاع موسی و ربابه و اینکه خودش هم کم و بیش دست تنگی موسی را میدانست  مترصد بود که در لباس کمک کاری برای آنها بکند او در یک نشست که ربابه از وضع بسیار بدشان حرف میزد و گلایه میکرد. عمو ولی به او گفت  پسرم  حسن در شهر با خانواده ای آشنا شده که  گاهگاهی برای کمک به آنها  به خانه شان میرود او میگوید این خانواده  اوضاع  خیلی خوبی دارند . در این سفر آخر که نزد پسرم رفته  بودم حسن میگفت که  آن خانواده باو گفته  بودند  که به یک خدمتکار نیاز دارند البته آن خانواده چون به حسن اطمینان داشتند و ضمنا میدانستند که حسن زن و بچه داراست و زن حسن را هم دیده بودند منظورشان این بود که حسن زنش را نزد آنها بگذارد ولی حسن خودش رضایت نداده بود اولا که بچه کوچک داشتند واز طرفی  آنها گفته بودند که با دادن جا میخواهند که زن او  تمام مدت  شبانه روزدر خدمت آنها باشد و چون در آن خانه دو پسر عزب هست این برای حسن خیلی خوش آیند نیست . حالا اگر ربابه حاضر باشد من میتوانم از حسن بخواهم که به آن خانواده بگوید که اگر هنوز به یک خدمتکارنیاز دارند ربابه را معرفی کند . البته گفتم که به او جا و امکانات هم  میدهند. عمو ادامه داد البته  من نمیدانم شرایطشان چیست . اگر موسی هم راضی باشد این بار که به شهر رفتم ته و توی ماجرا را در میاورم شما هم اگر چیزی مورد نظرتان هست بگوئید تا ا و به آنها اطلاع دهد .  خودتان میدانید که نظر من کمک به شماست . موسی که اینجا تقریبا کاری ندارد ربابه هم توان اینکه از عهده کارهای یک خانه بر آید را به خوبی دارد با این برنامه ای که پیش آمده شاید ربابه بتواند این کشتی شکسته را نجات دهد تازه اگر هم خوشش نیامد نه تعهدی داده و نه مجبور است خوب بر میگردد سر خانه و زندگیش ولی اگر دید جای مناسبی هست چه بهتر حالا تصمیم با خودتان است بهر حال من حاضرم تاجائیکه برایم ممکن است به شما کمک کنم در تمام مدتی که عمو ولی حرف میزد موسی با گل قالی بازی میکرد خدا میداند به چه فکر میکرد شاید هنوزداشت به  گل اندام فکر میکرد گل اندامی که دختر یک خانواده مرفه بود کجا و ربابه که به او پیشنهاد کلفتی میدهند کجا.درد موسی به نظر خودش درد بزرگی بود . او تا خانه پدرش بود و مادر و خواهرش را دیده بود همه برای خودشان خانمی بودند حالا با رفتن ربابه به خانه ی کسی برای کار کردن آنهم نجات زندگی موسی این برایش خیلی راحت نبود ولی روزگاراست آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد . چرخ باریگر این بازیچه ها بسیار دارد . مگر موسی راه دیگری هم داشت . تنها رضایت موسی این بود که برای ربابه این کار خیلی شاق به نظر نمیرسید .

پیشنهاد عمو ولی یک فرصت بود که ربابه بتواند هم کار کند و هم در شهر شاید بتواند بهترا ز اینجا زندگی خودش و موسی را بگرداند . و شاید در کنار این کار برای موسی هم کاری گیر بیاورد و ضمنا به آرزوئی که در سر تمام دختران و زنان روستائی و حتی مردان روستائی هست برسد و به شهر برود و خصوصا اینکه در آنجا کاری پیدا کند و بقولی شهری هم بشود .برای همین بود که بدون هیج حرف و نقلی ربابه به عمو ولی گفت که حاضر است و هیچ حرفی ندارد و منتظر میماند تا او برود شهر و برگردد.

حرفهای ربابه در مورد اینکه بسیار هم خوبست و او راضی هست دهان موسی را بست .

این خانواده  که عمو ولی پیشنهاد کرده بود خانواده ی گلستانی بود .

