فصل دوازدهم

عمو ولی که خوشحال بود از اینکه دست پر به ده برگشته همان شب اول به دیدن موسی و ربابه رفت . آنشب با صحبتهای او ربابه حاضر شد که برای جمع و جورکردن زندگی امیر بعنوان کارگر به تهران بیاید ولی موسی ترجیح داد  در روستا بماند.

قرار بر این شدکه ربابه هفته ای یکبار از شهر به روستا بیاید . موسی کسی نبود که اگر ناچارا گیر چنین اوضاعی نمی افتاد راضی به اینکار بشود او حاضر نبود کسی زن او را بعنوان کلفت در خانه نگاه کند ولی کار دنیا که حساب و کتاب ندارد

روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دار.........چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد

پدرموسی مرده بود وبرادروخواهرهاهرکدام دست وپا دارتروزرنگتربودند ویابزرگتر از موسی و یا  دستهایشان پر تراز او بود  سهم بهتری بردند وموسی مانده بود وهیچ.او همیشه رضا به رضای خدا بود گویا خدا هم سرش شلوغترازآن بود که بنده هائی چون موسی راحمایت کند.بهرحال ربابه برای کارگری درخانه گلستانی همراه عموولی به تهران آمد .ظاهرش هم کاملامورد پسندخواهر امیریعنی مریم خانم بود.ربابه زنی بود کوتاه قد ونسبتا چاق هرچندهنوزبیست سالش نشده بودولی به نظرزنی میانسال می آمدبا صورتی سبزه بسیارتندونه چندان زیبا .اوضاعی داشت که تقریباهیچ مردی رغبتی برای ارتباط داشتن بااورا نداشت .حتی رضا برادر امیر که بقول دوستانش ازهیچ بنی بشری نمیگذشت ربابه راکه دیدبه امیرگفت.خوب چیزی خواهرهابرای همدمی ما انتخاب کرده اند ودر حالیکه  مثل همیشه خنده پرمعنی گوشه لبش بودگفت .منکه دست و بالم پراست ولی توهم که توی هفت آسمان یک ستاره نداری ربابه  تکه ای نیست که اشتهای انسان راباز کند صد البته این بهترین گزینه ای بود که مریم و خواهرهای دیگر امیر خیالشان از هرجهت جمع باشد.

خواهرها با اعلام آمادگی و شروع کار ربابه تقریبا خیالشان از امیر و خانه و زندگی او تقریبا جمع شد .ضمن اینکه عمو ولی تعهد داد که هرگونه مشکلی از طرف ربابه اگر پیش بیاید او خود را موظف میداند . وبه آنها قول داد که خیالشان از هرجهت جمع باشد چه عمواو هم شوهرش و هم تمام ایل و تبارش را میشناسد این حرفهاو تعهدی که در مورد ربابه داده شد  دل خانواده گلستانی را کاملا راحت کرد . البته مریم خانم هم بعنوان بزرگ فامیل و کسی که در همه حال می باید با ربابه طرف باشد قول داد که از نظرجقوق ربابه رضایت او را جلب کند و عملا ربابه از همان لحظه کلفت خانه ی گلستانی شد. و عمو این بار بدون ربابه به روستا برگشت و به موسی هم دلگرمی داد که خیالش از طرف ربابه جمع باشد و هروقت اگر بخواهد میتواند او را به دیدن ربابه ببرد . اما خانواده گلستانی قبول کرده اند که ربابه آخر هفته به روستا بیاید . حرفهای عمو موسی را راضی کرد . چه او خیلی هم از نظر روحی وابسته به ربابه نبود و گویا دلش هنوز در هوای گل اندام بود.

ربابه با آمدن به خانه ی  گلستانی بی آنکه زمان را از دست دهد از هیچ خدمتی فرو گذار نکرد . هنوز دو سه روزی از آمدنش نگذشته بود که تقریبا زندگی امیر که همه ی سعی خواهرها او بود را از بی سرو سامانی نجات داد . ربابه  نیازمند چنین امکاناتی بود در حقیقت نانش شده بود غرق روغن و از آنجائی که بسیار هم زرنگ بوذ و از کدبانوئی و ترو تمیز کردن هیچ چیز کم نمیدگذاشت زمانی کوتاه با دستوراتی که از مریم و گاهی مینا میگرفت آشپزی راهم مثل خانمهای شهری بلد شد خصوصا در مورد سلیقه و پسند خانوده گلستان از هیچ دقتی فرو گذاری نمیکرد . در واقع زندگی همه ی آنها با حضور ربابه روی غلطک افتاد و کم کم ربابه ،خانم خانه گلستانی شد . حضور ربابه این حسن را هم داشت که اگر خواهرهای امیر در خانه خودشان هم نیاز به کمک داشتند ربابه کوتاهی نمیکرد و بواسطه اینکه با خلق و خوی آنها آشنا بود کاملا کارهایش باب میل بود و این خود یک اوکازیون بود برای آنها . و در ازای این خدمات هرگز مریم و مینا که بیشتر به ربابه نیاز داشتند او را راضی میکردند . ربابه هم هفته ای یکی دو شب به روستا میرفت و به زندگی موسی میرسد . موسی هم که آدمی ساده و سازشکار و ارام شده بود از اینکه میدید ربابه اینهمه راضی و خوشحال است خیالش آسوده بود. با پولی که ربابه میگرفت زندگی موسی هم داشت رنگ و روئی تازه میگرفت و اینها باعث میشد که هم موسی و هم ربابه از این وضعی که به وجود آمده بسیار راضی باشند .

در کنار این ارامش عمو ولی هم پیش خانوده امیر و هم موسی کاملا روسفید شده بود او که خود مردی مذهبی و پاک سرشت بود این را برای خودش یک خدا بیامرزی میدانست و مرتبا هروقت به شهر میامد حتما به ربابه سر میزد وسعی میکرد در اوایل اگر ربابه مشکلی دارد حل کند ولی از آنجا که ربابه به قول قدیمیها دود چراغ خورده بود با هر سختی کنار می آمد او همیشه ازاین وضع به وجود آمده که آن را لطف خدامیدانست و حس میکرد  در ازاء  گذشتی است  که به موسی میکند و با آنکه موسی بچه دار نمیشود و اوضاع اقتصادی خوبی هم ندارد و در واقع آدمی بود که ربابه شده بود تنها امیدش  . میگفت خدا اجر این از خود گذشتگی ام را به من داده  . شاکر بودن ربابه نشانه ی خوب و روی غلطک افتادن زندگی خودش و موسی بود

ربابه نه تنها زندگی امیر و خانواده اش را سرو سامان داده بود چون زنی روستائی بود به ارامی در خانه و زندگی اطرافیان هم وارد شده بود.منظور این بود که زمانهای بیکاریش را از سر در اوردن به خانه همسایگان میگذراند . درست برعکس خانواده گلستانی که هیچ ارتباطی با در و همسایه نداشتند ربابه سرش برای زیر و ته در آوردن از کار این و آن درد میکرد .و همین خصلت او بود که بالطبع ازهرخانه هرچه راکه می شنید مانندره آوردی بزندگی امیرواردمیکرد یعنی امیر و خانواده اش که در آن محله زندگی بسته ای داشتند که صدالبته این بستگی به اوضاع خوب اقتصادی آنها و تفاوتشان با ساکنان آن کوچه بودچون  آنها تقریبا همه را از بالای چشم نگاه میکردند و این باعث شده بود که هم زندگی خودشان در استتار بماند و هم بی خبراز تمام همسایگان  بودند آنها خود را بی نیاز ازدانستن حال وهوای اطرافیان واطلاع از یک یک کسانی که درجوارشان زندگی میکردن میدیدند .ضمن اینکه معمولا در این روابط زنها پیشقدم هستند در خانه گلستانی زنی نبود که ساکن باشد و مردها هم که معمولا این حال و حوصله ها را ندارند . امیر و رضا هم مثل خواهرها خودرا تافته جدابافته میدیدند که صد البته درست هم دریافته بودند . آنها کجاو مردهای آن محله کجا. ولی. حضور ربابه داشت خواه ناخواه این یخ ها را آب میکرد .آوردن اخبار از زندگی و اتفاقهای روزانه ی آن محله کم کم برای امیر و هم برای مریم و دیگرخواهرها که کمتر به آن خانه می آمدندهم جالب و سرگرم کننده شده بود و میشد گفت که این اخبار روزانه  بین افراد این خانواده هم شده بود یک ارتباط جمعی .ربابه هم که همیشه در صدد بود به هر وسیله ای رضایت و توجه خصوصا خواهرهای امیر را جلب کند هر روز در این راه بیشتر سعی میکرد و دست آوردش هم هرروز او را برای خانواده امیر سرگرم کننده تر میشد .و اما

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران