فصل سیزدهم

 و اما من  میخواهم داستان را از یک جنبه دیگر برایتان بازگو کنم .

عاشقانه هائی که در این خانه ها مانند یک دانه که در زمین میکارید و گاها بدون آنکه بدانید در زیر خاکهای سرد بر سر آن دانه چه میاید  که به آرامی رشد میکند و برگ و ساقه و گل در میاورد و شما وقتی متوجه آن میشوید که بوی خوش گلی که از دل خاک برآمده شامه تان را نوازش میدهذ و در میان این بازار شلوغ زندگی و در این کوچه تنگ و باریک و بلند چه عشقها امدند و رفتند و چه زیبا گلهائی روئیدند و شاید چه شاخه ها که در زیر پای عابران بی خیال با داشتن غنچه هائی زیبا له شند و از بین رفتند . البته قرار دنیا هم این نیست که هر گیاهی به گل بنشیند و هرگلی بوی خوش بدهد و خلاصه هر دردی به درمانی درست برسد .

در این میان دو دل بهم گره خورد . بی آنکه هیچ نگاهی شاهد این دلدادگی باشد . حتی صاحبان این دو دل هم خود متوجه نشدند که چه زمان و چه مکانی این پیوند خورده شد. شاید این عشق از نوع عشقهای زمینی نبود . شاید عشقی بود که میباید تا آخر عمر آنها را رها نمیکرد . آنها خود نمی دانستند عشقی که در سرشان هست جنسش با تمام عش4ها فرق میکند . این حال و هوا از دلهائی سرچشمه گرفته بود که پر بود از شور و التها ب و خواستن و خواستنی که به زبان آوردنش و  نگاشتنش تقریبا کار هیچ نویسنده ای نبوده ونیست . دامنه آن آنقدر وسیع و شگرف بود که امکان تصویرش حتی برای هنرمند ترین نقاشها هم احتمالا مقدرو نبود.

من با آنکه شاهد این عشق بودم هرگز نمی توانم ذره ای از این عشق خورشید گونه را شرح دهم . گو اینکه شاید اگر قلم توانائی داشتم بهتر میتوانستم گویای این شیفتگی ها باشم .

نگاههای مشتاق امیرهرگزنتوانست نگاه الهه به دنبال خود بکشاند.زیرا الهه یادگرفته بودکه اصلا نگاه نکند اورا اینگونه آموخته بودند که نگاه به غیر، شروع گناه است .ولی دل عاشق الهه به نگاههای امیربی آنکه خودش بداندجواب میداد.شاید عاشقانه ترازنگاه امیر . چه تصویر زیبائی را میتوانستم برایتان مجسم کنم . اگر توان داشتم . آری همین چند جمله که ان نگاه میکرد بی جواب و الهه دلداده ای بود بی سئوال.

امیر در زمانی که پدر و مادرش در قید حیات بودند جوانی حدودا نوزده بیست ساله بود زیبا وسرزنده بی جهت نبود که بگوئیم پدرو مادرعاشق این عزیز دردانه شان که پس ازسه دختر خدا به آنها هدیه کرده بود . بودند . آنها امیر را مثل تخم چشمشان عزیز میداشتند سه خواهرهم مثل پدر و مادر همین احساسات را نسبت به امیرداشتند. تنها و تنها کسیکه از این احساسات در او خبری نبود رضا بود البته او هم به امیر حسادت نمیکرد و این از آن جهت بود که پدرومادرآگاه این خانواده به رضاه هم بی نهایت توجه داشتند ضمن اینکه رضا به امیر به چشم برادر بزرگ نگاه میکرد و با خصوصیات و خلق و خوی  مهربانی که امیر داشت همیشه حرمتش را رضا نگاه میداشت حتی در آن زمان که هر دو نو جوان بودند.و این احساسات بسیار منطقی و عادی به نظر میرسید.

درهمان زمان خانواده گلستانی مثل همه فکر نمیکردند .آنها ازدواج را برای امیر بسیار زود میدانستند ولی والدین همیشه خیلی زودتر ازاینکه بچه ها به ثمر رسند دلواپس ونگران هستند واین احساسات راهمه ی ماکم وبیش میدانیم .بهمین علت مادرو پدر امیر که بسیار دنیا دیده وسرد وگرم چشیده بودند با دقت نظر و نزدیک شدن به مرضی خانم  مادر الهه(خانواده حسینی) کاملا همه چیز را در مورد این  خانواده و رفتار و کردارشان  دریافته بودند . آنها بعلت  اینکه سن و سالی ازشان گذشته بود وحشت این را داشتند که نکند قبل ازاینکه امیررابه سروسامان برسانند ازدنیا بروند  .و بقولی دستشان از گور برای امیر بیرون بماند (که به واقع هم همینطور شد )آنها روی همین تصورات دلشان میخواست هرچه زودتر خودشان برای امیر پا درمیانی کنند و از طرف زندگی او دلشان گرم شود با این تصورات برای امیردرذهن خودشان الهه را انتخاب خوبی برای این منظورمیدانستند . مادر امیر همیشه میگفت من تنها آرزویم اینست که الهه بعنوان عروسم به این خانه بیاید . زیرا من او را از بچگی میشناسم وبهمین منظور او را دقیقا  زیر نظر داشتم و از طرفی با خانواده ای که الهه دارد با این وصلت دلم کاملا قرص است که زندگی امیر به سرو سامانی که دلمان میخواهد میرسد . آنقدر علاقه در پدر و خصوصا مادر امیربرای این ازدواج زیاد بود که حتی اطرافیان همه متوجه شده بودند.متاسفانه در آن زمان الهه تازه 12 یا 13 سال داشت و آنها میدانستند که برای مطرح کردن این خواسته  بسیار زود بود .

مادر امیر که نتوانسته بود این راز را مخفی نگاهدارد در حالیکه دختران به او تذکر داده بودند که فعلا وقتش نیست و ما سنگ روی یخ میشویم ولی از نجا که دل مادران بی طاقت است فاطمه خانم مادرامیراین مسئله رابا مرضی خانم درمیان گذاشت مادرالهه جوابش بسیار دندان شکن بود . او گفت الهه را قبل ازبیست سالگی شوهر نخواهد داد . و چون چنین تصمیمی دارند الان برای جواب دادن بسیارزوداست ضمن اینکه دراین زمان طولانی تابچه ها بزرگ شوندنمیشودبرای زندگی آینده آنها تعیین تکلیف کرد.نه برای امیرخان ونه برای الهه خدا میداند که بعدها این بچه ها چه خواسته هائی داشته باشند خلاصه در حقیقت مرضی خانم با این حرفها حرف آخر راکه مخالفت با این قول وقرارها بودبه فاطمه خانم زداوبعلت اینکه خودش خیلی کوچک پای به زندگی آقا محمودگذاشته بود و آنطور که همیشه میگفت از بچه گیش وجوانیش خیری ندیده بودتصمیم داشت دخترانش را قبل از اینکه درسشان تمام شود و سنشان به بیست سال نرسیده شوهرندهد.واین بود که مادرامیراولا دید اصلانمیتواند این موضوع را کش بدهد و از طرفی هم خیالش جمع شد که زمان برای او هست و الهه به این زودی بخانه بخت نخواهد رفت و او هم این امید را به خود داد که الهه مال امیر خواهد شد و او نخواهد گذاشت الهه به خانه ی کسی غیرازامیربرود. اوبارها وبارها هروقت درخانه صحبت ازازداوج وآینده امیرمیشد با آب وتاب از زندگی آینده امیروالهه  آنچنان حرف میزد که گوئی ازغیب برایش خبر آورده بودند که الهه سهم امیر است . او زن متدین و دین داری بود و این حرفها راازسرصدق  دل میزد .ولی او نمیدانست که این حرفها با این همه آب و تاب و اطمینان چه آتشی را در دل امیر جوان که چشم به دهان ودل به دل مادرسپرده بودبه پا میکند.امیر19 ساله دنیائی درخیال ساخته بود که درآن دنیا او بود و الهه .کم کم امیر الهه را ازآن خود میدید وتمام لحظات زندگیش را با اومیساخت و درحقیقت خیال ثابت امیر شده بود عشق الهه .او لحظه ای  نبود که وقتی به آینده اش مثل تمام جوانان در آن سن وسال فکرمیکند الهه درآن نباشد تمام تفکرات امیربا الهه کامل میشد رنگ دنیای رنگین آینده امیر الهه بود و بس . ولی در این راه او تنها بود . یعنی هیچکس از این راز جز خود او خبر نداشت. امیر پسری بود تو دار و آرام . همیشه خودش با خودش زندگی میکرد . دریائی بود که درهیچ زمان موجی در آن حس نمیشد در حالیکه در زیر این آرامش طوفانی از احساسات خفته بود . مانند دریائی که در دل خود هزاران موج را پنهان کرده بود . ساعتها با خودش و در خودش بود و همه این را گاهی به حساب صبوری و زمانی به حساب اینکه شاید عاشق شده می گذاشتند .حال عاشق کی ؟ برای آنها چه فرق میکرد . جوان بود و دلش مثل پرنده هر روز برشاخه ی گلی مینشت . آنها امیر و احساساتش را به بازی نمیگرفتند .  حتی وقتی خواهرها و رضااز او علت اینهمه در خود بودنش را سئوال میکردند هیچگاه جوابی که آنها را قانع کند نمیداد . شاید میترسید اگردهانش باز شود نام الهه برزبانش جاری گردد وآنوقت بودکه طوفان به پا میشد.طوفانی که بعدهابه پا شد . پس بهتر بود این خیال وخواب خوش را از خود ش نگیرد ودرخلوتش باعشقش زندگی کند .اوبا عشق الهه زندگی میکردبا اوحرفها میزد ودرددلها میکرد ووقتی اورا میدیدزبانش بند می امد ونگاهش ازصورت الهه به زمین دوخته میشد او حتی ازخیال الهه می ترسید .هروقت به علتی در خانه در باره خانه آقای حسینی ویا الهه حرفی زده میشد امیردردرونش غوغا بود.ولی هرگزکسی نمیتوانست حتی حدس بزند که حال امیردرآن لحظات چگونه است . راستی درست گفته اند که آتش در زیر خاکسترهم داغتر است و هم ماندگار تر و این آتش زیر خاکسترعشقی بودکه به جان امیر افتاده بود و روز به روز بیشتر وجود او رابیشتر و بیشتر دربر میگرفت .

.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مهندسی ایران