مدت زیادی از این نشست نگذشته بود که بنا به رسم همیشه عمو ولی کوله پشتی اش را به کولش انداخت و راهی سفر شهر شد  او در کوچه بازارهای شهر به دنبال کار و کاسبی اش روانه بود  . همه چیز در کوله پشتی اش داشت از پارچه های کتانی و پنبه ای تا دمپائی های دست دوزکه کارزنان روستایش بود تا رومیزها وتکه دوزیهای دست دوزی شده .خلاصه خرت و پرتهای زیادی ره آورد او بود که البته این خرت و پرتها گاهی بیشتر از آنکه عمو فکر میکرد برای زنان شهر جاذبه داشت . کار و کاسبی عمو ولی بیشتر از آنکه بشود تصور کرد خوب میچرخید و در روستا هم با آنکه نانخور زیادی داشت مشکلی نداشت زیرا مشتریان او آدمهای تقریبا مایه داری بودند که کار دست برایشان یک اثر هنری به حساب می آمد و بی خبر از قیمت اصلی کالا به عمو پول میدادند .عمو به زندگی حسن هم کمک میکرد . در این سفر که قصد دیگری هم داشت از حسن خواست که او را به خانه گلستانی معرفی کند شاید خودش بتواند سرو ته زندگی آنها را ببیند و برای کاری که میخواهد برای موسی بکند سرو گوشی آب بدهد او یک انسان متدین و مومن بود میترسید ربابه را به جائی معرفی کند که عواقب بدی داشته بود او مرد دنیا دیده ای بود به شهر آمد و رفت داشت و تقریبا میدانست که سرنوشت زنان و دخترانی که به شهر میایند اگر به جای نا امنی گذارشان بیفتد چه بلاهائی ممکن است به سرشان نازل شود لذا فکر کرد اگر جای مطمئنی نباشد و ربابه با آمدن به شهر به کارهای خلاف کشیده شود اولا پیش خدا و رسول خدا و سپس پیش موسی و تمام هم ولایتیهایش باید جوابگو باشد ضمن اینکه میدانست که ربابه هنوز چشمش به شهرباز نشده و زن پر شوری دارد  سن و سالی هم که ندارد به راحتی میشود از اوسوء استفاده کردحسن هم که از آنچنان تجربه ای برخورد دارنیست فقط به قول خودش گاهگاهی برای کمک به تمیز کاری به این خانه رفت و آمد میکند . با این تفکراتی که عمو داشت به حسن پیشنهاد کرد که او را به خانواده گلستانی معرفی کند .و حسن هم اینکار را کرد .عمو ولی با خرت و پرتهایش همراه حسن به خانه گلستانی رفت . همیشه عمو یک هفته دو هفته ای در تهران میماند تا اجناسش را بفروشد از این فرصت استفاده کرد و باب آشنائی بیشتری را با مریم خانم که این روزها در خانه امیر بود باز کرد . عمو ولی مرد خوش برخورد و خوش زبانی بود هنوز دو سه روز از رفت و آمدش به خانه گلستانی  نگذشته بودکه برای سفارشی که مریم به او داده بود دو باره به خانه شان رفت . عمو با سادگی و خلوص نیتی که داشت توانسته بود  که مریم خانم را یکی از مشتریان پر و پا قرصش بکند . عمو میدانست به چه منظور آمده چنان با مریم سر درد و دل را باز کرد با اطلاعاتی که روی حساب و کتاب از زبان مریم کشید و به او گفت که چطور میتواند به تنهائی و با داشتن خانه و زندگی جداگانه اش از عهده ی کمک به برادرانش بر آید و سپس  با دلسوزی پدرانه ای از بی سرو سامانی امیر و رضا هم حرف به میان آورد  و کم کم سر  درد دل مریم با عمو حسابی باز شد  .او از عمو خواست که اگر زن شوهر داری را سراغ داشته باشد برای رتق و فتق امور این خانه که در آن فقط این دو جوان زندگی میکنند  معرفی کند . به شرطی که عمو مطمئن باش آدمی که معرفی میکند فرد درست و قابل اعتمادیست . صد البته او هم قول میدهد که وسیله رفاه و آسایش آنهارا فراهم کند . عمو گفت این شخص را میشناسد ولی به شرطی حاضر است پا در میانی کند که مریم خانم هم قول بدهد مثل یک مادر از او مراقبت کند چون این زن هم بسیار جوان است و هم چشم و گوش بسته . خلاصه اینکه بین عمو و مریم خانم قرار داد بسته شد و حالا باید منتظر بقیه ماجرا بود .

مریم به این وسیله میخواست برای رضا و امیر کاری کند که خیالش در زمانی که نیست جمع باشد البته رضا چون افسر بود بیشتر اوقاتش را در اداره و یا همانطور که با رفتارش آشنا هستید در کنار دوستان و زنان میگذراند روی این حساب مریم بیشتر از نظرش این بود که رفاه امیر را فراهم کند زیرا او تنها کسی بود که نه زن داشت و نه کسی مرتبا در خانه کنارش بود تا نیازهایش را اعم از تمیز ی و خورد و خوراک آماده کند . او مصرا از عمو ولی خواست که هرچه زودتر دست به کار شود و قول داد از همه نظر او را حمایت خواهد کرد .مریم به عمو گفت دراین جا هم هستند کسانی که از خدا میخواهند در خدمت ما باشند ولی او اطمینان نمیکند زیرا زنان ودختران شهری بسیارچشم وگوش بازهستند وامیرپسری ساده و همه چیز تمام است واو میترسد که طعمه ای باشد برای اینگونه زنان . مریم به  عمو گفت زنی که پیشنهاد کردی بسیامناسب است هم بچه ندارد وهم شوهرش کارندارد حتی میتواند با شوهرش بشهر بیاید ودر خانه آنها بمانند .عموگفت باشد من شرایط شما را به آنها خبرمیدهم اگر رضایتشان را جلب کردم حتما شما را در سفر بعدی خبر خواهم کرد .

با این وعده و نوید ها عمو ولی رفت تا که سرو ته قضیه را بهم آورد .

     

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران